Tuesday, February 5, 2013

آيات شيطانی (پاره‌ی چهارم)

آيات شيطانی (پاره‌ی چهارم)

فرار بزرگ چند شب بعد به‌وقوع پيوست. ديگر مشت‌های خانم هياسينت فيليپس ريه‌های صلدين را كاملا از اخلاط پاك كرده بود. اين فرار عملی در مقياس بزرگ از آب درآمد كه بسيار خوب سازمان يافته بود و نه تنها ساكنان سناتوريوم، بلكه آن‌هايی را كه مانتيكور [detenus زندانی. در متن به زبان فرانسه است. م.] می‌ناميد و پشت ميله‌های بازداشتگاه مركزی، در نزديكی سناتوريوم به سر می‌بردند را نيز در برمی‌گرفت. چمچا كه از استانژهای بزرگ فرار نبود، همانطور كنار تختش منتظر ماند تا هياسينت آمد و به‌اتفاق از آن بخش كابوس‌ها گريختند و پس از عبور از كنار مردان دست‌وپا بسته‌ای كه نگهبانان سابقشان بودند، به شفافيت شب سرد و مهتابی پيوستند. در آن شب نورانی سايه‌های بسياری می‌گريختند و چمچا موجودات غير قابل تصوری را ديد: مردان و زنان نيمه‌گياه، يا حشره و حتی در بعضی موارد نيمه‌آجر يا سنگ. مردانی بودند كه به جای دماغ شاخ كرگدن داشتند و زنانی با گردن‌هايی به درازی گردن زرافه. هيولاها به شتاب و بی‌صدا به سوی مرز مجتمع بازداشتگاه مركزی رفتند. مانتيكور و ساير مسخ شدگان تيز دندان در آنجا، كنار سوراخ‌های بزرگی كه از حصار جويده بودند، انتظار بقيه را می‌كشيدند و آن وقت همگی بيرون آمدند و آزادانه، اگرچه بی‌اميد، ولی بی‌هيچ شرمی نيز هر يك به راه خود رفتند. صلدين چمچا و هياسينت فيليپس كنار هم می‌دويدند و سم‌های صلدين روی آسفالت پياده رو كليپ كلاپ صدا می‌كرد. هياسينت گفت شرق و آن وقت صدای پاهای خودش، آن صدای ديگری را كه در گوش‌هايش می‌پيچيد، از ميان برد. آن‌ها به سمت شرق، شرق، شرق و در خيابان‌هايی می‌دويدند كه به شهر لندن منتهی می‌شد.

۴
جامپی جاشی [Jumpy Joshi]، همان شبی كه پملا چمچا خبر مرگ شوهرش را در انفجار بُستان شنيد، و در شرايطی كه پملا بعداً "اتفاق محض" ناميد، با او همبستر شد. از اين رو شنيدن صدای رفيق قديمی كالجش، صلدين، كه در نيمه‌های شب از ورای قبر درآمد، و آن شش كلمه كوتاه را ادا كرد: ببخشيد، خواهش می‌كنم ببخشيد، عوضی گرفته‌ام. آن‌هم كمتر از دو ساعت بعد از اين‌كه جامپی و پملا به كمك دو بطر ويسكی عمل حيوان دوپشته را انجام داده بودند، در تنگنا قرارش داد. پملا خواب‌آلود در حالی كه ماسك سياه ضدنور به چشم داشت به سويش غلتی زد و پرسيد: "كی بود؟" و او تصميم گرفت بگويد: "اشتباه بود، نگران نباش." كه در نوع خود اشكالی نداشت.

اما از آن به بعد ناچار بود همه‌ی بار نگرانی را به‌تنهايی به دوش بكشد. همانطور برهنه راست روی تخت نشست و طبق عادت هميشگی بنا كرد شست دست راستش را مكيدن. اين كار راحتش می‌كرد.

جامپی مردی كوچك‌اندام بود كه شانه‌هايی شبيه به رخت‌آويزهای سيمی و ظرفيتی عظيم برای آشفتگی و هيجان عصبی داشت و چهره‌ی رنگ‌پريده، چشم‌های گودرفته و ريزش، موهايش كه هنوز كاملا مشكی و فرفری بود، از سِر درونش خبر می‌دادند. انگشتان منقبضش آنقدر اين موها را به هم زده بود كه ديگر شانه‌زدن و برس‌كشيدن بی‌فايده بود و موهايش مُدام سيخ می‌ايستاد و ظاهری به او می‌بخشيد كه انگار همين الان از خواب بيدار شده و دير كرده و عجله داشته است. اين موها، به علاوه‌ی خنده‌ی شرم‌آلود، خودكم‌بينانه، توأم با سكسكه و زيادی هيجان‌زده‌اش، اسم اصليش را كه جمشيد بود به اين لقب جامپی يا ترقه مبدل كرده بود كه همه، حتی كسانی كه برای نخستين‌بار با او آشنا می‌شدند، خودبه‌خود به كار می‌بردند. فكر كرد، بله، همه به جز پملا، زن صلدين. و در حالی كه با حالتی تب‌آلود شستش را می‌مكيد با خود گفت بيوه؟ يا خدا كمكم كن. انگار بايد گفت همسر. از چمچا رنجيده بود. بازگشت از گوری در آب. عجب اتفاق اپرايی‌ای، آن‌هم در اين دوره و زمانه. آنقدر غريب بود كه به نظر ناشايسته می‌آمد. مثل كاری كه از ايمان غلط ناشی بشود.

به محض اين‌كه خبر را شنيده بود با عجله به خانه‌ی پملا رفته بود و ديده بود بی‌آن‌كه بگريد، متين و سنگين نشسته است. پملا او را به اتاق مطالعه‌اش، كه وضع آن حاكی از تمايلش به آشغال جمع كنی بود برد. روی ديوارها تابلوهای آبرنگ باغچه‌های گل سرخ در كنار پوسترهای مشت‌های افراشته‌ای كه زيرش نوشته شده بود Partido Socialista [حزب سوسياليست. در متن به زبان اسپانيايی است. م.] آويخته بود و عكس دوستان و يك دسته ماسك افريقايی به چشم می‌خورد. وقتی جامپی راهش را از ميان زيرسيگاری‌ها، روزنامه‌ی صدا و رُمان‌های علمي- تخيلی فمينيستی می‌جست، پملا با صدايی بی‌احساس گفت: "مسأله‌ی تعجب آور اين است كه وقتی به من خبر دادند، فكر كردم هرچه باشد مرگ او سوراخ خيلی كوچكی در زندگی من ايجاد خواهد كرد و شانه بالا انداختم." جامپی كه بغض گلويش را می‌فشرد و خاطره‌ها دلش را می‌تركاند، ايستاد، بازوهايش را بلند كرد و بال زد، در حالی كه آن پالتوی سياه بی‌شكلش، با آن چهره‌ی بی‌رنگ و رو و وحشتزده به خفاشی می‌ماند كه ناغافل در نور شنيع و روز گير افتاده باشد. آن وقت چشمش به بطری‌های خالی ويسكی افتاد. پملا گفت از چند ساعت پيش شروع به نوشيدن كرده و تا حالا، آرام و ريتم‌دار، با پشتكار ورزشكاران دو استقامت، به اين كار ادامه داده است. جامپی كنارش روی تخت تاشو و كوتاهش نشست و پيشنهاد كرد نقش راهنما را بازی كند. پملا گفت: "هر طور ميلت است." و بطری را به دستش داد.

حالا كه صاف روی تخت نشسته و به جای لب بطری شستش را می‌مكيد و سردرد می‌زدگی و اين راز اخير دست به دست هم داده، درون جمجه‌اش می‌كوفتند (آخر او نه به می‌عادت داشت، نه به راز)، جامپی احساس كرد بار ديگر اشك به چشمش می‌آيد و تصميم گرفت برخيزد و قدمی بزند. بنا كرد از پله‌ها بالا رفتن. صلدين طبقه‌ی بالا را "كمينگاه" می‌ناميد. انبار بزرگی بود كه پنجره‌ای به بام داشت و از پنجره‌های ديگرش پارك محله به چشم می‌خورد كه پُر از درخت‌های كاج، شريين و آخرين نارون‌هايی بود كه از سال‌های طولانی برجای مانده بودند. جامپی انديشيد، اول نوبت نارون‌ها بود، حالا نوبت ما است. شايد هم مرگ درختان هشداری بود. سرش را تكان داد تا اين افكار بيمارگونه را در اين وقت شب كنار بزند و لب ميز چوب ماهون دوستش نشست. يك‌بار هم در يك پارتی در كالجشان همينطور لب ميزی كه رويش شراب و آبجو ريخته بود كنار دختر لاغری نشسته بود. دختر لباس مينی مشكی توردوزی پوشيده و شال پُربنفش انداخته بود و پلك‌هايش چون سپرهای نقره‌ای برق می‌زد. جامپی آنقدر جربزه در خود نمی‌ديد كه به دختره حتی سلام كند. اما آخر رويش را به او كرد و جمله‌ای معمولی و مبتذل بر زبان آورد. دختره نگاهی تحقيرآميز به سراپايش انداخت و بی‌آن‌كه لب‌هايش را، كه ماتيك سياه زده بود، حركت دهد گفت اين گفتگو مُرده است، فهميدی؟ و جامپی برآشفته و بی‌اختيار گفته بود: "بگو ببينم دخترهای اين شهر چرا اين قدر بی‌ادبند؟" و دختر بی‌آن‌كه به خودش زحمت فكر كردن بدهد، بلافاصله جواب داده بود چون بيشتر پسرهايش مثل تو اند. چند دقيقه بعد چمچا رسيد. بوی گند پاچولی patchouli [نوعی نعنای هند شرقی.] می‌داد و كورتای سفيدی به تن داشت. تصوير مجسمی بود كه اين لامصب‌ها از مشرق زمين داشتند، و پنج دقيقه بعد دختره با او رفت. تلخی قديم بازآمد و جامپی جاشی با خود گفت حرامزاده خجالت سرش نمی‌شد. حاضر بود هرچه آن‌ها می‌خواهند و بالايش پول می‌دهند بشود: كتی كه تبديل به روتختی می‌شود و كف شما را هم می‌بيند، هاراكريشنادهای مفت خور. هر چيزی اندازه دارد. در اينجا انگار به خودش آمد. بهتر است با واقعيت روبرو بشوی جمشيد. راستش دخترها طرفت نمی‌آمدند. واقعيت اين است و بقيه‌اش جز حسادت نيست. كمی وا داد. خُب شايد اينطور باشد و ادامه داد شايد مُرده باشد و شايد هم نه.

دكوراسيون اتاق چمچا به نظر آن فضول بی‌خواب به‌گونه‌ای مصنوعی و به همين خاطر غم‌انگيز آمد: كاريكاتور اتاق يك هنرپيشه بود. پُر از تصاوير امضا‌‌شده‌ی همكاران، تراكت‌های نمايش، برنامه‌های قاب‌شده، عكس‌هايی كه حين نمايش گرفته بودند، بُريده‌ی روزنامه‌ها، جايزه‌ها، جلدهای متعدد خاطرات هنرپيشگان. يك اتاق كيلويی بود، تقليدی از زندگی. ماسك. يك ماسك بود اين اتاق. روی هر سطح يك شيء نوظهور به چشم می‌خورد: زير سيگاری‌هايی به شكل پيانو، مجسمه‌ی كوچك پی يرو [يكی از پرسناژهای شوخ و سنتی پانتوميم فرانسه.] كه از پس قفسه‌ی كتاب سرك كشيده بود، و همه جا، روی ديوارها، پوسترهای سينما، در نور چراغی كه اروس [فرشته‌ی عشق. م.] برنزی در دست داشت، در آينه‌ای به شكل قلب، از آن سوی موكت قرمز خونی و سقف اتاق، نياز صلدين به عشق نعره می‌كشيد. رسم تئاتری‌ها اين است كه هم ديگر را می‌بوسند و عزيزم خطاب می‌كنند. زندگی روزمره‌ی هنرپيشگان از عشق ساختگی سرشار است. جلب رضايت يا دست كم دلداری يك ماسك، به وسيله‌ی پژواك آنچه جستجو می‌كند چندان دشوار نيست. جامپی فهميد ياسی در وجود چمچا خانه دارد كه به هر كاری وا می‌داردش: او حاضر است دست به هر كاری بزند، هر لباس مزخرفی را بپوشد و به هر شكلی دربيايد تا يك كلمه‌ی محبت‌آميز بشنود. آن‌هم صلدينی كه به هيچ وجه در مورد زن ناموفق نبود. غزميت بيچاره. حتی پملا با آن ملاحت و زرنگيش كفايت نمی‌كرد.

معلوم بود كه: صلدين نيز آرام آرام كفايت خود را برای زنش از دست داده است. نزديك پايان ويسكی دوم، پملا سرش را روی شانه‌اش گذاشته بود و می‌زده گفته بود: "نمی‌دانی از اين‌كه با كسی هستم كه هر‌بار اظهار عقيده می‌كنم منجر به درگيری نمی‌شود، چه نفس راحتی می‌كشم. كسی كه طرفدار فرشته‌ها است." جامپی منتظر ماند و او باز گفت: "عاشق خانواده‌ی سلطنتی بود. باورت نمی‌شود. بازی كريكت، مجلسين، ملكه. اين كشور هميشه برايش يك كارت پُستال بود. هر كاری می‌كردی واقعيت پشت آن را نمی‌ديد." چشمانش را بست و دستش را تصادفاً روی دست جامپی نهاد. او گفت: "واقعاً هم صلاح الدين بود. مردی كه فاتح سرزمينی مقدس است. انگلستانی كه به آن معتقد بود... و تو هم بخشی از آن بودی." پملا خودش را كنار كشيد و روی مجله‌ها، گلوله‌های كاغذ و آشغال‌ها دراز شد: "بخشی از آن؟ من خود بريتانيای بدپير بودم. آبجوی گرم، پای قيمه، عقل معاش و من. ولی آخر من واقعيت دارم، ج ج، من... واقعاً و حقيقتاً وجود دارم." دستش را به سوی جامپی دراز كرد و او را به طرف خود كشيد، لب بر لبش نهاد و او را با حالتی غيرعادی و پر سروصدا بوسيد: "متوجه منظورم شدی؟" بله. شده بود.

بعداً در حالی كه خودش را كنار می‌كشيد و با موهايش ور می‌رفت گفت: "بايد حرف‌هايش را راجع به جنگ فالكلند می‌شنيدی. می‌گفت پملا، فرض كن نصفه‌های شب صدايی از پايين به گوشَت می‌رسد و می‌روی می‌بينی چه خبر است. آن وقت يك مرتبه در اتاق نشيمن چشمت به مرد نكره‌ای می‌افتد كه هفت تيری در دست گرفته و امر می‌كند برگرد بالا. تو چه می‌كنی؟‌ گفتم معلوم است، می‌روم طبقه‌ی بالا. خُب مسأله همين است ديگر. مهاجمين وارد خانه شده‌اند و اين را نمی‌شود تحمل كرد. جامپی ديد پملا دست‌هايش را مشت كرده و بندهای انگشتش سفيد شده‌اند: "گفتم اگر ناچاری اين تمثيل‌های آسان وامانده را به كار ببری، آن‌ها را درست به كار ببر. نه خير. مثل اين است كه دو نفر همزمان ادعا كنند خانه‌ای ملك آن‌ها است و در حالی كه يكی از آن‌ها خانه را غصب كرده، ديگری با هفت تير برسد. قضيه اينطوری است. اين عين واقعيت است." جامپی با حالتی جدّی سر تكان داد و او در حالی كه با دست به زانويش می‌زد گفت: "بله، اينطور است آقای جم [Jam مربا.]، راستكی... واقعاً و حقيقتاً اينطور است. حالا يك قلپ ويسكی بده".

از روی جامپی خم شد و دكمه‌ی ضبط را فشرد. جامپی با خود گفت يا مسيح، كاست بوني- ام؟ دست بكش بابا. اين خانم با اين‌همه اداهای خشونت‌آميز نژادي- حرفه‌ايش هنوز از موسيقی چيزی سرش نمی‌شد. آهان شروع شد.‌ بوم چيكابوم. آن وقت در حالی كه احساسات مصنوعی اشك‌های طبيعی را از چشمش جاری ساخته بود، زد زير گريه. مزمور صد و سی و هفتم بود. داوودشاه از ماورای قرن‌ها بانگ می‌زد، چگونه می‌توان سرود خدا را در سرزمينی بيگانه خواند.

پملا در حالی كه روی زمين نشسته با چشمان بسته سرش را به تخت تاشو تكيه داده بود گفت: "اين سرود را در مدرسه مجبور بوديم ياد بگيريم." كنار رود بابل، همانجا كه نشسته بوديم، اوه، اوه، گريستيم... دكمه‌ی توقف ضبط را فشرد، تكيه داد و بنا كرد از حفظ خواندن: "ای اورشليم، اگر فراموشت كنم، دست راستم را وادار تا مهارت‌هايش را از ياد ببرد، اگر تو را به ياد نياورم، اگر در شاديم اورشليم را ترجيح ندهم."

بعداً، به خواب كه رفت، مدرسه‌ی مذهبيش را خواب ديد. آن سرودهای صبحگاه و شبانگاه و خواندن مزامير را می‌ديد كه ناگهان جامپی پريد و در حالی كه تكانش می‌داد تا بيدار شود داد زد: "فايده‌ای ندارد. بايد به تو بگويم چه شده. او نمُرده. صلدين را می‌گويم. لامصب زنده است."

*

بلافاصله بيدار شد، دوزانو نشست، پنجه‌هايش را درون موهای پُرپشت و حنازده‌اش كه نخستين تارهای سفيد در ميانشان به چشم می‌خورد، فرو برد و همانطور برهنه، دست در موها نشسته بود و جم نمی‌خورد تا حرف جامپی تمام شد. آن وقت ناگهان بی‌هيچ هشداری بنا كرد مشت زدن به سينه، بازوها و شانه‌های جامپی. با تمام نيرو مشت می‌زد. چند مشت هم توی صورتش خواباند. جامپی كه قيافه‌اش با روبدوشامبر توردوزی پملا مضحك شده بود، همچنان پيشش نشسته بود و مشت می‌خورد. بدنش را شل كرده بود و تن می‌داد. مشت زدنش كه پايان گرفت، بدنش از عرق خيس بود. جامپی احساس كرد بازويش شكسته است. نفس زنان پيشش نشست. هر دو سكوت كردند.

سگش وارد شد، به نظر نگران می‌آمد. به او پنجه زد و پای چپش را ليسيد. جامپی با احتياط جنبيد و اندكی بعد گفت: "خيال می‌كردم گم شده." پملا با سر تصديق كرد: "ولی دزدها تماس گرفتند و من باج را پرداختم. فقط اسمش را عوض كرده‌اند و الان گِلِن [Glenn] نام دارد. اشكالی هم ندارد. من كه نمی‌توانم شِر خان [Sher Khan] را درست تلفظ كنم."

اندكی بعد جامپی احساس كرد مايل است گفتگو كند. شروع كرد: "اين كاری كه الان كردی."

"وای خدا."

"نه. مثل كاری است كه من يك‌بار كردم، كه شايد بهترين كار زندگيم باشد." در تابستان ۱۹۶۷، صلدين بيست‌ساله و "غير سياسي" را با تهديد همراه خودش به يك تظاهرات ضد جنگ برده بود: "آقای از دماغ فيل افتاده، يك‌بار در تمام زندگيت هم كه شده، می‌خواهم تو را به سطح خودم بياورم." قرار بود هارولد ويلسن (نخست وزير وقت)‌ بيايد و چون دولت كارگری از درگيری امريكا در ويتنام جانبداری می‌كرد، قرار بود تظاهراتی برپا شود. چمچا همراهش رفت. گفت: "برای ارضای حس كنجكاويم می‌آيم. می‌خواهم ببينم چگونه آدم‌های به ظاهر باهوش، خودشان را به مشتی ازدحام كننده تبديل می‌كنند."

آن روز يك اقيانوس باران باريد. تظاهر كنندگان در ماركت اسكوئير تا مغز استخوان خيس شده بودند. جامپی و چمچا كه همراه جمعيت می‌رفتند، خود را در نزديكی پله‌های شهرداری يافتند. چمچا گفت لژ مخصوص. دو دانشجو كه خودشان را مثل قاتل‌های روس درست كرده بودند، كنارشان ايستاده بودند. آن‌ها شلوار مشكی و پالتوهای بلند پوشيده، عينك تيره به چشم زده بودند و در جعبه‌های كفش زير بغلشان گوجه فرنگی‌هايی پنهان كرده بودند كه قبلاً در جوهر سياه خيس خورده بود و رويش كاغذ سفيدی چسبانده بودند كه با حروف درشت سياه رويش نوشته بودند بمب. كمی مانده به رسيدن نخست وزير، يكی از آن‌ها به شانه‌ی پاسبانی زد و گفت: "ببخشيد. خواهش می‌كنم وقتی آقای ويلسون، نخست وزير خود ساخته در ماشين درازش آمد، لطفاً ازش بخواهيد شيشه را پايين بكشد تا دوست من بتواند بمب‌هايش را پرتاب كند." پاسبان گفت: "هه هه، بسيار خوب آقا. حالا به شما می‌گويم. می‌توانيد تخم مرغ پرتاب كنيد، چون به ما مربوط نيست. می‌توانيد گوجه فرنگی هم به ايشان پرتاب كنيد. مثل آن‌هايی كه در جعبه گذاشته‌ايد و رنگشان را سياه كرده‌ايد و رويشان نوشته‌ايد بمب. اين هم به ما مربوط نيست. ولی اگر يك چيز سمی به طرف ايشان پرتاب كنيد، آن وقت همكارم كه اينجا ايستاده با هفت تيرش دخلتان را می‌آورد." ياد آن روزهای جوانی به خير. آن روزها دنيا هم جوان بود... اتومبيل كه رسيد، جمعيت تكان خورد و جامپی و چمچا از هم سوا شدند. آن وقت ناگهان جامپی ظاهر شد و از ليموزين هارولد ويلسن بالا رفت و روی كاپوت آن پريد. كاپوت قُر شد و جامپی بنا كرد بالا و پايين پريدن و مثل آدم‌های وحشی با ريتم شعارهای مردم می‌پريد:

می‌جنگيم، می‌بريم، زنده باد هوشی مين.

صلدين داد كشيد: بيا پايين. به اين خاطر كه جمعيت پُر از آدم‌های اداره‌ی ويژه بود و داشتند به طرف اتومبيل می‌آمدند، "ولی بيشتر به اين دليل كه باعث خجالتش شده بودم. لامصب." ولی جامپی به پريدن ادامه داد، بالاتر و بالاتر می‌پريد. تا مغز استخوانش خيس و موهای بلندش آشفته بود. جامی پرنده درون اسطوره‌ی آن سال‌های كهن. ويلسن و مارسيا روی صندلی عقب از ترس دولا شده بودند. هو، هو، هوشی مين. در آخرين لحظه‌ی ممكن، جامپی نفس عميق كشيد و با سر ميان دريای چهره‌های خيس و مهربان پريد و ناپديد شد. آن‌ها هرگز نتوانستند او را بگيرند: خوك‌های كثافت. جامپی به ياد آورد: "صلدين بيشتر از يك هفته با من حرف نمی‌زد و شروع كه كرد، گفت اميدوارم ملتفت شده باشی كه آن پليس‌ها می‌توانستند راحت با تير بزنند داغانت كنند. اما اين كار را نكردند."

هنوز پَهلوی هم روی تخت نشسته بودند. جامپی به بازوی پملا دست كشيد: "فقط می‌خواستم بگويم كه می‌فهمم چه احساسی داری. و. م بم. به نظر من ممكن می‌آمد، ولی لازم بود."

زن در حالی كه به سويش می‌چرخيد گفت: "خدای من. مرا ببخش. ولی همينطور است كه می‌گويی."

*
صبح يك ساعت طول كشيد تا موفق شدند شماره‌ی شركت هواپيمايی را بگيرند. تلفن مُدام در اشغال خبرجويان فاجعه بود. و پس از بيست و پنج دقيقه اصرار آخر او به اينجا تلفن كرد. صدای خودش بود- از آن سوی سيم صدای زنی كه به‌طور حرفه‌ای تربيت شده بود تا به كار آدم‌های بحرانزَده برسد، گفت: "می‌فهمم چه احساسی داريد و با شما در اين لحظه‌ی دردناك همدردی می‌كنم." صدا اگرچه بسيار شكيبا بود، آشكارا كلمه‌ای از آنچه پملا بر زبان آورده بود را باور نداشت: "ببخشيد مادام. نمی‌خواهم احساسات شما را جريحه‌دار كنم، ولی هواپيما در سی هزار پايی منفجر شده." سرانجام پملا چمچا كه در مواقع عادی آدم منضبطی بود، و هر وقت گريه‌اش می‌گرفت، درِ حمام را به روی خودش قفل می‌كرد، داخل گوشی جيغ كشيد: "خانم تو را به خدا بس كنيد. ديگر از اين حرف‌ها نزنيد. گوش كنيد ببينيد چه می‌گويم." و آخر سر گوشی را روی دستگاه تلفن كوبيد، به سوی جامپی جاشی چرخيد، كه تا چشمش به حالت چهره و چشمان او افتاد، از ترس بدنش به لرزه درآمد و قهوه‌ای را كه برايش می‌آورد ريخت. پملا بنا كرد به ناسزا گفتن: "مارمولك عوضی. هنوز زنده است‌ها؟ لابد از آسمان با بال‌های صاحب مُرده‌اش فرود آمده و يكراست به طرف نزديكترين اتاقك تلفن رفته تا رخت كوفتی سوپرمنيش را در بياورد و به زنش تلفن بزند." آن‌ها در آشپزخانه بودند و جامپی چشمش به تعدادی كارد افتاد كه كنار بازوی چپ پملا از نوار مغناطيسی آويخته بود. دهانش را باز كرد تا چيزی بگويد، ولی او مهلت نمی‌داد: "قبل از اين‌كه بلايی به سرت بياورم گورت را گم كن. من چقدر احمقم كه حرف تو عوضی را باور كردم: صدای پشت تلفن. من را بگو كه نفهميدم."

در اوايل دهه‌ی هفتاد، جامپی عقب مينی استيشن زرد‌رنگش را تبديل به ديسكوی سيار كرده بود و اسمش را گذاشته بود شست فين. منظورش بزرگداشت غول افسانه‌ای و به‌خواب‌رفته‌ی ايرلند، فين مك كول [Finn MacCool]، بود، همان كه چمچا عادت داشت "يك هالوی ديگر" بخواندش. روزی صلدين با جامپی شوخيش گرفته و تلفن كرده، با ته لهجه‌ی مديترانه‌ای، از طرف خانم جكی اوناسيس درخواست كرده بود كه "شست" خدمات موسيقيش را در جزيره‌ی اسكورپيو [Skorpios] ارايه بدهد و در مقابل ده هزار دلار بگيرد. البته سفر خود و پنج نفر از همكارانش به يونان نيز مجانی بود و به وسيله‌ی هواپيمای خصوصی انجام می‌گرفت. آوردن چنين بلايی به سر آدم صاف و ساده‌ای چون جامپی جاشی، از آن اعمال پليد بود. جواب داد: "يك ساعت مهلت بدهيد تا فكرهايم را بكنم." و آن وقت دچار بحران روحی شد. وقتی صلدين ساعتی بعد تلفن كرد و جامپی دعوت خانم اوناسيس را به دلايل سياسی رد كرد، فهميد دوستش دارد دوره‌ی قديس‌شدن را می‌بيند و شوخی با او بيهوده است. آخر سر گفته بود: "مطمئنا خانم اوناسيس دلشكسته می‌شوند." و جامپی نگران پاسخ داده بود: "خواهش می‌كنم به ايشان بگوييد مسأله به هيچ وجه شخصی نيست. راستش را بخواهيد من شخصاً ايشان را خيلی هم می‌پسندم."

وقتی جامپی رفت، پملا انديشيد ما همه يكديگر را مدتی طولانی است كه می‌شناسيم. مدتی زيادی طولانی. و حالا می‌توانيم همديگر را با خاطرات دو دهه آزار دهيم.

*
آن روز بعدازظهر كه ام. جی كهنه‌شان در جاده‌ی ام.۴ با سرعت زياد می‌راند، درباره‌ی اشتباه گرفتن صداها انديشيد انگار نبايد اين قدر سخت بگيرم. از سرعت لذت می‌برد. هر چند خودش هميشه به شادی اقرار كرده بود كه از ديدگاه ايدئولوژيك ابداً درست نيست.

پملا چمچا كه با نام خانوادگی لاوليس به دنيا آمده بود، صدايی داشت كه بيشتر اوقات زندگيش از بسياری جهات صرف كوشش برای جبران آن شده بود. پنداری صدايش از پارچه‌ی توئيد، روسری، پودينگ تابستانی، چوب هاكی، خانه‌های شيروانی‌دار، صابون سدل، پارتی‌های خانگی، راهبه‌ها، نيمكت‌های خانوادگی در كليسا، سگ‌های بزرگ و ارتجاع درست شده بود و با اين‌كه مُدام سعی می‌كرد آن را پايين نگه دارد، به بلندی صدای بدمست‌های فراك پوشيده‌ای بود كه در كلوپ‌های شبانه قرص نان به اطراف پرتاب می‌كنند. جوانتر كه بود تراژدی زندگيش اين بود كه به خاطر صدايش، جنتلمن‌های مزرعه‌دار و بعضی مردهای شهری كه او با تمام وجود ازشان نفرت داشت، دنبالش می‌افتادند، در حالی كه برخورد هواداران حفاظت محيط زيست، تظاهركنندگان برای صلح و مدافعان تغيير جهان كه به‌طور غريزی خود را به آن‌ها نزديك احساس می‌كرد، با سوء ظنی عميق همراه بود كه نشان می‌داد از او خوششان نيامده. چطور می‌شود طرفدار فرشتگان بود و مثل آدم‌هايی كه از دماغ فيل افتاده‌اند صحبت كرد؟‌ خاطرات گذشته هجوم می‌آوردند و پملا دندان قروچه می‌رفت. يكی از دلايلی كه پملا را واداشته بود تصميم بگيرد- بيا و راستش را بگو- قبل از اين بازی سرنوشت به ازدواجش خاتمه دهد، اين بود كه يك روز از خواب بيدار شده و پی‌برده بود كه چمچا به هيچ وجه عاشق او نبود، بلكه آن صدای كذايی را كه بوی گند پودينگ يوركشاير و كشتی‌های نيروی دريايی می‌داد را دوست می‌داشت، آن صدای سرخ فام و پُرتوان رؤيای قديمی انگليس، كه با تمام وجود می‌خواست ساكنش باشد. اين يك ازدواج هدف‌های متضاد بود. هر يك به سوی آن چيزی كشيده شده بود كه ديگری از آن می‌گريخت.

هيچ كس زنده نمانده. آن وقت نصف شب جامپی احمق با هشدار بيهوده‌اش، آنقدر يكه خورده بود كه فرصت نكرده بود از همبستر شدن با جامپی و عشق‌بازی به طريقي- راستش را بگو- كاملا ارضا كننده- لازم نيست خودت را بی‌اعتماد جا بزنی، آخرين باری كه اين‌همه خوش گذراندی كی بود؟- بايد با چيزهای زيادی روبرو می‌شد. بنابراين با آخرين شتاب ممكن می‌گريخت. بهتر بود چند روز در يكی از هتل‌های گران قيمت خارج از شهر به خودش برسد، شايد دنيا از اين حالت جهنمی لعنتی به در می‌آمد. مدارا به كمك زندگی لوكس. خُب باشد، به خودش اجازه داد: می‌دانم، دارم واكنش طبقاتيم را نشان می‌دهم. به درك. بگذار كارم را بكنم. اگر هم اعتراضی داری، آن را مثل باد از كونت در كن.

با سرعت يكصد مايل در ساعت از سوييندن گذشت. آن وقت وضع هوا تغيير كرد. يك مرتبه ابرهای تيره ظاهر شدند، رعد و برق زد و باران شديدی گرفت. پايش را روی پدال گاز نگه داشت. هيچ كس زنده نمانده. هر كس دُور و برش بود می‌مُرد و او را با دهانی پُر از واژه تنها می‌گذاشت. كسی نبود كه آن‌ها را به سويش تف كند. پدرش، محقق آثار كلاسيك كه می‌توانست به يونانی كهن تجنيس بسازد و صدايش را به ارث به او داده بود، صدايی كه ماترك و نفرينش بود، و مادرش كه در زمان جنگ برای پدر غصه می‌خورد. پدرش خلبان راه ياب بود و می‌بايست صد و يازده بار در آن هواپيمای كم سرعت، در ميان شبی كه تنها چراغ‌های هواپيمايش آن را برای راهنمايی بمب افكن‌ها روشن می‌كرد، از آلمان به انگلستان سفر كند. وقتی با آن پژواك آك- آك در گوشش باز گشت، مادر قسم خورد كه هرگز او را ترك نكند و چنين شد كه از آن به بعد هرجا به دنبالش رفت، حتی درون خلاء. آرام افسردگی كه هرگز از آن باز نيامد و درون قرض، چرا كه پدر در بازی پوكر شانس نمی‌آورد و وقتی كه پول خودش ته كشيد، با پول‌های او قمار كرد. و سرانجام تا فراز ساختمانی بلند كه هر دو آخرين راه خود را يافتند. پملا هرگز آن‌ها را نبخشيد، بيشتر به اين خاطر كه هيچ وقت نمی‌توانست به آن‌ها بگويد كه نمی‌تواند ببخشدشان. آن وقت شروع كرد به رد كردن هرچه از آن‌ها در وجودش مانده بود. مثلاً حاضر نشد به كالج برود و از آنجا كه صدايش را نمی‌توانست تغيير بدهد، آن را واداشت از ايده‌هايی گفتگو كند كه مورد لعن و طعن پدر و مادرش، كه محافظه كارانه خودكشی كرده بودند، قرار می‌گرفت. گذشته از آن، رفت و با يك هندی ازدواج كرد و چون معلوم شد او زياده از حد به آن‌ها شباهت دارد، می‌خواست زندگی مشترك را رها كند، و درست وقتی تصميم گرفته بود از شوهرش جدا شود، بار ديگر مرگ نيرنگ‌باز از او پيشی جسته بود.

داشت از يك استيشن حامل خوراك‌های يخ زده، كه ترشح آب چرخش‌هايش نمی‌گذاشت جلويش را ببيند سبقت می‌گرفت كه ناگهان به ميان سراشيبی پُرآبی افتاد و ام. جی شروع به لغزيدن كرد، از خط خارج شد و بنای چرخيدن گذاشت و پملا چشمش به چراغ‌های استيشن افتاد كه مثل چشمان الهه‌ی مرگ به او زل زده بودند. عزرائيل. فكر كرد: "پايان." ولی اتومبيلش خودبه‌خود آنقدر چرخيد و سرخورد كه از سر راه استيشن دور شد. از تمام عرض هر سمت خط كشی جاده كه همگی به طرز معجزه‌آسايی خالی از وسيله‌ی نقليه بودند، گذشته بود و پس از چرخش صد و هشتاد درجه‌ی ديگری، با صدايی كمتر از آنچه انتظار می‌رفت، به جدول بندی برخورد كرده بود. اكنون بار ديگر رو به غرب داشت و با زمان‌بندی ساده‌لوحانه‌ی واقعيت خورشيد پديدار می‌شد و توفان را می‌زدود.

*
واقعيت زنده بودن، بلاهايی كه زندگی به سر آدم می‌آورد را تلافی می‌كند. آن شب پملا چمچا در زيباترين لباسش، در آن ناهارخوری كه ديوارهايش با چوب بلوط و درفش‌های قرون وسطی تزيين شده بود، پشت ميزی پُر از ظروف نقره و كريستال، گوشت گوزن خورد و شراب شاتوتالبو [Chateau Talbot] نوشيد و آغازی نوين را كه توأم با نجات از فكين مرگ بود جشن گرفت. بله آغازی نو. ای كه خواهان تولدی ديگری، نخست... خب، در هر حال چيزی نمانده بود. زير نگاه‌های هرزه‌ی امريكايی‌ها و فروشندگان سيار، به‌تنهايی شام خورد و شراب نوشيد و اول شب به اتاق خواب شاهزاده خانم‌ها، كه در بُرج سنگی هتل قرار داشت پناه برد تا حمامی طولانی بگيرد و فيلم‌های قديمی را در تلويزيون تماشا كند. در پی رويارويی با مرگ، احساس می‌كرد گذشته از او فاصله می‌گيرد. مثلاً دُوران بلوغش كه زيرنظر عموی شريرش هری‌هايم [Harry Higham] گذشته بود. عمو در يك خانه‌ی اربابی قرن هفدهم زندگی می‌كرد كه زمانی به ماتيو هاپكينز [Matthew Hopkins] يا ژنرال جادوگرياب، كه يكی از خويشاوندان دورشان بود، تعلق داشت و اسمش را حتما منباب كوششی خوفناك در جهت مزاح كرملينز [Gremlins] گذاشته بود. پملا برای اين‌كه بعداً به راحتی فراموش كند، قاضی هايم را به خاطر آورد و خطاب به جامپی غايب زمزمه كرد، من هم قصه‌ی ويتنام خودم را دارم. پس از تظاهرات بزرگ ميدان گراونر، كه خيلی‌ها زير پای اسب‌های تندرُوی پليس سنگريزه پرتاب كرده بودند، يك مورد استثنايی در تاريخ قضاوت انگليس پيدا شد و سنگريزه را آلت قتاله شناختند. آن وقت بسياری از جوانان را به جرم داشتن سنگريزه زندانی و حتی اخراج كردند. قاضی اصلی در قضيه‌ی سنگريزه‌های ميدان گراونر، همين هری بود (كه از آن به بعد اعدامی لقب گرفت.) و رابطه‌ی خويشاوندی با او برای دختر جوان كه اسير صدای دست راستيش بود، مشكل تازه‌ای شد. و حالا، پملا چمچا كه در قصر موقتش در رختخواب گرم و نرم لميده بود، خودش را از شر اين شيطان قديمی خلاص می‌كرد. خداحافظ اعدامی. من ديگر وقت زيادی برايت ندارم. اشباح پدر و مادرش را نيز از خود راند و برای رهايی از اين آخرين شبح آماده شد.

كنياك نوشان فيلم درآكولا را در تلويزيون تماشا كرد و از وجود خودش احساس رضايت كرد. مگر نه اين‌كه زنی خود ساخته بود؟ من همينم كه هستم و كنياك ناپلئون را به سلامتی خودش سر كشيد. در دفتر هيأت روابط اجتماعی، در محله‌ی بريك هال، لندن ان- اي- آی كار می‌كنم، معاون هيأتم و در كارم رودست ندارم. خودم اين را می‌گويم. به سلامتی! تازه اولين سياه پوست را انتخاب كرده بوديم و همه‌ی آرای منفی از آن سفيدها بود. ساطوريش كنيد! هفته‌ی پيش يك بازرگان آسيايی به رغم وساطت مجلس و اعضای احزاب مختلف، پس از هجده سال زندگی در انگلستان اخراج شد. جرمش اين بود كه پانزده سال قبل يك ورقه‌ی اداری را چهل و هشت ساعت دير پُست كرده بود. به سلامتی! هفته‌ی آينده پليس در دادگاه بخش بريك هال [Brickhall] برای يك زن پنجاه‌ساله‌ی نيجريه‌ای پرونده‌سازی خواهد كرد. به ايراد ضرب و جرح متهمش كرده‌اند، در حالی كه خودشان قبلاً آنقدر كتكش زده‌اند كه بيحال شده. به سلامتی! اين كله‌ی من است، می‌بينيد؟ كار من اين است كه اين كله را به ديوار دادگاه بريك ال بكوبم.

صلدين مُرده و او زنده بود.

به سلامتی اين هم نوشيد. داشتم چيزهايی می‌نوشتم كه بعداً به تو بگويم صلدين. چيزهايی بزرگ: درباره‌ی ساختمان جديد و بلند دفاتر كار در بريك هال‌های استريت- مقابل مك دونالد. طوری آن را ساخته بودند كه كاملا ضد صدا باشد. ولی كاركنانش چنان از آن سكوت پريشان شده بودند كه حالا برايشان نوار صداهای عادی می‌گذارند- حتما از آن خوشت می‌آمد، نه؟- و راجع به اين پارسی‌ای كه می‌شناسم. اسمش بپسی [Bapsy] است. مدتی در آلمان زندگی كرده و عاشق يك مرد ترك شده. ولی مشكلش اينجا است كه تنها زبانی كه هر دو صحبت می‌كنند آلمانی است، در حالی كه آلمانی معشوقش روز به روز بهتر می‌شود و بپسی تقريباً هرچه می‌دانسته فراموش كرده. طرف مرتب برايش نامه‌های شاعرانه می‌نويسد و بيچاره بپسی به زبان بچه‌ها جواب می‌دهد-عشق می‌ميرم- چه كند، زبان خوب نمی‌داند. نظرت چيست؟‌ عشق می‌ميرم. اين موضوع مال ما است، نه صلدين؟ چه می‌گويی؟

و يك موضوع كوچك. در محله‌ی تحت مسؤوليت من، يك قاتل وجود دارد كه هنوز دستگير نشده. پيرزن‌ها را می‌كشد. نگران نباش، قربانيانش از من خيلی مسن‌ترند.

و يكی ديگر: می‌خواهم تركت كنم. همه چيز بين ما تمام شده.

من هرگز نمی‌توانستم با تو گفتگو كنم. به تو هيچ نمی‌شد گفت. اگر می‌گفتم داری چاق می‌شوی، يك ساعت فرياد می‌كشيدی. انگار گفته‌ی من آنچه را كه در آينه می‌ديدی تغيير می‌داد. در حالی كه خودت می‌فهميدی كمر شلوارت برايت تنگ شده است. ميان ديگران كه بوديم، حرف مرا می‌بُريدی و آن‌ها می‌فهميدند چه نظری نسبت به من داری. گناه من اين بود كه تو را می‌بخشيدم. من می‌توانستم مركز وجودت را ببينم. آن پرسش هولناك را كه ناگزير با آن‌همه اطمينان ساختگی محافظت می‌كردی. آن فضای خالی را.

خداحافظ صلدين. ليوانش را خالی كرد و آن را در كنارش گذاشت. باز باران گرفته بود و قطراتش بر پنجره‌های سنگين اتاق می‌كوفت. پرده‌ها را كشيد و چراغ را خاموش كرد.

همانطور كه لميده بود، وقتی به خواب می‌رفت، آخرين چيزی را كه بايد به شوهرش می‌گفت به خاطر آورد: "در رختخواب هرگز به من توجه نداشتی. به اين من هم لذت ببرم. نياز من هرگز برايت اهميتی نداشت. آخرش فهميدم تو نه معشوقه، بلكه خدمتكار می‌خواهی. خب، حالا همانجا كه هستی راحت بخواب."

آن وقت در خواب صلدين را ديد. چهره‌اش فضای خواب را پُر كرده بود. گفت: "همه چيز رو به پايان است. اين تمدن، درها به رويش بسته می‌شود. فرهنگ جالبی بود. درخشان و درعين حال پليد. آدمخوار و مسيحی. شكوه جهان بود. بايد تا وقتی می‌توانيم آن را جشن بگيريم. تا صبح."

ولی پملا حتی در عالم رؤيا نيز با او همداستان نبود. اگرچه می‌دانست بازگفتن آنچه می‌انديشيد بيهوده است. آن‌هم حالا.

*

جامپی جاشی، بعد از اين‌كه پملا چمچا از خانه بيرونش كرد، به شاندار [Shaandaar]، كافه‌ی آقای صفيان در بريك هال‌های استريت رفت و پشت ميزی نشست تا خوب فكر كند ببيند كاری كه كرده ديوانگی بوده است يا نه. كافه هنوز خلوت بود و به جز خانم چاقی كه داشت يك جعبه بسته‌ی برقی و جالبی [jalebi] می‌خريد، دو كارگر عرب پيراهن دوزی كه چای چالو می‌خوردند و يك زن مسن لهستانی، بازمانده‌ی دُورانی كه هنوز خريد و فروش شيرينی و آبنبات در دست يهودی‌ها بود، كس ديگری در كافه ديده نمی‌شد. زن هر روز در گوشه‌ای می‌نشست و دو ساموسای سبزی، يك پوری و يك ليوان شير می‌خورد و به هر كس كه وارد كافه می‌شد، اعلام می‌كرد برای اين به آنجا می‌آيد كه: " وقتی گوشت گيرت نمی‌آيد، بهترين جا همين كافه است، و اين روزها آدم بايد به اين بهترين‌های درجه‌ی دوم راضی باشد." جامپی با قهوه‌اش زير نقاشی مهيبی كه زنی افسانه‌ای و چند سر را با سينه‌های برهنه نشان می‌داد، نشست. چند تكه ابر حريرگون نوك سينه‌هايش را می‌پوشاند. نقاشی به رنگ‌های صورتی، سبز نئون و طلايی بود. آقای صفيان كه هنوز سرش خلوت بود، احساس كرد جامپی خيلی پكر است.

"سلام حضرت جامپی. چرا آب و هوای بدت را به كافه‌ی من آوردی؟ مگر در اين مملكت به قدر كافی ابر وجود ندارد؟"

همين كه صفيان پيشش آمد، جامپی سرخ شد. صفيان طبق معمول شب كلاه سفيد كوچكش را به سر داشت و ريش بی‌سبيلش را بعد از زيارت اخير مكه حنا می‌بست. محمد صفيان مردی ستبر بود كه بازوهای كلفت و شكم برآمده‌ای داشت و از خداشناس‌ترين و در عين حال غيرفناتيك‌ترين مؤمنينی بود كه می‌توان يافت. برای جاشی حكم خويشاوندی قديمی را داشت. صفيان كه به ميزش رسيد گفت: "راستی عمو، به نظر تو من يك تخته‌ام كم است؟"

صفيان پرسيد: "تا حالا توانسته‌ای پول در بياوری؟"

"نه عموجان."

"تا حالا كار تجارت كرده‌ای؟ واردات- صادرات؟ مشروب، دست‌فروشی؟"

"من از اعداد و ارقام سر در نمی‌آورم."

"اعضای خانواده‌ات كجا هستند؟"

"من فاميل ندارم عمو، خودم تنها هستم."

"پس حتما در خلوت و تنهاييت مُدام از خداوند مسالت می‌كنی كه تو را در اين وضع راهنمايی كند."

"تو كه بهتر می‌دانی عمو. من اهل دعا و مسالت نيستم."

صفيان نتيجه گرفت: "پس بی‌برو برگرد خلی. حتی بيش از آن‌كه فكرش را می‌كنی."

جامپی آخرين جرعه‌ی قهوه‌اش را نوشيد و گفت: "متشكرم عمو جان. واقعاً لطف دارين."

صفيان می‌دانست مِهری كه در طنزش نهفته است، در جامپی، علی‌رغم چهره‌ی غمزده‌اش تأثير گذاشته است و خطاب به مرد سفيدپوست و چشم آبی آسيايی‌ای كه بارانی چهارخانه به رنگهای زنده و شانه‌های فراخ به تن داشت و تازه وارد شده بود گفت: "آقای حنيف جانسون [Hanif Johnson] بيا اينجا و معمای ما را حل كن." جانسون كه وكيلی زرنگ و بچه محل بود، با دخترهای زيبای صفيان خوش و بش كرد و به سوی جامپی رفت. صفيان گفت: "تو می‌فهمی اين چه جور آدمی است؟ من كه سرم نمی‌شود. مشروب كه نمی‌خورد، پول كه به نظرش مثل مرض است و دو تا پيراهن بيشتر ندارد. چهل سالش شده و زن نمی‌گيرد، برای ماهی چندرغاز حقوق در مركز ورزشی هنرهای رزمی درس می‌دهد، و از اين‌ها گذشته، با باد هوا زندگی می‌كند و مثل ريشی‌ها يا پيران طريقت رفتار می‌كند، در حالی كه كمترين ايمانی ندارد. ظاهراً پی به رازی برده، در حالی كه به هيچ صراطی مستقيم نيست. همه‌ی اين‌ها را با تحصيلات كالجش جمع بزن و نتيجه را بگو."

حنيف جانسون مشتی به شانه‌ی جامپی زد و گفت: "او صداهايی می‌شنود." صفيان با حيرتی ساختگی دست‌هايش را باز كرد: "صدا؟ پس بگو! صدا از كجا؟ از تلفن؟ از آسمان، يا از واكمن سونی كه داخل كتش قايم كرده؟"

حنيف با قيافه‌ی جدّی جواب داد: "صداهای درونی. طبقه‌ی بالا روی ميزش يك ورق كاغذ است كه رويش ابياتی نوشته شده و عنوانش جوی خون است."

جامپی در حالی كه فنجان خاليش را می‌انداخت از جا پريد و خطاب به حنيف كه بلافاصله از وسط سالن به آن طرف می‌پريد، فرياد زد: "می‌كشمت." و حنيف ادامه داد: "آره صفيان صاحب، ما در ميانمان يك شاعر داريم. با ايشان محترمانه رفتار كنيد، مراقبشان باشيد كه خيلی ظريفند. ايشان می‌گويند خيابان رودخانه است و يا به مثابه‌ی جريان آب. انسانيت چون جوی خون است. اين است منظور شاعر. همينطور هر آدمی..." حرفش را بُريد و در حالی كه جامپی دنبالش كرده بود به پشت يك ميز هشت نفره دويد. چهره‌ی جامپی از غضب به سرخی می‌زد و بازوانش را چون بال تكان می‌داد: "مگر در بدن‌هايمان جوی خون جاری نيست؟" اتوك پاول كنجكاو گفته بود: "چون آن مرد رومی، گويی رود تير را می‌بينم كه از خون كف بر لب آورده." جامپی جاشی با خود گفته بود بايد اين استعاره را احيا كرد. بايد از آن چيزی از خودم بسازم. ملتمسانه به حنيف گفت: "اين كارت مثل تجاوز است. تو را به خدا بس كن."

صاحب كافه فكورانه گفت: "صداهايی كه آدم می‌شنود، از بيرون می‌آيند، ولی... مثل ژاندارك يا آن مردی كه گربه داشت. اسمش چی بود؟ ويتينگتون. ولی با شنيدن چنين صداهايی آدم معروف می‌شود، يا لااقل به ثروت می‌رسد. اين يكی كه نه مشهور است، نه پولدار."

جامپی در حالی كه بازوهايش را بالا می‌بُرد و بی‌اراده لبخند می‌زد گفت: "بس است. تسليم."

تا سه روز بعد، علی‌رغم همه‌ی كوشش‌های آقای صفيان و خانم و دخترهايش، ميشال و آناهيتا، و همينطور حنيف جانسون وكيل، جامپی انگار خودش نبود. صفيان می‌گفت: "بيشتر دامپی (خپل) است تا جامپی." مثل هميشه دنبال كارهايش بود. به كلوپ جوانان، دفاتر تعاونی فيلم كه عضو آن بود و خيابان‌ها برای پخش نشريات يا فروش روزنامه‌های خاص، يا گشت و گذار می‌رفت، ولی همانطور كه به راهش می‌رفت، قدم‌هايش سنگينی می‌كرد.

آناهيتا با تقليد لهجه‌ی اعيان و اَشراف انگليسی گفت: "آقای جمشيد جاشی. لطفاً آقای جاشی با تلفن صحبت كنند، خصوصی است."

پدرش صفيان، نيم نگاهی به شادی‌ای كه از چهره‌ی جاشی می‌تراويد افكند و زير گوش زنش زمزمه كرد: "خانم، صدايی كه اين پسره دوست دارد بشنود از هيچ لحاظ درونی نيست."

*

پس از هفت شبانه روز عشقبازی، با شوق و ذوقی پايان‌ناپذير، ملاطفتی ژرف و چنان تر و تازگی كه پنداری راه و رسمش همين الان اختراع شده است، آن چيز غيرممكن ميان پملا و جاشی به‌وقوع پيوست. هفت شبانه روز شوفاژ اتاق را روی آخرين درجه گذاشتند و برهنه ماندند و وانمود كردند در كشوری گرمسير و آفتابی در جنوب، عاشق و معشوق مناطق حاره‌اند. جمشيد كه هميشه با زن‌ها بی‌دست‌وپا رفتار می‌كرد، به پملا گفت هرگز پس از تولد هجده سالگيش كه سرانجام دوچرخه سواری را آموخت، چنين احساس شگرفی به او دست نداده است و به محض اين‌كه واژه‌ها از دهانش خارج شدند، ترسيد مبادا همه چيز را خراب كرده باشد. حتما سنجش عشق بزرگ زندگيش با دوچرخه‌ی پرپری دُوران دانشجويی، ناسزا شمرده خواهد شد. ولی نگرانی بيهوده بود، زيرا پملا لب‌هايش را بوسيد و از او به خاطر زيباترين چيزی كه تا به حال مردی به زنی گفته است تشكر كرد. در اين مرحله بود كه پی‌برد هرچه بكند غلط نخواهد بود و برای نخستين‌بار در زندگی حقيقتاً احساس امنيت كرد. امن مثل يك خانه، مثل آدمی كه كسی دوستش دارد،‌ و پملا چمچا هم همين احساس را داشت.

در هفتمين شب صدای كسی كه می‌خواست درِ خانه را باز كند آن دو را از خواب بی‌رؤيايشان پراند. پملا وحشتزده زمزمه كرد: "زير تخت يك چوب هاكی است." جامپی كه همانقدر ترسيده بود آهسته گفت: "آن را به من بده." پملا گفت: "من هم با تو می‌آيم." جامپی جواب داد: "نه خير. به هيچ وجه." آخر سر هر دو در حالی كه روبدوشامبرهای توردوزی پملا را به تن داشتند، چوب هاكی در دست آهسته از پله‌ها پايين رفتند، هرچند هيچ يك چندان احساس رشادت نمی‌كردند كه چوب را به كار ببرند. پملا ديد به اين فكر افتاده است كه اگر اين مَرده هفت تير داشته باشد چه؟ مردی با هفت تير كه می‌گويد: "زود برگرديد طبقه‌ی بالا..." آن دو به پايين پله‌ها رسيدند. كسی چراغ را روشن كرد.

پملا و جامپی همزمان فرياد كشيدند، چوب هاكی را بر زمين انداختند و با آخرين شتاب ممكن به طبقه‌ی بالا دويدند. در همان حال، درِ وُرودی همكف موجودی ايستاده بود كه پنداری يك راست از درون كابوس يا فيلم‌های تلويزيونی بعد از نيمه‌شب بيرون آمده. شيشه‌ی درِ وُرودی را شكسته بود تا قفل را باز كند. (پملا چنان دستخوش شور و هيجان بود كه فراموش كرده بود كلون در را بياندازد.) و سراپا آغشته به گل، يخ و خون بود. موجودی بود بی‌نهايت پُرمو، با ساق‌ها و سم‌هايی مانند بزی غول‌آسا، بالاتنه‌ای مردانه كه از پشم بُز پوشيده بود، بازوهای انسان و سری كه گذشته از دو شاخش، به سر انسان می‌ماند و پوشيده از چرك و كثافت و ته ريشش هم درآمده بود. آن موجود غير ممكن همين كه تنها شد تعادلش را از دست داد و نقش زمين شد.

آن بالا، در بالاترين طبقه‌ی منزل، يعنی در كمينگاه صلدين، خانم پملا چمچا در ميان بازوان معشوقش به خود می‌پيچيد و از ته دل می‌گريست و فرياد می‌كشيد: "نه. حقيقت ندارد. شوهرم در انفجار هواپيما نابود شده. كسی زنده نمانده. می‌شنوی چه می‌گويم؟ من بيوه‌ی چمچا هستم. زنی كه شوهر لامصبش مُرده."



۵



آقای جبرئيل فرشته، در قطاری به مقصد لندن، بار ديگر دستخوش وحشت از خدا شد. ترسش از اين بود كه گمان می‌كرد خدا می‌خواهد او را برای از دست دادن ايمانش مجازات كند و از اين رو كارش رفته رفته به جنون می‌كشيد. هر كس ديگری هم به جای او بود وحشت می‌كرد. در يك كوپه‌ی درجه يك ويژه‌ی غيرسيگاری‌ها نشسته بود و پشت به موتور قطار داشت، زيرا بدبختانه شخص ديگری روبرو نشسته بود. جبرئيل كلاه تريلبی را روی سرش پايين كشيد و مشت‌هايش را ته جيب‌های گاباردين آستر قرمز فرو برد و ناگهان به هراس افتاد. وحشت از اختلال حواس، آن‌هم با دخالت نيرويی كه ديگر نسبت به وجود آن ايمان نداشت، ترس از اين‌كه در حال جنون به آن فرشته‌ی واهی مبدل شود، چنان شدت می‌يافت كه قادر نبود مدتی طولانی به آن بينديشد. با اين وجود، چه توضيح ديگری برای معجزه‌ها، دگرديسی‌ها و اشباح روزهای اخير می‌توان يافت؟ در سكوت لرزيد و انديشيد: "از دو حال خارج نيست، الف- من عقلم را از دست داده‌ام. ب- كسی رفته و قانون همه چيز را عوض كرده است."

خوشبختانه اكنون در پيله‌ی گرم و نرم كوپه‌ی قطار، امور معجزه‌آسا به نحو اطمينان بخشی غايب بودند، به علاوه دسته‌های صندلی ساييده، چراغ مطالعه‌ی بالای شانه‌اش از كار افتاده و قاب آينه خالی بود و جابجا لزوم اجرای مقررات گوشزد می‌شد. علامت‌های كوچك مدور قرمز و سفيد استعمال دخانيات را ممنوع می‌كردند، يك آگهی استفاده‌ی بی‌مورد از زنجير توقف اضطراری را قابل مجازات می‌شمرد، و علايم ديگری مقدار مجاز باز كردن پنجره را نشان می‌داد. موقع وُرود به توالت نيز وجود چند علامت ممنوعيت و اعلان ساير مقررات دلش را شاد كرد. وقتی مأمور كنترل با دستگاه كوچكش كه ته بليط‌ها را هلالی می‌بُريد و به او اعتبار می‌بخشيد، وارد شد، تظاهرات قانون جبرئيل را تا اندازه‌ای آرام كرده بود، به‌طوری كه با روحيه‌ی بهتری شروع به ارايه‌ی دلايل منطقی كرد. اقبال به او رو آورده و از چنگال مرگ و هذيان خاص آن گريخته بود، و حالا در پی بهبودی‌اش، ظاهراً می‌توانست رشته‌های زندگی قديمش- يعنی زندگی قديم جديدش، زندگی تازه‌ای كه قبل از اين واقعه برای خود طرح‌ريزی كرده بود- را دوباره در دست گيرد. هرچه قطار او را از ناحيه‌ی گرگ و ميش فرود و اسارت ناگزيرش دورتر می‌برد، و در مسير آن خطوط آهن موازی كه قابليت پيش بينيشان شادی‌آور بود، پيش می‌رفت، احساس می‌كرد كشش جادويی آن شهر عظيم بر وی كارگر می‌افتد و خصلت ديرين و اميدوارش باز می‌گردد. استعدادی كه در قبول تجديد امور و از ياد بردن سختی‌های گذشته داشت و به آينده مجال خودنمايی می‌داد، بار ديگر رخ می‌نمود. از روی صندليش پريد و روی يكی از صندلی‌های مقابل نشست، به‌طوری كه چهره‌اش رو به لندن بود. اگرچه ديگر پنجره در كنارش نبود، ولی چه اهميتی داشت. لندنی كه می‌خواست در ذهنش جای داشت. نامش را به بانگ بلند آواز كرد: "اله لويا".

و مسافر ديگر كوپه حرفش را تأييد كرد: "اله لويا برادر [استناد به لفظ آله لويا با واژه‌ی Alleluia كه به معنی "ستايش باد خداوند" است. م.]، هوسانا (او را می‌پرستم) آقای عزيز و آمين."

*
مرد غريبه ادامه داد: "بايد اضافه كنم كه ايمان من كاملا بی‌نام است. مثلاً اگر شما گفته بوديد لا اله، من از ته گلو جواب می‌دادم الی الله.

جبرئيل متوجه شد كه تغيير مكان در كوپه و بی‌توجهی در تلفظ نام غيرعادی الی همسفرش را به‌اشتباه انداخته و كوشش در افتتاح آشنايی از سوی آدمی ديندار تلقی شده است. مرد در حالی كه كارتی از كيف پوست كروكوديلش بيرون می‌آورد و به جبرئيل می‌داد گفت: "من جان مسلمه [John Maslama] هستم. شخصاً پيرو ايمان جهانی‌ای هستم كه اكبرشاه به ارمغان آورد. به عقيده‌ی من خداوند موسيقی كُرات است."

معلوم بود آقای مسلمه به اين زودی‌ها از گفتار باز نمی‌ايستد و جبرئيل جز اين‌كه ساكت بنشيند و به اين جريان پُرآب و تاب كلمات گوش فرا دهد چاره‌ای نداشت. از طرف ديگر از آنجا كه يارو مانند كشتی‌گيران حرفه‌ای هيكل‌دار بود، بهتر بود مراقب رفتارش باشد. به علاوه، فرشته در چشمانش پرتوی ايمان واقعی را تشخيص می‌داد. همان پرتويی كه تا همين اواخر هر روز هنگام اصلاح صورت در آينه‌ی ريش‌تراشی در چشمان خودش ديده بود.

مسلمه با لهجه‌ی خوش آكسفورديش پز می‌داد: "من در كارم موفق بوده‌ام آقا. به خصوص برای يك آدم قهوه‌ای پوست. بايد بگويم كه به‌طور استثنايی‌ای موفق بوده‌ام. آن‌هم در اين دوره و زمانه. متوجه هستيد كه." با حركت ضعيف ولی گويای دستی كه شبيه ران خوك بود به لباس‌های گران قيمتش اشاره كرد: كت و شلوار و جليقه‌ی راه راه دست دوز، ساعت طلای زنجيردار، كفش‌های ايتاليايی، كراوات ابريشمی با سنجاق مخصوص و تكمه سردست‌های جواهر نشانی كه به مُچ‌های سفيدش نصب شده بود. بر فراز اين لباس‌هايی كه برازنده‌ی يك لرد انگليسی بود، سری بسيار بزرگ قرار داشت كه موهای پُرپشتش را صاف عقب زده بود. زير ابروان پُرپشت و بلندش چشمانی آتشين ديده می‌شد كه از همان ابتدا بر جبرئيل تأثير گذاشته بود. جبرئيل كه بايد پاسخی می‌داد گفت: "بسيار شيك است." اينطور كه می‌گفت، ابتدا ثروتش را از راه ساختن شعارهای تبليغاتی مانند "موسيقی، آن شيطان آشنا" به دست آورده بود.

شعارهايی كه زن‌ها را به خريد لباس زير و ماتيك براق تشويق می‌كرد و مردها را به وسوسه می‌انداخت. حالا در سرتاسر شهر مغازه‌های صفحه‌فروشی داشت. به علاوه مالك كلوپ شبانه‌ی موفق موم گرم و يك فروشگاه آلات موسيقی بود كه شاد و مغرورش می‌كرد. او هندی الاصل و اصل گويان بود: "ولی ديگر هيچ چيز آنجا نمانده آقا. مردم چنان دسته دسته خارج می‌شوند كه ديگر هواپيما به قدر كافی نيست." ولی او خيلی زود موفق شده بود: "به كمك خداوند متعال بود. من هر يكشنبه به كليسا می‌روم آقا. اقرار می‌كنم كه نسبت به آوازهای مذهبی انگليس علاقه‌ی خاصی دارم و آنقدر بلند می‌خوانم كه سقف از جا می‌پرد."

اين اتوبيوگرافی با شرح كوتاهی درباره‌ی وجود يك زن و يك دوجين بچه به پايان رسيد. جبرئيل به او تبريك گفت. اميدوار بود ساكت شود، اما مسلمه تازه می‌خواست رازش را فاش كند. با لحنی شاد و صميمی شروع كرد: "احتياجی نيست شما راجع به خودتان چيزی بگوييد. طبيعی است كه من شما را می‌شناسم. اگرچه آدم انتظار ندارد چنين شخصيتی را روی خط ايستبورن- ويكتوريا ببيند." لبخندزنان چشمك زد و انگشتش را كنار بينيش نهاد: "ولی من به زندگی خصوصی احترام می‌گذارم و خوش ندارم مُخِلّ آسايش كسی بشوم. ابداً."

جبرئيل چنان شگفت‌زده شد كه بی‌اراده گفت: "من؟ من كه هستم؟" مرد به سنگينی سر تكان داد و ابروانش مانند شاخك‌های نرم تكان خورد: "بله، به عقيده‌ی من اين سؤالی است كه جوابش جايزه دارد. دوره و زمانه‌ی بدی است آقا. آن‌هم برای آدم‌های اخلاقی. وقتی شخص نسبت به اصل و جوهرش اطمينان ندارد، چگونه می‌تواند پی ببرد كه يك آدمی خوب است يا بد. ولی انگار خسته تان كردم. من به پرسش‌های خود با ايمانم پاسخ می‌دهم." در اينجا مسلمه به سقف نگريست: "از اين گذشته شما كه نسبت به هويتتان ترديدی نداريد، زيرا همان آقای جبرئيل فرشته‌ی مشهور و افسانه‌ای هستيد. ستاره‌ی سينما و متأسفانه بايد اضافه كنم، ويدئوی غيرمجاز. هر دوازده فرزند و من و همسرم همگی از ستايشگران قديمی و بی‌چون و چرای شما در نقش قهرمانان مقدس هستيم." و يك مرتبه دست راست جبرئيل را در دست گرفت.

مسلمه با صدای رعدآسايش ادامه داد: "شخصاً از آنجا كه به نظريه‌ی وحدت وجود تمايل دارم و همه‌ی خدايان را محترم می‌شمارد، به كار شما علاقمندم. زيرا به نمايش انواع و اقسام خدايان اهتمام كرده‌ايد. آقا شما مثل رنگين‌كمانی ائتلاف آسمان هستيد. يك تنه سازمان ملل خدايان را داير كرده‌ايد. خلاصه شما آينده‌ايد. بگذاريد به شما درود بگويم." رفته رفته داشت بوی بی‌بروبرگرد ديوانگی را می‌پراكند و با اين‌كه هنوز از مرحله‌ی اِبراز طرز فكر ويژه‌ی خود خارج نشده بود، جبرئيل نگران بود و با نگاه‌های مشوش فاصله‌ی خودش را تا در می‌سنجيد. مسلمه داشت می‌گفت: "من بر اين باورم كه او را به هر نامی بخوانيم، آن نام چيزی جز يك كد يا علامت رمز نخواهد بود. بله آقای فرشته، علامتی كه نام واقعی را مخفی می‌كند."

جبرئيل همانطور ساكت ماند و مسلمه كه در پوشاندن يأس خود كوششی نكرد، به جای او گفت: "حتما می‌خواهيد بپرسيد آن نام واقعی چيست؟" و آن وقت جبرئيل فهميد اشتباه نكرده است و اين ياور عقلش به كلی پاره سنگ می‌برد. حتما اتوبيوگرافيش هم آنقدر ساختگی است كه ايمانش. به اين فكر افتاد كه به هر كجا پا می‌گذاشت قصه‌ها و داستان‌ها در حركت بودند، داستان‌هايی كه پشت ماسك آدميزاد وانمود می‌كردند انسانند. خودش را متهم كرد: "تقصير خودم است. آنقدر از ديوانگی ترسيدم كه خدا می‌داند اين زنجيری حراف از كدام گوشه‌ی تاريك سر درآورد و به سراغم آمد."

ناگهان مسلمه از جا پريد و فرياد زد: "تو نمی‌دانی! شارلاتان، دروغگو، متظاهر! ادعا می‌كنی ستاره‌ی جاودان سينما و تجسم هزار و يك خدا هستی و آن وقت نمی‌دانی. چطور ممكن است كه من، پسر فقير بارتيكا در اسه كی بو [Essequibo] اين چيزها را بدانم، و آن وقت جبرئيل فرشته آن‌ها را نداند؟ قلابی! تف بر تو!"

جبرئيل برخاست، ولی مسلمه تقريباً همه‌ی فضا را پُر كرده بود و جبرئيل برای در امان ماندن از خطر بازوانش كه چون آسياب بادی می‌چرخيدند و كلاه تريلبی خاكستری را به كناری افكنده بودند، به‌سختی به يك طرف متمايل شد. آن وقت يك مرتبه دهان مسلمه باز ماند، پنداری چندين اينچ كوچك شد و پس از چند لحظه منجمد به‌زانو افتاد و زانوانش دنگ صدا كرد.

جبرئيل ماتش برد. آن پايين چه كار دارد؟ پی كلاه من می‌گردد؟ اما مرد ديوانه به التماس افتاده بود و تقاضای بخشش می‌كرد. می‌گفت: "من هرگز ترديدی نداشتم كه شما خواهيد آمد. خشم من بی‌دست‌وپا را ببخشد." قطار وارد تونلی شد و جبرئيل ديد كه نوری گرم و طلايی كه از نقطه‌ای درست در پس سرش ساطع می‌شد، احاطه‌شان كرده است. بعد در شيشه‌ی در انعكاس هاله‌ی نورانی دُور سرش را ديد.

مسلمه داشت با بند كفشش ور می‌رفت: "آقا من در تمام طول زندگيم می‌دانستم كه برگزيده شده‌ام." حالا لحنش همان قدر عاجزانه می‌نمود كه چند لحظه پيش تهديد‌آميز به نظر می‌رسيد: "بچه هم كه بودم، در بارتيكا، می‌دانستم." كفش پای راستش را درآورد و بنا كرد لوله كردن جورابش. گفت: "علامتی داده شده بود." جورابش را هم درآورد. پايش در نگاه اول عادی و بسيار بزرگ بود. آن وقت جبرئيل شروع به شمارش كرد و شش انگشت شمرد. باز شمرد، همان بود. مسلمه با غرور گفت: "آن پايم هم همينطور است، و من هيچ ترديدی در معنی آن نداشته‌ام." او خود را به سمت ياوری خدا منصوب كرده بود، خيال می‌كرد انگشت ششم پای يك موجود كيهانی است. جبرئيل فرشته انديشيد معلوم می‌شود زندگی معنوی اين كره هم يك پايش می‌لنگد. اين‌همه ديو در درون مردم ادعا می‌كنند به خدا ايمان دارند.

قطار از تونل خارج شد و جبرئيل تصميمی گرفت. با بهترين ژست فيلم‌های هندی گفت: "جان شش انگشتی بلند شو. مسلمه بلند شو."

مرد ايستاد. در حالی كه سرش را پايين انداخته بود و با انگشتانش ور می‌رفت، جويده جويده گفت: "آنچه می‌خواهم بدانم اين است آقا. ما آدم‌ها آخرش چطور می‌شويم: نابود يا رستگار؟ شما برای چه بازگشته‌ايد؟"

جبرئيل به سرعت فكرهايش را كرد و سرانجام جواب داد: "غرض قضاوت است. واقعيت‌ها بايد سنجيده شود و مثبت و منفی در جای خود قرار گيرد. در اينجا نوع انسان محاكمه می‌شود، و اين مدعی عليهی است كه سابقه‌ی درخشانی ندارد. تاريخ گواه آن است. ارزيابی‌های دقيقی بايد انجام شود. در حال حاضر هنوز رأيی صادر نشده. وقتش كه رسيد همه چيز اعلام خواهد شد. تا آن زمان بهتر است حضور من برملا نشود. اين رازپوشی به دلايل امنيتی و حياتی واجب است." كلاهش را سرش گذاشت. از خودش خوشش آمده بود.

مسلمه داشت با شدت سر تكان می‌داد: "روی من حساب كنيد. من آدمی هستم كه به اسرار اشخاص و رازداری احترام می‌گزارم. قبلاً هم كه گفته بودم."

جبرئيل در حالی كه آوازهای مذهبی مرد ديوانه تعقيبش می‌كرد از كوپه بيرون پريد و همانطور كه به سمت ته قطار می‌دويد، هنوز صدای مسلمه را می‌شنيد: "آله لويا! آله لويا!" ظاهراً مريد جديدش بخش‌هايی از مسيح هندل را می‌خواند.

در هر حال كسی جبرئيل را تعقيب نكرد و خوشبختانه در ته قطار هم كوپه‌ی درجه يكی بود كه با طرحی شاد و زيبا تزيين شده بود. صندلی‌های راحت نارنجی‌رنگ را چهارتا چهارتا دُور ميزها چيده بودند. جبرئيل نزديك پنجره نشست و در حالی كه نفس نفس می‌زد و كلاهش را پايين كشيده بود به سمت لندن خيره ماند. می‌خواست هر طور شده واقعيت انكارناپذير هاله‌ی نورانی را درك كند، اما موفق نمی‌شد. هرچه باشد تازه از شر آن جان مسلمه‌ی خُل وضع راحت شده بود و هيجان ديدار نزديك آله لويا كن مجال تفكر باقی نمی‌گذاشت. سررسيدن خانم ركا مرچنت كنار پنجره پريشانش كرد. روی قالی بخارای پرنده‌اش نشسته بود و ظاهراً توفان برف بيرون كه موجب می‌شد انگلستان مانند تلويزيونی كه برنامه‌اش به پايان رسيده به نظر بيايد، تأثيری بر وی نداشت. ركا دستی به سويش تكان داد و جبرئيل احساس كرد اميد تركش می‌گويد. مكافات روی قاليچه‌ی پرنده ديدگانش را بر هم نهاد و كوشيد از لرزش بدنش جلوگيری كند.

*

الی كُن خطاب به كلاس دختران نوجوان كه چهره‌شان از نور درونی پرستش می‌درخشيد گفت: "من می‌دانم شبح چيست. در كوه‌های بلند هيماليا، بسيار اتفاق می‌افتد كه كوهنوردان را ارواح كوهنوردانی كه هرگز به قله نرسيده‌اند و يا ارواح مغرورتر و غمگينتر آنان كه تا قله رسيده و هنگام بازگشت از ميان رفته‌اند، همراهی می‌كنند."

بيرون برف بر روی زمين و درختان بلند و برهنه‌ی پارك می‌نشست. مابين ابرهای تيره‌ی برفی و شهر سفيدپوش، نور به رنگ زرد كثيفی درآمده بود. نوری باريك و مِه‌گرفته كه آدم را كسل می‌كرد و نمی‌گذاشت به عالم رؤيا فرو برود. ولی آنجا، الی به ياد می‌آورد، آن بالا، در ارتفاع هشت هزار متری، نور چنان پاك و شفاف بود كه پنداری چون موسيقی طنين انداز می‌شد. اينجا روی زمين مسطح، نور هم مسطح و زمينی بود. در اينجا هيچ چيز پرواز نمی‌كرد، گياهان مرداب می‌پژمردند و پرنده‌ای نمی‌خواند. هوا به‌زودی تاريك می‌شد.

دست‌های دخترها كه بلند شده بود او را به خود آورد: "خانم كُن، منظورتان روح است؟ روح؟ ما را دست انداخته‌ايد، نه؟" در چهره‌هايشان ترديد با پرسش می‌جنگيد. او آنچه را واقعاً می‌خواستند بپرسند و آخرش هم نمی‌پرسيدند می‌دانست:‌ سؤال اصلی مربوط به پوست معجزه‌آسايش بود. وارد كلاس كه شده بود، زمزمه‌های هيجان‌زده‌شان را شنيده بود: راست می‌گفتند، نگاه كن چقدر رنگ‌پريده است، باوركردنی است. آله لويا كن، كه حالت يخزده‌اش در حرارت آفتاب، در ارتفاع هشت هزار متری پا برجا مانده بود. الی، دوشيزه‌ی برفی، ملكه‌ی يخ. خانم چطور شما آفتاب‌سوخته نشديد؟ وقتی به‌اتفاق هيأت پيروزمند كالينگ وود [Collingwood] از كوه اِوِرِست بالا رفت، روزنامه‌ها آن‌ها را سفيدبرفی و هفت كوتوله لقب دادند. ولی او شباهتی به قهرمانان مليح والت ديزنی نداشت. لبان گوشت‌آلودش نه سرخ، بلكه صورتی، موهايش به جای مشكی، بلوند يخی و چشمانش درشت و نگاهش از همه جا بی‌خبر نبود، بلكه بنابر عادت برای مقابله با انعكاس نور به روی برف، ديدگانش را تنگ می‌كرد. يك مرتبه خاطره‌ای از جبرئيل فرشته به يادش آمد. جبرئيل در طول سه روز و نيمی كه با هم بودند، در حالی كه مثل هميشه نمی‌توانست جلوی خودش را بگيرد، بانگ زده بود: "كی گفته تو كوه يخی، عزيز؟ بگذار هرچه دلشان می‌خواهد بگويند. تو يك زن شهوتی هستی بی‌بی. مثل كاچوری داغی." آن وقت نوك انگشتانش را فوت كرده بود تا مثلاً خنك بشوند و بازی را ادامه داده، دست‌هايش را تكان داده بود. آی، خيلی داغه، آب بريز رو دستم. جبرئيل فرشته خودش را كنترل كرد. آهای حالا وقت كار است.

با لحنی محكم تكرار كرد: "بله ارواح. درارتفاعات اِوِرِست، پس از اين‌كه از سقوط روی يخ‌ها جان سالم به در بردم، مردی را ديدم كه روی تخته سنگی چهار زانو، به فُرم لوتوس [يكی از فُرم‌های مخصوص نشستن در يوگا. م.[، نشسته بود. چشمانش بسته و پارچه‌ی شطرنجی به سرش بسته بود و مانترای قديميم مانی پادمه هم را می‌خواند. الی از ديدن لباس‌های قديمی و رفتار عجيبش فوراً حدس زده بود كه بايد روح موريس ويلسون [Maurice Wilson] باشد. ويلسون يوگی‌ای بود كه در سال ۱۹۳۴ می‌خواست به‌تنهايی ارتفاع اِوِرِست را بپيمايد. سه هفته‌ی تمام لب به غذا نزده بود تا روح و جسمش به چنان يگانگی‌ای برسند كه كوه قادر به جدا كردنشان نباشد. تا جای ممكن با يك هواپيمای سبك بالا رفته و پس از فرود به روی برف‌ها شروع به بالا رفتن كرده و هرگز باز نگشته بود. همين كه الی نزديك شد، ويلسون چشمانش را باز كرد و به جای سلام سری تكان داد و بقيه‌ی آن روز از كنارش دور نشد و همينطور همراهش قدم می‌زد و وقتی از گذرگاه سختی می‌گذشت، در فضا باقی می‌ماند. يك‌بار با شكم به روی برف‌های شيب تندی افتاد و به طرف بالا سر خورد، پنداری به روی يك لوژ نامريی ضد نيروی جاذبه سوار بود. الی كاملا عادی رفتار كرده بود، گويی به يك آشنای قديمی برخورده است. اگرچه بعداً دليل اين رفتار خود را فهميده بود.

ويلسون همانطور به صحبت ادامه داده بود: "اين روزها كسی زياد اين طرف‌ها نمی‌آيد، چه رو به بالا، چه پايين." و از اين‌كه هيأت چينی در سال ۱۹۶۰ جسدش را كشف كرده بود سخت دلخور بود: "اين زردهای كوچولو آنقدر پُررو بودند كه از بدنم فيلمبرداری كردند." الی چشم از پارچه‌ی زرد و سفيدی كه ويلسون به سرش بسته بود برنمی‌داشت. همه‌ی اين‌ها را برای دختران مدرسه‌ی دخترانه‌ی بريك هال فيلدز [Brickhall Fields] تعريف كرد. آن‌ها آنقدر برايش نامه نوشته، التماس كرده بودند برايشان سخنرانی كند كه آخر سر نتوانسته بود تقاضايشان را رد كند. نوشته بودند: "حتما بايد بياييد. خانه تان هم كه نزديك است." آپارتمانش آن طرف پارك بود و علی‌رغم ريزش سنگين برف كه ديد را محدود می‌كرد، از پنجره‌ی كلاس ديده می‌شد.

آنچه به دخترها نگفته بود اين بود: در حالی كه روح موريس ويلسون با صبر و حوصله جزييات صعود و كشفيات بعد از مرگش را شرح داده بود و بعد، از مراسم جفت گيری بسيار ظريف و همواره‌ی غيرمولد يتی‌ها [yeti]، كه اخيراً در جنوب ديده بود سخن گفته بود، الی دريافته بود كه ديدن شبح مرد عجيب ۱۹۳۴، اولين انسانی كه می‌خواست به‌تنهايی تا قله‌ی اِوِرِست صعود كند، كسی كه خود نوعی آدم برفی هول‌انگيز بود، اتفاقی نبوده، بلكه نوعی اشاره و اعلام خويشی و نزديكی و شايد به نوعی پيش گويی آينده محسوب می‌شده، زيرا در همان لحظه رؤيای پنهانيش زاده شده، انجامِ غيرممكنِ "رؤيای صعود بی‌همراه." شايد هم موريس ويلسون فرشته‌ی مرگش بود.

داشت می‌گفت: "می‌خواستم از ارواح صحبت كنم، زيرا بيشتر كوهنوردان هنگام فرود آمدن از قله‌ها، از اين‌گونه رويدادها خجل می‌شوند و اين قبيل داستان‌ها را تعريف نمی‌كنند. ولی ارواح وجود دارند، اين را اقرار می‌كنم. اگرچه از آن آدم‌هايی هستم كه هميشه با واقعيت زندگی كرده و پاهايم بر روی زمين استوار بوده است."

اين ديگر خنده‌دار بود. پاهايش. حتی قبل از صعود به اِوِرِست از دردهای نابهنگام رنج می‌بُرد و دكترش كه يك زن اهل بمبئی، به نام دكتر ميستری [Mistry]، پزشك عمومی و آدمی صريح بود، به او اطلاع داده بود كه از كم شدن قوس پا كه اصطلاحا كف پای مسطح می‌گويند در رنج است. قوس پايش هميشه ضعيف بود و در اثر سال‌ها پوشيدن كفش‌های بی‌پاشنه و مسطح بدتر شده بود. دكتر ميستری نمی‌توانست دستورات زيادی برای مداوا تجويز كند. تمرين، انقباض انگشت‌های پا، برهنه دويدن به طبقه‌ی بالا و پوشيدن كفش‌های مناسب البته خوب بود. دكتر گفته بود: "تو به قدر كافی جوانی. اگر مواظب باشی می‌توانی به زندگی ادامه بدهی وگرنه در چهل سالگی چلاق می‌شوی." وقتی جبرئيل- باز شروع شد!- شنيد كه با وجود سوزن سوزن شدن پاهايش به اِوِرِست صعود كرده، او را "مريض من" ناميد. در كتاب قصه‌های پريان بامپر خوانده بود كه يك پری دريايی به خاطر مردی كه دوست می‌داشت اقيانوس را ترك گفته و به شكل انسان درآمده بود. ولی وقتی با پاهايی كه به جای دُم بر بدنش روييده بود، راه می‌رفت، گام‌هايش چنان دردآور بود كه گويی روی شيشه‌ی شكسته راه می‌رود. با اين حال همچنان پيش می‌رفت و از دريا دور می‌شد. جبرئيل گفت: "تو اين كار را برای آن كوه بدپير كردی. حاضری به خاطر يك مرد هم آن را انجام بدهی؟"

جاذبه‌ی اِوِرِست چنان شگفت‌انگيز بود كه الی درد پايش را از كوهنوردان همراهش پنهان می‌داشت. اما اين روزها درد همچنان باقی بود و شدت می‌گرفت و از بدشانسيش بود كه اين ضعف مادرزاد گريبانگيرش شده بود. فكر كرد، پايان كار يك ماجراجو. پاهايم به من خيانت كردند. تصوير پاهای بسته در ذهنش بود. انديشيد، اين چينی‌های لامصب، و به ياد روح ويلسون افتاد.

ميان بازوان جبرئيل فرشته گريسته بود: "زندگی برای بعضی آدم‌ها آسان است. چرا پاهای مُرده شور بُرده‌ی آن‌ها به اين روز نمی‌افتد؟" و جبرئيل پيشانيش را بوسيده بود: "شايد برای تو هميشه اين يك مبارزه باشد، چون كوهنوردی را بی‌اندازه دوست داری."

كلاس كه اين‌همه گفتگو از ارواح را كسل كننده می‌يافت، در انتظار چيز ديگری بود، آن‌ها داستان اصلی را می‌خواستند. می‌خواستند به روی قله بايستند و الی مايل بود ازشان بپرسد می‌دانيد اين‌كه همه‌ی زندگی آدم در لحظه‌ای به طول چند ساعت متمركز باشد چه احساسی دارد؟‌ می‌دانيد وقتی تنها در جهت نزول می‌توان راه پيمود، چه حالی به آدم دست می‌دهد؟ اما گفت: "من و همراهم شِرپا پمبا [Sherpa Pemba]، جفت دوم بوديم. به پمبا گفتم حتما جفت اول تا حالا به قله رسيده‌اند. هوا كه تغييری نكرده. ما هم می‌توانيم برويم. پمبا يك مرتبه جدّی شد. تغيير عجيبی بود، چون او يكی از دلقك‌های هيأت به حساب می‌آمد و هرگز به عمرش تا قله صعود نكرده بود. در آن مرحله خيال نداشتم بدون اكسيژن بالا بروم، ولی وقتی ديدم پمبا چنين قصدی دارد، فكر كردم باشد. من هم بی‌اكسيژن می‌روم. هوسی احمقانه و غيرحرفه‌ای بود، ولی يك مرتبه دلم می‌خواست زنی باشم كه روی قله‌ی آن كوه حرامزاده نشسته، ولی مثل يك انسان، نه يك ماشين تنفسی. پمبا گفت الی بی‌بی، نكن اين كار را. ولی من گوش ندادم و شروع كردم به بالا رفتن. چند لحظه بعد جفت اول را ديدم كه پايين می‌آمدند و من آن حالت شگفت‌انگيز را در چشمانشان ديدم. چنان از خود بی‌خبر بودند و در عوالم متعالی غوطه می‌خوردند كه متوجه نشدند دستگاه اكسيژن با خود ندارم. بانگ زدند مواظب باشيد. مراقب فرشته‌ها باشيد. پمبا با ريتم درستی تنفس می‌كرد و من نيز به تبعيت از او دَم و بازدَم را با همان آهنگ تنظيم كردم. آن وقت احساس كردم چيزی از روی كله‌ام برداشته می‌شود و لبخند زدم. لبخندی از ته دل، و وقتی پمبا رو به من كرد ديدم او هم لبخند می‌زند. لبخندش به شكلكی می‌ماند كه از شدت درد درآورده باشد، اما ناشی از وجدی ديوانه‌وار بود." او زنی بود كه در اثر زحمت شديد بدنی و بالا‌كشيدن خود از آن سنگ‌های عظيم يخزده توفيق يافته بود از جهان مادی خارج شود و به معجزه‌ی روح برسد. به دختران كه پنداری همراهش گام به گام بالا می‌رفتند گفت: "در آن حال همه چيز را باور داشتم. باور داشتم كه كيهان صدايی دارد كه می‌توان پرده‌ای را پس زد و چهره‌ی خدا را ديد. بله، همه را. كوه‌های هيماليا را ديدم كه پايين پايم گسترده بود و آن نيز سيمای خدا بود. پمبا گويی در چهره‌ام چيزی ديد كه نگرانش كرد، زيرا از آن سو بانگ زد مواظب باش الی بی‌بی. مواظب ارتفاع باش. يادم می‌آيد كه از آخرين پيش آمدگی چنان بالا رفتم كه انگار به سوی قله پرواز می‌كنم، و آن وقت رسيديم و زمين از همه سو از زير پايمان می‌گريخت. عجب نوری: همه‌ی عالم پاك شده، به نور مبدل گشته بود. می‌خواستم لباس‌هايم را بكنم تا آن نور به داخل پوستم نفوذ كند." هيچ كس در كلاس نخنديد. آن‌ها همراهش بر بام دنيا برهنه می‌رقصيدند. "آن وقت تصاوير خيالی شروع شد. رنگين‌كمان‌ها در آسمان می‌جهيدند و می‌رقصيدند و نور چون آبشار از پيكر خورشيد فرو می‌ريخت و فرشتگان بودند. پس كوهنوردانی كه در راه ديدم شوخی نمی‌كردند. من فرشتگان را ديدم و شربا پمبا هم ديد. در آن هنگام هر دو زانو زده بوديم. مردمك چشمانش كاملا سفيد می‌نمود. مردمك چشمان من نيز سفيد بود، شك ندارم. ممكن بود در همان حال كه از برف كور شده و وهم كوهستان عقلمان را زايل می‌كرد، آنجا بميريم ولی ناگهان صدايی شنيدم. صدايی بلند و تيز، مانند صدای تير و آن صدا مرا به خود آورد. چند‌بار پمبا را با فرياد صدا زدم تا او نيز به خود آمد و هر دو شروع به پايين رفتن كرديم. هوا به سرعت تغيير می‌كرد. كولاكی در راه بود. اكنون هوا سنگين بود. سنگينی به جای آن نور، آن سبكی. هر طور بود خود را به محل ملاقات رسانديم و هر چهار نفر درون چادر كوچك كمپ، در ارتفاع بيست و هفت هزار پايی چپيديم. هر يك اِوِرِستی داشتيم كه در تمام طول شب بارها آن را پيموديم. يك‌بار از آن‌ها پرسيدم: "راستی آن صدا چه بود؟ كسی تير در كرد؟" ولی آن‌ها طوری نگاهم كردند كه انگار به سرم زده است. گفتند‌ كدام احمقی در اين ارتفاع چنين كاری می‌كند. و از آن گذشته، الی، تو خودت می‌دانی كه هيچ كدام از ما در اين كوه تفنگ نداريم. البته راست می‌گفتند، ولی من صدا را شنيده بودم. اين را می‌دانم:‌ دنگ. صدای تير و پژواكش. همين. تمام شد." يكباره حرفش را بُريد: "اين بود مهمترين داستان زندگيم." عصای دسته نقره‌ايش را برداشت و آماده‌ی رفتن شد. خانم بری، معلم كلاس پيش آمد تا تشكرات بی‌مزه‌ی معمول را ادا كند، ولی دخترها دست بردار نبودند و اصرار می‌كردند: "پس صدای چی بود الی؟" و او در حالی كه ناگهان از سی و سه سال سنش ده سال پيرتر می‌نمود، شانه بالا انداخت و گفت: "نمی‌دانم. شايد روح بوريس ويلسون بود."

و همانطور كه سنگينيش را به عصا می‌داد، از كلاس بيرون رفت.

*

شهر-خود لندن را می‌گويم يار، نه از اين شهرهای فكسنی!- مانند عزاداران در مجلس ختم سراپا سفيد پوشيده بود. جبرئيل فرشته ديوانه‌وار از خودش پرسيد مجلس عزاداری كيست؟ مال من كه نيست انشاء الله. قطار كه به ايستگاه ويكتوريا رسيد، پيش از اين‌كه كاملا بايستد خودش را از در بيرون انداخت. به‌طوری كه پايش پيچ خورد و به طرف چرخ دستی‌ها سكندری رفت. لندنی‌های منتظر با استهزا نگاهش كردند. همانطور كه داشت می‌افتاد، كلاه چروكيده‌اش را چسبيده بود. ركا مرچنت پيدايش نبود و جبرئيل از فرصت استفاده كرده از ميان جمعيت چون ديوانگان دويد، ولی به‌زودی او را كنار بليت‌فروشی ديد. صبورانه روی قاليچه‌ی پرنده‌اش نشسته بود و از ديدگان همه به جز او پنهان بود.

بی اختيار گفت: "چه می‌خواهی؟ از جان من چه می‌خواهی؟" فوراً جواب داد: "می‌خواهم سقوطت را ببينم. دُور و برت را نگاه كن. كاری كرده‌ام كه همه خيال می‌كنند ديوانه شده‌ای."

مردم دور می‌شدند و اطرافش را خالی می‌كردند. جبرئيل را مردی خُل وضع می‌ديدند كه پالتوی گشادی پوشيده و كلاهی چون گدايان به سر دارد. صدای كودكی گفت: "آن مرد دارد با خودش حرف می‌زند." و مادرش پاسخ داد هيس عزيز جان. خوب نيست آدم بدبخت‌ها را مسخره كند. به لندن خوش آمديد. جبرئيل فرشته به سوی پله‌هايی كه به مترو می‌پيوست دويد و ركا كه روی قاليچه نشسته بود گذاشت برود.

ولی وقتی با عجله به سكوی شمال خط ويكتوريا رسيد، باز او را ديد. اين‌بار عكس رنگی‌ای بود كه درون يك پوستر ۴۸ صفحه‌ای تبليغاتی روی ديوار قرار داشت و مزايای كاربرد بی‌واسطه‌ی سيستم خطوط بين المللی تلفن را تبليغ می‌كرد. ركا به بينندگان پوستر اندرز می‌داد، صدايتان را در سفر قاليچه‌ی جادو به هندوستان بفرستيد، به جن يا چراغ جادو نيازی نيست. بی‌اراده فرياد كشيد- بار ديگر مسافران نسبت به عقلش مشكوك شدند- و به سكوی جهت جنوب گريخت. مترو تازه رسيده بود، داخلش جهيد، ولی ركا مرچنت روبرويش نشست و قاليچه‌اش را روی زانويش لوله كرد. درِ پشت سرش با صدا بسته شد.

آن روز جبرئيل فرشته از همه‌ی جهات به وسيله‌ی قطار زيرزمينی شهر لندن گريخت و هر‌بار ركا مرچنت او را باز يافت. روی پله برقی بی‌پايان آكسفورد سيرگس و داخل آسانسورهای شلوغ تا فنل پارك كنارش ايستاد و از پشت طوری خودش را به او ماليد كه در زمان زندگيش رسوايی می‌شمرد. اواخر خط مترو پليتن، اشباح فرزندانش را از بالای درختان چنگال‌مانند به پايين پرتاب كرد و وقتی جبرئيل برای هواخوری كنار بانك انگلستان از مترو خارج شد، فوراً خود را با حالتی تئاتری از نوك سر در آن به زير افكند. و با اين‌كه جبرئيل از شكل واقعی اين بی‌ثبات‌ترين و بوقلمون‌صفت‌ترين شهر هيچ نمی‌دانست، كم كم به اين باور رسيد كه همانطور كه در زيرزمين‌هايش می‌دويد، شهر شكل عوض می‌كرد، به‌طوری كه خطوط ايستگاه‌های مترو به‌طور كاملا تصادفی عوض می‌شدند. چند‌بار به حال خفگی از آن دنيای زيرزمينی كه كاركرد قوانين فضا و زمان را به پايان می‌برد، خارج شده بود، ولی هر‌بار ناچار به آن جهنم پُرپيچ و خم، آن هزارتوی بی‌سرانجام بازگشته و به فرار رزميش ادامه داده بود. آخر سر، هلاك از خستگی به منطق تقديروار ديوانگيش تن در داد و به‌طور تصادفی از ايستگاهی خارج شد كه آخرين ايستگاه سفر طولانی و بيهوده‌اش در آن جستجوی واهی می‌نمود. در ميان بی‌تفاوتی دلگير خيابانی كثيف و پُرآشغال، كنار پيچی يك طرفه و پُركاميون خارج شد و افتان و خيزان به راه افتاد. هوا تاريك می‌شد. با آخرين پس‌مانده‌های خوشبينيش به پاركی ناشناس كه هاله‌های اثيری لامپ‌های تنگستن به آن هيبتی شبح‌وار می‌بخشيد وارد شد و در انزوای شب زمستان به‌زانو افتاد كه پيكر زنی را ديد. آرام از ميان چمن برف‌پوش پارك به سويش می‌آمد. فكر كرد بايد ركا مرچنت الهه‌ی انتقامش باشد كه برای دادن بوسه‌ی مرگ و كشاندن او به زيرزمينی عميقتر از آنجا كه روح زخم خورده‌اش را شكسته بود، آمده است. ديگر اهميت نمی‌داد و وقتی زن نزديكتر رسيد با بازو بر زمين افتاده بود و پالتويش از دو طرف آويزان بود. به سوسك بزرگی می‌ماند كه به دليلی نامعلوم هنگام مرگ كلاه تريلبی كثيفی به سر گذاشته باشد.

پنداری از فاصله‌ای دور صدای فرياد متعجب زن را شنيد. فرياد كوچكی كه ناباوری، وجد و رنجشی غريب را در خود داشت و قبل از اين‌كه از هوش برود، دريافت كه ركا اجازه داده تا مدتی در وهم رسيدن به امنيت باقی بماند، زيرا می‌خواهد وقتی سرانجام بر او پيروز می‌شود، انتقامش شديدتر و پُرمعنی‌تر باشد.

زن گفت: "تو زنده‌ای." و در حالی كه كلامی را كه در اولين ديدارشان بر زبان آورده بود، تكرار می‌كرد، افزود: "مسأله اين است كه زنده مانده‌ای."

لبخند بر لب كنار پاهای بيمار الی در آن شب برفی به خواب رفت.





فصل چهارم

عايشه







حتی تصاوير خيالی نيز مهاجرت کرده‌اند و شهر را بهتر از او می‌شناسند. نتيجه‌ی ملاقات با رُزا و رِکا اين بود که اکنون دنيای رؤياهای همزاد فرشته‌اش مانند واقعيت متغير زمان بيداری ملموس به نظر می‌رسيد. مثلاً الان اين منظره در برابرش ظاهر می‌شود: عمارتی اربابی، به سَبک هلندی در بخشی از لندن که بعدها می‌فهمد کنزينگتون نام دارد. رؤيا او را به سرعت تمام از کنار فروشگاه بزرگ بارکرز [Barkers]، خانه‌ی کوچک خاکستری‌رنگی که پنجره‌هايش در فرو رفتگی ديوارها قرار دارد و تاکری [Thackeray] در آنجا کتاب نمايشگاه بطالت را نوشت، ميدان و صومعه‌ای که دختران بچه سال يونيفُرم‌پوش مُدام به آن داخل می‌شوند، بی‌آنکه هرگز خارج شوند و خانه‌ی تاليران در روزگار پيری، وقتی پس از اين که هزار و يک‌بار بوقلمون‌صفت وفاداری‌ها و اصول زندگيش را تغير داد، به قيافه‌ی سفير سابق فرانسه درآمد. بله، رؤيا او را از برابر همه‌ی اين‌ها گذراند و به يك بلوک ساختمانی هفت‌طبقه‌ی دو نبش رساند که بالکن‌هايش تا طبقه‌ی چهارم نرده‌های آهنی سبز‌رنگ و کار شده داشت. اکنون رؤيا به سرعت اورا از ديوار بيرونی ساختمان بالا می‌بَرَد و در طبقه‌ی چهارم پرده‌های پشت پنجره‌ی اتاق نشيمن را کنار می‌زند و سرانجام مثل هميشه بيدار همانجا می‌نشيند. چشمانش در نور ضعيف زرد‌رنگ باز است و به آينده، به امام ريشو و عمامه‌به‌سر خيره شده است.

او کيست؟ يک تبعيدي- که بهتر است با ساير کلماتی که اين روزها بر سر زبان‌ها افتاده اشتباه نشود... منظور واژه‌هايی چون مهاجر، پناهنده، ساکت و محيل است. تبعيد رؤيای بازگشتی باشُکوه است. تبعيد تصوير خيالی انقلاب است. تبعيد آلبا است [Elba] نه سنت هلن [St. Helena]. تبعيد همواره دوپهلو است: از ورای نگاهی که به عقب می‌افکند، پيش رويش را می‌نگرد. تبعيد توپی است که به هوا پرتاب شده و همانجا می‌ماند. در زمان منجمد می‌شود، ترجمان چيزی است در قالب يک عکس، عکس چيزی که امکان حرکتش صلب شده، به وضعی غير ممکن بر بالای موطنش آويخته در انتظار لحظه‌ی گريز‌ناپذيری است که در آن عکس ناچار است به‌حرکت درآيد، لحظه‌ای که زمين ساکنش را طلب کند. امام به اين چيزها می‌انديشد. خانه‌اش آپارتمانی اجاره‌ای است. اتاق انتظار است. عکس است. هوا است.

کاغذ ديواری کلفت کرم‌رنگ که راه‌های سبز زيتونی دارد کمی رنگ باخته، آنقدر که مستطيل‌ها و لوزی‌های پُررنگ‌تر، جای تابلوهايی که قبلاً آنجا آويخته بودند رويش نمايان است. امام دشمن تصوير است. به اين خانه که وارد شد، تصاوير بی‌سروصدا از روی ديوارها کنار رفتند و از اتاق خارج شدند تا بر سر راه آن تقبيح بر زبان نيامده قرار نگيرند. با اين وجود، بعضی تصاوير می‌توانند بمانند. روی تاقچه چند کارت پُستال چيده است که به شيوه‌ای قراردادی مناظری از ميهنش را نشان می‌دهند. ميهنی که به لفظ ساده‌شده‌ی دش می‌خوانَد. کوهی که از فراز شهری سر برآورده، نمای دهی زيبا از پس درختی تنومند، يک مسجد. ولی در اتاق خوابش، روی ديوار مقابل تخت سفری سختش، آنجا که دراز می‌کشد، شمايل مقتدری نصب کرده است. پرتره‌ی زنی که نيرويی استثنايی دارد و نيم‌رخ مشهورش به مجسمه‌ای يونانی می‌ماند. زنی که موهای سياهش به بلندی قدش است، بله، دشمنش زنی مقتدر است: شمايلش را نزد خود نگاه می‌دارد. درست مثل او که در قصرهای اقتدارش عکس او را در دست می‌فشارد و يا آن را درون گردنبندش پنهان می‌کند. او امپراتوری است. چه نام دارد؟ چه می‌خواستيد؟ نامش عايشه است. در اين جزيره امام تبعيدی و در وطنش، دش. آن زن، هر يک توطئه‌ی قتل ديگری را می‌چينند.

پرده‌های مخمل ضخيم طلايی‌رنگ را تمام روز می‌کشيد که مبادا آن چيز پليد داخل آپارتمان بخزد. آن چيز خارج است، فرنگستان، ملّت غريبه. همه‌ی افکارش به روی اين واقعيت تلخ متمرکز شده که دارد در اينجا به سر می‌بَرَد و نه در آنجا. در موقعيت‌های نادری که امام برای هواخوری به کنزينگتون می‌رود، ميان هشت مرد جوان عينک آفتابی به چشم که کتشان پنداری چيزی زيرش باشد، ورم دارد، می‌ماند و در حالی که دست‌هايش را به همديگر می‌گيرد، به آن‌ها خيره می‌شود که نکند هيچ عامل يا ذره‌ای از اين شهر نفرت‌بار چون خاشاک به چشمش بنشيند. اين شهری که زباله‌دان گناه و پليدی‌ها بود و او را به اين خاطر که پناهش داده بود تحقير می‌کرد، چرا که علی‌رغم حرص و آز، نخوت و شهوت‌پرستی مردمانش، امام را زير منت نهاده بود. وقتی اين تبعيد لعنتی را ترک می‌گويد تا پيروزمندانه به آن شهر ديگری که زير کوه کارت پُستال گسترده باز گردد، با سربلندی خواهد گفت درباره‌ی آن سدمی که به ناچار در طول انتظار اقامتگاهش بوده هيچ اطلاعی ندارد و در جهل مطلق به سر می‌بَرَد و از اين رو آلوده نشده و بی‌هيچ‌گونه تغيير همچنان پاک باقی مانده است.

دليل ديگر کشيدن پرده‌ها اين است که دُور و برش پُر از چشم و گوش است، آن‌هم چشم و گوش‌هايی که همگی از آن دوستان نيستند. اين ساختمان‌های نارنجی‌رنگ بی‌طرف نيستند. حتماً آن طرف خيابان در مکانی دوربين‌هايی با لنز مخصوص، دستگاه‌های ويدئو و وسايل استراق سمع را پنهان کرده‌اند. وانگهی، خطر تيراندازی از نقاط پنهانی را نيز نبايد از نظر دور داشت. آپارتمان‌های طبقات بالا، پايين و آپارتمان کناری امام را نگهبانانش اشغال کرده‌اند و مُدام در لباس زنانه، چادر به سر، با دهان بندهای نقره‌ای در خيابان‌های محله‌ی کنزينگتون قدم می‌زنند. ناچارند بيش از حد مواظب باشند. هرچه باشد او يک تبعيدی ست و پارانويا [بيماری روانی‌ای که موجب می‌شود بيمار خود را فردی مهم و مشهور و در عين حال تحت تعقيب دشمنان بپندارد. م.] پيش‌شرط زنده‌ماندنش شده است.

تازگی از يکی از نوآيينان مورد علاقه‌اش قصه‌ای شنيده است. اين نوآيين يک امريکايی است که قبلاً آوازخوان معروفی بوده و حالا اسمش را تغيير داده و بلال ايکس ناميده ميشود. بلال برايش گفته که در کلوپ شبانه‌ای که امام معمولاً نايب‌هايش را برای استراق سمع و احيانا زيرپاکشی از بعضی هواداران اپوزيسيون به آنجا می‌فرستد، با جوانی محمود نام از اهالی دش آشنا شده که خواننده بود و حين صحبت معلوم می‌شود که اين محمود از چيزی بی‌اندازه وحشت دارد. گويا تازگی با زنی سرخ‌مو و درشت‌اندام روی هم ريخته بوده به اسم رناتا و معشوق قبلی اين رناتا، رئيس تبعيدی ساواک، سازمان شکنجه‌ی شاه ايران، بوده است. بله، خود پانچاندام شماره‌ی يک، نه يکی از اين ساديک‌های کوچک که استعداد کشيدن ناخن‌های پا يا آتش‌زدن پلک‌های چشم را دارند، بلکه خود آن حرامزاده شخصاً معشوقش بوده است. يک روز بعد از اين که محمود و رناتا به آپارتمان تازه‌شان نقل مکان کردند، برای محمود نامه‌ای آمد. نوشته بود، باشد مادر سگ. با زنم جماع می‌کنی بکن. فقط می‌خواستم سلامی بدهم. روز بعد نامه‌ی دوم رسيد: راستی سگ‌پدر يادم رفت بگم. اينم شماره تلفن جديدت. محمود و رناتا تقاضا کرده بودند شماره‌ی تلفن جديدشان در دفتر راهنمای تلفن ثبت نشود و شرکت تلفن هنوز شماره‌ی جديدشان را اعلام نکرده بود. بدبختانه دو روز بعد، وقتی نامه‌ی شرکت تلفن رسيد، شماره تلفن دقيقاً همان بود که در نامه‌ی کذايی آمده بود. همه‌ی موهای محمود درجا ريخت و وقتی روی بالش چشمش به موهايش افتاد، با التماس به رناتا گفت: "عزيز جون، من دوستت دارم، اما تو از سر من هم زيادی. تو را به خدا از اينجا برو يک جای دوردست، خيلی دوردست." امام که اين قصه را شنيد، سری جنباند و گفت آن فاحشه هر قدر هم بدنش شهوت‌انگيز باشد، حالا ديگر کسی به او دست نمی‌زند. نشانی روی خودش گذاشته است که از جُذام بدتر است. آدم‌ها اينطوری خودشان را ضايع می‌کنند. اما نتيجه‌ی واقعی اين داستان اين بود که امام بايد مُدام تحت مراقبت قرار می‌گرفت. لندن شهری بود که رئيس ساواک ارتباطات مهمی در شركت تلفنش داشت و اين رئيس ساواک زمان شاه صاحب رستورانی در هونسلو بود و کار و بارش گرفته بود. عجب شهری! عجب پناهگاهی. اينجا هر کسی را می‌پذيرند. پرده‌ها را بکِش.

در حال حاضر، طبقات سوم تا پنجم آپارتمان‌های اين ساختمان اربابی، تنها ميهن تحت مالکيت امام است. در اينجا تفنگ و راديوی موج کوتاه و اتاق‌هايی وجود دارد که جوانان زرنگ کت و شلوار پوش در آن‌ها می‌نشينند و به‌طور اضطراری با چند تلفن صحبت می‌کنند. در اينجا مشروب الکلی وجود ندارد. از ورق‌بازی و تخت نرد هم خبری نيست و تنها زنی که ديده می‌شود همان تمثالی است که روی ديوار اتاق خواب پيرمرد آويخته. در اين قائم مقام ميهن، که قديس بی‌خواب آن را اتاق انتظار يا سالن ترانزيت خود می‌پندارد، دستگاه شوفاژ روز و شب تا آخرين درجه باز است و پنجره‌ها را محکم بسته‌اند. تبعيدی نمی‌تواند گرمای خشک دش را فراموش کند، از اين رو بايد آن را تقليد کرد. ميهن قديم و آينده که حتی ماهش نيز داغ است و چون چاپاتی گرمی که به آن کره ماليده باشند چکه می‌کند. آه، آن تکه خاک دوست داشتنی دنيا، آنجا که ماه و خورشيد مذکرند، ولی نور گرم و شيرينشان نامی مؤنث دارد. تبعيدی شب‌ها پرده‌های اتاقش را باز می‌کند، مهتاب به درون می‌آيد و سرمايش چون ميخ در تخم چشم‌هايش فرو می‌رود. مژه می‌زند و چشم‌هايش را تنگ می‌کند. بله، اين مرد شوم و ابرو درهم کشيده که همچنان بيدار است و لباسی گشاد به تن دارد امام است.

تبعيد کشوری است که روح ندارد. در تبعيد مبل‌ها زشت می‌شوند. همه گرانند و با عجله، يکجا از يک فروشگاه خريداری شده‌اند: کاناپه‌های نقره‌ای براق مثل اتومبيل‌های بيوک دسوتوالدز مبل‌های قديمی پره دارند، قفسه‌های کتاب با درهای شيشه‌ای که به جای کتاب در آن پرونده می‌گذارند. در تبعيد به محض اين که کسی شير آشپزخانه را باز کند، آب دوش داغ می‌شود. بنابراين هروقت امام به حمام تشريف می‌بَرند، همه‌ی ملتزمين بايد به ياد داشته باشند که از پُر‌کردن کتری يا آب کشيدن بشقاب‌های کثيف خودداری کنند و وقتی امام به توالت می‌روند، مريدان از زير آب داغ دوش بيرون می‌جهند. در تبعيد هرگز غذا پخته نمی‌شود. نگهبانان با عينک دودی از بيرون غذا می‌خرند. در تبعيد هر‌گونه تلاشی برای ريشه دواندن خيانت می‌نمايد: چنين تلاش‌هايی اقرار به شکست است.

امام مرکز چرخی است.

در تمام شبانه روز حرکت از او منشعب می‌شود. پسرش خالد با يک ليوان آب وارد خلوتگاهش می‌شود. ليوان را در دست راست گرفته و کف دست چپش را زير آن نهاده است. امام پياپی آب می‌نوشد، هر پنج دقيقه يک ليوان آب می‌نوشد تا خود را پاک نگه دارد. آب را قبلاً از يک فيلتر ماشينی امريکايی گذرانده تصفيه کرده‌اند. همه‌ی جوانان دُور و برش با رساله‌ی مشهور امام که درباره‌ی آب است آشنايی دارند. امام معتقد است پاکی آب به نوشنده منتقل می‌شود. زلالی، سادگی و لذت زاهدانه‌ی مزه‌اش. توضيح می‌دهد که "امپراتوريس شراب می‌نوشد." شراب بورگاندی يا کلارت [Burgundies,clarets]. شراب‌های مختلف فساد مستی بخششان را با آن بدن زيبا و پليد در می‌آميزند. همين گناه کافی است تا او برای هميشه، بدون اميد بخشودگی و رهايی محکوم شود. تمثال اتاق خوابش را در حالی نشان می‌دهد که جمجمه‌ی انسانی را در دست گرفته. جمجمه پُر از مايعی به رنگ سرخ تيره است امپراتوريس خون می‌نوشد، ولی امام مرد آب است. رساله‌ی مزبور ادعا می‌کند : "بی جهت نيست که مردمان سرزمين گرمسير ما حرمت آن را واجب می‌دانند. آب حافظ زندگی است. هيچ فرد متمدنی نمی‌تواند از آوردن آب برای فرد تشنه‌ای خودداری کند. اگر دختربچه‌ای نزد مادر بزرگی بيايد و آب بخواهد، هر قدر هم دست و پای زن از شدت بيماری آرتروز خشک شده باشد، بلافاصله برمی‌خيزد و به سراغ شير آب می‌رود. پس بدانيد و آگاه باشيد، هر کس عليه آب کفر بگويد يا آلوده‌اش گرداند، روح خود را رقيق کرده است."

امام بارها خشم خود را نسبت به خاطره‌ی مرحوم آقاخان نشان داده است. در متن مصاحبه‌ای که درباره‌ی شامپانی نوشيدن رهبر اسماعيليان انجام شده بود، آقاخان در پاسخ خبرنگار گفته بود: "اين نوشيدنی ظاهراً شامپانی است، اما به محض اين که به لبان من برسد به آب تبديل می‌شود." امام داد می‌زند ديو! مرتد، کافر، عوضی. خطاب به مردانش می‌گويد در حکومت آينده چنين افرادی محاکمه خواهند شد. هنگام آب خواهد بود و خون چون شراب جاری خواهد شد. اين است سرشت معجزه‌آسای آتيه‌ی تبعيدی‌ها: آنچه نخست در گرمای سترون آپارتمانی بر زبان می‌آيد، بعدها به سرنوشت ملّتی تبديل خواهد شد. چه کسی رؤيای شاهی را در دل نپرورده است؟ ولو اينکه تنها برای يک روز باشد. ولی امام خواب بيش از يک روز را ديده است. احساس می‌کند از انگشتانش تارهايی چون تارعنکبوت می‌تراود که وسيله‌ی کنترل حرکت تاريخ خواهد شد.

نه: نه تاريخ.
رؤيای او شگفت‌انگيزتر است.

*

پسرش خالد، حامل آب، در برابر پدر چون زائری مقابل محراب زانو می‌زند و به اطلاعش می‌رساند که پاسداری که بيرون در خلوتگاهش نگهبانی می‌دهد، سلمان فارسی نام دارد. بلال پشت دستگاه نشسته و پيام روز را با همان طول موج توافق‌شده، از راديو به قصد دش پخش می‌کند.

امام سکون مجسم است. به سنگی زنده می‌ماند. دست‌های بزرگ پُرگره‌اش را که رنگ سربی سنگ خارا دارند، سنگين به دو طرف صندلی پشت بلندش نهاده، سرش که برای آن بدن به نظر زيادی بزرگ می‌آيد، فکورانه از گردنش که به نحو شگفت‌انگيزی لاغر و استخوانی است آويخته. گردنش درست پيدا نيست و از پس ريش فلفل نمکيش به‌زحمت ديده می‌شود. نگاه امام جدّی است و لبانش نمی‌خندد. او قدرت کامل است. وجودش از عناصر برآمده. بی‌هيچ جنبشی می‌جنبد، بی‌هيچ عملی آنچه می‌خواهد به انجام می‌رساند و بی‌آنکه واژه‌ای بر زبان آورد سخن می‌گويد. او شعبده‌باز است و حقه‌اش تاريخ.

نه، نه تاريخ، چيزی شگفتتر از آن.

توضيح اين معما را هم اکنون از طول موج راديوی مخفی می‌شنويد. صدای بلال نوآيين امريکايی به گوش می‌رسد که سرود مذهبی امام را می‌خوانَد. بلال مؤذن. صدايش درون دستگاه فرستنده‌ی آماتور نفوذ می‌کند و در کشور رؤيايی دش به گوش می‌رسد. آن وقت تغيير فُرم می‌دهد و سخنان رعدآسای امام را بر زبان جاری می‌سازد. برنامه‌ی روزانه با دشنام به امپراتوريس آغاز می‌شود. دشنام‌هايی که از فرط تکرار چون عبادت روزانه شده است. فهرست جناياتش، آدم کشی، رشوه، روابط جنسی با مارمولک‌ها و چه و چه، همگی برشمرده می‌شود. بعد بلال با صدايی زنگ‌دار پيام شبانه‌ی امام را خطاب به ملّتش قرائت می‌کند و آن‌ها را به شورش عليه پليدی حکومت عايشه می‌خوانَد. امام با صدای بلال اعلام می‌کند: "ما انقلاب خواهيم کرد. نه تنها عليه استبداد، بلکه عليه تاريخ انقلاب خواهيم کرد." چرا که دشمن ديگری ورای عايشه وجود دارد، و آن خود تاريخ است. تاريخ همان شراب چون خون است که ديگر نبايد نوشيده شود، تاريخ مستی بخش که خالق و مالکش شيطان است. شيطان بزرگ. پيشرفت، علم و حقوق و دانش خيال باطلی بيش نيست. زيرا همه‌ی دانش‌ها با پايان گرفتن وحی خداوند به ماهوند به مرحله‌ی تکميل رسيد. بلال خطاب به شنوندگان شب گفت: "ما پرده‌ی تاريخ را در هم می‌پيچيم و هنگامی که اسرار تاريخ برملا می‌شود، بهشت را می‌بينيم که در انوار شُکوهمندش در آنجا ايستاده است." امام بلال را به خاطر صدای خوشش برگزيده بود. صدايی که قبل از تغيير آيين، بارها آوازهايش را به قله‌ی اِوِرِست پُرخريدارترين‌ها رسانده بود. صدايش غنی و نافذ است، صدايی که عادت دارد شنيده شود. صدايی که خوب تغذيه شده و تعليم ديده، صدای اعتماد به نفس امريکايی، اسلحه‌ی غرب عليه سازنده‌اش به کار می‌رود. همان سازنده‌ای که با نيرويش از امپراتوريس و استبداد وی پشتيبانی می‌کند. اوايل بلال ايکس نسبت به اين‌گونه گفتگو از صدايش اعتراض می‌کرد و اصرار داشت بگويد که او نيز از ميان ملّتی تحت ستم برخاسته است و برابر دانستن او با يانکی‌های امپرياليست منصفانه نيست. و امام با لحنی که از مهربانی عاری نبود می‌گفت بلال، درد تو درد ما هم هست. ولی آدمی که در خانه‌ی قدرت بزرگ شده، راه و رسم آن را می‌داند. بايد آن‌ها را با همين پوستی که موجب درد و رنجت شده از راه و روش خودشان سرجايشان بنشانی. منظورم عادت به قدرت است، لحن کلام آن، حرکات آن و رفتار آن با ديگران. اين يک بيماری است بلال و به همه‌ی کسانی که نزديکش می‌شوند سرايت می‌کند. اگر قدرتمندان لگد کوبت کنند، تماس کف پايشان آلوده‌ات می‌کند.

بلال همچنان خطاب به تاريکی می‌گويد: "مرگ بر استبداد امپراتوريس عايشه، مرگ بر تقويم‌ها، مرگ بر امريکا، مرگ بر زمان! ما در جستجوی ابديتيم. بی‌زمان خداوند را می‌طلبيم. کتاب‌ها را بسوزانيد و تنها به يک کتاب اعتماد کنيد. کاغذها را پاره کنيد و کلام را بشنويد، کلامی که از طريق جبرئيل ملائکه به ماهوند پيامبر الهام شده و امام ما آن را تفسير کرده است. آمين." و با اين گفته برنامه را به پايان رساند. در همان حال، امام در خلوتگاهش پيامی ديگر فرستاد و جبرئيل ملائکه را چون شعبده‌بازان ظاهر کرد.

*

خودش را در خواب می‌بيند: ظاهرش مثل ملائکه‌ها نيست. مردی است با لباس‌های معمولی. همان لباس‌های مرحوم هِنری دايموند. گاباردين و کلاه تريلبی. شلوار گشادی که به زور بند شلوار به تنش بند شده، پلور پشمی مدل ماهيگيران و پيراهن سفيد پف کرده. اين جبرئيل رؤيا که کاملاً شبيه جبرئيل بيداری است، لرزان در خلوتگاه امام ايستاده است. چشمان امام مانند ابر به سفيدی می‌زند.

جبرئيل برای پوشاندن ترسش با کج‌خلقی می‌گويد:

"چه اصراری داريد حتماً مَلِک مقرّب را ببينيد؟ خودتان که می‌دانيد آن دُوران ديگر تمام شده است."

امام چشمانش را می‌بندد و آه می‌کشد. از فرش زير پا رشته‌های پيچنده‌ی پُرپشمی دراز می‌شوند و به دُور پاهای جبرئيل می‌پيچند و محکم نگهش می‌دارند.

جبرئيل تاکيد می‌کند: "شما به من احتياجی نداريد. وحی و الهام پايان گرفته. بگذاريد بروم."

امام سرش را به علامت منفی می‌جنباند و به سخن می‌آيد، ولی لبانش بی‌حرکت است و صدای بلال گوش جبرئيل را پُر می‌کند، هرچند فرستنده‌ای ديده نمی‌شود. صدا می‌گويد امشب شب موعود است و تو بايد مرا به اورشليم ببری.

آپارتمان محو می‌شود و آن دو روی بام کنار منبع آب ايستاده‌اند. چرا که وقتی امام حرکت را اراده می‌کند، در حال سکون همه‌ی دنيا را در اطراف خود به جنبش در می‌آورد. ريشش که در باد به‌حرکت درآمده حالا بلندتر شده است و اگر باد آن را مثل شال گردن به هوا نبرده بود، تا نوک پايش می‌رسيد. چشمانش قرمز است و صدايش درون فضا معلق می‌ماند. مرا ببر. جبرئيل طفره می‌رود. انگار خودتان به‌تنهايی می‌توانيد برويد. اما امام با يک حرکت که به طرز شگفت‌انگيزی سريع است، ريشش را روی شانه‌اش می‌اندازد، دامن پيراهنش را بالا می‌زند و دوپنای دوکی شکلش را که مثل هيولا پوشيده از پشم است هويدا می‌کند، و در سياهی شب به هوا می‌پرد، چرخی می‌زند و روی شانه‌ی جبرئيل می‌نشيند و با ناخن‌هايی که بلند شده و به چنگال‌های خم‌شده می‌ماند، او را می‌چسبد. جبرئيل احساس می‌کند که روی هوا بلند می‌شود و پيرمرد را با موهايی که هر دَم بلندتر می‌شود همراه خود به آسمان می‌بَرَد. موها اکنون از همه جهت به اهتزاز درآمده و ابروهايش چون رشته در باد می‌جنبد.

اورشليم. راستی از کدام طرف است؟ گذشته از آن، اورشليم از آن واژه‌های لغزنده است که می‌تواند به مفهوم ايده يا مکان باشد. چيزی مثل يک هدف يا تعالی. اورشليم امام کجاست؟ آن صدای غيبی در گوشش گفت: "سقوط آن فاحشه. سقوط آن فاحشه‌ی بابل."

در فضای شب شتابان می‌گذرند. ماه گرم می‌شود و اکنون مثل پنيری که زيرش را آتش کرده باشند قل می‌زند و او، جبرئيل، تکه‌هايی از آن را می‌بيند که گاه به گاه می‌افتند، تکه‌های ماه که روی آتش سرخ آسمان قل می‌زنند. زمين زير پايشان پديدار می‌شود. گرما شدت می‌گيرد.

چشم‌اندازی است پهناور که زمينش به سرخی می‌زند و نوک درختانش مسطح است. آن دو بر فراز کوه‌هايی پرواز می‌کنند که قله‌هايشان مسطح است. حتی سنگ‌های اينجا از گرما صاف شده‌اند. بعد به کوه بلندی می‌رسند که مخروط کامل است. کوهی که عکسش را کارت پُستال کرده‌اند و شهر پايين پايش گسترده است و در شيب پايين کوه، قصری به چشم می‌خورد. قصر امپراتوريس. همان که پيام‌های راديويی دمار از روزگارش درآورده. اين انقلاب آماتورهای راديو است.

جبرئيل همراه امام که چنان سوارش شده که انگار قاليچه‌ی پرنده است، پايينتر می‌آيد. در اين شب گرم، خيابان‌ها که گويی جان گرفته‌اند، چون مار می‌خزند. به قصر امپراتوريس می‌رسند. در برابر قصر گويی تپه‌ای می‌رويد. جلو چشم ما؟ بابا آنجا چه خبر است؟ صدای امام در فضا معلق می‌ماند: "برو پايين. می‌خواهم عشق را نشانت بدهم."

به سطح بام‌ها که می‌رسند جبرئيل می‌بيند خيابان‌ها پُر است. انبوه انسان‌ها چنان تنگ و فشرده در کوچه‌های مار‌آسا ايستاده‌اند که ترکيبشان به هستی دل سخت و مارپيچی مبدل شده. مردم آرام، با گام‌های برابر در حرکتند و از پس کوچه‌ها به کوچه‌ها، خيابان‌ها و شاهراه‌ها می‌رسند و در خيابان اصلی که به قدر دوازده رديف اتومبيل پهنا دارد و اطرافش را درختان غول‌آسای اكاليپتوس كاشته‌اند و تا دروازه‌ی قصر امتداد می‌يابد، اجتماع عظيمی بر پا است. خيابان جای سوزن انداختن ندارد و به عضو اصلی اين موجود جديد چند سر تبديل شده است. هفتاد نفر پهلو به پهلو، و ديگران به دنبالشان با ظاهری جدّی و عبوس به سوی دروازه‌های قصر امپراتوريس گام برمی‌دارند. در برابر دروازه گارد شخص ملکه در سه رديف، يکی ايستاده و دو ديگر به‌زانو و درازکش، با سلاح‌های آماده انتظار می‌کشند. مردم از شيب کوهپايه به سوی گاردهای مسلح گام برمی‌دارند و هر هفتاد نفر با هم به تيررس می‌رسند. ناگهان غرش سلاح‌ها برمی‌خيزد و همگی بر زمين می‌افتند. در اين هنگام هفتاد نفر بعدی از روی جسدها می‌گذرند و تفنگ‌ها بار ديگر قهقهه می‌زنند و تپه‌ی مُردگان بلندتر می‌شود. باز هم رديف ديگری از کوهپايه بالا می‌آيد. در کنار درهای تاريک خانه‌ها مادران چارقد به سر پسران عزيزکرده‌شان را به سوی تظاهرات هل می‌دهند. برو شهيد شو، هرچه لازم است بکن. بمير. صدای غيبی می‌گويد: "می‌بينی چقدر دوستم دارند؟ هيچ استبدادی در دنيا نمی‌تواند در برابر پيشروی اين عشق آرام مقاومت کند."

جبرئيل گريان جواب می‌دهد: " اين عشق نيست. نفرت است. آن زن، ملکه مردم را به دامان تو رانده." اگرچه اين توضيح به نظرش ناقص و سطحی می‌آيد.

صدای امام می‌گويد: "آن‌ها دوستم دارند، زيرا من آب هستم. من برکت می‌آورم و او فساد. آن‌ها مرا به خاطر اين عادتم که ساعت‌ها را می‌شکنم دوست دارند. انسان‌هايی که از خداوند رويگردان می‌شوند، احساس عشق و يقين را می‌بازند و ديگر مفهوم زمان بی‌کران را در نمی‌يابند. زمانی که ورای گذشته، حال و آينده است. زمان بی‌زمانی که نيازی به حرکت ندارد. مردم سودای ابديت را می‌پرورند، و من ابديت هستم. در حالی که او جز تيک تاک ساعت هيچ نيست. هر روز درون آينه می‌نگرد، و از فکر گذشت زمان و پيری به وحشت می‌افتد. او زندانی سرشت خويش است و در ميان زنجير زمان دست‌وپا می‌زند. بعد از انقلاب، ديگر ساعتی باقی نمی‌مانَد. ما همه‌ی ساعت‌ها را خُرد خواهيم کرد و واژه‌ی ساعت از دايرة‌المعارف حذف خواهد شد. بعد از انقلاب، ديگر کسی زادروزی را جشن نخواهد گرفت. ما همگی دوباره زاده خواهيم شد و در برابر ديدگان قادر متعال سنی ثابت و تغييرناپذير خواهيم داشت."

اکنون ساکت می‌شود، زيرا آن پايين لحظه‌ی بزرگ فرا رسيده است. مردم به سلاح‌ها دست می‌يابند. سکوت حکمفرما است و مار بی‌انتهای صفوف انسانی، آن اژدهای غول‌آسای توده‌های به پا خاسته، به رديف گاردها می‌رسد، گلوهايشان را می‌فشارند و صدای مرگبار سلاح‌هايشان را می‌بَرند، امام آهی سخت می‌كشد: "تمام شد."

هنگامی که مردم با همان گام‌های سنجيده به سوی قصر می‌روند، چراغ‌های آن خاموش است. ناگهان از درون قصر خاموش صدايی سهمگين برمی‌خيزد، صدايی که نخست با ضجه‌ای گوشخراش آغاز می‌شود و کم کم به ژرفای زوزه می‌رسد. صدايی چون هو کشيدن جغد، توأم با خشمی چنان مهيب که غرش آن همه‌ی زوايای شهر را پُر می‌کند. بعد گنبد طلايی قصر چون پوست تخم مرغ می‌ترکد و از ميان آن سياهی شبحی اسطوره‌ای برق می‌زند. بال‌هايی ستبر و شبق‌گون دارد و موهايش چون آبشاری سياه که طولش به اندزه‌ی ريش امام است. جبرئيل پی می‌بَرَد که آل‌لات از جلد عايشه بيرون جسته است.

امام فرمان می‌دهد: "بکُشيدش."

جبرئيل او را به روی بالکن تشريفاتی قصر می‌گذارد و او با حرکت دست‌های گشاده‌اش شادی بزرگ مردم را پاسخ می‌گويد. صدای مردم چنان بلند است که حتی زوزه‌های الهه را می‌پوشاند و چون ترانه‌ای اوج می‌گيرد. جبرئيل ميان هوا معلق مانده چاره‌ای ندارد. مثل عروسک خيمه‌شب‌بازی‌ای است که به جنگ می‌رود و الهه که رسيدنش را می‌بيند، چرخی می‌خورد، در فضا خم می‌شود و در حالی که همچنان ضجه می‌زند، با همه‌ی توان به سويش خيز برمی‌دارد. جبرئيل خوب می‌داند امام که مثل هميشه نماينده‌ای به جنگ می‌فرستد، او را نيز به همان سادگی مردمی که جسدهايشان در برابر دروازه‌ی قصر تپه‌ای ساخته بود قربانی می‌کند.

می‌داند که در اجرای هدف آن روحانی سربازی بيش نيست و مأموريتش خودکشی است. با خود می‌گويد، من ضعيفم. من حريف او نمی‌شوم، ولی اين شکست الهه را نيز ضعيف کرده است. قدرت امام جبرئيل را به‌حرکت می‌آورد. جبرئيل رعد و برق را در دست می‌گيرد و کارزار آغاز می‌شود. مَلِک مقرّب نيزه‌های برق به پای حريف پرتاب می‌کند و الهه ستاره‌های دنباله‌دار را به سوی شکم جبرئيل می‌فرستد. با خود می‌گويد ما داريم به قصد مرگ می‌جنگيم. حتماً خواهيم مرد. و در آسمان دو بُرج فلکی زاده خواهند شد: ال‌لات و جبرئيل. چون دو رزمنده در ميدانی پوشيده از اجساد به‌سختی گام برمی‌دارند، ولی همچنان می‌جنگند. هر دو سخت خسته‌اند.

الهه می‌افتد.

بله. ال‌لات، ملکه‌ی شب از پا در می‌آيد و با سر به زمين سقوط می‌کند، جمجمه‌اش خُرد می‌شود و جسد بی‌سرش برجای می‌مانَد. ملائکه‌ی سياه بی‌سر با بال‌هايی کنده‌شده، چون توده‌ای مچاله کنار يکی از درهای باغ قصر می‌افتد. جبرئيل که با هراس چشم از او برمی‌گيرد، امام را می‌بيند که به هيبت هيولا درآمده و در حياط جلويی قصر دراز کِشيده، دهانش را به حال خميازه کنار دروازه باز کرده و مردم را که از آن می‌گذرند می‌بلعد.

جسد ال‌لات روی چمن‌ها ورچروکيده و تنها لکه‌ای تيره از آن برجای مانده است. و اکنون همه‌ی ساعت‌ها در پايتخت دش زنگ می‌زنند و ضربه‌های زنگ بی‌وقفه، فراسوی دروازه، فراسوی بيست و چهار، فروسوی هزار و يک ادامه می‌يابد و پايان زمان را اعلام می‌کند. ساعتی که از مقياس بيرون است، ساعت بازگشت تبعيدی، ساعت پيروزی آب بر شراب، ساعت آغاز بی‌زمانی امام.

*

هنگامی که قصه‌های شبانه تغيير می‌کند و پی‌گيری رويدادهای جاهليه و يثرب، بی‌اخطار قبلی، به مبارزه‌ی امام با امپراتوريس تبديل می‌شود، جبرئيل به اين فکر می‌افتد که شايد اين وضع نفرين‌شده پايان گرفته و رؤياهايش دوباره مثل سابق به حالت عادی درآمده است. ولی وقتی می‌بيند داستان تازه نيز چون گذشته، هر‌بار که به خواب می‌رود، درست از همان نقطه‌ای که پايان يافته بود آغاز می‌گردد و تصوير خودش چون تناسخ مَلِک مقرّب به صحنه وارد می‌شود، اميدش رنگ می‌بازد و بار ديگر به اين وضع اجتناب‌ناپذير تن می‌دهد. حالا کار به جايی رسيده که بعضی از قصه‌های قهرمانی شبانه‌اش تحمل‌ناپذير شده است و در پی مکاشفات امام، از اين که قسمت بعدی داستان شروع می‌شود و فهرست رؤياهايش طويلتر می‌شود، خوشحال است. زيرا سرانجام معلوم شده که الهه‌ای که جبرئيل می‌خواست از ميان ببرد و موفق نشد، تنها خدای انتقام، قدرت، وظيفه، قانون و نفرت نيست، بلکه خدای عشق نيز هست. اين داستان هم به نوعی از غم غربت و ميهن از‌دست‌رفته حکايت می‌کرد. احساس می‌کند به گذشته بازگشته است... اين چه جور قصه‌ای است؟ الان شروع می‌شود. بياييد از اول شروع کنيم: ميرزاسعيد اکبر روز تولد چهل سالگيش در اتاقی که پُر از پروانه بود همسر خواب‌رفته‌اش را تماشا می‌کرد.

*
صبح روز تولد چهل سالگيش در آن روز سرنوشت، ميرزاسعيد اکبر زميندار، در اتاقی که پُر از پروانه مواظب همسر خفته‌اش بود که احساس کرد قلبش از عشق لبريز می‌شود. آن روز صبح زود بيدار شده بود. هنوز سپيده نزده خواب بدی ديده و دهانش تلخ و بدمزه شده بود. همان خواب به آخر رسيدن دنيا که به‌کرّات ديده بود. رؤيايی که در آن فاجعه‌ای به‌وقوع می‌پيوست و هميشه او تقصيرکار بود. شب قبل جمله‌ای از نيچه را می‌خواند: "پايان بی‌رحمانه‌ی آن نوع ناچيزی که بيش از حد ادامه يافته: انسان." و کتاب را همانطور روی سينه‌اش گذاشته، به خواب رفته بود. وقتی در اتاق خواب خنک و سايه‌روشن با صدای بال پروانه بيدار شده بود، از دست خودش خشمگين بود که چنين کتابی را برای خواندن در آخر شب انتخاب کرده است. در هر صورت، الان کاملاً بيدار بود. به سرعت برخاست، کفش‌های راحتيش را پوشيد و آرام توی ايوان خانه‌ی وسيعش شروع به قدم زدن کرد. کرکره‌ها را کشيده بودند و خانه هنوز غرق در تاريکی بود. پروانه‌ها چون ملتزمين پشت سرش پرواز می‌کردند. کسی آن دورها فلوت می‌زد. ميرزاسعيد آمد تو، کرکره را بالا کشيد و بندش را گره زد. باغ هنوز غرق در مِه بود و ابر پروانه‌ها در آن ميان می‌چرخيدند. پروانه‌های اين منطقه‌ی دور افتاده از قديم شهرت داشتند. فوج‌های پروانه‌های معجزه‌آسا روز و شب فضا را پُر می‌کرد. پروانه‌هايی که استعداد تغيير رنگ داشتند و هنگامی که روی گل‌های سرخ، پرده‌های زعفرانی، جامه‌های تيره يا انگشترهای کهربا می‌نشستند، رنگ بال‌هايشان عوض می‌شد. در خانه‌ی زميندار و دِه نزديک آن مردم چنان به معجزه‌ی پروانه‌ها عادت داشتند، که آن را امری جزيی تلقی می‌کردند. ولی واقعيت همانطور که خدمتکار به ياد می‌آورد، اين بود که پروانه‌ها نوزده سال پيش بازگشته بودند. افسانه‌ی محلی حکايت می‌کرد که پروانه‌ها دوستان قديمی آن محل بوده‌اند. زنی مقدس که به بی‌بی جی [پسوند "جي" در هند به نشانه‌ی محبت يا احترام به کار می‌رود. م.] شهرت داشت و حدود چهل‌ودو سال عمر کرده بود. می‌گفتند زيارت قبرش ناتوانی جنسی و زگيل را خوب می‌کند، ولی جای آن اکنون فراموش شده بود. از صد و بيست سال پيش که بی‌بی جی مُرده بود، پروانه‌ها نيز چون خود قديس در دنيای افسانه‌ها ناپديد شده بودند، به‌طوری که وقتی بعد از صدويک سال بازگشتند، ابتدا به نظر می‌آمد اين بازگشت از نزديک شدن رويدادی شگفت‌انگيز خبر می‌دهد. البته بايد فوراً افزود که بعد از مرگ بی‌بی جی، اوضاع همچنان خوب بود و بوته‌های سيب‌زمينی به قدر کافی محصول می‌داد، ولی اگرچه دهاتی‌های کنونی چيزی از زمان قديس قديمی به ياد نداشتند، خيلی‌ها احساس می‌کردند چيزی کم دارند. از اين رو بازگشت پروانه‌ها، دل بسياری را شاد کرد، ولی وقتی با گذشت زمان هيچ رويداد خارق‌العاده‌ای به‌وقوع نپيوست، مردم به حالت عادی بازگشتند و همان کمبود را احساس کردند. احتمالاً پريستان، نام خانه‌ی زميندار را از بال‌های پری‌وار اين موجودات جادويی الهام گرفته بودند. در مورد تيتلی‌پور، نام دِه که حتماً اينطور بود، ولی نام‌ها وقتی به‌طور روزمره به کار می‌روند، به‌زودی به‌عادت مدفون می‌شود. ساکنان تيتلی‌پور و گله‌های پروانه‌ها با نوعی ناز و افاده‌ی متقابل در ميان يکديگر حرکت می‌کردند. دهاتی‌ها و خانواده‌ی زميندار مدت‌ها بود از هر‌گونه کوششی برای راندن پروانه‌ها از خانه‌هايشان دست شسته بودند، به‌طوری که اکنون هر گاه چمدانی باز می‌شد، يک دسته بال چون جن‌های پاندورا، از آن به بيرون پرواز می‌کردند و حين پرواز تغيير رنگ می‌دادند. پروانه‌ها زير در سيفون توالت‌های پريستان و داخل همه‌ی گنجه‌ها و حتی ميان صفحات کتاب‌ها جا می‌گرفتند و از خواب که بيدار می‌شدی، پروانه‌ها را روی گونه‌هايت می‌يافتی.

چيزهای عادی سرانجام به چشم نمی‌آيند و ميرزاسعيد هم چند سالی بود که به پروانه‌ها درست توجه نکرده بود. با اين حال، صبح روز تولد چهل سالگيش، هنگامی که اولين انوار سپيده دم خانه را روشن کرد و پروانه‌ها درخشيدند، زيبايی آن لحظه نفسش را بُريد. فوراً به سوی اتاق خواب اندرونی دويد که زنش ميشال [Mishal] در آن زير پشه بند خفته بود. پروانه‌های جادويی روی پنجه‌های پای ميشال که بيرون مانده بود نشسته بودند. ظاهراً يک پشه هم به داخل پشه بند راه يافته بود، زيرا جای نيش روی شانه‌ی زن ديده می‌شد. دلش می‌خواست پشه بند را کنار بزند و داخل رختخواب زنش، آنقدر جای نيش‌ها را ببوسد که سرخيشان محو بشود. حتماً وقتی بيدار می‌شد، سخت می‌خاريدند. ولی به خودش مسلط شد و ترجيح داد پاکی فُرم بدن خفته را تماشا کند. موهايش قهوه‌ای مايل به حنايی بود، پوشش سفيد سفيد و چشمانش پشت پلک‌های بسته چون ابريشم خاکستری بودند. پدرش رئيس بانک دولتی بود. از اين رو جفت خوبی را تشکيل می‌دادند. دليل واقعی ازدواجشان اين بود که ثروت رو به اتمام خانواده‌ی قديمی ميرزا مجدداً تامين می‌شود، ولی اين همزيستی با گذشت زمان، با اين که فرزند نداشتند، به پيوندی عاشقانه مبدل شده بود. تماشای ميشال خفته ميرزاسعيد را از احساس پر می‌کرد. آخرين آثار کابوس را از ذهن خويش بيرون راند و از سر رضايت استدلال کرد: " آخر چطور ممكن است دنيا به آخر برسد؟ دنيايی كه در لحظه‌های اين صبح زيبا كمال می‌آفريند، چطور آخر می‌شود؟

در ادامه‌ی اين افکار شاد، سخنرانی کوچکی خطاب به زنش در ذهن آماده کرد: ميشال، من به چهل سالگی رسيده‌ام و مثل يک کودک چهل روزه احساس رضايت می‌کنم. حالا می‌فهمم که در اين سال‌ها هرچه بيشتر و عميقتر در دريای عشق تو غوطه خورده‌ام و حالا چون ماهی در اين دريای گرم شناورم." زن چه خالصانه به او عشق می‌ورزيد و او چقدر به اين زن نياز داشت. اين ازدواج از روابط جنسی فراتر رفته و به چنان درجه‌ای از صميميت و محرميت رسيده بود که جدايی محال می‌نمود. خطاب به همسرش که همچنان خفته بود گفت: "ميشال جان، کنار تو پير شدن سعادتی است." و به خودش اجازه داد سانتی‌مانتال بشود و بوسه‌ای به سوی ميشال فوت کرد و پاورچين پاورچين از اتاق خواب بيرون آمد. وقتی بار ديگر به ايوان بزرگ قسمت مخصوص خودش که در طبقه‌ی بالای عمارت قرار داشت رسيد، نگاهی به باغ‌ها کرد که اکنون با محو شدن مِه صبحگاهی پديدار می‌شدند و منظره‌ای را ديد که آرامش خاطرش را برای ابد بر هم زد. درست در لحظه‌ای که به آسيب‌ناپذيری خود در برابر زيان‌های سرنوشت اطمينان می‌يافت، چنان ضربه‌ای خورد که بهبوديش محال می‌نمود.

زن جوانی روی چمن‌ها چمباتمه زده، کف دست چپش را پيش آورده بود. پروانه‌ها روی کف دستش می‌نشستند و او با دست راست آن‌ها را برمی‌داشت و به دهان می‌گذاشت. زن آهسته و منظم از بال‌هايی که روی موافق نشان می‌دادند صبحانه می‌خورد.

لب‌ها، چانه و گونه‌هايش از رنگهايی که بال پروانه‌ها در حال مرگ پس داده بودند رنگارنگ گشته بود.

وقتی ميرزاسعيد اختر زن جوان را ديد که روی چمن‌های باغش صبحانه‌ای شيطانی می‌خورد، شهوتی چنان نيرومند بر او غالب شد که بلافاصله شرمش آمد و با خود گفت: "غيرممکن است. هرچه باشد من که حيوان نيستم." زن جوان ساری زرد زعفرانی پوشيده و آن را به شيوه‌ی زنان فقير منطقه به روی برهنگيش آويخته بود. همين که برای خوردن پروانه‌ها خم می‌شد، ساری که شل بود کنار می‌رفت و پستان‌های کوچکش در برابر نگاه خيره‌ی زميندار نمايان می‌شد. ميرزاسعيد دستش را دراز کرد تا نرده‌ی بالکن را بگيرد و گويی حرکت کوچک کرتای [kurta] سفيدش توجه زن را جلب کرد، زيرا فوراً سرش را بلند کرد و به چهره‌ی زميندار نگريست.

ولی نه همان دَم نگاهش را برگرفت، و نه آنطور که مرد انتظار داشت بلند شد تا بگريزد. بلکه چند لحظه منتظر ماند. گويی می‌خواست ببيند مرد می‌خواهد حرفی بزند يا نه.

و وقتی او همچنان ساکت ماند، همانطور به خوردن صبحانه‌ی غريبش ادامه داد و چشم از چهره‌ی ميرزاسعيد برنگرفت. عجيبترين نکته اين بود که ظاهراً پروانه‌ها چنان که از قيفی سرازير شوند، از ميان سپيده دم به سوی کف دست او و مرگ روان بودند. او نوک بالشان را می‌گرفت، سرش را عقب می‌کشيد و با نوک زبانش آن‌ها را به دهان می‌بَرَد و می‌خورد. يکبار دهانش را باز کرد. لبان تيره‌اش را با جسارت گشود و ميرزاسعيد لرزيد و پروانه‌ای را ديد که در آن حفره‌ی مرگبار پَرپَر می‌زند، ولی نمی‌گريزد. وقتی اطمينان يافت که مرد اين منظره را ديده است، لبانش را بست و شروع به جويدن کرد و هر دو، زن دهاتی در باغ و زميندار در طبقه‌ی بالا باقی ماندند تا اين که ناگهان چشمان زن کلاپيسه شد و در حالی که به شدت پيچ‌وتاب می‌خورد به پَهلوی چپ بر زمين افتاد.

ميرزا پس از چند لحظه هول و دستپاچگی فرياد زد: " آهای، منزل، آهای، بيدار شويد، وضع خراب است." و در همان حال به سوی پله‌های شاهانه‌ی چوب ماهون کار انگلستان دويد. اين پله‌ها را از جای غريبی به اسم واريک شاير [Warwickshire] آورده بودند. مکانی افسانه‌ای که در آن، شارل اول در قرن هفدهم سيستم زمانی ديگری، قبل از اين که عقلش را از دست بدهد، روزی در صومعه‌ای غمناک و بی‌نور از همين پله‌ها پايين آمده بود. و ميرزاسعيد که آخرين فرد خانواده نيز بود، از همين پله‌ها پايين پريد و از روی اشباح پاهای ارواح سربُريده عبور کرد و به طرف چمن‌ها دويد.

دختر در حالت حمله تشنج گرفته بود و پروانه‌ها را زير بدن غلطان خود له می‌کرد. ميرزاسعيد قبل از همه به او رسيد، اگرچه ميشال و خدمتکاران که با فرياد او بيدار شده بودند چندان دور نبودند. چانه‌ی دختر را گرفت و دهانش را به زور باز کرد و يک تکه چوب ميان دندان‌هايش گذاشت که بلافاصله خُردش کرد. خون از دهان بُريده‌اش بيرون می‌زد و ميرزاسعيد از اين می‌ترسيد که زبانش را گاز بگيرد. ولی در آن لحظه حمله تمام شد و دختر آرام گرفت و به خواب رفت. ميشال دستور داد دختر را به اتاق خواب خودش بردند و حالا ميرزاسعيد مجبور بود به زيبای خفته‌ی ديگری در همان رختخواب بنگرد و برای دومين بار احساس چنان ژرف و غنی در درونش بيدار شد که نمی‌توان به آن نام خشونت‌بار "شهوت" را داد. در عين حال از افکار پليدی که در ذهنش جريان می‌يافت حالش به هم می‌خورد و از احساساتی که در دلش می‌جوشيد تعالی می‌يافت. احساسات تازه‌ای که نو بودنشان او را به هيجان می‌آورد. ميشال که آمد، پرسيد: "او را می‌شناسی؟" و زن سری تکان داد و گفت: "اين دختر يتيم است و حيوانات کوچک لعابی می‌سازد و در جاده‌ی کاميون‌رو می‌فروشد. از کوچکی غشی بوده." ميرزاسعيد مثل هميشه از استعداد زنش در نزديک شدن به انسان‌های ديگر به‌شگفتی آمد. خودش به‌زحمت مشتی از دهاتی‌ها را می‌شناخت، در حالی که ميشال از القاب، جريانات خانوادگی و درآمد بانکيشان باخبر بود. آن‌ها حتی رؤياهايشان را برايش می‌گفتند، اگرچه به جز چند تن بقيه آنقدر فقير بودند که استطاعت چنين تجملی را نداشتند و بيش از ماهی يک‌بار نمی‌توانستند خواب ببينند. علاقه‌ی شديدی که سَحَرگاه نسبت به همسرش احساس کرده بود باز آمد و بازويش را دُور شانه‌ی ميشال حلقه کرد. زن سرش را به سينه‌ی شوهر تکيه داد و به‌نرمی گفت: "تولدت مبارک." و ميرزاسعيد موهايش را بوسيد و آن دو در آغوش يکديگر ايستاده دختر را تماشا می‌کردند. عايشه. زنش اسم دختر را به او گفت.

*

پس از اين که عايشه، دخترک يتيم به سن بلوغ رسيد، زيبايی آشفته و حالت نگاهش که گويی به جهانی ديگر خيره شده بود، شور و هوس بسياری را برانگيخت و رفته رفته شايع شد که در انتظار معشوقی بهشتی است، زيرا خود را بالاتر از آن می‌پندارد که به مردان عادی و مبرا نزديک شود. خاطرخواهان رانده‌شده‌اش شِکوِه می‌کردند که در حقيقت مجوزی برای آن‌همه سخت‌گيری ندارد. اولاً يتيمی بيش نيست و ثانياً گرفتار بيماری شيطانی صرع است که سبب می‌شود ارواح بهشتی که ممکن بود تمايلی نشان بدهند، از او روی گردان شوند. بعضی از جوانان اوقات تلخ دست پيش را گرفتند و به‌اشاره گفتند معايب عايشه آنقدر زياد است که هرگز نمی‌تواند شوهری بيابد، بنابراين بهتر است معشوق بگيرد تا لااقل زيباييش حرام نشود. از اين گذشته، عادلانه‌تر آن بود که اين زيبايی از آن زنی می‌شد که مشکلات کمتری داشت. اما علی‌رغم تلاش‌های جوانان تيتلی‌پور که می‌خواستند او را به فاحشه تبديل کنند، عايشه همچنان دست نخورده باقی ماند. وسيله‌ی دفاعيش نگاهی متمرکز و خشم‌آلود بود که به فضای بالای شانه‌ی چپ آن‌ها می‌دوخت و هميشه نشانی از تحقير تلقی می‌شد. بعد مردم شنيدند که به بلعيدن پروانه‌ها عادت کرده است و عقيده‌شان را نسبت به او تغيير دادند و اطمينان يافتند که مغزش تکان خورده و خوابيدن با او خطرناک است چون ممکن است شياطين از طريق او به بدن معشوقش راه يابند. از آن پس مردان شهوتناک دِه او را در بيغوله‌اش با حيواناتی که می‌ساخت و رژيم غذايی عجيبِ پَردارش تنها گذاشتند. اما مرد جوانی هنوز مرتب می‌آمد و در نزديکی کلبه‌اش، درست در برابر آن می‌نشست، طوری که پنداری کشيک می‌کشيد، اگرچه دختر ديگر نيازی به محافظت نداشت. جوان که اهل دِه پَهلويی، يعنی چاتناپانتا [Chatnapanta] و در گذشته از نجس‌ها بود، اسلام آورده نام عثمان را برخود نهاده بود. عايشه هميشه وانمود می‌کرد که متوجه حضور عثمان نيست و جوان هم بيش از اين انتظاری نداشت. برگ‌های درخت دِه بالای سرشان تکان می‌خورد.

ده تيتلی‌پور زير سايه‌ی يک درخت عظيم بانيان گسترش يافته بود. درختی که چون سلطان، با ريشه‌های فراوانش در منطقه‌ای به قطر بيش از يک مايل، فرمان می‌راند. اينک رشد درخت در درون دِه و گسترش دِه در ميان درخت چنان درهم پيچيده بود که ديگر تميز آن دو از يکديگر ممکن نبود. بعضی از مناطق درخت به مخفيگاه‌های عشاق تبديل شده، شهرت داشتند و در بعضی ديگر مرغدانی ساخته بودند. کارگران فقير در زوايای شاخه‌های تنومند آن پناهگاه ساخته و ميان برگ‌های انبوه آن به سر می‌بردند. چند شاخه‌ی ستبر به جای کوچه به کار می‌رفت و از الياف درخت برای بچه‌ها تاب درست کرده بودند. آن جاهايی که درخت به سوی زمين خم شده بود برگ‌هايش به بام کلبه‌هايی بدل گشته بود که گويی چون لانه‌ی پرندگان نساج از شاخه‌ها آويخته بودند. وقتی پانچايات [panchayat] دِه تشکيل می‌شد اعضايش روی نيرومندترين شاخه گِرد می‌آمدند. دهاتی‌ها عادت کرده بودند درخت را به نام دِه و دِه را تنها "درخت" بنامند. ساکنان ديگر بانيان، يعنی مورچه‌ها، سنجاب‌ها و جغدها نيز مانند ساير همشهری‌ها مورد احترام بودند و تنها شاپرک‌ها چون اميدهای قديمی بر باد رفته با بی‌اعتنايی روبرو می‌شدند.

مردم دِه مسلمان بودند. به همين خاطر بود که عثمان نوآيين با لباس دلقکی و "بوم بوم" گاو نر اخته‌اش به آنجا آمده بود. او در منتهای نوميدی تغييراتی داده، با اين اميد نام مسلمانی بر خود نهاده بود که شايد از تغيير نام‌های گذشته‌اش پُرمنفعت‌تر باشد. مثلاً اسم نجس‌ها را به "فرزندان خدا" تغيير داده بودند، ولی در چانتاپانتا او که فرزند خدا بود، اجازه نداشت از چاه آب بکِشد، زيرا می‌گفتند تماس کسی که از فرقه‌اش طرد شده آب را آلوده می‌کند. عثمان که مانند عايشه يتيم و بی‌خانمان بود، از راه دلقکی نان در می‌آورد. شاخ‌های گاوش را با کاغذ سرخ می‌پوشاند و پشت دماغ آنرا تزيين می‌کرد و هنگام عروسی‌ها و ديگر جشن‌ها ميان دهات رفت و آمد می‌کرد و با همکارش، گاو اخته، نمايش می‌داد. نقش گاو اين بود که با حرکت سر به پرسش‌هايش پاسخ می‌گفت. يک حرکت به معنی نه و دو حرکت به مفهوم آری بود.

مثلاً عثمان می‌گفت: "به دِه خوبی آمده‌ايم، مگر نه؟"

"بوم." گاو نر مخالف بود.

"مگر نه؟ چرا خوب است. نگاه کن، مگر اين مردم خوب نيستند؟"

"بوم."

"چی؟ منظورت اين است که دِه پُر از گناهکاران است؟"

"بوم بوم."

"با پوره! يعنی همه‌شان به جهنم می‌روند؟"

"بوم بوم."

"ولی باهای جان، ديگر برايشان اميدی نيست؟"

"بوم بوم." گاو نر نويد رستگاری می‌داد. عثمان هيجانزده خم شد و گوشش را دَمِ دهان گاو گذاشت: "زود باش بگو. اين‌ها چکار کنند که گناهانشان بخشيده شود؟" در اين هنگام گاو کلاه عثمان را از سرش برمی‌داشت و در برابر جمعيت می‌گرداند تا در آن پول بريزند و عثمان به شادی سرتکان می‌داد: "بوم، بوم."

مردم تيتلی‌پور عثمان نوآيين و گاوش بوم بوم را به گرمی پذيرفته بودند، ولی جوان تنها از يک تن مهربانی طلب می‌کرد، ولی دختر همچنان به او توجهی نداشت. عثمان پيش عايشه اقرار کرده بود که اسلام آوردنش بيشتر به دلايل تاکتيکی بوده است: "راستش برای اين بود که بتوانم از چاه قدری آب خوردن بکِشم. بی‌بی، آدم چه می‌تواند بکند؟" ولی دختر از اين اعتراف به خشم آمده اعلام کرده بود که او ابداً مسلمان نيست و روحش در خطر است و اگرهم به چانتاپانتا باز می‌گشت و از تشنگی می‌مرد، به او مربوط نبود. همانطور که سخن می‌گفت چهره‌اش رنگ می‌گرفت و نااميديش از عثمان، بی‌هيچ دليل روشنی شدت می‌يافت. و همين شدت غريب سلب اميد بود که به جوان خوش‌بينی بخشيده بود تا در دِه قديمی منزل عايشه چمباتمه بزند. ولی روزها می‌گذشت و عثمان همچنان برجا نشسته بود و دختر با بی‌اعتنايی از كنارش می‌گذشت، دماغش را بالا می‌گرفت و از يک سلام خشک و خالی دريغ می‌کرد.

گاری‌های سيب‌زمينی تيتلی‌پور هفته‌ای يک‌بار در جاده‌ی خاکی چانتاپانتا به راه می‌افتادند و پس از چهار ساعت به اين دِه که در تقاطع و شاهراه کاميون‌رو قرار داشت می‌رسيدند. سيلوهای بلند آلومينيومی سيب‌زمينی عمده‌فروشان در ميدان چانتاپانتا چيده شده بود، ولی اين دليل سفرهای مداوم عايشه به آنجا نبود. او کنار جاده می‌ايستاد و جلوی يکی از گاری‌های سيب‌زمينی را می‌گرفت و در حالی که بقچه‌ی کوچک اسباب‌بازی‌هايی را که ساخته بود به خود می‌چسباند، تا بازار چانتاپانتا می‌رفت. اسباب‌بازی‌های چوبی و عروسک‌های ميناکاری چانتاپانتا در تمام منطقه شهرت داشتند. عثمان و گاوش در مرز درخت بانيان ايستاده و عايشه را که روی گونی‌های سيب‌زمينی، همراه با تکان‌های گاری بالا پايين می‌پريد با نگاه آنقدر بدرقه کردند تا در پهنه‌ی افق به نقطه‌ای مبدل شد.

به چانتاپانتا که رسيدند، دختر به دفتر کار سری سرينيواس [Sri Srinivas]، مالک بزرگترين کارگاه اسباب‌بازی رفت. روی ديوارها شعارهای سياسی نوشته بودند: به هند رای بدهيد. و آن طرفتر، با لحنی مؤدبانه‌تر، خواهشمندم به سي- پی رای بدهيد. (ام). بالای اين جملات با غرور اعلام شده بود: کارگاه اسباب‌بازی سری نيواس. شعار ما اين است : صداقت وخلاقيت. سری نيواس داخل کارگاه بود. مردی بود درشت‌هيکل و ژله‌مانند، با سری بی‌مو که مثل خورشيد می‌درخشيد. مردی پنجاه‌ساله که عمری خريد و فروش اسباب‌بازی خويش را تلخ نکرده بود. عايشه درآمدش را مديون او بود. آنقدر از اسباب‌بازی‌های چوبی کنده‌کاری دختر خوشش آمده بود که پيشنهاد کرده بود هرچه توليد می‌کند برايش بياورد. ولی با وجود خوش‌خلقی هميشگيش، وقتی عايشه بقچه را باز کرد تا اسباب‌بازی‌های تازه‌اش را نشان بدهد، چهره‌اش در هم رفت. دو دوجين عروسک به شکل مردی جوان که کلاه دلقکی به سرداشت و گاو نری که سر زينت‌شده‌اش تکان می‌خورد، درون بقچه ديده می‌شد. سری سرينيواس که فهميد عايشه مسلمان‌شدن عثمان را بخشيده است فرياد زد: "تو که خوب می‌دانی اين مرد به ولادتش خيانت کرده. کی حاضر است به همان آسانی که او هويتش را عوض می‌کند، خدايانش را تغير بدهد؟ خدا می‌داند چه به سرت زده که اين‌ها را درست کرده‌ای دخترم، ولی من اين عروسک‌ها را نمی‌خواهم." روی ديوار پشت سرش گواهی خوش‌خطی درون قاب آويخته بود: بدين وسيله گواهی می‌شود که آقای سری سرينيواس، که به وسيله‌ی هواپيمای شرکت سی نيک از بالای گراند کانيون عبور کرده، متخصص تاريخ زمين شناسی سياره‌ی زمين است. سری نيواس چشمانش را بر هم گذاشت و بازوهايش را روی سينه نهاد. بودايی جدّی و بی‌لبخند، با جاذبه‌ی بی‌چون و چرای آنان که با هواپيما پرواز کرده‌اند، با قاطعيت گفت: "اين پسره شيطان است." و عايشه بقچه‌ی عروسک‌ها را مجدداً بست و بی‌آنکه درصدد بحث برآيد، آماده‌ی رفتن شد. سرينيواس فوراً ديدگانش را گشود و فرياد زد: "امان از دست تو. چرا با من جر و بحث نمی‌کنی؟ فکر می‌کنی نمی‌دانم به اين پول احتياج داری؟ آخر چرا اين کار احمقانه را کردی؟ حالا چکار می‌خواهی بکنی؟ برو چند تا عروسک ت- خ درست کن، زود هم باش. من با بهترين نرخ ازت می‌خرم، چون آدم دست‌و‌دل‌بازی هستم." عروسک ت- خ، يا تنظيم خانواده، ابداع شخص آقای سری نيواس، از عروسک‌های قديمی روسی الهام گرفته شده بود، امّا عروسکی بود که مسؤوليت اجتماعی سرش می‌شد. داخل يک عروسک آبای [Abba] خوش‌لباس و چکمه‌پوش، عروسک باوقار ساری‌پوش آما [Amma] قرار داشت که داخلش دختری که پسری در شکم داشت نهفته بود. پيام عروسک‌ها اين بود: دو فرزند کافی است. سری نيواس به عايشه که خارج می‌شد، گفت: "زود زود درست کن. عروسک‌های ت- خ خوب فروش می‌روند." عايشه به سويش چرخيد و لبخندزنان گفت: "سری نيواس جی، نگران من نباشيد." و از در بيرون رفت.

وقتی عايشه، دختر يتيم پای پياده از راه گاری‌های سيب‌زمينی به سوی تيتلی‌پور باز می‌گشت، نوزده سال داشت، ولی چهل و هشت ساعت بعد که به دِه رسيد، به گونه‌ای به سنی دست يافته بود، چرا که موهايش يکباره به سفيدی برف درآمده بود، در حالی که پوستش شادابی کودکان نوزاد را داشت و با اين که کاملاً برهنه بود، انبوه شاپرک‌ها چنان به روی بدنش ازدحام کرده بودند که به نظر می‌آمد لباسی از ظريفترين پارچه‌ی عالم به تن دارد. عثمان دلقک در نزديکی جاده با گاو اخته‌اش بوم بوم تمرين می‌کرد، زيرا با اين که غيبت طولانی عايشه از نگرانی بيمارش کرده و تمام شب گذشته را در جستجوی او گذرانده بود، ناچار بود هر طور هست نانی در بياورد. مرد جوان که نجس به دنيا آمده و به همين سبب هرگز برای خدا احترامی قايل نبود، وقتی چشمش به دختر افتاد يکه خورد و وحشت از ماوراء الطبيعه و امور مقدس وجودش را فرا گرفت و نتوانست به دختری که اين‌همه دوست داشت نزديک شود.

عايشه به کلبه‌اش رفت و يک شبانه روز بی‌وقفه خوابيد. بعد به ديدار سِرپنج محمد دين [Sarpanch Muhammad Din] کدخدای دِه رفت و با لحنی عادی به اطلاعش رساند که جبرئيل مَلِک مقرّب در عالم رؤيا بر او ظاهر شده و کنارش دراز کشيده، استراحت کرده است. و در حالی که سرپنج که تا آن زمان بيشتر به فکر سيب‌زمينی بود تا امور ماوراء الطبيعه، به او می‌نگريست ادامه داد: "امری بزرگ در ميان ما به‌وقوع پيوسته. از هر آنچه که داريم خواسته خواهد شد، اما در عوض همه چيز به ما ارزانی خواهد شد."

خديجه، همسر سرپنج، در بخش ديگری از درخت دلقک گريان را دلداری می‌داد. برايش قبول اين که عايشه از آن موجودی برتر شده است آسان نبود، زيرا چنانچه فرشته‌ای با زنی همبستر شود، آن زن برای ابد به مردان حرام می‌شود. خديجه‌ی پير و کم حافظه که در اِبراز محبت بی‌ذوق بود و نمی‌توانست عثمان را چنانکه بايد و شايد دلداری دهد، يک ضرب‌المثل قديمی را تکرار کرد: "آفتاب هميشه آنجا غروب می‌کند که از پلنگ می‌ترسند." خبرهای بد هميشه پی در پی می‌آيند.

اندکی پس از اين که معجزه در دِه پيچيد، عايشه به عمارت بزرگ دعوت شد و روزهای بعد ساعت‌های طولانی را با بيگم ميشال، همسر زميندار که مادرش به ديدارش آمده بود، گذرانيد. مادر و دختر فريفته‌ی همسر سپيد موی مَلِک مقرّب شده بودند.

*

در عالم رؤيا، آن که خواب می‌بيند از اِبراز اعتراضش عاجز است: آخر من دستم به او نخورده، چه فکر می‌کنيد؟ اين از رؤياهای جنسی نيست جان شما. اصلاً نمی‌دانم اين دختره اطلاعات- الهاماتش را از کجا می‌گرفته. در هر صورت از اينجانب نبوده.

آنچه اتفاق افتاد اين بود: دختر پياده به سوی دِه باز می‌گشت، که يکباره احساس خستگی کرد و از جاده خارج شد و به سوی درخت تمبر هندی رفت تا زيرسايه‌اش استراحت کند. به محض اين که چشمانش را بست، جبرئيل که داشت خواب می‌ديد، در کنارش بود. با همان پالتو و کلاهش از گرما خيس عرق شده بود. دختر نگاهش کرد، ولی او نفهميد چه می‌بيند. شايد بال می‌ديد، شايد هم هاله‌ی نورانی و بقيه‌ی مخلفات را می‌ديد. بعد، آنجا لميده بود و نمی‌توانست برخيزد. دست‌وپايش به سنگينی لوله‌های آهنی شده بودند. چنانکه پنداری بدنش در اثر سنگينی خودبه‌خود له می‌شد. تماشا‌کردنش که تمام شد، با حالتی جدّی سر تکان داد. گويی جواب گفته‌ی جبرئيل را می‌دهد. آن وقت ساری نازکش را باز کرد و برهنه در کنارش قرار گرفت و جبرئيل در عالم رؤيا خوابش برد و چنان مدهوش شد که پنداری کسی پريزش را از برق کشيده بود. وقتی دوباره خودش را در خواب بيدار ديد، دختر با آن موهای سفيد و لباس پروانه‌ای روبرويش ايستاده بود. به کلی دگرگون شده بود و همانطور مجذوبانه سر تکان می‌داد و از مکانی که جبرئيل می‌ناميد پيغامی می‌گرفت. بعد جبرئيل را همانطور که روی زمين دراز کشيده بود برجای گذاشت و به دِه باز گشت تا وُرودش را اعلام کند.

در خواب آنقدر حواسش سر جا بود که با خود بگويد، پس حالا در عالم رؤيا يک زن دارم. اما با آن لامصب چه کند؟ هر چند، او نيست که در اين‌باره تصميم می‌گيرد. عايشه و ميشال اختر در عمارت بزرگ کنار يکديگر هستند.

*

ميرزاسعيد از روز تولش به بعد پُر از نياز و شهوت شد. زنش شگفت‌زده می‌گفت: "انگار زندگی از چهل سالگی شروع می‌شود." ازدواجشان چنان تحرکی گرفت که خدمتکاران ناچار ملافه‌ها را روزی سه‌بار عوض می‌کردند. ميشال در دل اميدوار بود که افزايش حرارت و نياز جنسی شوهر، سرانجام به آبستنيش کمک کند. زيرا اعتقاد محکمی داشت که شوق و ذوق در آبستن شدن تأثير دارد، حالا دکترها هرچه می‌خواهند بگويند. از آن گذشته، سال‌ها بود صبح به صبح قبل از بلند شدن درجه می‌گذاشت و ميزان روزانه‌ی حرارت بدنش را روی کاغذ شطرنجی رسم می‌کرد تا سير تخمک گذاريش مشخص شود. ولی انگار همه‌ی اين کارها نتيجه‌ی معکوس داده بود، تا اندازه‌ای به اين خاطر که وقتی علم را با خود به رختخواب می‌بَرَد، ديگر آنطور که بايد و شايد حرارت به خرج نمی‌داد و تازه به نظر او هيچ نطفه‌ی محترمی دوست نداشت به رحم مادری که چنين مکانيکی برنامه‌ريزی شده بود، وارد شود. ميشال هنوز دعا می‌کرد فرزند بياورد، اگرچه به سعيد چيزی نمی‌گفت. زيرا نمی‌خواست شوهرش از اين که نتوانسته انتظارش را برآورد، دچار احساس شکست شود. شب‌ها در حاليکه چشمانش را بسته، خود را به خواب می‌زد، در دل خدا را می‌خواند و از او می‌خواست علامتی بدهد و وقتی شهوت سعيد شدت گرفت ميشال با خود گفت شايد اين همان علامت باشد. به همين خاطر هم تقاضای عجيب شوهر را که از او می‌خواست هر وقت به پريستان می‌آمدند مثل قديم‌ها به اندرونی برود، پذيرفت، در حالی که اگر در شهر بودند، لازم بود با اين درخواست با حالتی تحقيرآميز برخورد کند. زميندار و همسرش در شهر زياد رفت و آمد می‌کردند و به مُدرن بودن شهرت داشتند. آن‌ها آثار هنری معاصر را کلکسيون می‌کردند و پارتی‌های آنچنانی می‌دادند و دوستانشان را دعوت می‌کردند تا در حال تماشای فيلم‌های سبُک و جنسی ويدئو، روی کاناپه‌ها با همديگر ور بروند. بنابراين وقتی ميرزاسعيد گفت: "راستی ميشو جان، اگر ما بتوانيم رفتارمان را با اين خانه‌ی قديمی جور کنيم و مثل قديم نديم‌ها رفتار کنيم، خيلی بامزه می‌شود." بايد جوابش را با خنده می‌داد، ولی در عوض گفت: "هرچه تو بخواهی سعيد." شوهرش طوری رفتار کرده بود که ميشال خيال می‌کرد اين هم يکی از آن بازی‌های شهوت‌انگيز است. او حتی به‌کنايه گفته بود: آتش هوسش نسبت به زن چنان شعله‌ور شده که ممکن است هر لحظه بخو را به وی نشان بدهد و اگر ميشال ديگر قسمت‌های عمارت باشد، خدمتکاران را از رفتار آن دو شرمگين خواهند شد. از آن گذشته، مسلما حضور او مانع انجام کارهای روزمره‌اش می‌شد. از طرف ديگر "شهر که برويم، مثل هميشه امروزی رفتار خواهيم کرد." زن از اين گفته چنان استنباط کرد که شهر برای ميرزاسعيد پُر از سرگرمی است و از اين رو احتمال آبستن شدنش در تيتلی‌پور خيلی بيشتر است. تصميم گرفت به خواست شوهرش تن بدهد و در اين هنگام بود که از مادرش دعوت کرد، زيرا اگر قرار بود در اندرونی بماند و از خانه بيرون نرود، به هم صحبت نياز داشت. خانم قريشی در حالی که از خشم می‌غريد وارد شد. می‌خواست هر طور شده دامادش را از خر شيطان پايين بياورد تا از اين اندرونی‌بازی دست بردارد. ولی در کمال حيرت با التماس ميشال که می‌گفت: "مادر جان خواهش می‌کنم کاری نداشته باشيد." روبرو شد. خانم قريشی، همسر رئيس بانک دولتی، زنی امروزی بود: "ميشو جان تو در نوجوانی و دختريت هم گاهی اُمُل‌بازی در می‌آوردی. اميدم اين بود که حالا بهتر شده باشی، اما انگار اين شوهره نمی‌گذارد." همسر سرمايه‌دار از اول ميانه‌ی خوبی با دامادش نداشت و او را آدمی سبُک‌مغز می‌پنداشت و با اين که در آن مدت دليلی برای اثبات اين نظر نيافته بود، همچنان بر آن پا می‌فشرد. پس از رسيدن به پريستان هم اصرار دخترش را نديده گرفت و در باغ بيرونی به سراغ ميرزاسعيد رفت و چنانکه عادتش بود، با آب و تاب گفت: "اين چه جور زندگی است که شماها می‌کنيد؟ دختر من از آن‌ها نيست که بشود در به رويش قفل کرد. بايد او را به گردِش و تفريح ببری. تو که در به روی ثروتت هم قفل کرده‌ای، معلوم نيست اين ثروت به چه درد می‌خورَد! پسرم، قفل پول‌ها و زنت را باز کن. او را با خودت ببر و در حال گردِش و تفريح عشقتان را تجديد کن." ميرزاسعيد دهان گشود تا چيزی بگويد ولی چون پاسخ مناسبی نيافت، لب فرو بست. خانم قريشی که از نطق غرای خود به وجد آمده بود، ايده‌ی گردِش رفتن و مسافرت را دنبال کرد و به‌اصرار گفت: "کافی است چمدان‌هايتان را ببنديد و برويد. برو جانم، برو. برو او را هم ببر. نکند می‌خواهی آنقدر در را به رويش قفل کنی که خودش در برود؟" و در حالی که با انگشت سبابه به آسمان اشاره می‌کرد، افزود: "آن‌هم برای هميشه."

ميرزاسعيد که احساس گناه می‌کرد، قول داد در اين‌باره فکر کند.

ولی مادرزن پيروزمندانه فرياد زد: "چه فکری بکنی؟ منتظر چه هستی مرد؟ اين آدم شل و ول خيال می‌کند هملت است."

حمله‌ی مادرزن تا مدتی احساس گناه و سرزنش را به همراه آورد که از وقتی از زنش خواسته بود چادر سر کند، گاه به گاه به سراغش می‌آمد. برای دلداری خود کتاب کاريير [Ghare- Baire] تاگور را برداشت و شروع به خواندن کرد. در اين کتاب تاگور داستان زمينداری را شرح می‌دهد که زنش را تشويق به ترک حجاب می‌کند، اما زن با يکی از آن سياسی‌های دو آتشه دوست می‌شود که در ماجرای سوادشی [swadeshi] دست دارد و در آخر داستان زميندار را به‌کشتن می‌دهند. خواندن داستان موقتاً تسکينش داد، ولی ترديدش به‌زودی باز گشت. آيا دلايلی که برای زنش آورده بود صادقانه بود، يا اين که در واقع می‌خواست آزادتر باشد تا عايشه‌ی مَصروع، دختر پروانه‌ها را تعقيب کند؟ در حالی که خانم قريشی را به ياد می‌آورد، با خود گفت آزادتر! نگاه مادرزن متهم‌کننده بود، اگرچه حضورش حُسن نيت ميرزاسعيد را اثبات می‌کرد. به اين فکر افتاد که خودش ميشال را به دعوت از مادرش تشويق کرده، هر چند برايش مثل روز روشن بود که آن پيرزن گِرد و قلنبه چشم ديدنش را ندارد و به محض وُرود با سوء ظن با او مواجه شده، به انواع دوز و کلک‌ها و زرنگی‌ها متهمش می‌کند. اگر نقشه‌های ديگری داشتم که اصرار نمی‌کردم خانم را دعوت کند. ولی فايده‌ای نداشت. آن صدای درونی همچنان غرولند می‌کرد: "اين داستان جديد سکسولوژی و بيداری احساسات نسبت به خانم چيست؟ تو همسرت را به جای آن دختره قرار داده‌ای. در واقع دلت برای ديدن آن دختر دهاتی و لاس‌زدن با او لک زده."

تأثير احساس گناه اين بود که زميندار خود را کاملاً بی‌ارزش پنداشت، به‌طوری که در اين بدبختی به نظرش رسيد ناسزاهای مادرزن حقيقت محض است. خانم قريشی او را شل و ول خوانده بود و حالا که در کتابخانه‌اش نشسته و دُور و برش کتاب‌ها درون قفسه‌ها خوراک کرم‌های شاد و سرزنده می‌شد، اين گفته برايش واقعيت می‌يافت. شل و ول، بله درست همينطور است. من آدم شل و ولی هستم. آن‌هم چه کتاب‌هايی، نسخه‌های خطی سانسکريت که حتی در آرشيوهای ملی هم نظيرشان پيدا نمی‌شد، به علاوه کليه‌ی آثار پرسی وسترمن، جي- ا- هنتی و دورنفورد يتز [Percy Westerman, G.A. Henty, Dornford Yates] در کتابخانه صف کشيده بودند. عمارت تا به حال هفت نسل دست به دست گشته بود، در اين خانواده هفت نسل شل و ول وجود داشت. در راهرويی که تصوير اجدادش در قاب‌های زشت و پُرزرق‌وبرق به ديوارها آويخته بود، به راه افتاد تا به آينه‌ای رسيد که در انتهای آن قرار داشت و به تصوير خودش خيره شد. وجود آينه لازم بود تا به ميرزاسعيد يادآوری کند که تصوير او نيز روزی چون اجدادش به ديوارها آويخته خواهد شد. تصوير درون آينه مردی را نشان می‌داد که خطوط چهره و بدنش فاقد گوشه‌های تيز بود. حتی آرنج‌هايش نيز پوشيده از گوشت بودند و استخوانشان پيدا نبود. ميرزاسعيد به سبيل کم‌پشت و چانه‌ی ضعيف خود نگريست. گونه‌ها، بينی، پيشانی، همه نرم و شل بودند. شل و ول. فرياد زد: "آدمی مثل من نظر کسی را جلب می‌کند؟" و وقتی متوجه شد از فرط تشويش به صدای بلند سخن گفته است، دريافت که حتماً عاشق شده و بيمار عشق است، در حالی که معشوقش همسر پُرمِهرش نيست.

آهی کشيد و با خود گفت: "پس عجب آدم سطحی و فريبکاری هستم من. حتی خودم را هم فريب می‌دهم. آدمی که به اين سرعت تغيير می‌کند، بهتر است هرچه زودتر بميرد." ولی از آن‌هايی نبود که بتواند چاقويی در شکم خود فروکند. مدتی در راهروهای پريستان قدم زد، و به‌زودی جادوی فضای ساختمان بار ديگر روحيه‌اش را باز گرداند و چيزی چون خوش‌خلقی جايگزين نااميديش شد.

پريستان که علی‌رغم نامش بنايی محکم و عاری از لطافت بود و در محيط هند غريب می‌نمود، هفت نسل پيش از ميرزاسعيد به وسيله‌ی معماری انگليسی به نام پرون [Perowne] ساخته شده بود. پرون که مورد توجه مقامات مستعمره بود، سَبک معماری پريستان را از خانه‌های روستايی و نئوکلاسيک انگليسی به‌عاريت گرفته بود. جد بزرگ سعيد اين يارو را پنج دقيقه پس از ملاقات در ميهمانی نايب‌السطنه، برای تهيه‌ی طرح و نقشه‌ی خانه‌ای که می‌خواست بسازد استخدام کرده بود تا رسماً نشان بدهد که همه‌ی مسلمان‌ها طرفدار سربازان می‌روت [Meerut] نيستند و از شورش‌ها پشتيبانی نمی‌کنند. جد سعيد به معمار انگليسی اختيارات تام داده بود، در نتيجه اينک پريستان به صورت فعليش ميان مزارع سيب‌زمينی اين منطقه که تقريباً از مناطق حاره به حساب می‌آمد، کنار درخت تناور بانيان سر برافراشته بود. پيچک‌ها از ديوارهايش بالا می‌رفتند، در آشپزخانه مارها می‌خزيدند و جسدهای پروانه‌ها در کشوها خودنمايی می‌کردند. بعضی‌ها می‌گفتند نامش را هم از معمار گرفته و در اصل پروتستان بوده که بعدها کوتاه شده و به پريستان مبدل شده است.

بنای پريستان بعد از هفت نسل، تازه به صورتی درآمده بود که با چشم‌انداز گاری‌های گاوی، درختان بلند نخل و آسمان صاف و پُرستاره خوانايی می‌يافت. حتی پنجره‌های مشبکش که رو به پله‌های چارلز، شاه بی‌سر [King Charles the Headless] داشتند نيز به نحو غير قابل توصيفی بی‌خاصيت شده بودند. تنها شمار اندکی از اين قبيل خانه‌های زمينداران از غارت‌های تساوی‌طلبانه‌ی اين روزها برجای مانده بودند. به همين دليل هم چيزی چون بوی پوسيدگی موزه‌ها فضای پريستان را انباشته بود، شايد به اين خاطر، و يا علی‌رغم اين که ميرزاسعيد غرور خاصی نسبت به اين بنای کهنسال احساس می‌کرد و برای نگهداريش پول زيادی صرف کرده بود. او زير سايبان کنده‌کاری برنجی در تختی به فُرم کشتی می‌خوابيد که قديم‌ها سه نايب‌السطنه رويش خوابيده بودند. دوست داشت در سالن بزرگ عمارت همراه ميشال و خانم قريشی روی کاناپه‌ی سه نفره که شکل غيرعادی داشت بنشيند. در انتهای اين اتاق درندشت يک قالی بزرگ بافت شيراز بالای چارچوبی نصب و لوله شده و در انتظار ميهمانی‌ای باشُکوه بود که استحقاق بازشدنش را داشته باشد. ميهمانی‌ای که هرگز برگزار نمی‌شد. اتاق ناهارخوری دارای ستون‌های ستبر مزين بود، کنار پله‌های اصلی باغ طاووس‌های طبيعی و سنگی خودنمايی می‌کردند و چهل چراغ‌های کار ونيز در هال چشمک می‌زدند. پانکاه‌های [punkah] اوليه هنوز سالم بودند و طنابشان که از ديوارها و کف اتاق‌ها عبور کرده و به اتاق بی‌پنجره‌ای می‌رسيد که پانکاه والا در آن نشسته و درحالی که از گرما عرق می‌ريخت آن‌ها را دردست گرفته و می‌جنباند و نسيمی خنک به همه‌ی نقاط خانه می‌فرستاد. خدمتکاران هم نسل اندر نسل، از زمان هفتمين نسل در آنجا مشغول به کار بودند و به همين خاطر هنر شِکوِه و شکايت و غرزدن را از دست داده بودند. شيرينی‌های جديد و ابتکاريشان به سنت تن می‌دادند و تأييد زميندار را جويا می‌شدند. زندگی هر قدر زير درخت به‌سختی می‌گذشت، در پريستان نرم و راحت بود. اما زندگی‌های راحت نيز در معرض خطرند.

*
پی‌بردن به اين که زنش بيشتر وقتش را در اتاقی دربسته با عايشه می‌گذرانيد، ميرزاسعيد را دچار احساسی تحمل‌ناپذير می‌کرد. انگار روحش دچار اگزما شده بود. جايی درونش می‌خاريد و خاراندنش غير ممکن بود. ميشال اميدوار بود مَلِک مقرّب، شوهر عايشه، آرزويش را برآورد و سرانجام آبستن بشود. اما نمی‌خواست از اين بابت چيزی به شوهرش بگويد و در جواب ميرزاسعيد که می‌پرسيد چرا اين‌همه از وقتش را با ديوانه‌ترين دختر دِه می‌گذراند، با کج‌خلقی شانه بالا می‌انداخت. سکوت و احتياط ميشال خارش روحی ميرزاسعيد را تشديد می‌کرد و احساس حسادت را در وی برمی‌انگيخت، هر چند نمی‌دانست نسبت به کدام يک از زنان حسادت می‌ورزد. برای نخستين‌بار متوجه شد که رنگ مردمک‌های درخشنده‌ی بانوی شاپرک‌ها، مانند چشمان همسرش خاکستری است و اين شباهت نيز به خشمش دامن زد، گويی زن‌ها بر عليه‌اش متحد می‌شدند. خدا می‌داند چه اسراری زير گوش همديگر پچ‌پچ می‌کردند. شايد هم از او می‌گفتند. اصلاً پنداری اين قضايای زنانه سر درازی داشت. چون خانم قريشی، آن ژله‌ی پير هم شيفته‌ی عايشه شده بود. ميرزاسعيد با خود گفت سه تايی همديگر را خوب پيدا کرده‌اند. لاطايلات که وارد شود، عقل سليم از درديگری خارج می‌شود.

و اما عايشه، هر‌بار که در بالکن يا باغ ميرزاسعيد را می‌ديد که اشعار عاشقانه‌ی اردو می‌خواند، شرمگين احترامش می‌کرد ولی اين خوش‌رفتاری که با فقدان کامل توجه شهوانی همراه بود، سعيد را بيشتر در سرخوردگی و نااميديش غوطه‌ور می‌ساخت. چنين بود که يکی از روزها که جاسوسی زنش را می‌کرد و چند دقيقه پس از وُرود عايشه به اندرونی، صدای فريادهای دراماتيک مادرزن به گوشش رسيد، غرق در انتقامجويی احمقانه‌اش، عمداً سه دقيقه‌ی تمام وقت تلف کرد تا وارد اتاق شد. ديد خانم قريشی مثل قهرمانان فيلم‌های سينمايی موی‌کنان می‌گريد، در حالی که عايشه و ميشال چهارزانو روی تخت نشسته به چشمان يکديگر خيره شده‌اند. خاکستری به خاکستری. عايشه دست‌ها را دراز کرده، صورت ميشال را در کف گرفته بود.

معلوم شد مَلِک مقرّب به عايشه اطلاع داده که همسر زميندار به بيماری سرطان مبتلا شده و رو به مرگ است و هم اکنون سينه‌هايش پُر از گره‌های مرگبار بيماری است و بيش از چند ماه زنده نمی‌مانَد. و اما جای اين سرطان به ميشال فهمانده بود که خدا موجودی ظالم است، چرا که تنها پروردگاری شرير قادر بود در سينه‌های زنی که تنها آرزويش آوردن فرزند و نوشاندن شيره‌ی جانش به او بود، مرگ بنشاند. سعيد که وارد شد، عايشه مشوش خطاب به ميشال زمزمه می‌کرد: "تو نبايد اينطور فکر کنی. خداوند نجاتت می‌دهد. اين فقط يک آزمايش ايمان است."

خانم قريشی خبر را با آه و ناله‌ی فراوان به ميرزاسعيد داد. خبری که برای زميندار گيج، کاری‌ترين ضربه بود. از خشم چنان فرياد می‌کشيد و می‌لرزيد که گويی هر آن ممکن است بی‌اختيار اسباب و اثاثيه‌ی اتاق را خُرد کرده و به ساکنانش حمله‌ور شود.

در آن حال فريادکنان به عايشه گفت: "برو گم شو با اين سرطان اشباحت. تو با اين جنون و فرشته‌هايت به خانه‌ی من آمده‌ای و در گوش خانواده‌ام زهد چکانده‌ای. زود از اينجا برو و همراه خيالات و شوهر نامرييت گم شو. ما در دنيای مُدرن امروز زندگی می‌کنيم و اين پزشکانند که بيماری‌ها را تشخيص می‌دهند، نه اشباح مزرعه‌ی سيب‌زمينی. تو اين ياوه‌ها را بيهوده به هم بافته‌ای. زود گورت را گم کن و برو که ديگر پيدايت نشود."

عايشه بی‌آنکه ديده از ميشال برگيرد، همچنان که دست به صورت زن زميندار نهاده بود به ناسزاهای ميرزاسعيد گوش می‌داد. و وقتی او از نفس افتاده مشت‌هايش را باز و بسته می‌کرد، آهسته به ميشال گفت: "خداوند از ما بالاترين انتظار را دارد، ولی در عوض همه‌ی چيزها به ما ارزانی خواهد شد." اين فرمولی بود که همه‌ی مردم دِه طوطی‌وار چنان زمزمه می‌کردند که پنداری به کنه مفهومش پی‌برده‌اند. ميرزاسعيد که اين جملات را شنيد، يک‌آن اختيار از کف داد و چنان کشيده‌ای به عايشه زد که بيهوش نقش زمين شد. افتاده بود و از دهان و دندانش که در اثر ضربه لق شده بود خون می‌چکيد که خانم قريشی شروع به ناسزاگويی کرد: "ای خدا، من را ببين که دخترم را به اين قاتل داده‌ام. ای خدا، زن‌ها را می‌زند. زود باش مرا هم بزن، آره برای تمرين هم شده بزن. به مقدسات توهين می‌کند. کافر، شيطان نجس." سعيد بی‌آنکه کلمه‌ای بر زبان آورد، اتاق را ترک گفت.

روز بعد ميشال اختر اصرار کرد برای يک چک‌آپ کامل به شهر برود. در حالی که سعيد مخالف بود: "اگر می‌خواهی در خرافات پافشاری کنی برو. اما از من انتظار نداشته باش همراهت بيايم. هشت ساعت طول می‌کشد تا با اتومبيل به شهر لامصب برسيم." ميشال آن روز بعدازظهر همراه مادرش و راننده به شهر رفت. درنتيجه هنگامی که نتيجه‌ی آزمايش را به او اطلاع دادند، ميرزاسعيد آنجايی که بايد باشد، يعنی در کنار همسرش، نبود. نتيجه‌ی آزمايش مثبت بود. سرطان چنان پيشرفته و چنگالش چنان عميق درون سينه‌اش خانه کرده بود که عمل جراحی بی‌فايده بود. در هر حال ميشال چند ماه بيشتر زنده نمی‌ماند. حداکثر شش ماه، و درد به‌زودی سينه‌اش را فرا می‌گرفت. ميشال به پريستان باز گشت و يکراست به اتاقش در اندرونی رفت و در آنجا نامه‌ی کوتاهی روی کاغذ صورتی‌رنگ نوشت و با لحنی رسمی نتيجه‌ی آزمايش پزشکی را به شوهر اطلاع داد. وقتی سعيد محکوميت به مرگ همسرش را که با دستخط خودش نوشته شده بود خواند، با تمام وجود می‌خواست بگريد، ولی چشمانش با لجبازی خشک باقی ماندند. سال‌ها بود برای انديشيدن به خداوند متعال فرصت نداشت، ولی حالا بعضی از جملات عايشه به ذهنش هجوم می‌آوردند: "خداوند تو را نجات می‌دهد. همه‌ی چيزها به ما ارزانی خواهد شد." و فکری تلخ و خرافی ذهنش را فرا گرفت: "ما لعنت شده‌ايم. شهوت من نسبت به عايشه بيدار شد و او هم زنم را به کُشتن داد."

وقتی به اندرونی رفت، ميشال از ديدارش خودداری کرد، ولی مادرش که جلو در ايستاده و راه را سد کرده بود، نامه‌ی ديگری به سعيد داد. اين‌بار دو جمله روی کاغذ آبی‌رنگ خوشبو نوشته بود: "می‌خواهم عايشه را ببينم. خواهش می‌کنم اجازه بده بيايد." ميرزاسعيد به نشان موافقت سر خم کرد و شرمگين دور شد.

*

رابطه با ماهوند سراسر کشمکش است و با امام بردگی. اما با اين دختر هيچ نيست. معمولاً جبرئيل بی‌حرکت است و در رؤيا نيز چون واقعيت در خواب است. دختر کنار درخت يا جوی آب نزدش می‌آيد، به آنچه او بر زبان نمی‌آورد، گوش فرا می‌دهد و آنچه را که می‌خواهد برمی‌گيرد و آن گاه ترکش می‌گويد. مثلاً جبرئيل از سرطان چه می‌داند؟ هيچ.

ميان خواب و بيداری به اين می‌انديشد که دُور وبرش پُر از آدم‌هايی است که صداهايی می‌شنوند و مجذوب واژه‌ها می‌گردند، اما اين واژه‌ها از او نيستند. نه اين حرف‌های او نيست- پس مال کيست؟ اين کيست که در گوش‌هايشان زمزمه می‌کند و به آن‌ها نيرو می‌بخشد تا کوه‌ها را به‌حرکت درآورند، زمان را از پويش باز دارند و بيماری را تشخيص بدهند؟

جبرئيل پاسخی نداد.

*
يک روز پس از بازگشت ميشال به تيتلی‌پور، عايشه که اکنون مردم او را پير و کاهن می‌ناميدند، از انظار ناپديد شد و تا يک هفته پيدايش نبود. عثمان دلقک، عاشق بخت‌برگشته‌اش که در جاده‌ی گاری‌های سيب‌زمينی چانتاپانتا به دنبالش روان بود، بعداً به دهاتی‌ها گفت که وسط‌های راه، باد خاک جاده را به هوا بلند کرده و چشمانش را آزرده و پس از آن اثری از دختر نبود. معمولاً هر گاه عثمان همراه گاوش افسانه‌های باورنکردنی اجنه و چراغ‌های جادو و درهايی که باز و بسته شدنشان بی‌خواندن وردهای مخصوص ناممکن بود را نقل می‌کرد، دهاتی‌ها با ناباوری می‌گفتند بهتر است اين قصه‌ها را برای آن احمق‌های چانتاپانتا بگويی که اين حرف‌ها را باور می‌کنند. ما مردم تيتلی‌پور می‌توانيم حقيقت را از خيال تميز بدهيم و می‌دانيم که اگر هزاران کارگر شب و روز کار نکنند، قصرها خودبه‌خود پديد نمی‌آيند. و تازه برای خراب‌کردنشان هم خواندن ورد کافی نيست و همان کارگرها بايد کلی زحمت بکِشند. با اين‌همه اين‌بار هيچ‌کس دلقک را به‌تمسخر نگرفت، زيرا عايشه دختری بود که هرچه درباره‌اش می‌گفتند، مردم باور می‌کردند. آن‌ها کم کم باور کرده بودند که دختر سپيدمو، جانشين بر حق بی‌بی جی است. مگر پروانه‌ها در سالی که به دنيا آمد باز نگشته بودند، و از آن گذشته، مگر مُدام دنبالش نمی‌کردند و چون جامه در برش نمی‌گرفتند؟ عايشه به اميدهای سرکوب‌شده‌ای که بازگشت پروانه‌ها به‌بار آورده بود، حقانيت می‌بخشيد و وجودش نشانگر آن بود که هنوز امکان بروز پديده‌های شگرف در اين زندگی، ولو برای ضعيفترين و فقيرترين فرد سرزمين نيز از دست نرفته است.

خديجه، همسر سرپنج شگفت‌زده گفت: "او ديگر از آن فرشته است." و عثمان زد زير گريه. خديجه بی‌آنکه از احساسات جوان سردرآورد افزود: "گريه ندارد. اين که خيلی عالی است." دهاتی‌ها به سرپنج گفتند: "معلوم نيست با چنين زن بی‌دست‌وپا و صاف و ساده‌ای چطور کدخدا شده‌ای."

و او سرسنگين جواب می‌داد: "خودتان انتخابم کرديد."

هفت روز پس از ناپديدشدن عايشه، او را ديدند که به سوی دِه می‌رفت. پروانه‌های طلايی بر بدن برهنه‌اش جامه پوشانده بودند و موهای سفيدش همراه نسيم پيچ‌وتاب می‌خورد. يکراست به سوی منزل سرپنج محمد دين رفت و درخواست کرد به بانچايات تيتلی‌پور اطلاع بدهند برای تشکيل يک جلسه‌ی فوری آماده شوند. عايشه گفت: "بزرگترين رويداد تاريخ درخت در شُرُفِ وقوع است." و محمد دين که قادر به امتناع نبود، قرار جلسه را برای همان شب، بعد از تاريکی هوا گذاشت.

آن شب اعضای پانچايات مانند هميشه روی شاخه‌ی درخت گِرد آمدند و عايشه در حالی که در برابرشان روی زمين ايستاده بود گفت: "من همراه فرشته تا بالاترين نقطه‌ی آسمان پرواز کرده‌ام. بله من درخت سِدرالمنتهی را نيز ديده‌ام. جبرئيل مَلِک مقرّب برای ما پيغامی آورده که فرمان نيز هست. اما هر آنچه که داريم خواسته خواهد شد، ولی در مقابل همه چيز به ما ارزانی خواهد شد."

در زندگی سرپنج محمد دين تا کنون واقعه‌ای پيش نيامده بود تا برای تصميمی که به‌زودی بايد می‌گرفت آماده‌اش سازد. در حالی که می‌کوشيد از لرزيدن صدايش جلوگيری کند گفت: "جبرئيل از ما چه می‌خواهد دختر جان؟"

"اراده‌ی ملائکه بر اين قرار گرفته که همه‌ی ما، مردان، زنان و کودکانِ دِه، از همين حالا برای زيارت آماده شويم. به ما فرمان داده شده که از اينجا تا مکه‌ی شريف را پياده برويم و حجرالاسود را که در کعبه، در مرکز حرم شريف قرار دارد ببوسيم. ما حتماً بايد به اين زيارت برويم."

در اين هنگام پنج عضو پانچايات مباحثه‌ی پُرهيجانی را آغاز کردند. مسأله‌ی محصول در ميان بود و رها‌کردن نابهنگام همه‌ی خانه‌ها عاقلانه به نظر نمی‌رسيد. سرپنج گفت: "تصور نمی‌کنم امکان داشته باشد بچه جان. همه می‌دانند که خداوند انجام مناسک حج را بر کسانی که به دليل فقر يا بيماری نمی‌توانند به مکه مشرف شوند می‌بخشايد." ولی عايشه همچنان ساکت ماند و پيران دِه به مباحثه ادامه دادند. آن وقت پنداری سکوتش واگير داشته باشد، به سايرين سرايت کرد و زمانی طولانی، در حالی که مسأله حل می‌شد- در حالی که هيچ‌کس هرگز چگونگی آن را ندانست- کلمه‌ای نگفتند.

سرانجام عثمان دلقک شروع به صحبت کرد. عثمان نوآيين که دين تازه برايش چيزی مترادف با نوشيدن جرعه‌ای آب بود فرياد زد: "از اينجا تا دريا دويست مايل راه است. پيرزن‌ها و بچه‌ها چه می‌شوند؟ چطور می‌توانيم برويم؟"

عايشه آرام پاسخ داد: "خداوند به ما نيرو می‌دهد."

عثمان با سماجت مجدداً فرياد زد: "هيچ فکر کرده‌ای که ميان ما و مکه‌ی شريف يک افيانوس قرار گرفته؟ آخر چطور می‌توانيم از آن عبور کنيم؟ ما که پول نداريم برای زائران کشتی کرايه کنيم. شايد ملائکه از پشتمان بال می‌روياند که بتوانيم پرواز کنيم."

جمعی از دهاتی‌ها خشمگين دُور و بر عثمان را که کفر می‌گفت گرفتند. سرپنج محمد دين با لحنی سرزنش‌آميز گفت: "ديگر بس است. ساکت باش. تو مدت زيادی نيست که اسلام آورده و به دِه ما آمده‌ای. بهتر است دهانت را ببندی و از راه و روش ما پيروی کنی."

ولی عثمان همچنان پافشاری کرد: "پس شما با تازه‌واردها اينطور رفتار می‌کنيد. شما تازه‌واردها را با خودتان برابر نمی‌دانيد، بلکه آن‌ها را آدم‌هايی می‌دانيد که بايد هرچه شما می‌گوييد انجام بدهند." حلقه‌ی مردان غضبناکِ سرخ چهره گِرد عثمان محکمتر می‌شد، ولی قبل از اين که اتفاق ديگری بيفتد، پاسخ عايشه‌ی کاهن به سؤال دلقک، فضا را به کلی تغيير داد.

همانطور آرام گفت: "فرشته اين را هم توضيح داده است. ما دويست مايل پياده خواهيم پيمود و وقتی به ساحل دريا رسيديم، پا به ميان کف امواج می‌نهيم. آب‌ها خودبه‌خود از هم باز خواهند شد تا برای ما راه بگشايند. بله، آب‌ها از هم گشوده خواهند شد تا ما از کف اقيانوس رهسپار مکه شويم.

*
صبح روز بعد، ميرزاسعيد که بيدار شد، خانه به طرز غريبی ساکت بود و هرچه خدمتکاران را فرا خواند جوابی نيامد. سکوت به مزرعه‌های سيب‌زمينی نيز رخنه کرده بود. اما زير سرپناه گسترده‌ی درخت تيتلی‌پور جنب و جوشی بر پا بود. همه‌ی اعضای پانچايات به اطاعت از فرمان جبرئيل، مَلِک مقرّب رای داده بودند و دهاتی‌ها برای ترک دِه آماده می‌شدند. سرپنج ابتدا می‌خواست عيسی نجار گاری‌هايی بسازد تا به گاو ببندند و پيران و معلولين را در آن بنشانند، اما همسرش خديجه گفته بود: "سرپنج صاحب جی، شما گوش نمی‌دهيد! مگر فرشته نگفته که ما بايد پياده برويم؟ خُب ما هم بايد فرمانش را اطاعت کنيم." قرار بر اين شد که خُردسالترين کودکان که قادر به راهپيمايی طولانی نبودند به نوبت پشت بزرگسالان حمل شوند. دهاتی‌ها همه‌ی مواد غذاييشان را گِرد آورده بودند و کپه‌های سيب‌زمينی، عدس، برنج، کدو قليايی تلخ، لوبيا قرمز، بادنجان و ساير سبزيجات نزديک شاخه‌ی پانچايات انبوه شده بود. تصميم گرفتند مواد غذايی را به تساوی ميان زائران تقسيم کنند تا هر کدام جيره‌اش را حمل کند. وسايل آشپزی و رختخواب‌ها را هم گِرد آوردند. قرار بود حيوانات بارکش و چند گاری حامل جوجه و مرغ را نيز با خود ببرند، ولی سرپنج از همه خواسته بود به کمترين وسايل قناعت کنند. دهاتی‌ها پيش از سپيده دم شروع کرده بودند و وقتی ميرزاسعيد از همه جا بی‌خبر وارد دِه شد، کارها کم و بيش سر و سامان گرفته بود. زميندار چهل و پنج دقيقه‌ی تمام خشمگين سخن گفت و شانه‌ی دهاتی‌ها را چسبيده تکانشان داد، اما طرفی نبست و تنها سبب کندی کار شد و سرانجام ول کرد و رفت و همه نفس راحتی کِشيدند و با همان شتاب پيشين به کار پرداختند. ميرزا همانطور که می‌رفت، با دست به پيشانی می‌کوفت و مردم را ديوانه و صاف و ساده خطاب می‌کرد و ناسزا می‌گفت. ولی او هيچوقت مرد دينداری نبود و به خدا و رسول اعتقاد نداشت، بلکه مردی ضعيف‌النفس از خانواده‌ای قدرتمند بود که می‌بايست به حال خود رهايش می‌کردند تا به دنبال سرنوشتش برود، چون مباحثه با آدمی مثل او بی‌فايده بود.

دم غروب دهاتی‌ها آماده‌ی حرکت بودند که سرپنج گفت بهتر است همه برای نماز برخيزند و پس از آن سفر را آغاز کنند تا از حرکت در گرمای روز در امان باشند. شب، هنگامی که کنار همسر پيرش دراز کشيده بود زمزمه کرد: "بالأخره درست شد. من هميشه دلم می‌خواست کعبه را ببينم و قبل از اين که از دنيا بروم گِرد آن طواف کنم." خديجه دستش را دراز کرد، دست او را گرفت و گفت: "آرزوی من هم همين بود. هر دو با هم از وسط آب می‌گذريم."

ميرزاسعيد خشمگين از ديدن مردمان دِه که برای زيارت آماده می‌شدند، با صدايی فرياد مانند خطاب به زنش گفت: "بايد می‌ديديشان ميشو." و در حالی که دست‌هايش را بيهوده حرکت می‌داد افزود: "مردم تيتلی‌پور به سرشان زده. می‌خواهند تا دريا پياده بروند. آخر به سر خانه‌زندگی‌شان چه می‌آيد؟ همه‌ی خانه است. فکر می‌کنی اگر پيشنهاد پول نقد بکنم، سر عقل می‌آيند و همينجا می‌مانند؟"

ولی ناگهان چشمش به عايشه افتاد و صدايش خشک شد. چهارزانو روی تخت نشسته بود و ميشال و مادرش روی زمين چمباتمه زده ميان لباس‌ها و وسايلشان جستجو می‌کردند و چيزهايی را که می‌شد برد جدا می‌کردند. ميرزاسعيد گفت: "بازهم اين سگ‌پدر اينجا است."

و فرياد زد: "شما نمی‌رويد. نمی‌گذارم برويد. فقط شيطان می‌داند اين جنده چه ميکربی به جان دهاتی‌ها انداخته. ولی شما زن من هستيد و اجازه نمی‌دهم با اين کار دست به خودکشی بزنيد."

ميشال به تلخی خنديد: "چه حرف‌های خوبی. سعيد عجب کلمات قشنگی به کار می‌بَريد. شما می‌دانيد چيزی از عمرم باقی نمانده، آن وقت از خودکشی صحبت می‌کنيد. در اينجا يک چيز مهمی دارد اتفاق می‌افتد، اما شما با آن بی‌دينی وارداتی اروپاييتان نمی‌توانيد آن را بفهميد. من اما چرا، شايد اگر داخل کت و شلوار دوخت انگليس می‌گشتيد و سعی می‌کرديد قلبتان را پيدا کنيد آن را می‌فهميديد."

سعيد گفت: "غير قابل تصور است. ميشال. ميشو، اين تويی؟ يک‌مرتبه به تب خدا دچار شده‌ای؟ مگر عهد بوق است؟"

خانم قريشی گفت: "بهتر است بروی پسرم. اينجا جای بی‌ايمان‌ها نيست. فرشته به عايشه گفته که وقتی ميشال به زيارت مکه مشرف شود، سرطانش از بين می‌رود. همه چيز از ما خواسته می‌شود و در عوض همه چيز به ما ارزانی خواهد شد."

ميرزاسعيد اختر کف دست‌هايش را به ديوار اتاق خواب همسرش چسباند و پيشانيش را به گچ ديوار فشرد و پس از وقفه‌ای طولانی گفت: "اگر منظور انجام عمليات حج است، خُب بياييد با هواپيما برويم. دو روز ديگر در مکه خواهيم بود."

ميشال گفت: "به ما فرمان داده‌اند پياده برويم."

سعيد باز اختيار از کف داد و فرياد زد: "ميشال، ميشال، فرمان؟ ملائکه، مَلِک مقرّب ميشو؟ جبرئيل؟ خدای ريش‌دراز و فرشته‌های بالدار؟ بهشت و جهنم ميشال؟ شيطان با دُم و سُم اسبی‌اش؟ آخر از اين حرف‌ها چه نتيجه‌ای می‌خواهی بگيری؟ آيا زن‌ها روح دارند؟ هان چه می‌گويی؟ يا اين که بهتر است سؤال را برگردانيم. آيا روح‌ها جنسيت دارند؟ خدا سياه است يا سفيد؟ وقتی آب‌های اقيانوس از هم باز می‌شوند آب‌های اضافی کجا می‌روند؟ راست مثل ديوار کنار می‌مانند؟ ميشال جواب بده. آيا معجزه حقيقت دارد؟ تو به بهشت اعتقاد داری؟ آيا گناهان من بخشوده خواهند شد؟ اشکش سرازير شد و همانطور که پيشانيش را به ديوار چسبانيده بود به‌زانو افتاد. ميشال نزديک شد و از پشت در آغوشش گرفت. با صدايی خفه و بی‌حال گفت: "باشد، همراه زائران برو، ولی لااقل مرسدس بنز استيشن را همراهت ببر. هرچه باشد تهويه دارد و می‌توانی يخدانش را پُر از کوکاکولا کنی."

ميشال به‌نرمی پاسخ داد: "نه. ما هم مثل بقيه پياده راه می‌رويم. ما زائريم سعيد، به پيک‌نيک کنار دريا که نمی‌خواهيم برويم."

ميرزاسعيد گريان گفت: "من نمی‌دانم چه کنم ميشو. به‌تنهايی از عهده‌اش بر نمی‌آيم."

عايشه از روی تخت گفت: "ميرزا صاحب، با ما بياييد. ديگر زمان افکار شما به سر آمده. با ما بياييد و روحتان را نجات بدهيد."

سعيد با چشمان سرخ از اشک برخاست و با بدجنسی به خانم قريشی گفت: "اين هم گردِش لامصبی که می‌خواستيد. اما اين گردِشتان آخرش جان همه‌مان را می‌گيرد، هفت نسل باد هوا می‌شود."

ميشال گونه‌اش را به پشت سعيد چسباند: "سعيد با ما بيا. فقط بيا."

ولی او چرخيد و محکم خطاب به عايشه گفت: "خدا وجود ندارد."

عايشه گفت: "لا اله الا الله و محمداً رسول الله."

سعيد ادامه داد: "تجربه‌ی روحانی واقعيتی درونی و ذهنی است و با حقايق عينی و ملموس ربطی ندارد. آب اقيانوس گشوده نخواهد شد."

"آب‌ها به فرمان ملائکه از هم گشوده خواهند شد."

"تو اين مردم را به سوی فاجعه می‌کشانی."

"نه. آن‌ها به آغوش خدا می‌روند."

ميرزاسعيد مُصِّرانه گفت: "من به تو معتقد نيستم. ولی همراهتان خواهم آمد و با هر قدمی که برمی‌دارم می‌کوشم به اين ديوانگی خاتمه بدهم."

عايشه به‌شادی جواب داد: "خداوند راه‌ها و روش‌های گوناگونی پيش پای شکاکان گذاشته است تا سرانجام به وجودش يقين بياورند."

ميرزاسعيد فرياد زد: "برو به جهنم." و در حالی که از اتاق بيرون می‌دويد، پروانه‌ها را بيرون راند.

*
عثمان دلقک که زير سايبان کوچک گاوش را تيمار می‌کرد، زير گوش حيوان گفت: "کدام يک ديوانه‌ترند، دختره يا آن احمقی که عاشقش شده؟" گاو جوابی نداد. عثمان ادامه داد: "شايد بهتر بود نجس می‌مانديم. انگار عبور اجباری از اقيانوس خيلی بدتر از ممنوعيت چاه است." و گاو سرش را دوبار به نشان تصديق تکان داد : بوم، بوم.


فصل پنجم
يك شهر، آشكار اما تماشا ناشده

۱
"پس از اين‌كه به جغد مبدل شدم، كدام ورد يا باطل‌السِحر مرا به حال اولم می‌گرداند؟" آقای محمد صفيان صاحب كافه‌ی شاندار و مسافرخانه‌ی طبقه‌ی بالای آن و مشاور امين و معتمد مشتری‌های اين دو مؤسسه كه از هر رنگ و اقليمی بودند، عاقله‌مردی دنياديده بود. صفيان معلم سابق كه مثل بيشتر حاجی‌ها خشكه‌مقدس نبود و از اين‌كه به تماشای فيلم‌های ويدئويی معتاد شده باشد ابا نداشت، مردی بود خودساخته و آشنا با آثار كلاسيك بسياری از فرهنگ‌ها كه قديم‌ها، وقتی بنگلادش هنوز "ناحيه‌ی شرقي" ناميده می‌شد، به خاطر اختلافات عقيدتی و فرهنگی با بعضی از ژنرال‌ها از پُست خود در داكا اخراج شده بود. می‌گفت: "اينجا به من می‌گويند مهاجر. انگار نمی‌فهميد كه منِ كوتوله كوچ كرده‌ام." و در عين حال با خوشرويی به كوتاهی قدش اشاره می‌كرد. زيرا با اين‌كه هيكلی ستبر و بازوها و كمری كلفت داشت، طول قدش به يك متر و نيم نمی‌رسيد. در اين لحظه كه شب از نيمه گذشته بود، با صدای در زدن مُصّرانه‌ی جامپی جاشی، از خواب پريده و كنار در اتاق خواب ايستاده، مژه می‌زد. بعد عينكش را از روی ميز برداشته و با دامن لباس كرتای بنگلادشيش كه بند آن پشت گردنش فكل تميزی خورده بود، پاك كرد، باز پلك زد و بعد چشمان نزديك‌بينش را بست و عينكش را زد، چشمانش را كاملا گشود، به ريش حنابسته و بی‌سبيلش دست كشيد، لب‌هايش را غنچه كرد و درِ وُرودی را گشود و پس از ديدن شاخ‌های موجود لرزانی كه ظاهراً جامپی مثل يك گربه همراه خودش كشيده و آورده بود، شاخ‌هايی كه ديگر نسبت به وجودشان هيچ ترديدی نداشت، جمله‌ی كوتاه و نيشدار بالا را به زبان آورد. هرچند اين جمله را از لوسيوس آپوليوس، كشيش مراكشی اهل مادورا كه حدود ۱۲۰ تا ۱۸۰ سال پيش از ميلاد مسيح می‌زيست كش رفته بود، اما با اين‌كه تازه از خواب پريده بود حضور ذهنش ستايش‌انگيز بود. اين كشيش كه در آن دُوران كشورش مستعمره بود به وسيله‌ی بيوه‌ی ثروتمندی به سِحر و جادو متهم شده پس از ردّ آن با وقاحت تمام اقرار كرده بود كه قبلاً بر اثر سِحر به خر و نه جغد تبديل شده بوده، صفيان در حالی كه به راهرو قدم می‌گذاشت، دست‌هايش را از سرما اطراف دهان و بينيش گرفته و بخار نفسش را در آن می‌دميد، ادامه داد بله، بيچاره‌ی فلك‌زده. ولی بهتر است آه و ناله نكنيم. بايد با اين مسايل برخورد سازنده داشت. می‌روم زنم را بيدار كنم.

ته‌ريش چمچا درآمده بود و كثافت از سر و رويش می‌باريد. پتويی را مانند ردای رومی‌ها به دوش افكنده بود كه از پايينش دو پای مسخ‌شده و مضحكش در قالب سم ديده می‌شد. روی پتو كت پوست بَره‌ی جامپی را به دوش افكنده و يقه‌ی آن را بالا زده بود، به‌طوری كه پشم‌های آن در نزديكی دو شاخ نوك تيز و بُزيش به چشم می‌خورد و به او قيافه‌ای خنده‌آور و در عين حال غم‌انگيز می‌بخشيد. ظاهراً قادر به سخن‌گفتن نبود، حركاتش كند و تنبل و ديدگانش فاقد درخشش بودند و به رغم تشويش‌هايش جامپی گفت: حالا ديدی؟ در يك چشم‌به‌هم‌زدن همه چيز را درست می‌كنيم- صلدين در قالب نيم‌خدايان جنگلی همانطور شل و ول و بيحال مانده بود. صفيان مجدداً با الهام از داستان آپوليوس گفت در مورد قضيه‌ی خرشدن آن كشيش كسی جز شخص ايزيس، خدای مِصری، قادر نبود سِحر را باطل كند، ولی اين قصه‌ها مال گذشته است. در مورد شما حضرت آقا بهترين كار اين است كه اول يك پياله سوپ داغ ميل كنيد.

در اينجا صدای مهربانش در ميان صدای ديگری كه به شيوه‌ی اُپرا چند دانگ بلند شده بود گم شد و چند لحظه بعد بدن چاق زنی كه شبيه كوه گوشت بود به پيكر كوتاه قدش تنه زد. انگار ترديد داشت كه او را از سر راه كنار بزند يا چون سپر در برابر خود نگه دارد. اين موجود جديد در حالی كه پشت صفيان قايم شده بود بازوی لرزانش را دراز كرد و با انگشت سبابه‌ی خپلی كه به ناخن آن لاك سرخ‌رنگ زده بود صلدين را نشان داد و ناليد اون، اونی كه اونجاس. چه به سرمان آمده؟

صفيان با خونسردی جواب داد: "دوست جاشی است." و خطاب به چمچا ادامه داد: "خواهش می‌كنم ببخشيد، آخر همه چيز ناگهانی بود، مگر نه؟ به هر صورت ايشان خانم بنده هستند، بيگم صاحبه هند نام دارد."

زن همانطور قوز كرده فرياد زد: "دوست چيه- كدام دوست؟ يا الله، مگر چشم نداری؟"

راهرو با كف چوبی لخت و ديوارهايش كه كاغذ ديواری گلدارشان جابجا پاره شده بود از ساكنان خواب‌آلود پُر می‌شد- دو دختر نوجوان در آن ميان خودنمايی می‌كردند. يكی موهايش را سيخ سيخ و ديگری دُم‌اسبی درست كرده بود و هر دو شگردهای هنرهای رزمی يعنی كاراته و وينگ‌چون را كه از جامپی ياد گرفته بودند نمايش می‌دادند. آن دو ميشال (هفده‌ساله) و آناهيتای پانزده‌ساله، دخترهای صفيان بودند كه با لباس مخصوص تمرين‌های رزمی از اتاق خوابشان بيرون پريده بودند. لباسی به شكل پيژامای بروس لی كه آن را روی تی شرت‌هايی كه تصوير جديدترين خواننده رويش چاپ شده بود، پوشيده بودند. چشمشان به صلدين فلك‌زده كه افتاد به‌شادی سرجنباندند.

ميشال به رضايت گفت: "معركه است." و خواهرش در حالی كه با جنباندن سر تصديق می‌كرد افزود: "لامصب نمره‌اش بيست است." حواس مادرشان چنان مغشوش بود كه فراموش كرد به اين طرز بيان ايراد بگيرد. هند بلندتر از دفعه‌ی قبل ناليد: "شوهر مرا نگاه كنيد. اين چه جور حاجی‌ای است؟ شيطان رجيم از در آمده تو، آن وقت او از من می‌خواهد سوپ مرغ برايش گرم كنم. آن‌هم سوپی كه با دست خودم پخته‌ام."

فايده نداشت. جامپی نمی‌توانست با التماس هم كه شده، از هند توقع تحمل و مدارا داشته باشد. يا اين‌كه توضيح بدهد و تقاضای همكاری و كمك كند. زن نفس زنان ادامه داد: "اگر اين شيطان نيست كه بر ما نازل شده، پس اين بوی گند چيست كه از نفسش می‌آيد؟ نكند تازه از گلستان بهشت درآمده؟"

چمچا ناگهان گفت: "از گلستان نه، از بوستان. پرواز شماره‌ی ۴۲۰ اير ايندنا." و هند با شنيدن صدايش از ترس جيغی كشيد و به سوی آشپزخانه گريخت.

ميشال در حالی كه مادرش از پله‌ها پايين می‌دويد به صلدين گفت: "آقا هر كه او را آنطور بترساند حتماً آدم بدی است."

آناهيتا تأييد كرد: "شرور هم هست. به منزل ما خوش آمديد."

*
باور كردنی نيست، ولی حقيقت دارد. همين هند كه حالا بيشتر اوقات پرخاشگر و خشمگين بود، روزی عروسی خجالتی و باحيا بود كه دَم‌به‌دقيقه سرخ می‌شد. از اين گذشته نمونه‌ی مهربانی و بالاترين درجه‌ی خوشرويی و تحمل نيز بود. در مقام همسری معلم دانشمند شهر هر وقت شوهرش برای تصحيح اوراق امتحانی تا ديروقت بيدار می‌ماند، با چای هل از او پذيرايی می‌كرد، در ميهمانی‌های پايان هر ثلث كه خانواده‌ی معلمين شركت می‌جستند طوری رفتار می‌كرد كه مورد پسند مدير قرار گيرد. حتی داستان‌های متافيزيك تاگور را هر طور بود می‌خواند تا لياقت شوهرش را دانسته باشد. شوهری كه نه تنها به راحتی از ريگ ودا و قرآن شريف نقل قول می‌آورد، بلكه ماجراهای رزمی ژول سزار و الهامات سن ژان مقدس را هم از بر داشت. آن روزها هند فكر باز و احاطه‌ی شوهرش را تحسين می‌كرد و می‌خواست به سهم خود در آشپزخانه همان طرز فكر را پياده كند. هم دستور غذاهای جنوب هندوستان، دوسا و اوتاپام را ياد می‌گرفت، و هم قيمه‌های چرب و نرم كشمير را می‌پخت. كم كم تمايلش به كثرت‌گرايی در آشپزی به شوق و ذوقی عظيم تبديل شد و در حالی كه صفيان بی‌اعتقاد غذاهای گوناگون شبه قاره را قورت می‌داد و می‌گفت: "بياييد تظاهر نكنيم كه فرهنگ غرب در اينجا حضور ندارد، بعد از اين چند قرن چطور می‌تواند بخشی از ميراث ما نباشد؟" زنش مرتب غذا می‌پخت و رفته رفته بيشتر و بيشتر می‌خورد و همانطور كه غذاهای تند و تيز حيدرآباد و سس‌های ماست دارلوكناو را می‌لمباند، فُرم بدنش رفته رفته تغيير می‌كرد. آن‌همه غذا بايد جای خود را باز می‌كرد. كم كم به تپه‌های وحشی يا شبه قاره‌ای بی‌مرز شباهت يافت، زيرا خوراكی‌ها مرز نمی‌شناسند و از همه‌ی مرزها عبور می‌كنند.

اما محمد صفيان حتی يك گرم هم چاق نشد.

و اين اراده‌ی مردود شمردن چاقی آغاز مشكلات بود. هند مُدام سرزنش می‌كرد: "تو كه دست‌پخت مرا دوست نداری، پس من برای كی دارم اين‌همه كار می‌كنم و روز به روز مثل بالنی كه بيشتر بادش كنند بيشتر چاق می‌شوم؟" و او با خونسردی سرش را بلند می‌كرد (قد هند از او بلندتر بود.) و در حالی كه از بالای شيشه‌های كوچك عينك مخصوص خواندنش به او می‌نگريست، جواب می‌داد: "خودداری يكی از سنت‌های ماست، بيگم. دو قاشق كمتر غذا خوردن و نيمه‌سير از سر سفره بلند شدن، رياضت‌كشيدن طريقت مرتاضان است." عجب مردی بود. برای همه چيز جواب داشت، اما نمی‌شد باهاش يك دعوای حسابی كرد.

اما رياضت به درد هند نمی‌خورد. شايد اگر صفيان يك‌بار شكايت كرده بود، اگر گفته بود: "فكر می‌كردم با يك زن ازدواج كرده‌ام، ولی تو آنقدر چاق شده‌ای كه انگار دو تا زنی." اگر برای يك‌بار هم كه شده به او انگيزه‌ی لاغرشدن را می‌داد ممكن بود دست بردارد. نه حتماً اين كار را می‌كرد. بنابراين تقصير او بود كه ذره‌ای خشونت در وجودش نبود. اين چه جور مردی بود كه نمی‌دانست چگونه بايد به زن چاقش توهين كند. اما واقعيت اين بود كه اگر صفيان نفرين يا التماسش هم می‌كرد هند همچنان قادر نبود خوردن و پذيرايی از خودش را كنترل كند. اما حالا كه او ساكت بود، در حالی كه دهانش به‌آرامی می‌جنبيد، تقصير چاقی و بد هيكليش را به گردنش می‌انداخت.

و از وقتی صفيان را مقصر قلمداد كرده بود، در چند مورد ديگر هم او را گناهكار يافته بود و از آن وقت زبان درآورده بود و مُدام سرزنش می‌كرد به‌طوری كه آپارتمان فقيرانه‌ی معلم از گله‌ها و شكايت‌های هند كه تصور می‌كرد او حتی دل و جرأت طرف شدن با شاگردهايش را هم ندارد پُر می‌شد، بيش از هر چيز از اين سركوفت می‌خورد كه زيادی مته به خشخاش می‌گذارد و هند مطمئن است كه اين شوهره هرگز پولدار نخواهد شد. آخر كدام مرد وقتی بانك اشتباها دو‌بار مواجبش را به حسابش می‌ريزد محترمانه مراتب را به اطلاع مقامات بانك می‌رساند و آن وقت پول را نقداً دو دستی تقديمشان می‌كند؟ برای معلمی كه تقاضای ثروتمندترين پدرها را رد می‌كرد و حاضر نبود در برابر مبلغ معمول موقع تصحيح ورقه‌های امتحانی پسرانشان خدمتی به آن‌ها بكند چه اميدی بود؟

هند خشمگين و غرولندكنان می‌گفت: "اما همه‌ی اين‌ها را می‌شد بخشيد." و جلمه‌ای را ناتمام می‌گذاشت كه بقيه‌اش اين بود: "البته اگر آن دو گناه بزرگ را مرتكب نشده بودی، جنايت‌های جنسی و سياسيت را می‌گويم."

از شب اول ازدواج همخوابگی را در تاريكی و سكوت محض و تقريباً بی‌حركت انجام داده بودند. به خاطر هند به هيچ وجه خطور نمی‌كرد كه باسنش را بجنباند و چون ظاهراً صفيان با حداقل حركت از پس قضيه برمی‌آمد خيال می‌كرد- از اول هم همين خيال را كرده بود- كه در اين زمينه با هم اختلافی ندارند. يعنی او هم اين كار را عمل كثيفی می‌داند كه نبايد قبل و يا بعد از آن حرفش را زد و حتی حين همخوابگی هم نبايد كاری كرد كه توجه آدم به آن جلب بشود. دير آبستن شدنش را هم به حساب تنبيه الهی می‌گذاشت زيرا تنها خداوند می‌دانست كه در زندگی قبليش چه گناهانی مرتكب شده. اما دختر از آب درآمدن بچه‌ها را به حساب الله نمی‌گذاشت و ترجيح می‌داد گناه اين يكی را به گردن شوهر نامردش بيندازد كه نطفه‌ی ضعيف را در شكمش كاشته بود. اين هم از آن چيزهايی بود كه از گفتنش باك نداشت و در لحظه‌ی تولد آناهيتا با غيظ آن را بر زبان آورده و ماما را متوحش كرده بود. در آن لحظه هند با نفرت آهی كشيده، گفته بود: "باز هم دختر. خُب معلومه، از آن بابا. شانس آوردم كه بچه سوسك يا موش از آب در نيامده." پس از به دنيا آمدن اين دومين دختر به صفيان گفته بود ديگر بچه‌ای در كار نيست و دستور داده بود رختخوابش را به هال انتقال دهد. مرد بچه نخواستن او را بدون مباحثه پذيرفته بود، اما هند به‌زودی پی‌برد كه آن هرزه دست بردار نيست و فكر می‌كند هنوز هم می‌تواند هر از گاهی در تاريكی به اتاق وارد شده، آن آيين غريب سكوت و سكون را كه تا آن زمان تنها به خاطر توليد مثل پذيرفتنی بود، اجرا كند. نخستين باری كه پس از اولتيماتوم در تاريكی وارد شد، هند فرياد زد: "چه خيال كرده‌ای؟ فكر می‌كنی از بس خوشم می‌آمد تن می‌دادم؟"

اما آخر سر وقتی به آن كله‌ی گچش فرو رفت كه زن قصد شوخی ندارد و ناز هم نمی‌كند دست برداشت. او از آن‌هاش نبود. بله، يك زن نجيب و حسابی بود،‌ نه از آن حشری‌های افسارگسيخته. اما از آن وقت صفيان بنا كرد شب دير آمدن و درست در آن هنگام بود- هند خيال می‌كرد به روسپی خانه می‌رود، اما اشتباه می‌كرد- كه آلوده‌ی سياست شد. آن‌هم نه هر سياستی، نه خير. اين آدم كله‌دار بايد می‌رفت و به خود شيطان می‌پيوست- حزب كمونيست را می‌گويم- از آن كمتر را قبول نداشت، آن‌هم از پيرو اصول بودنش ناشی می‌شد. اما اين اجنه‌ی كمونيست صد برابر بدتر از فاحشه‌ها بودند و در نتيجه‌ی آلودگی به آن جادوی نهان بود كه هند مجبور شد به آن سرعت چمدان‌ها را ببندد و با دو بچه‌ی كوچك به انگلستان برود. بله اين سِحرِ ايدئولوژيك بود كه وادارش كرده بود اين‌همه تحقير و محروميت مهاجرت را بپذيرد و بر اثر اعمال شيطانی صفيان بود كه برای ابد در انگلستان ماندگار شده و هرگز نمی‌توانست دِه زادگاهش را ببيند. يك‌بار به او گفته بود: "تو ما را كشيده، به انگلستان آورده‌ای تا انتقامت را بگيری، چون من نمی‌گذاشتم كارهای زشت با بدن من انجام بدهی." شوهر جواب نداده بود و سكوت علامت رضا است.

از آن گذشته در اين ولايت غربت، اين سرزمين انتقام شوهرِ شهوت‌پرست، از كجا نان بخورند؟ از معلومات كتابی آقا؟ جيتان جالی، اكلوگ، يا نمايشنامه‌ی اتللو كه می‌گفت در حقيقت آقا الله يا همان عطاالله است و چون املای نويسنده خوب نبوده به اين صورت درآمده، كسی نيست بگويد به اين هم می‌گويند نويسنده؟

از خوبی دست‌پخت خانم، كار كافه‌ی شاندار خوب گرفته بود. همه می‌گفتند غذايش واقعاً خوشمزه است. حرف ندارد. مردم از همه جای لندن می‌آمدند تا ساموزا، چاآت بمبئی و گلاب جمان عالی او را بچشند. اما كار صفيان چه بود؟ اين‌كه پول‌ها را بگيرد، چای ببرد، اين طرف و آن طرف بدود و بعد از اين‌همه تحصيل مثل پيشخدمت‌ها رفتار كند. اگرچه مشتری‌ها از اخلاقش تعريف می‌كردند و هميشه بشاش و خوشرو بود،‌ اما هرچه باشد در رستوران مردم برای مصاحبت كه پول نمی‌دهند. جالبی برفی، غذای روز. زندگی چه بازی‌هايی دارد! حالا هند ارباب بود.


No comments:

Post a Comment