Saturday, January 15, 2011

آيات شيطانی (پاره‌یِ نخست)

آيات شيطانی (پاره‌یِ نخست)

فصل اول
جبرئيل فرشته
۱
جبرئيل فرشته [Gibreel Farishta] در پهنه‌ی بی‌كران آسمان چرخ زنان فرو می‌غلطيد و به آواز بلند چنين می‌خواند: "ای كه خواهان تولدی ديگری، نخست مرگ را پذيرا باش. هوچی، هوچی، هو. ای كه خواستار فرود بر سينه‌ی زمينی، ابتدا رمز پرواز را بياموز. تا، تا، اتاكاتون. لبانت آن گاه به لبخندی دوباره باز می‌شود كه پيشتر گريسته باشی... اصلاً بگو ببينم، چطور می‌توان بی آه و ناله دل معشوقه را به دست آورد، هان؟ بابا، تو كه خواهان تولدی ديگری..." در يكی از روزهای زمستان، شايد اولين روز سال نو و يا در زمانی نزديك به آن، هنوز سپيده نزده بود كه دو مرد، دو مرد واقعی، بالغ و زنده، به نحو شگفت انگيزی از آسمان به زمين سقوط كردند. آن دو بدون استفاده از چتر نجات يا حتی بال در هوای صاف و آسمان بی‌ابر دمدمه‌های سَحَر از ارتفاع بيست و نه هزار پايی كناره‌ی دريای مانش به زمين پرتاب شدند.

"به تو می‌گويم مرگ را پذيرا باش. با تو هستم..." جبرئيل در زير نور ماه عاج گون چنين می‌گفت و همچنان آواز می‌خواند كه ناگهان عربده‌ای تاريكی شب را شكافت: "تو هم با اين آواز خواندت. مُرده شورَت را ببَرند!" و واژه‌ها چون بلور كريستال در شب سپيده‌ی يخزده معلق ماندند: "تازه در سينما هم تو فقط لب می‌زدی و نوار خواننده‌های خوش صدا از لب‌هايت پخش می‌شد. پس حالا ديگر بس كن و گوش من را از شنيدن صدای جهنميت خلاص كن."

اما جبرئيل، سوليستی كه خارج می‌خواند، فی البداهه غزل می‌سرود و پشتك و وارو می‌زد، شنا می‌رفت، شنای پروانه يا كرال، لختی پاها را روی سينه جمع می‌كرد و چون توپی درفضا می‌چرخيد و زمانی ديگر دست و پارا می‌گشود و در پس زمينه‌ی بی‌كران سپيده‌ای كه آرام آرام سر برمی آورد، بدنش را به شيوه‌ی تصاوير فرشتگان پيچ و تاب می‌داد، كج می‌ايستاد و سپس به پهلو دراز می‌شد و با پرواز خود نيروی جاذبه را به هم آوردی می‌طلبيد، در آن دَم شاد و سبكبار به سوی آن صدای پُرتمسخر غلتی زد و گفت:‌ "به چشم صلد بابا [Salad baba]، خيلی لطف داری چامچ عزيز." Chumch] چمچا در زمان هندوستانی به مفهوم چكمه ليس است. م[. مخاطب، مردی كه ظاهراً سخت گير بود كه با سر به سوی كناره‌ی دريا سقوط می‌كرد. او كت و شلواری خاكستری به تن داشت و با نظم و ترتيب دكمه‌های كتش را انداخته، دست‌ها صاف كنار بدن، در حالی كه باز ماندن كلاه سياه و گرد مدل انگليسی را بر سرش چندان غريب نمی‌شمرد، از شنيدن جمله‌ی اخير جبرئيل و شيوه‌ای كه در كوتاه كردن نامش به كار برده بود، قيافه‌ای ناراضی به خود گرفت، قيافه‌ی آدم‌هايی كه از كوتاه كردن نام‌ها نفرت دارند و آن را نوعی ژست و ادا می‌دانند. جبرئيل فرياد زد: "هی سپونو. [Spoono]" و مخاطبش باز چهره در هم كشيد. "خود لندن است ها، لندن جان باش كه آمديم! آن حرامزاده‌ها كه پايين روی زمين ايستاده‌اند هرگز پی نخواهند برد كه چه بلايی برسرشان نازل شده. بالأخره شهاب بوده يا رعد و برق يا انتقام خداوند. يك باره از وسط هوا داراام! نه؟ چه وُرودی بار، بوم!"

در فضای بيكران، پيدايش انفجاری منظومه‌ی شمسی [big bang] همراه با فرو ريختن ستارگان، آغاز كيهانی كه گويی جزيی از پژواك نطفه بستن زمان بود... جامبوجتِ بُستان [Bostan]، پرواز شماره‌ی آ- اي- ۴۲۰، بی اخطار قبلی و بسيار ناگهانی درست بالای آن شهر بزرگ و زيبا و سفيدبرفی و فاسد، ماهاگونی، بابل يا آلفاويل، منفجر شد. اما بايد بگويم كه جبرئيل قبلاً نام شهر را مشخص كرده و آن را خود لندن، پايتخت ولايت ناميده است. بنابراين بهتر است من دخالت نكنم. هنگامی كه انوار پريده رنگ خورشيد زودرس ماه ژانويه فضای گردآلود بلندی‌های هيماليا را فرا می‌گرفت، علامت ويژه از صفحه‌های رادار ناپديد شد و آسمان از جسدهايی كه از بلندی‌های اِوِرِست وار فاجعه به فضا پرتاب می‌شدند و به سوی پريدگی شيری رنگ دريا سقوط می‌كردند، تيره گشت.

من كه هستم؟
اينجا به جز من كيست؟

هواپيما دو نيمه شد. چون نيام پُر از تخمك گياهی كه حاصل خود را بر باد می‌دهد. و دو مرد، دو هنرپيشه، جبرئيل پشتك زن و آقای صلدين چمچای [Saladin Chamcha] شق و رَق و تُرشروی، چون خُرده توتون سيگاری كهنه و شكسته فرو ريختند، در حالی كه بالا، و پايين و پشت سرشان، صندلی‌های واژگون، گوشی‌های استريوفونيك، ميزهای چرخ دار بار، مخزن، قابلمه و كارت‌های خروجی، بازی‌های ويديوئی كه با تخفيف مخصوص از فروشگاه فرودگاه خريداری شده بود، كلاه‌های نواردار، فنجان‌های كاغذی، پتو و ماسك اكسيژن را انگار در فضا آويخته بودند و نيز از آنجا كه چندين مهاجر هم در ميان مسافرين ديده می‌شد- بهتر بود می‌گفتم همسران مهاجرين كه همراه كودكانشان سفر می‌كردند- و مأمورين وظيفه شناس و ظاهرالصلاح اداره‌ی مهاجرت با موشكافی و طرح سؤالات خاص از سير تا پياز، حتی علايم مشخصه‌ی آلات تناسلی شوهرانشان را جويا شده و دمار از روزگارشان در آورده بودند و آن وقت تازه وضع كودكان را به زير ذره بين كشيده و در اين كه حلالزاده باشند يا نباشند، به ترديدی ظاهراً منطقی افتاده بودند- بله، از آنجا كه چندين مهاجر هم در ميان مسافران ديده می‌شد، آنان نيز همراه با آنچه از هواپيما باقی مانده بود، تكه و پاره، به همان گونه بيهوده و شگفت انگيز در پرواز بودند. بازمانده‌های معنويت، خاطره‌های بُريده و منقطع، شخصيت‌هايی چون پوست كهنه‌ی خزندگان به كنار افتاده، زبان‌های مادری فسخ شده، حريم‌های خصوصی تجاوز ديده، لطيفه‌های ترجمه ناپذير، آميزه‌هايی چون جرقه‌های خاموش و عشق‌های گمشده، مفهوم از ياد رفته‌ی تهی، واژه‌های غرنده‌ی ميهن، مايملك، خانه، فرو می‌ريخت. در اين هنگامه جبرئيل و صلدين گيج از انفجار، چون بسته‌هايی از نوك باز پليكانی بی‌مبالات ]اشاره به افسانه‌ای كه درباره‌ی چگونگی ولادت به كودكان گفته می‌شد. در اكثر كشورهای غربی مادران به دنيا آمدن نوزادن را اين گونه توضيح می‌دادند كه پليكان‌ها برای والدينی كه فرزند می‌خواهند از آسمان نوزاد می‌آوردند. م.[ به پايين پرتاب شدند و صلدين كه به شيوه‌ی به دنيا آمدن طبيعی نوزادان با سر فرود می‌آمد، از اين كه جبرئيل به اين وضع عادی تن نمی‌داد، به خشم آمده بود. صلدين با دماغ شيرجه می‌رفت، در حالی كه فرشته، آن هنرپيشه‌ی هيجانزده‌ی بی‌اختيار، مُدام می‌جنبيد و فضای خالی را در آغوش می‌كشيد و دست و پايش را به دُور آن می‌پيچيد. آن پايين، آستين انگليسی ]ترجمه‌ی تحت اللفظی واژه‌ی فرانسوی Manche كه آستين نيز معنا می‌دهد. كنايه از دريای مانش. م.[ آرام و يخزده انتظار می‌كشيد و ابرها مانع ديدار آن تناسخ گاه آبی می‌شدند.

جبرئيل دوباره شروع به خواندن يكی از آوازهای قديمی هندی، به زبان انگليسی كرده بود و ناخودآگاه به كشور ميزبانشان حرمت می‌گذاشت: "آی... كفش‌های من ژاپنی اند، شلوارم هم انگليسی است، روی سرم كلاه سرخ روسی، ولی با اين همه قلبم همچنان هندی مانده است." ابرها حباب وار به سويشان می‌جهيدند. شايد رمز و راز تكه ابرهای كومولوس و كومولونيمبوس ]نام دسته‌ای از ابرهای متراكم و عمودی كه به اَشكال گوناگون، گنبد، بُرج، يا تپه در می‌آيند. م.[، آن ابرهای رعدصولت بود كه چكش وار در ميان سپيده ايستاده بودند، يا به اين خاطر كه آواز می‌خواندند (يكی سخت مشغول خواندن بود و ديگری در تكاپوی شِكوِه و مخالفت.) و شايد هم منگی ناشی از انفجار هواپيما سبب شده بود كه به آنچه در انتظارشان بود نينديشند. اما علت هر چه بود، آن دو مرد، يعنی جبرئيل صلدين و فرشته چمچا كه به اين سقوط بی‌پايان و در عين حال رو به پايان فرشته‌ی شيطان وار محكوم بود، از لحظه‌ای كه دگرديسيشان آغاز شده بود آگاه نگشتند.

دگرديسي؟

بله جانم. اما نه اتفاقی و الله بختكی. آن بالا، در ميان فضا، در آن دشت نرم و ناديدنی كه موجوديت خود را مديون قرن ما بود و به نوبه‌ی خود اين قرن را ممكن می‌ساخت، آنجا كه سياره به خُردی می‌گراييد و قدرت به سراشيب خلاء سرنگون می‌شد، در آن ناامن ترين و گذراترين منطقه‌ی وهم آلود و مسخ كننده- چرا كه وقتی اشيا را به هوا پرتاب می‌كنی، خيلی چيزها ممكن می‌شود- در هر حال، آن بالا، دو هنرپيشه‌ی هذيانی آنچنان دگرگون شدند كه آقای لامارك را روسفيد می‌كرد: ‌اين فشار بی‌اندازه‌ی محيط بود كه سبب شد كيفيات و خصوصيات تازه‌ای بيابند.

چه خصوصياتي؟ منظور چيست؟ صبر داشته باشيد. گمان كرده‌ايد كار آفرينش به همين سادگی است؟ افشای اسرار آفرينش نيز آسان نيست و به فرصت مناسب نياز دارد. خوب نگاهشان كن، چيز تازه‌ای می‌بيني؟ تنها دو مرد تيره پوست كه به سرعت سقوط می‌كنند. اما اين كه تازگی ندارد. شايد با خود بگويی حتماً زيادی بالا رفته بودند، بيش از حد خودشان. مگر جز اين است كه تا نزديكی خورشيد پيش رفته بودند؟

نه. اينطور نيست. گوش كنيد:

آقای صلدين چمچا كه از شنيدن صدای ناهنجار جبرئيل فرشته سخت درهم رفته بود، به قصد تلافی با صدای بلند شروع به خواندن كرد. آنچه فرشته در آسمان آن شب شگرف می‌شنيد نيز ترانه‌ای قديمی بود كه شاعری به نام جيمز تامسون [James Thomson] در سال ۱۷۴۸ سروده بود. چمچا با لب‌هايی كه چون لبان چينگو از سرما سرخ و سفيد و آبی شده بود نغمه سرايی می‌كرد: "به فرمان الهی، از ميان دريای نيلگون به پاااخاست." هرچه فرشته وحشتزده همان ترانه‌ی كفش ژاپنی، كلاه روسی و قلب دست نخورده‌ی شبه قاره‌ای را بلندتر و بلندتر می‌خواند، حريف صلدين نمی‌شد. "و فرشتگان آاااواز خواندند."

واقعيت اين بود كه آن دو ديگر به هيچ وجه صدای يكديگر را نمی‌شنيدند، بنابراين هيچ گونه گفتگو و يا ادامه‌ی مسابقه‌ی آوازخوانی ممكن نبود. با چنان سرعتی به سوی زمين سقوط می‌كردند كه غرش هوا در اطرافشان، گوش را كر می‌كرد. با اين حال در كمال شگفتی بايد گفت كه آن دو به مسابقه ادامه دادند.

جبرئيل و صلدين با سرعت هرچه تمام تر چرخ زنان فرو می‌افتادند و هوای سرد زمستان قلب‌هايشان را به انجماد تهديد می‌كرد. همچنان كه مژگانشان يخ می‌زد و چيزی نمانده بود كه از تخيلات هذيانی به در آيند و معجزه‌ی شعر و موسيقی را دريابند و از باران، دست‌ها و پاها و بدن‌های قطعه قطعه شده‌ی كودكان كه خود نيز با آن مخلوط و جزيی از آن بودند، آگاه شوند و وحشت از سرنوشت سهمناكی كه از زير پا به سويشان هجوم می‌آورد روح و ذهنشان را درنوردد، كه ناگهان به ميان قطعه ابر عظيمی فرو رفتند و سرما تا مغز استخوانشان نفوذ كرد.

آن دو ظاهراً ميان قطعه ابری دراز و كانال مانند افتاده بودند. چمچا، موقر، رسمی و شق و رَق و همچنان سر و ته، جبرئيل فرشته را ديد كه با پيراهن بنفش گل و بته‌ای از آن سوی ديوارهای مِه آلود تونل به طرفش شنا می‌كند. می‌خواست فرياد بزند: "به طرف من نيا. همانجا كه هستی بمان." ولی احساس كرد چيزی مانع می‌شود. آغاز چيزی چون هيجان در درونش زبانه كشيد. از اين رو به جای بر زبان آوردن كلامی كه او را از خود براند، بازوانش را گشود و فرشته همچنان به سويش شنا كرد تا سرانجام به هم رسيدند و يكديگر را سر و ته در آغوش كشيدند. نيروی تصادم جسم‌هايشان آن دو را چون توأمان پيچ و تاب خوران تا اعماق حفره‌ای كه به سرزمين عجايب راه می‌يافت می‌كشانيد. همچنان كه برای رهايی از سپيدی‌ها تلاش می‌كردند، تكه ابرهای جديدی كه دَم به دَم همه چيز را مسخ می‌كرد و خدايان را به گاو، زنان را به عنكبوت و مردان را به گرگ مبدل می‌ساخت، آنان را فرا گرفت. موجودات ابری نامتجانسی كه به يكديگر پيوند خورده بودند بر سر و رويشان فرود می‌آمدند. گل‌های عظيم با پستان‌هايی چون زنان كه از ساقه‌های گوشت آلود آويخته بود، گربه‌های بالدار، مردان سم دار اسب نما، و چمچا در حالی نزديك به بيهوشی دچار اين توهّم گشت كه جسم او نيز كيفيتی ابری يافته، مسخ می‌شود و با آن انسان ديگری كه اكنون سرش را ميان دوپا گرفته و دو پايش را با گردن دراز و باريك خود لمس می‌كرد، پيوند می‌خورد.

اما آن ديگری فرصتی برای اين قبيل خيالبافی‌ها نداشت و در آن لحظه به هيچ وجه قادر به تخيل نبود، چرا كه ناگهان چشمش به پيكر با شكوه زنی افتاده بود كه از ورای گرداب ابرها پديدار می‌گشت. زنی ملبس به ساری برودری دوزی سبز و طلايی كه قطعه‌ای الماس بر بينی نصب كرده و برای منظم نگه داشتن موهايش كه پشت سرش بسته بود فيكساتور به كار برده بود. زن نرم و بی‌حركت بر روی قاليچه‌ی پرنده‌ای نشسته بود و باد سخت بر چهره اش می‌وزيد. جبرئيل سلامی كرد و گفت: "ركا مرچنت [Rekha Merchant] مثل اين كه راه بهشت را گم كرده‌ايد." جمله‌ای كه نمی‌بايست خطاب به زنی مُرده بيان شود. اما شايد بتوان جبرئيل را به خاطر ضربه‌ی ناشی از پرتاب شدگی و وضع پا در هوايش بخشيد.

چمچا كه پاهايش را چسبيده بود با تعجب پرسيد:‌ "با هوا حرف می‌زني؟"

جبرئيل فرياد زد: "مگر او را نمی‌بيني؟ قاليچه‌ی بخارايش را نمی‌بيني؟"

و صدای زن در گوشش زمزمه كرد: "نه، نه جبيو، از او انتظار نداشته باش. من تنها برای ديدگان تو وجود دارم. شايد هم داری عقلت را از دست می‌دهی، خوب چه می‌گويی گه سگ، عشق من. صداقت همزاد مرگ است عزيزم. بنابراين اكنون می‌توانم تو را به نام‌هايی كه برازنده ات است بخوانم."

ركای ابری به زمزمه‌ی قهرآلود خود ادامه داد ولی جبرئيل دوباره فرياد زد: "سپونو، او را می‌بينی يا نه؟"

صلدين چمچا نه چيزی می‌ديد، نه می‌شنيد و نه پاسخی می‌داد. جبرئيل تنها با او روبرو بود. شروع به نصيحت كرد: "تو نمی‌بايست اين كار را می‌كردی. اين گناه است. عمل درستی نبود."

ركا خنديد. بله حالا می‌توانی برای من موعظه كنی. باز هم دست پيش گرفته‌ای و خودت را آدم اخلاقی جا می‌زنی. اين تو بودی كه مرا ترك كردی. صدای ركا طوری در گوش‌هايش می‌پيچيد و يادآوری می‌كرد كه گويی پرده‌ی گوش‌هايش را می‌جود. اين تو بودی ای مهتاب لذت‌های من كه پشت ابر پنهان شدی و من رانده‌ی عشق چون كوران دنيا را سياه ديدم.

جبرئيل ترسيد: "چه می‌خواهي؟ نه لازم نيست به من بگويی. فقط برو."

هنگامی كه بيمار بودی از ترس آبروريزی جرأت نداشتم به ديدارت بيايم. به خاطر تو بود كه دور از تو به سر می‌بردم. اما تو بعدها تلافی كردی و آن را بهانه قرار دادی تا مرا ترك كنی. بهانه‌هايت مثل همان ابری بود كه پشتش پنهان شدی و به جز آن با زن يخ ملاقات كردی حرامزاده. حالا كه مُرده ام بخشش را فراموش كرده ام. ترا نفرين می‌كنم جبرئيل من، اميدوارم زندگيت جهنمی باشد. جهنم. زيرا تو مرا به آنجا فرستادی، نفرين ابدی بر تو باد. جهنم جايی است كه از آن آمده‌ای، ای ابليس مجسم، و اكنون هم به همانجا باز می‌گردی هالو. شيرجه دوزخيت خوش بگذرد. نفرين ركا و پس از آن ابياتی به زبانی كه او نمی‌دانست. زبانی خشن و صفيری. او فقط توانست يك واژه را از آن ميان تشخيص دهد و تازه به آن نيز اعتمادی نداشت: آل لات.

چمچا را سخت چسبيد و هر دو از ته ابرها خارج شدند.

و آن وقت شتاب. احساس شتاب كه گويی ترانه‌ای سهميگين را زمزمه می‌كرد. سقف ابر به بالا جهيد و كف پُرآب نزديك تر شد و چشمانشان را گشود. نعره، همان نعره‌ای كه هنگام شنای جبرئيل در فضا، در اعماق وجودش پَر پَر می‌زد، از لبانش بيرون جهيد و پرتو خورشيد بر چمچا تابيد، با صدای بلند خطاب به جبرئيل فرياد زد:

"پرواز كن. همين حالا پروازت را شروع كن." و بعد بی‌آن كه خود علتش را بداند، فرمان دوم را صادر كرد: "آواز هم بخوان."

چيزهای نو چگونه به جهان می‌آيند؟ چگونه متولد می‌شوند؟
تازه يا نو از كدام تركيب، يا پيوند به وجود می‌آيد؟

و با همه‌ی اِفراط و خطری كه در هستی خود دارد چگونه به زندگی ادامه می‌دهد؟ و برای بقا و دفع خطرهای الهه‌ی مرگ يا گيوتين ناچار است به كدام سازش و معامله تن دردهد و كدام بخش از هستی رازآلود خود را به اسارت دهد؟

آيا تولد هميشه با سقوط همراه است؟
آيا فرشتگان بال دارند؟ آيا انسان توانای پرواز است؟

وقتی آقای صلدين چمچا از ميان ابرهای ماورای دريای مانش سقوط می‌كرد، قلبش را نيرويی چنان لجام گسيخته و رام نشدنی در پنجه می‌فشرد كه احساس می‌كرد لاجرم مرگ از او می‌گريزد. ولی هنگامی كه پاهايش بار ديگر سختی زمين را لمس كردند، نسبت به اين احساس ترديد كرد و ناموجه بودن گذار حيرت آورش را به آشفتگی نيروی ادارك كه از انفجار هواپيما ناشی می‌شد نسبت داد و تصادف، محض و خوش اقبالی را علت زنده ماندن جبرئيل و خودش دانست. اگرچه در آن حال ترديدی نداشت، آنچه در اين گذار او را موفق گردانده اراده‌ی زندگی بوده، اراده‌ای خالص، نه ساختگی و تقلبی. اراده‌ای كه همان ابتدا اعلام كرده بود مايل نيست با شخصيت رقت انگيز وی كه با تلاشی نيمه موفق در تقليد صدای ديگران ساخته شده بود كاری داشته باشد، بلكه مصصم بود با عبور از كنار آن به مقصود برسد. و او ناخودآگاه تسليم شد، انگار كه ناظری جُدا از ذهن و جسم خود بود. در آن بی‌خودی خطاب به اراده اش می‌گفت بله، درست است، ادامه بده. چرا كه آن احساس در مركز بدنش آغاز شده، به اطراف پرتو افكنده و خونش را به آهن و گوشت و پوستش را به پولاد بدل كرده بود. اگرچه آن اراده چون مشتی بسته او را در ميان گرفته بود. طوری كه سختی و فشار تحمل ناپذيرش در عين حال به طرز حيرت آوری نرم می‌نمود. و سرانجام تمامی وجودش را به تصرف در آورد،‌ به طوری كه بر دهان، انگشتان و هركجا كه می‌خواست مستولی شد و وقتی بر سلطه‌ی خويش يقين نمود، نيروی آن چون امواج از بدنش ساطع گرديد.

و بر جبرئيل فرشته چنگ زد و همان بود كه فرمان داد پرواز كن. آواز بخوان.

چمچا فرشته را محكم چسبيده بود و او كه نخست آهسته و سپس با سرعت و نيروی هرچه تمامتر بازوان خود را چون بال تكان می‌داد، ناگهان شروع به خواندن كرد و آوازی كه می‌خواند چون ترانه‌ی شبح ركا مرچنت به زبان و آهنگی بود كه او هيچ نمی‌دانست و هرگز نشنيده بود. اما مادام كه چمچا پياپی می‌كوشيد وقوع معجزه را با دلايل منطقی رد كند، جبرئيل هرگز انكار نكرده مكرر می‌گفت آن غزل آسمانی بوده و بال زدن توأم با ترانه خواندن اين معجزه را ممكن گردانيده و اگر او بال نزده بود، حتماً هر دو هنگام تصادم با امواج سنگ می‌شدند و يا در لحظه‌ی تماس با سطح دريا كه چون پوست شكم طبل سفت و كشيده بود متلاشی می‌گشتند. اما هنگامی كه او پريدن را آغاز كرد، سرعتشان رفته رفته كاسته شد و هر چه جبرئيل بيشتر بال می‌زد و بلندتر می‌خواند سقوط آرامتر می‌شد، تا اين كه سرانجام هر دو چون تكه‌های كاغذ در آب شناور شدند.

آن دو تنها بازماندگان انفجار هواپيما بودند، تنها دو نفری كه پس از سقوط زنده مانده بودند و اندكی بعد جبرئيل و چمچا را كه آب به كنار دريا كشانده بود، همانجا يافتند. آن كه حراف تر بود و پيراهن بنفش به تن داشت، در پريشان گويی‌های ديوانه وارش سوگند ياد می‌كرد كه آن‌ها بر روی آب راه رفته بودند و امواج آرام آرام آن‌ها را به ساحل رسانده بود. اما ديگری كه كلاه خيس و سياه مدل انگليسی، چنان به سرش چسبيده بود كه انگار جادو شده، گفته‌های دوستش را انكار می‌كرد و می‌گفت: "ما فقط شانس آورديم. پروردگارا! عجب شانسی!"

اما من كه بر همه چيز ناظر بوده ام، واقعيت را می‌دانم. اگرچه حالا بهتر است درباره‌ی توانايی‌های خودم و اين كه قادرم در آنِ واحد در همه جا حاضر باشم، ادعايی نكنم و تنها به ذكر اين نكته اكتفا كنم كه چمچا اراده كرد زنده بماند و فرشته به اين اراده تسليم شد.

معجزه كار كی بود؟
آوازِ فرشته ساخته‌ی فرشتگان بود يا شياطين؟
من كِه هستم؟
بگذاريد اينطور بگويم، همان كسی كه بهترين آهنگ‌ها را آماده دارد.

هنگامی كه جبرئيل فرشته به روی ساحل دريای مانش كه پوشيده از برف بود، ديدگانش را بسان ستارگان دريايی گشود، اولين كلامش اين بود: "من و تو دوباره متولد شده‌ايم، سپونو، تولدت مبارك. آقا فرشته، تولد تو هم مبارك."

و اما صلدين چمچا با شنيدن اين كلمات سرفه‌ای كرد، اخلاطش را تف كرد، چشمانش را گشود و همانطور كه برازنده‌ی نوزادان است، بيهوده گريستن را آغاز كرد.

۲
جبرئيل كه به مدت پانزده سال بزرگترين ستاره‌ی تاريخ سينمای هند بود، از قديم تناسخ را موضوعی بس جذاب می‌يافت. علاقه و تمايل او به اين مبحث چنان ريشه دار بود كه به دوره‌ی پيش از بيماری خطرناكی كه وی را به بستر مرگ افكنده بود باز می‌گشت. اگرچه سرانجام به نحو معجزه آسايی نجات يافت. بيماريش چنان شديد و مرموز بود كه می‌پنداشتند آخر آن ميكروب شبح وار سبب مرگش خواهد شد و تمام قراردادهايش را خود به خود فسخ خواهند كرد. البته شايد هم همان افراد می‌بايست پيش بينی می‌كردند كه وقتی رو به بهبود گذاشت، به جای ميكروب‌ها خودش پيروز خواهد شد و در حالی كه تنها يك هفته به تولد چهل سالگيش باقی مانده، با زندگی گذشته و عادات پيشين چنان وداع خواهد گفت كه انگار همه چيز يكباره به طرز معجزه آسايی ناپديد شده است. اما موضوع اين است كه هيچ كس اين را پيش بينی نكرده بود.

اولين افرادی كه به غيبتش پی‌بردند، چهار تن اعضای تيم صندلی چرخ دار استوديوی فيلمبرداری بودند. مدت‌ها پيش از بيماری خودش را عادت داده بود در استوديوی عظيم د- دابليورما از يك صحنه به صحنه‌ی ديگر فيلم‌برداری به وسيله‌ی چهار ورزشكار فرز و زبر و زرنگ مورد اعتمادش بر روی صندلی مخصوصی حمل شود، زيرا كسی كه در آن واحد در يازده فيلم مختلف بازی می‌كند ناچار است انرژيش را بيهوده هدر ندهد. مردان تيم صندلی با پيروی از نوعی سيستم پيچيده‌ی رمز كه از خطوط مايل، دايره و نقطه تشكيل شده بود، جبرئيل را برای بازی از صحنه‌ای به صحنه‌ی ديگر می‌بردند و چنان با دقت و وقت شناسی عمل می‌كردند كه ناهار تحويل دادن پدرش را در بمبئی تداعی می‌كرد. اين سيستم رمز را از كودكيش كه در ميان دوندگان مشهور حامل ناهار در شهر بمبئی گذشته بود- و درباره‌ی آن بعداً بيشتر خواهيم گفت- به ياد داشت. پس از پايان هر فيلم‌برداری جبرئيل فوراً روی صندليش می‌پريد و با سرعت تمام به سوی صحنه‌ی بعدی رانده می‌شد و در آنجا پس از تعويض لباس و تجديد آرايش، قسمت مربوط به خودش را در سناريو به دستش می‌دادند. جبرئيل يك بار به اعضای وفادار تيمش گفت: "ستاره شدن در فيلم‌های ناطق بمبئی مثل شركت در نوعی مسابقه‌ی صندلی پرنده است كه وسط راه يكی دو تا توقف داشته باشد!"

پس از بهبودی از آن بيماری مرموزی كه انگار اشباح ميكروب‌ها باعثش شده بودند، كارش را دوباره با ريتمی آرامتر از سر گرفت،‌ به طوری كه همزمان فقط در هفت فيلم بازی می‌كرد. تا اين كه يك روز غيبش زد و صندلی چرخ دار در ميان صحنه‌های ساكت خالی ماند. غيبتی كه زرق و برق ساختگی صحنه‌ها را بيش از پيش برملا می‌ساخت. مردان تيم صندلی برای پاسخگويی به مجريان برنامه‌های سينمايی كه از غيبت فرشته به خشم آمده بودند، بهانه تراشی می‌كردند: حتماً بيمار هستند. آقا فرشته هميشه به وقت شناسی شهرت داشتند. نه قربان، چه انتقادی. هنرمندان بزرگ بعضی وقت‌ها دمدمی مزاج می‌شوند. اين حقشان است. و همين اعتراض‌ها آخر باعث شد اولين قربانيان شگرد غيب شدن فرشته باشند و يكی يكی اخراج شوند و اِكدوم جالدی [ekdumjaldi] از درِ استوديو بيرونشان بيندازد و چنين بود كه صندلی چرخ دار روی پلاژ مصنوعی با آن درختان نخل رنگ خورده اش باقی ماند و خاك طرد بر آن نشست.

جبرئيل كجا بود؟ كلوپ گلف ولينكتون است- هرچند اين روزها نه سوراخ بيشتر روی زمين گلف باقی نمانده و از نُه تای بقيه آسمانخراش‌ها چون علف‌های هرزه و غول آسايی روييده‌اند يا شايد بهتر باشد بگوييم آن‌ها را به مثابه‌ی سنگ‌های قبر بر تكه پاره‌های بدن شهر قديمی نهاده‌اند- بله، در آنجا مهمترين آدم‌هايی كه در بالاترين مراتب تصميم گيری قرار داده‌اند مُدام خطا می‌زنند و كمی آن طرفتر موهايی را می‌بينيد كه از فرط اضطراب از كله‌های اين بزرگان كنده می‌شود و با وزش باد فرو می‌ريزد. البته نگرانی تهيه كنندگان فيلم قابل درك بود. در آن زمان كه بيننده روز به روز كمتر می‌شد، در دُوران سريال‌های مبتذل تاريخی و خانم‌های خانه دار كه دفاع از آن‌ها را جهاد خود می‌دانستند، هنوز يك هنرپيشه بود كه وقتی نامش بالای عنوان فيلمی نوشته می‌شد موفقيت آن حتمی بود و صد در صد مشتری جلب می‌كرد. اما بدبختانه صاحب آن نام قابل دسترسی نبود. فرقی نمی‌كرد كه رو به بالا رفته يا رو به پايين و يا از آن بغل جيم شده باشد. مسأله اين بود كه طرف بی هيچ شك و شُبهه‌ای غيبش زده بود.

از همه جای شهر، موتورسيكلت سواران، پليس، مردان قورباغه‌ای و متخصصين شكار ماهی‌های عظيم الجثه گِرد آمده و در ساحل جسد جبرئيل را جستجو كردند، اما هرچه جستند كمتر يافتند. تا اين كه سرانجام صحبت تهيه متنی برای سنگ قبر ستاره‌ی خاموش شروع شد و هركس پيشنهادی می‌داد. در يكی از هفت صحنه‌ی سترون استوديو راما، خانم پيمپل بيلی موريا، آخرين بمب تبليغاتی لوبيا پخته همراه با ادويه‏- اين از آن مادموازل‌های مكش مرگ ما نيست، يك تكه ديناميت است كه دمار از روزگارت در می‌آورد، بی‌خيالش- در حالی كه لباس رقاصه‌های معبد را به تن كرده بود و روی خود را پوشانده بود و همه را به اين خيال می‌انداخت كه به زودی برهنه خواهد شد، زير ماكت مقوايی پنيرهای تانتريك [Tantric] دُوران چاندلا [Chandela] كه به جماع مشغول بودند، ايستاده بود و وقتی فهميد صحنه‌ی اصلی فيلم تهيه نخواهد شد، در برابر كاركنان ضبط صدا و برق كه سيگارهای بدريخت بيدی ]نوعی سيگار هندی كه به جای كاغذ در برگ توتون پيچيده می‌شود. م.[ دود می‌كردند و تنها بينندگان صحنه را تشكيل می‌دادند، پيش از توديع،‌ بغض و كينه اش را خالی كرد. پيمپل، در حالی كه منشی صحنه با نگرانی احمقانه‌ای مترصد رسيدگی به كارهای شخصيش بود، كوشيد وانمود كند از بازی عار داشته است: "خدايا، عجب شانسی آورده ام من. يعنی امروز بنا بود يك صحنه‌ی عاشقانه را بازی كنيم. واه واه. داشتم از ناراحتی می‌مردم. مُدام در اين فكر بودم كه چطور می‌توانم نزديك آن يارو بروم. با آن دهان گشادش. نفسش آنقدر بوی تعفن می‌دهد كه انگار سوسك توی دهانش ريده!" در اين حال پايش را محكم به زمين كوفت و زنگ‌های كوچكی كه به زنجيرهای مُچ پايش آويخته بود به صدا درآمد: "اين يارو خيلی شانس آورد كه بيننده هامون نمی‌شنوند، و الا نقش يك جذامی را هم به او نمی‌دادند." در اين هنگام كار تك گويی پيمپل آنقدر بالا گرفت و سيل فحش‌های آب نكشيده و حرف‌های بدو بيراه چنان از دهانش جاری شد كه بينندگان سيگاری برای اولين بار راست سرجايشان نشسته و ميان خود با حرارت بسيار واژه‌های پيمپل را با كلام فولان دوی [Phoolan Devi] ملكه‌ی رسوای دزدان كه با سوگند خود لوله‌ی تفنگ را آب می‌كند و مداد روزنامه نگاران را در يك چشم به هم زدن به لاستيك مبدل می‌نمايد، مقايسه می‌كردند.

و چنين بود كه پيمپل گريان از صحنه خارج شد و بلافاصله به تكه‌ای آشغال در اتاق مونتاژ بدل گشت- تكه فيلمی كه قرار بود دور افكنده شود- و وقتی از صحنه خارج می‌شد، قطعه الماس بدلی از نافش بيرون افتاد و آينه‌ی اشك‌هايش شد. اما هرچه باشد از بوی بد دهان فرشته چيزی به گزاف نگفته بود. نفس بد جبرئيل چون ابری از اخرا و گوگرد به اطراف می‌دميد. همراه با بينی عقابی و موی سياه پَركلاغی، علی رغم نام آسمانيش، به وی ظاهری بيشتر دوزخی می‌بخشيد تا بهشتی. چنان كه وقتی ناپديد شد، می‌گفتند يافتنش كاری ندارد. فقط كافی است دماغ تيزی را به كار بياندازيم تا پيدايش كنيم. و يك هفته پس از ناپديدشدنش كه دردناكتر از خروج پيمپل پيلی موريا بود، جبرئيل برای اين كه آن بوی شيطانی را با نامی كه قرن‌ها معطر بود پيوند دهد، از هيچ كوششی فروگذار نكرد. وضع چنان بود كه پنداری از صحنه‌ی سينما پا به اين جهان گذاشته و متأسفانه در زندگی، نه چون سينما، مردم بوی بد را خيلی زود تشخيص می‌دهند.

"ما هستی‌های آسمانی كه ريشه‌هايمان در ابرها و رؤيا آويخته، در پرواز تولدی ديگر می‌يابيم." اين نوشته‌ی معمايی را پليس در آپارتمان جبرئيل فرشته كه در بالاترين طبقه‌ی ساختمان قرار داشت يافته بود. آخرين طبقه در آسمانخراش‌های اِوِرِست كه روی تپه‌ی مالابار [Malabar]، در بلندترين نقطه‌ی شهر ساخته شده. يكی از آن آپارتمان‌هايی كه از دو طرف ديد دارند: از يك سو مارين درايو [Marine Drive]، كه هرشب هنگام به سينه ريز می‌ماند و از سوی ديگر اسكاندال پوينت [Scandal Point] و دريا. پيدا شدن نوشته بهانه‌ای بود تا روزنامه‌ها زمانی درازتر به پُركردن صفحات و چاپ تيترهای درشت و ايجاد سر و صدا ادامه دهند. مثلاً بليتز [Blitz] به شيوه‌ای خوفناك با عنوان "فرشته به زير زمين پناه می‌برد" مقاله چاپ كرده بود، در حالی كه زنبور پُركار، نويسنده‌ی روزنامه‌ی ديلی [the Daily]، تيتر جبرئيل فراری از زندان را ترجيح داده بود و همگی عكس‌های فراوانی از اين اقامتگاه افسانه‌ای چاپ كرده بودند. گويا دكوراتورهای فرانسوی كه دكوراسيون آپارتمان را انجام داده بودند، به خاطر موفقيت در دكوراسيون تخت جمشيد، از رضا پَهلَوی تقديرنامه گرفته بودند. در هر حال، فرشته كه می‌خواست دكوراتورها فضای چادری بدوی را در درون آپارتمان بلندش ايجاد كنند، يك ميليون دلار خرج كرده بود. زرق و برق آپارتمان هم فريب ديگری بود كه با غيبت فرشته برملا شد. بار ديگر روزنامه‌ها با تيتر درشت فرياد زدند: "جبرئيل چادرش را جمع می‌كند"، اما بالأخره روشن نبود كه رو به بالا رفته يا رو به پايين و يا از كدام گوشه و كناری جيم شده است. هيچ كس نمی‌دانست. در آن كلانشهر زبان درازی‌ها و زمزمه‌ها حتی تيزترين گوش‌ها هم خبر قابل اعتمادی نشنيده بود. اما بانو ركا مرچنت كه از ريزترين خبرها نمی‌گذشت، هرچه نشريه بود می‌خواند، تمام اخبار راديو را گوش می‌داد و مُدام برنامه‌های تلويزيون دوردارشان [Doordarshan] را تماشا می‌كرد،‌ نوشته‌ی فرشته را از ظن خود تعبير كرد. او در اين نوشته پيامی می‌ديد كه ديگران در نمی‌يافتند و از همين رو دست دو دختر و پسرش را گرفت و همگی برای هواخوری به سوی پشت بام منزلش كه در ساختمان ويلاهای اِوِرِست قرار داشت رفتند.

بانو مرچنت همسايه‌ی جبرئيل بود و در آپارتمان طبقه‌ی پايين او سكونت داشت. در واقع اين بانو هم همسايه‌ی او بود و هم دوستش. تصور نمی‌كنم لزومی داشته باشد كلام ديگری بيفزايم. البته پُرواضح است كه مجله‌های جنجالی كج انديش شهر ستون‌های خود را با اشاره و كنايه و شايعه پُر می‌كردند ولی ما كه نبايد به سطح آن‌ها نزول كنيم. اصلاً چرا حالا شهرت و اعتبار اين بانو را مخدوش كنيم؟

و اما او كه بود؟ ثروتمند؟ پُرواضح است. ولی آخر ساختمان ويلاهای اِوِرِست كه از آن خانه‌های معمارساز محله‌ی كرلا [Kurla] نبود. مزدوج- بله جانم. سيزده سالی می‌شد و شوهرش در كار بوليرينگ بود. اما او استقلال خودش را داشت و كاروبار فروشگاه و نمايشگاه فرش و اشيای عتيقه اش در محله‌ی ممتاز كُلابا [Colaba] خيلی سكه بود. او فرش‌هايش را "گليم" و اشيای عتيقه اش را "آنتيك" می‌خواند و می‌كوشيد اين واژه‌ها را با لهجه‌ی فرانسوی تلفظ كند. بله ديگر،‌ زيبا هم بود. زيبا به شيوه‌ی سخت و رنگ و روغن زده، نادر ساكنان خانه‌های آسمانی. چگونگی پوست بدنش نشانگر آن بود كه مدت‌ها قبل زندگی سخت و فقيرانه‌ی دِه را ترك گفته و شهرت داشت كه شخصيت نيرومندی دارد. مُدام از ليوان‌های كريستال لاليك Lalique crystal] نوعی كريستال بسيار گرانبهای فرانسوی كه به ظرافت و زيبايی شهرت دارد. م.[ مشروب می‌نوشيد و كلاهش را بی‌شرمانه روی كولاناتراج [Chola Natraj] می‌آويخت. زنی بود كه می‌دانست چه می‌خواهد و چگونه می‌تواند با شتاب تمام آن را به دست آورد. همسرش موشی بود با ثروت فراوان كه ضمناً اسكواش squash]نوعی بازی با توپ نرم و راكت مخصوص. م.[ خوب بازی می‌كرد. ركامرچنت نوشته‌ی جبرئيل فرشته را در روزنامه‌ها خوانده سپس خود نامه‌ای نوشت، بچه‌ها را گِرد آورد، دكمه‌ی آسانسور را فشار داد و به سوی بهشت روانه شد، (يك طبقه بيشتر راه نبود) تا به سرنوشتی كه خود برگزيده بود بپيوندد.

در نامه نوشته بود: "چندين سال پيش ترس و نگرانی از آينده مرا وادار به ازدواج كرد. ولی اكنون وقت آن است كه دست به كاری جسورانه بزنم." روزنامه‌ای كه پيام فرشته را چاپ كرده بود روی تختش قرار داشت و دُور پيام را قرمز كرده زيرش را با چنان غيظی خط كشيده بود كه روزنامه پاره شده بود. خوب،‌ پُرواضح است كه روزنامه‌های روسپی صفت از چنين خبری نمی‌گذرند و نگذشتند: "زيباروی عاشق پايين پريد" و "آخرين پرش زيبای دلشكسته".

شايد او هم به بيماری "تولدی ديگر" دچار بود و جبرئيل كه نيروی خوفناك استعاره را نمی‌شناخت، پرش را پيشنهاد كرده بود. "ای كه خواهان تولدی ديگری، نخست..." و او هستی ای آسمانی بود كه شامپانی لاليك می‌نوشيد، در اِوِرِست می‌زيست و يكی از دوستان المپياييش ] Olympian اشاره به كوه اسطوره‌ای يونان باستان. م.[ پَر كشيده بود. و اگر جبرئيل را چنان نيرويی بود، ركا نيز می‌توانست بال و پَر بروياند و ريشه در رؤيا گيرد.

با اين همه او پيروز نشد. دربان مجتمع اِوِرِست، بی‌آن كه در كلام خود ظرافتی به كار بندد خطاب به جهانيان چنين شهادت داد: "داشتم اينجا توی حياط راه می‌رفتم كه يكباره دامبی صدا آمد. برگشتم، جسد دختر بزرگه بود. جمجمه اش كاملاً خُرد شده بود. به بالا نگاه كردم، ديدم يكی ديگر دارد می‌افتد پايين. پسرش بود و بعد نوبت دختر كوچكه شد. چه می‌شد كرد؟ آنجا كه ايستاده بودم نزديك بود به من بخورد. با دست دهانم را گرفتم و به سمتشان آمدم. دختر كوچكه آرام ناله می‌كرد. بعد دوباره به بالا نگاه كردم و ديدم بيگم پرت شده. ساريش مثل بادبادك در هوا تاب می‌خورد و موهايش باز شده بود. من چشم‌هايم را بستم كه بدنش را نبينم. آخر داشت پرت می‌شد."

ركا و فرزندانش از اِوِرِست به پايين پرت شدند و هيچ يك زنده نماندند و شايعه سازان جبرئيل را مقصر شمردند. ولی اكنون بهتر است مطلب را به همينجا خاتمه دهيم.

راستی فراموش نكنيد كه جبرئيل ركا را پس از مرگ، نه تنها يك بار، بلكه چندين بار ديده بود. مدت‌ها طول كشيد تا مردم دريافتند آن بزرگمرد تا چه حد بيمار بوده. جبرئيل ستاره، جبرئيل كه بيماری مرموز و ناشناخته را شكست داده بود و از خواب رفتن واهمه داشت.

بعد از غيبت، تصاوير چهره اش كه همه جا به چشم می‌خورد، رفته رفته رنگ باختند. بر نقوش رنگ پريده و خوفناك و غول آسايی كه اينجا و آنجا احتكار شده بود و تمثال‌هايی كه به مردمان می‌نگريستند، اندك اندك پلك‌های تنبل و بی‌حالت پوسته پوسته شدند و ورآمدند و چشمان گشادتر شدند. مردمك‌ها چون دو ماه می‌نمودند كه خنجرهای تيز و برگشته‌ی مژگانش آن را قاچ می‌دادند. سرانجام پلك‌ها ورآمدند و چشمان رنگ خورده اش ورقلنبيده توی ذوق زدند. خارج از كاخ‌های سينمايی بمبئی، پيكره‌های عظيم مقوايی جبرئيل بی رنگ و رو ضايع و كج و معوج شدند و سُست، آويخته از چهارچوب‌های حايل، بی‌بازو، چروك خورده با گردن شكسته همچنان ايستاده بودند. تصويرش روی جلد مجله‌های سينمايی چون مرگ رنگ باخت. فروغ زندگی از ديدگانش رخت بربست و نگاهش پوك و بی‌حالت شد. سرانجام تصاوير از صفحات چاپی محو و ناپديد شدند و روی جلد براق مجلات پُرزرق و برق شهرت، جامعه و تصاوير هفتگی پاك و تهی در روزنامه فروشی‌ها باقی ماندند. به طوری كه ناشران مسؤولين چاپ را جواب كردند و دست آخر همه چيز را به گردن جوهر انداختند. حتی روی پرده‌ی نقره‌ای سينما هم چهره‌ای كه تصور می‌رفت ابدی باشد، بالای سر پرستندگانش به پوسيدگی گراييد و تاول زد و رنگ باخت. كار به جايی كشيد كه هر بار تصوير از برابر پروژكتور می‌گذشت، دستگاه به نحو مرموزی از كار می‌افتاد و سرانجام فيلم آنقدر در مقابل لامپ پروژكتور از كارافتاده باقی ماند كه سلولوئيد آن سوخت و همراه با هرچه خاطره بود نابود گشت. ستاره‌ای كه سوپرانو ]در ستاره شناسی به ستاره‌ای گفته می‌شود كه ظرف چند روز نور و ارتفاع آن به نحو قابل ملاحظه‌ای افزايش می‌يابد و سرانجام به نور مطلق بدل می‌شود. تصور می‌رود كه ستاره در آن حال قسمت اعظم پيكر خويش را از دست می‌دهد و در پايان اين پديده هرگز به حالت اول باز نمی‌گردد. م.[ شد و نوری شد كه جسمش را به نابودی كشيد و از ميان لبانش ساطع گشت.

آنچه گذشت، مرگ يك خدا بود و يا يك چيزی بسيار شبيه به آن. مگر نه اين كه آن چهره‌ی غول آسا در شب‌های ساختگی سينما بر فراز ارادتمندان و فداييان خويش چون موجودی آسمانی می‌درخشيد، موجودی كه هستيش مابين انسان و خدا بود؟ اگرچه خيلی معتقد بودند آن موجود بيشتر به آسمان نزديك است تا به انسان، زيرا جبرئيل بيشتر دُوران بی‌نظير هنرپيشگی خود را به تجسم بخشيدن به الهه‌های بی‌شمار و قديسان شبه قاره‌ی هند گذرانيده و با اعتقادی خلل ناپذير در فيلم‌هايی كه به سَبك مردم پسند معروف به "الهي" ساخته می‌شد شركت جُسته بود. جادوی شخصيت سينماييش چنان بود كه بی‌آن كه بی‌حرمتی و توهين انگاشته شود، از مرزهای ميان اديان و معتقدات مختلف می‌گذشت. وی با چهره‌ای به رنگ آبی در نقش كريشنا در ميان گُپی gopis] در اساطير هند به دوستان كريشنا گفته می‌شود. م.[ های زيباروی به همراه گاوهايی كه پستان‌های سنگين داشتند، فلوت به دست می‌رقصيد و يا در آرامش كامل نشسته به زير درخت ساختگی و فكسنی بودايی، در حالی كه كف‌های دستش را رو به آسمان گرفته بود، نقش گوتاما Gautama] نام بودا.[ در بحر تفكر فرو رفته، در رنج‌های بشر غور می‌كرد. جبرئيل اگر به ندرت از آسمان فرود می‌آمد نيز جای دوری نمی‌رفت و مثلاً در داستان كلاسيك اكبر و ييربال ]اشاره به اكبر شاه (۱۶۰۵- ۱۵۵۶) كه امپراتوری مغول را از افغانستان تا خليج بنگال و از جنوب شرقی تا گجرات گسترش داد. م.[، در نقش مغول بزرگ و وزير محيلش ظاهر شد. بيش از پانزده سال بود كه او در برابر صدها ميليون مؤمن، آن هم در كشوری كه تا امروز نسبت جمعيت آن به يانش كمتر از سه به يك است، دلپذيرترين و آشناترين چهره‌ی باريتعالی را عَرضه كرده بود. و چنين بود كه برای بسياری از هوادارانش مرز ميان بازيگر و نقش‌هايی كه ايفا می‌كرد از ميان رفته بود.

خوب، هوادارانش چنين بودند اما جبرئيل خود چگونه بود؟

بايد اذعان داشت كه در عالم واقعيت و زندگی روزمره هنگامی كه به‌اندازه‌ی طبيعی در ميان مردم می‌زيست، به نحو اعجاب انگيزی بی جلال و شكوه و غير ستاره‌ای به نظر می‌آمد. پلك‌های آويخته اش گاه حالتی بسيار خسته و از حال رفته به چهره اش می‌بخشيد. بينيش اندكی درشت و لبان برجسته و گوشت آلودش نشان سُستی و نرمه‌های گوشش چون ميوه‌های تازه رسيده‌ی درخت جك jack tree] درختی شبيه به درخت نان و بزرگتر از آن كه ميوه‌ی آن بسيار بزرگ است و در برخی نقاط هند مصرف غذايی دارد. م.[ دراز و بی‌قواره بود. مجموعاً چهره‌ای بود بسيار غير روحانی و كفرآميز، چهره‌ای كاملاً شهوانی كه اخيراً در آن آثار بيماری مهلكش به چشم می‌خورد. اما به رغم ظاهر شهوانی و سُست عنصرش همين چهره به نحو جدايی ناپذيری با تقدس، كمال، فيض و وقار و خلاصه همه‌ی لاطايلات خدايی آميخته بود. سليقه‌ی مردم كه حساب و كتاب ندارد. در هر حال، موافق هستيد كه برای چنين هنرپيشه‌ای (شايد هم برای هر هنرپيشه‌ای، حتی برای چمچا، ولی بيش از ديگران برای او)، مُدام انديشيدن درباره‌ی ظهور و تجلی خدايان بر روی زمين، به ويژه خدايی چون ويشنو Vishnu] يكی از مهمترين خدايان دين هندو كه حافظ جهان و نظم آن به شمار می‌آيد. ويشنو در وجود قهرمانانی چون راما (قهرمان حماسه‌ی رامايا) و كريشنا (فيلسوف باگ‌ها و اكيتا) تجلی كرده است.[ با آن همه تجلی‌ها و هيأت‌های متفاوت، چندان شگفت آور نبود. تولدی ديگر: اين هم يكی ديگر از لاطايلات خدايی است.

و يا اين كه، اما باز، نه هميشه. آخر ممكن است تناسخ و حيات‌های نوين در اين دنيا نيز صورت بگيرد. جبرئيل فرشته را پس از تولد اسماعيل نجم‌الدين نام نهادند. او در پونا [Poona] مستعمره‌ی انگلستان كه قديم پيون راج ينش [Pune of Rajneesh] ناميده می‌شد و در ته مانده‌ی امپراتوری قرار داشت (پيون، وادادرا، مومبای [Pune, Vadodara, Mumbai]. اين روزها حتی از شهرها هم نمی‌گذرند و بر آن‌ها نام‌های تئاتری می‌نهند.) او را چون كودكی كه در مراسم قربانی ابراهيم شركت داشت، اسماعيل نجم‌الدين، ستاره‌ی دين، نام نهاده بودند كه دست كمی از آن نام آسمانی كه بعدها برگزيد نداشت.

مدت‌ها بعد، وقتی هواپيمای بُستان به چنگ هواپيماربايان افتاد و سرنشينان آن در سير قهقهرايی كه از وحشت آينده ناشی می‌شد در گذشته و دريای خاطرات آن غوطه می‌خوردند، جبرئيل برای صلدين چمچا درد دل كرده و از جمله گفته بود كه انتخاب آن نام مستعار به خاطر قدرشناسی از مادر و زنده نگه داشتن ياد او بوده است. مادرش سال‌ها پيش مُرده بود. "مامی چی مين سپونو، ماموی خود خودم. فكر می‌كنی اول اين جريانات فرشته بازی را شروع كرد؟ من فرشته‌ی اختصاصی او بودم. او مرا فرشته می‌خواند چون كه خيلی شيرين و خوشخو بودم. شايد باورت نشود، ولی من در بچگی بی‌آزار و حرف شنو بودم."

اما او در پونا نماند و در كودكی به بمبئی، آن شهر بی پدر و مادر، مهاجرت كرد. اين اولين مهاجرتش بود. پدرش در ميان تيم پايانی كه بعدها به تيم چرخ دار الهام بخشيدند، يعنی حاملين ناهار بمبئی كه در آنجا دَبِه والا [dabbawalla] ناميده می‌شدند،‌ مشغول به كار شد و اسماعيل فرشته نيز در سيزده سالگی همانجا شاگردی آغاز كرد.

جبرئيل گروگان، مسافر آ- آي- ۴۲۰، در نغمه‌های راپسودی گذشته فروغلطيد و در حالی كه چمچا را با چشمانی درخشان می‌نگريست، حقه‌های سيستم رمز دوندگان را برايش بازگفت. صليب شكسته‌ی سياه، دايره‌ی سرخ، خط مايل و نقطه‌ی ‌زرد، راه بين خانه‌ها و ادارات، همه و همه به سرعت از ذهنش گذشت. آن سيستم عجيبی كه دو هزار دبه والا را قادر می‌ساخت هر روز بيشتر از صد هزار ظرف ناهار را تحويل بدهند. ولی آن علامت‌ها زبان سری ما بود.

بُستان برفراز لندن چرخی زد، هواپيماربايان تفنگ به دست ميان راهروها پاس می‌دادند و چراغ سينما كه قبلاً فيلمی از والتر ماتيو [Walter Matthau]ی غمگين و گلدی هاون [Goldie Hawn]، زنی كه حضورش آسمانی و چشمگير بود، به نمايش درآمده بود، ‌اكنون سايه‌هايی از نوستالژی گروگان‌ها تصوير می‌گشت و پُررنگ ترين تصوير از آن اسماعيل نجم‌الدين، اين نوجوان لاغراندام، فرشته‌ی مامان با كلاه مدل گانديش بود كه ناهار به دست به آن سوی شهر می‌دويد. دبه والای جوان به چالاكی از ميان جمعيت می‌گذشت. او به اين شرايط خو گرفته بود. فكرش را بكن سپونو، مجسم كن، سی، چهل ظرف كوچك ناهار روی سينی دراز چوبی روی سرت باشد و وقتی قطار محلی به ايستگاه می‌رسد، فقط يك دقيقه فرصت داری سوار يا پياده بشوی و بعد دويدن در خيابان‌ها، تا آنجا كه نفست بگيرد يار، با كاميون‌ها، اتوبوس‌ها، موتورها و دوچرخه‌ها و چيزهای ديگر از همه طرف، يك، دو، يك، دو، ناهار، ناهار. دبه‌ها بايد به موقع برسند و در موسم بارندگی، هنگامی كه قطار از كار افتاده، دويدن در كنار خط آهن، يا فرورفتن تا كمر در آب در يكی از خيابان‌های سيل گرفته. و از آن گذشته دستجاتی تشكيل شده بود كه از دبه‌ها دزدی می‌كردند. بله سالادبابا [Salad baba]، دسته‌های منظم و سازمان يافته‌ای هم بودند. آخر بمبئی شهر گرسنه‌ای است. چه بگويم عزيز. ولی ما از پسشان برمی آمديم. ما همه جا حاضر و از همه چيز با خبر بوديم و دزدی نبود كه از برابر چشم و گوش ما قِسِر در برود. ما هرگز از پليس كمك نگرفتيم و خودمان از خود محافظت می‌كرديم.

هنگام شب پدر و پسر خسته و كوفته به كلبه‌ی محقرشان در كنار فرودگاه سانتاكروز [Santacruz] بازمی گشتند و مادر وقتی اسماعيل را می‌ديد كه پيكرش از انوار سبز و سرخ و زرد هواپيماهای جت در حال حركت روشن می‌شود، می‌گفت همين كه چشمش به او می‌افتد، انگار همه‌ی رؤياهايش به خوبی تعبير شده است. و اين اولين نشانه‌ی چيزی غيرعادی در وجود جبرئيل بود. ظاهراً او از همان موقع قادر بود محرمانه ترين خواست‌های مردم را، بی‌آن كه از چگونگی آن بويی برده باشد، برآورده كند. پدرش، نجم‌الدين بزرگ، به ظاهر برای اين علاقه‌ی زن به تنها پسرشان چندان اهميتی قايل نبود. مثلاً او هرشب پاهای پسرش را مالش می‌داد،‌ در حالی كه پاهای پدر كمترين نصيبی از نوازش نمی‌گرفت. آخر وجود پسر بركت است و وظيفه‌ی كسی كه از اين بركت بی‌نصيب مانده اين است كه شكرگزار باشد.

نعيمه نجم‌الدين درگذشت. اتوبوس زيرش گرفت و همه چيز يكباره تمام شد. جبرئيل هم در آنجا نبود كه دعايش را اجابت كند و زنده نگاهش دارد. ولی نه پدر و نه پسر هيچ از غم نگفتند. بلكه چنان كه رسم يا قراری در كار باشد، غم و غصه را در سكوت زير كار اضافی دفن كردند. آن دو در مسابقه‌ای ناگفته درگير شدند: اين كه كدام يك بيشترين دبه‌ی ناهار را روی سرحمل می‌كند و كدام يك هر ماه تازه ترين قراردادها را می‌بندد و يا سريعتر می‌دود، گويی كار بيشتر نشانگر عشقی بزرگتر است. شب‌ها هنگامی كه اسماعيل نجم‌الدين گره رگ‌ها را می‌ديد كه از زير پوست گردن و شقيقه‌های پدر بيرون زده، خشم و رنجش ديرين وی را نسبت به خود درمی يافت و چنين بود كه اكنون بايد به هر قيمت شده بر پسر پيروز می‌شد و مكان غصب شده‌ی خود را در قلب زنی كه مُرده بود باز می‌يافت. پسر جوان پس از پی‌بردن به انگيزه‌ی درونی پدر از رقابت دست كشيد، ولی آتش پدر همچنان شعله ور بود، به زودی ترقی كرد و از يك دونده‌ی ساده به مقام مسؤول تشكيلاتی يا مُقدّم [muqaddam] رسيد. جبرئيل كه به نوزده سالگی رسيد، آقا نجم‌الدين به عضويت صنف دوندگان ناهار يا انجمن حاملان ناهار بمبئی درآمد و بيست ساله بود كه پدر را از دست داد. حمله‌ی قلبی او را در حال راه رفتن از پا در آورده بود. بابا صاحب مهاتر [Babasaheb Mhatre]، دبير كل صنف گفته بود "آنقدر دويد تا مرد. بيچاره اين نجم‌الدين حرامزاده. از زندگی تا مرگ دويد." اما فقط اسماعيل يتيم واقعيت را می‌دانست. سرانجام پدر آن راه دراز را آن گونه به سرعت دويده بود تا از مرزهای ميان دو جهان عبور كند. چنان دويده بود تا از پوست و گوشت خود كنده شده به ميان بازوان همسرش راه يابد و برای هميشه عظمت عشق خويش را به وی اثبات كند. بله، مهاجرين ترك اين ديار را ترجيح می‌دهند.

دفتر باباصاحب مهاتر با ديوارهای آبی رنگش، پشت دری به رنگ سبز در طبقه‌ی بالای هزار توی بازار قرار داشت. وی مردی بود دهشت انگيز و فربه، بسان مجسمه‌های بودا كه از قدرتمندان شهر به حساب می‌آمد و دارای نيرويی سِحرآميز بود كه به وی امكان می‌داد بی‌آن كه تغيير مكان دهد، در حالی كه در آرامش و سكون كامل در اتاقش می‌نشست، هرجا كه لازم بود حاضر باشد و هركسی را كه سرش به تنش می‌ارزيد ملاقات كند. فردای روزی كه پدر اسماعيل برای ديدار نعيمه به آن سوی مرز دويد، باباصاحب جوان يتيم را به حضور احضار كرد: "خيلی غصه می‌خوری، ها؟" پاسخ با نگاهی به زمين دوخته آمد: متشكرم باباجی [Babaji]، حالم خوب است. باباصاحب مهاتر گفت: "خوب ديگر بس است. از امروز در منزل من زندگی خواهی كرد." اما آخر باباجی... "اما ندارد. قبلاً به خانم خبر داده ام. تمام." ببخشيد باباجی، ولی آخر چطور، چرا؟ "گفتم كه، تمام."

كسی هرگز به جبرئيل فرشته نگفت چرا باباصاحب ناگهان به حال او رحم كرده و برآن شده بود تا وی را از دويدن بدون آينده در خيابان‌ها نجات دهد. ولی پس از چندی فكری به ذهنش رسيد. خانم مهاتر زنی لاغر اندام بود. به طوری كه در كنار بدن گوشت آلود باباصاحب چون مدادی به نظر می‌رسيد. ولی در عوض عشق مادری چنان در وی غليان داشت كه می‌بايست از فرط عشق چون سيب زمينی چاق و گنده باشد. بابا كه به منزل می‌رسيد، زن با دست خودش آبنبات در دهانش می‌گذاشت و شب‌ها جوان نورسيده صدای اعتراض دبيركل بزرگ بی. تی. اس. ا. را می‌شنيد كه ولم كن زن، بگذار خودم لباسم را در بياورم. سر صبحانه قاشق، قاشق مالت به دهان مهاتر می‌ريخت و قبل از رفتن، موهايش را برايش برس می‌كشيد. آن دو فرزند نداشتند و نجم‌الدين جوان دريافت كه باباصاحب مايل بود او هم در كشيدن اين بار شركت كند. ولی شگفت اين بود كه بيگم با مرد جوان چون كودكان رفتار نكرده و وقتی صاحب به التماس افتاده بود كه آخر اين مالت صاحب مُرده را به اين پسر بده، در جواب گفته بود: "مگر نمی‌بيني؟ مرد گنده است. ما نبايد او را مثل بچه لوس كنيم تا مردانه بار بيايد." آن وقت باباصاحب از جا در رفته بود: "پس آخر چرا اين بلاها را سر من در می‌آوری زن؟" و خانم مهاتر زده بود زير گريه: "ولی تو همه چيز منی، تو پدر و معشوق من و فرزند منی. تو سَروَر و طفل شيرخوار منی. اگر تو را از خودم برنجانم ديگر زندگی را نمی‌خواهم."

و بابا صاحب مهاتر شكست را پذيرفته و مالت را فرو داده بود.

وی مردی مهربان بود كه اين خصوصيت را ميان فحاشی و هياهوی فراوانش پنهان می‌كرد، و برای دلداری جوان يتيم در دفتر آبی رنگ خود با وی از فلسفه‌ی تناسخ گفتگو می‌كرد. باباصاحب می‌خواست اسماعيل را متقاعد كند كه قرار است پدر و مادرش بارديگر به جايی از اين جهان بازگردند. مگر اين كه چنان پرهيزكارانه زبسته باشند كه به فيض نهايی نايل آمده و از بازگشت مجدد رهايی يافته باشند. بله، اين مهاتر بود كه اين قضايای بازگشت و تولدهای مجدد را در ذهن فرشته كاشته بود، و موضوع تنها اين نبود، باباصاحب شيفته‌ی احضار ارواح بود و زمانی در مقام آماتور ارواح را ظاهر می‌كرد كه به پايه‌ی ميز می‌زدند و يا ليوان می‌چرخاندند ولی اكنون با چاشنی ژست‌ها و اخم و اداهای تئاتری مناسب خطاب به اسماعيل می‌گفت: "ولی يك بار نزديك بود از ترس جان از ماتحتم در برود، اين بود كه ولش كردم."

و بعدها بنا كرده بود تعريف كردن كه يك بار ليوان به وسيله‌ی يكی از ارواح نيكی از هر جهت همكاری می‌كرد به حركت درآمده بود، روح مزبور چنان مهربان بود كه يك باره به سرم زد سؤالی بزرگ را با او مطرح نمايم. پرسيدم: "آيا خدا وجود دارد؟" و ليوان كه تا آن وقت چون موش از اين سو به آن سوی ميز می‌دويد، يك باره وسط ميز ايستاد. ديگر كوچكترين تكانی نبود. پوف، تمام شد. خوب من هم گفتم اگر به آن جواب نمی‌دهی، لااقل به اين يكی پاسخ بده: "آيا شيطان وجود دارد؟" و ناگهان بررروم! ليوان شروع به لرزيدن كرد. گوش‌هايت را بگير. ابتدا آرام آرام بود و بعد سريعتر و سريعتر شد، انگار كه ژله‌ای، چيزی باشد. تا اين كه پريد. وای بر من! از روی ميز بالا پريد و يك وری پايين افتاد. گرومب! و شكست و هزار و يك تكه شد. می‌خواهی باور كن، می‌خواهی نكن، ولی من همانجا حساب كار خودم را كردم و در دل گفتم مهاتر، بهتر است در كاری كه از آن سر در نمی‌آوری دخالت نكنی.

اين حكايت تأثير عميقی بر ذهن شنونده‌ی جوان گذاشت، چرا كه حتی پيش از مرگ مادرش به وجود جهانی ماوراء الطبيعی معتقد بود. گهگاه كه به اطراف خود می‌نگريست، به ويژه در گرمای بعدازظهر كه هوا چسبناك می‌شد، جهان معلوم و مكان‌های برجسته و ساكنان و اشيای آن چون كوه‌های يخی كه داغ كرده باشند در ميان فضا بلند می‌شدند و او را به اين فكر می‌انداختند كه همه چيز در زير سطح كشدار هوا ادامه می‌يابد: آدم‌ها، اتومبيل‌ها، سگ‌ها، اعلان‌های سينمايی، درخت‌ها و... نه دهم واقعيت همه چيز از ديدگان او پنهان بود. آن وقت چشمانش را می‌بست و باز می‌گشود و پرده‌ی اوهام فرو می‌افتاد، اگرچه احساس آن هرگز تركش نكرده بود. او با اعتقاد به خداوند، فرشتگان و شياطين و عفريت و جن چنان بزرگ شده و مأنوس بود كه برايش مثل كاری‌ها يا تيرهای برق واقعيت داشتند و تصور می‌كرد به دليل نقصی در چشمانش است كه تاكنون روح نديده. در عالم خيال عينك ساز جادويی را می‌ديد كه عينكی با شيشه‌های سبزرنگ به او می‌فروشد كه معيوبی چشمش را برطرف می‌كند و از آن پس چشمانش توانايی ديدار دنيای افسانه‌ای را از ميان هوای متراكم و كور كننده خواهد يافت.

او از مادرش نعيمه نجم‌الدين، قصه‌های بسياری درباره‌ی پيغمبر شنيده بود. چه اهميتی داشت كه شرح و بسط مادر گاه از واقعيت به دور می‌افتاد. اسماعيل به خود می‌گفت: "عجب مردی! كجا فرشته‌ای پيدا می‌شود كه نخواهد با او گفتگو كند؟" با اين وجود، بعضی اوقات افكار كفرآميز به ذهنش راه می‌يافت. مثلاً وقتی روی تخت سفری منزل مهاتر دراز كشيده بود، غفلتاً در عالم ميان خواب و بيداری، بی‌اراده وضع كنونی خودش را با دُورانی از زندگی پيغمبر مقايسه می‌كرد. دُورانی كه پيغمبر يتيم و فقير در اداره‌ی امور تجارتی خديجه كه بيوه زن ثروتمندی بود موفقيت چشمگيری به دست آورده و سرانجام او را به عقد ازدواج خود در آورده بود. همچنان كه به خواب می‌رفت، خودش را می‌ديد كه روی تختی پوشيده از گل سرخ نشسته و در حالی كه سربند ساريش را با وقاری ساختگی تا چانه پايين می‌كشد، شرمگين و سفيهانه می‌خندد. در همان حال شوهر تازه اش، باباصاحب مهاتر دست محبت به سويش دراز كرده می‌خواهد پارچه را از روی صورتش كنار بزند تا چهره اش را در آينه‌ای كه روی پايش نهاده بود ببيند. رؤيای ازدواج با باباصاحب، يكباره بيدارش كرد. از خجالت داغ شده بود و از آن پس از اين طبع هرزه اش كه چنان رؤياهای وحشتناكی را می‌پرورد نگران و مشوش بود.

با اين حال ايمان مذهبيش مثل چيزهای ديگر سرجای خود بود و يا چون بخشی از وجودش كه بيش از ساير بخش‌ها نياز به توجه خاصی نداشت. هنگامی كه باباصاحب مهاتر وی را به منزل برد، به اين اعتقاد پسر جوان كه در اين دنيا تنها نيست و نيرويی مراقبت از وی را بر عهده دارد مُهر تأييد نهاده شد. بنابراين صبح تولد بيست و يك سالگيش كه باباصاحب به دفتر آبی رنگ دعوتش كرد و بی‌آن كه به اعتراض يا تقاضايش وقعی نهد، يك باره از منزل اخراجش كرد، چندان متعجب نشد.

مهاتر با چهره‌ای بشاش تاكيد كرد: "تو اخراجی. فرض كن صندوقدار بهای ژتون‌هايت را پرداخته و ديگر طلبی نداری، اخراج."

"ولی عموجان."

"خفقان بگير."

و آن وقت باباصاحب بزرگترين هديه‌ی زندگيش را داد و گفت برايش از استوديوی افسانه‌ای فيلمساز مشهور، آقای دی دابليو راما وقت ملاقاتی برای يك آزمايش سينمايی گرفته است و افزود: "اين فقط برای حفظ ظاهر است. متوجه هستی كه. راما از دوستان صميمی من است و قبلاً با او صحبت كرده ام. ابتدا يك نقش كوچك بازی می‌كنی و بعدش ديگر با خودت است. حالا ديگر برو و از پيش چشمم دور شو، از اين قيافه‌های عاجزانه هم به خودت نگير كه هيچ برازنده نيست."

"اما آخر عموجان."

"جوانی به زيبايی تو كه نبايد مادام العمر ناهار روی سرش حمل كند. د برو ديگر. برو و يك هنرپيشه‌ی همجنس باز بشو! پنج دقيقه‌ی پيش اخراجت كردم."

"ولی عمو..."

"حرفم تمام شد. خدا را شكر كن كه اين قدر خوش شانسی."

و او جبرئيل فرشته شد. ولی چهار سال در نقش‌های كوچك فيلم‌های سراسر زد و خورد كارآموزی كرد تا به ستارگی رسيد ولی در آن مقام نيز چنان خونسرد و بی‌شتاب باقی ماند كه گويی می‌تواند آينده را پيش بينی كند. فقدان آشكار جاه طلبيش در اين صنعت كه مطلقاً بر پايه‌ی خودخواهی و نفع پرستی می‌گردد، به وی چهره‌ای بيگانه می‌بخشيد. ديگران تصور می‌كردند احمق يا مغرور است، يا اين كه احمقی است كه دچار غرور شده. و در طول آن چهارسال كه چون صحاری بر آب و علف گذشت، لبان هيچ زنی را نبوسيد.

بر پرده‌ی سينما در نقش بازنده، احمقی كه عاشق زيبارويی می‌شود و به خاطرش خطور نمی‌كند كه دختر هزار سال ديگر هم به او روی خوش نشان نخواهد داد، عموی بذله گو، خويشاوند فقير، ديوانه‌ی ده، نوكر و يا دزد ناشی ظاهر می‌شد، بی‌آن كه در هيچ صحنه‌ی عاشقانه‌ای شركت كند. زن‌ها در فيلم به او تُكِ پا يا كشيده می‌زدند و يا آزارش می‌دادند و به ريشش می‌خنديدند، ولی هرگز نگاه‌های عاشقانه و سينماييشان را بر وی نمی‌دوختند، برايش آواز نمی‌خواندند و دورش نمی‌رقصيدند. چنين صحنه‌هايی هرگز بر سلولوئيد فيلم ضبط نشد. خارج از حرفه‌ی سينما،‌ در زندگی فرديش در آپارتمانی دو اتاقه و تقريباً خالی در نزديكی استوديو می‌زيست. و مُدام می‌كوشيد زن‌ها را برهنه مجسم كند. سرانجام، از آنجا كه می‌خواست ذهنش را از موضوع عشق و هوس منحرف كند، شروع به تحصيل كرد و رفته رفته همه چيز خوان و خود آموخته شد. اسطوره‌های يونانی و رومی حلول و دگرگونی، وُرود ژوپيتر ] Jupiter ژوپيتر خدای خدايان روم بود كه به شيوه‌های گوناگون ظاهر می‌شد و در هر قالب نعمتی ويژه ارزانی می‌داشت. در قالب الپسوس، چون زئوس خدای باران بود و در مقام لوستيوس خداوند نور و روز نيايش، در مقام پدر آسمان و هنگام برداشت محصول انگور ويتاليا ناميده می‌شد. م.[ بر زمين و حلول او به قالب‌های ديگر، پسری كه به كل مبدل شد، زن عنكبوتی و سيرس ] Circe در اساطير يونان سيرس جادوگر، دختر هليوس خدای آواز و پرس پری دريايی بود. وی انسان‌ها را به گرگ، شير و خوك مبدل می‌كرد. هنگام اقامت اديسه در جزيره اش، همراهان او را به خوك مبدل كرد، اما اديسه او را وادار كرد آن‌ها را به حالت اول بازگرداند. م.[، همه چيز، از جمله تئوسوفی آنی بيزانت ] Annie Besant آنی بزانت (۱۹۳۳-۱۸۴۷)، بنيانگذار تئوسوفی در انگلستان متولد شد. او از مبارزين رفُرم اجتماعی و از رهبران استقلال هند بود. بزانت در سال‌های ۹۱ -۱۸۸۹تحت تأثير مكتب تئوسوفی هلنا بلاواتسكی روسی الاصل قرار گرفت و به آن دكترين گراييد. اين مكتب از دين هندو الهام پذيرفته است. وی بيشتر عمرش را در هندوستان گذرانيد و پس از تغيير مذهب، مراقبت از جيدو كريشنامورت Jiddu Krishnamurt را كه تصور می‌كرد ناجی انسانيت است، بر عهده گرفت. آنی بزانت جامعه‌ی تئوسوفيست‌ها را در سال ۱۹۰۷ پايه گذاری كرد. م.[ و نظريه‌ی ميدان متحد ] united field theory اين نظريه كوششی بود تا تئوری كلی نسبيت به نيروهای الكترومانيه‌ی تيك و نيروهای ميان ذرات هسته تعميم يابد. بر اساس نظريه‌ی نسبيت، ميدان جاذبه در قالب تغيير شكل چهار بعدی فضا- زمان مجدداً تثبيت می‌شود. نظريه‌ی ميدان متحد كوشش دارد همين نقطه نظر را به ساير نيروهای ذكر شده تعميم دهد. اين نظريه در سال ۱۹۴۵ به وسيله‌ی انشتين پايه گذاری شد. م.[ و ماجرای آيه‌های شيطانی ] بر مبنای افسانه‌ی غرانيق، در سوره‌ی نجم، پس از آيات نوزدهم و بيستم (آيا ديدی لات و عزی را...)، شيطان در كلام وحی دويد و اين دو آيه را علی رغم ميل جبرئيل بر زبان پيغمبر جاری كرد (اين‌ها كلنك‌ها يا بوتيماران بلند پروازند و اميد به شفاعت آنان می‌رود.)م.[ در اوايل بعثت پيامبر و سياست حرم محمد پس از مراجعت موفقيت آميزش به مكه و سورآليسم روزنامه‌ها كه در حكايت‌هايشان پروانه‌ها به دهان دختران جوان می‌پريدند تا بليعده شوند و كودكانی كه بی‌چهره متولد می‌شدند و پسران جوانی كه زندگی‌های گذشته‌ی خود را با جزييات كامل در عالم رؤيا می‌ديدند، مثلاً در دژی طلايی كه پُر از سنگ‌های گرانبها بود، ديگر خدا! می‌داند جبرئيل ذهن خودش را با چه چيزهايی پُر می‌كرد. ولی در شب‌های بی‌خوابيش نمی‌توانست منكر شود كه وجودش از چيزی پُر شده است. چيزی بكر و دست نخورده كه نمی‌دانست چگونه می‌تواند به كارش ببرد. آن چيز عشق بود. در عالم رؤيا حضور زنان بی‌نهايت شيرين و جذاب، شكنجه اش می‌داد. از اين رو ترجيح می‌داد بيدار بماند و با فشار آوردن به خود، بخشی از معلومات عموميش را در ذهن تمرين كند. وی بدين وسيله احساس غم انگيزی را كه از ظرفيتی بس عظيم برای عشق و نيافتن هيچ كس بر روی زمين تا عشق خويش را نثارش كند، از خود دور می‌كرد.

با شروع فيلم‌های دينی همه چيز زيرورو شد. از وقتی كاربرد پورانا ] purana مجموعه‌ای از اساطير، افسانه‌ها و شجره‌ها كه سينه به سينه نَقل شده و در تاريخ و منشاء آن اختلاف نظر وجود دارد. طبق سنت، هر پورانا، به پنج موضوع می‌پردازد كه عبارتند از خلقيت اوليه‌ی كاينات، خلقت ثانويه كه در پی نابودی‌های دوره‌ای به ظهور می‌رسد، شجره‌ی خدايان و قديسين، دوره‌های طلايی و تاريخ سلسله‌های شاهان، پوراناها با مهابهاراتا و كتب قانون مرتبط می‌باشند. م.[ ها در فيلمسازی معمول گشت و فرمول گنجاندن مخلوط عادی آوازها، رقص‌ها، عموهای بذله گو و غيره در آن به موفقيت رسيد، همه‌ی خدايان فرصت ستاره شدن به دست آوردند. هنگامی كه دی ? دابليو راما برنامه‌ی تهيه‌ی فيلمی براساس داستان گانش Ganesh] از خدايان دين هندو كه دارای سری به شكل سر فيل می‌باشد. گانش پسر شيوا و پرواتی برطرف كننده‌ی موانع است و به همين خاطر در آغاز نيايش‌ها و يا كار يا تجارت از او نام می‌برند. م.[ را تدارك ديد، هيچ يك از ستارگان بنام آن زمان حاضر نشدند در تمام طول فيلم با چهره‌ی پنهان شده در كله‌ی فيل ظاهر شوند. ولی جبرئيل بلافاصله پذيرفت و فيلم كامپاتی بابا چنان موفقيت آميز بود كه يكباره او را به ستاره‌ای بزرگ مبدل كرد، هرچند موفقيتش با قيافه‌ی فيل با خرطوم دراز وگوش‌های پهنش به دست آمد. پس از بازی در شِش فيلم در نقش خدای فيل سر، به او اجازه دادند آن ماسك ضخيم و آويزان فيلی را بر دارد و به جايش دُمی دراز و پُرپَشم به خود بياويزد تا در نقش هانومان، شاه ميمون نما در يك سريال فيلم‌های پُرحادثه كه بيشتر به سريال‌های مبتذل تلويزيونی هنگ كنگی شباهت داشت تا به رامايانا ]رامايانا يكی از دو مجموعه‌ی بزرگ حماسی هند است. مجموعه‌ی دوم مهابهاراتا می‌باشد. رامايانا حدود ۳۰۰ سال قبل از ميلاد به زبان سانسكريت سرود شده و در فُرم كنونی شامل ۲۴۰۰۰ بيت است. م.[، ظاهر شود. اين سِری فيلم‌ها چنان با موفقيت روبرو شد كه از آن پس ژيگول‌های شهر در پارتی‌های آنچنانی كه دختران صومعه در آن شركت می‌جستند، دُم ميمون به خود می‌آويختند.

پس از پايان هانومان، ديگر هيچ چيز جلودار جبرئيل نبود و پديده‌ی شگفت موفقيت ايمان وی را به فرشته‌ی محافظش دو چندان ساخته بود. اگرچه تأثير اَسَفناك ديگری هم داشت.

(انگار چاره‌ای نيست جز اين كه پَته‌ی ركای بيچاره را روی آب بريزم).

جبرئيل پيش از اين كه دُم مصنوعی را جايگزين ماسك فيل بكند، سخت مورد توجه زن‌ها قرار گرفته بود. جاذبه‌ی شهرتش چنان بود كه چند تن از خانم‌های جوان درخواست كرده بودند هنگام عشق بازی ماسك گانش را از روی سرش برندارد و او به خاطر احترام به شان آن رب النوع زير بار نرفته بود. اما در آن دُوران او كه با معصوميت بسيار پرورش يافته بود هنوز تفاوت كميت و كيفيت را نمی‌دانست و از اين رو می‌خواست زمان از دست رفته را جبران كند و تعداد همخوابگانش چنان فراوان شد كه گاه قبل از اين كه تركش كنند نامشان را از ياد می‌برد. او نه تنها به بدترين شكل زنباره شد، بلكه هنر پنهان كاری را نيز آموخت. زيرا مردی كه در نقش خدايان ظاهر می‌شود بايستی بی عيب و نقص باشد. وی چنان ماهرانه رسوايی‌ها و هرزه گردی‌هايش را پرده پوشی كرده بود كه رئيس قديمی اش، باباصاحب مهاتر كه ده سال قبل دبه والای جوان را به جهان سينما كه آغشته به اوهام پول به جيب زدن و شهوات است،‌ فرستاده بود، هنگامی كه در بستر مرگ خفته بود، از او خواست كه برای اثبات مرديش هم كه شده ازدواج كند: "به خدا ديگر بس است اسماعيل آقا. آن وقتی كه گفتم برو همجنس باز بشو هرگز تصور نمی‌كردم حرفم را جدّی بگيری. درست است كه گفته‌اند احترام بزرگترها و حرف شنوی از آن‌ها واجب است، اما هرچيزی هم حدی دارد آقا." جبرئيل دست‌هايش را بالا گرفت و سوگند خورد كه به چنين ننگی آلوده نشود و هر وقت به دختر مناسب بربخورد حتماً با او ازدواج خواهد كرد. "منتظر چه هستي؟ الهه‌ی آسماني؟ گرتا گاربو؟ گرسگلي؟ كي؟" و با سرفه خون بالا آورد ولی جبرئيل وی را با لبخندی معمايی ترك گفت به طوری كه پيرمرد بی‌آن كه خاطرش آسوده شود از دنيا رفت.

گردباد سكس كه جبرئيل را گرفتار كرده بود موجب شد بالاترين استعداد وی چنان عميق به خوابرود كه نزديك بود برای هميشه نابود گردد. و آن استعداد عاشق شدن بود، عشق واقعی، عميق و بی‌مانع، آن موهبت نادر و ظريفی كه هرگز در عرصه اش توفيقی نيافته بود. تا وقتی بيمار شد چنان مشغول بود كه تشويش ناشی از اشتياق به عشق را كه درگذشته دچارش می‌شد و چون چاقوی جادوگران در درونش می‌پيچيد، به كلی فراموش كرده بود. اكنون در پايان هر شبِ پُرژيمناستيك به خوابی راحت فرو می‌رفت، گويی زنان رؤيايی هرگز شكنجه اش نداده بودند و يا در آرزوی دلدادگی مشوش نگشته بود.

ركا مرچنت همين كه از ميان ابرها پديدار شد گفت: "مشكل تو اين است كه هميشه همه تو را بخشيده‌اند. خدا می‌داند چطور مُدام قِسِر در می‌رفتی. اگر آدم هم می‌كشتی كسی ترا تقصير كار نمی‌دانست. تو هرگز مسؤول اعمالی كه مرتكب شدی شناخته نشدی." جای بحث نبود. ركا فرياد زد: "موهبت خداوندی است، نه؟ خيلی از خودت متشكری، ای آدمی كه از پايين شهر آمدی و خدا می‌داند چه مرض‌هايی با خودت آوردی."

ولی آن روزها جبرئيل تصور می‌كرد زنان چنينند و آنان چون ظرفند و تو خودت را در آن جاری می‌كنی. وقتی تركشان می‌گفت، با درك اين كه حكم طبيعتش اين است، گذشت می‌كردند. بله واقعيت اين بود كه زن‌ها او را به اين خاطر كه تركشان گفته، مقصر نمی‌شمردند و هزار و يك بی‌فكريش را می‌بخشيدند. ركا از ميان ابرها پرسيد، چند بار عامل سقط جنين شده‌ای؟ دل چند زن را شكسته‌ای؟ در تمام آن سال‌ها،‌ هرچند از سخاوت زن‌ها بهره مند می‌شد، ولی قربانی آن نيز گشته بود،‌ چرا كه بخشايش آنان عميقترين و شيرينترين فساد را در او به بار می‌آورد. پرورش اين تصور كه كار خلافی مرتكب نمی‌شد.

ركا: وقتی او آپارتمان طبقه‌ی بالای ويلاهای اِوِرِست را خريد، وارد زندگيش شد و به خاطر همسايگی و از آنجا كه پيشه اش تجارت بود قالی‌ها و اشيای عتيقه اش را به وی نشان بدهد. همسرش در يك كنفرانس جهانی سازندگان بولبرينگ در گوتنبرگِ سوئد شركت كرده بود و در غياب او بود كه جبرئيل را به آپارتمانش دعوت كرده بود. آپارتمانی با سنگ‌های مشبك جی سلمار [Jaisalmer]، نرده‌های چوبی قصرهای كرالان [Keralan] و چهارتری [chhatri] با گنبد دُوران مغول كه به وان حمام مجهز به دستگاه توليد موج مبدل شده بود. ] whirlpool bath آب مُدام با فشار از طريق مكانيسمی با فشار از مخزن مخصوص وارد وان شده از طرف ديگر خارج می‌شود و احساس موج را به وجود می‌آورد.[ ركا در حالی كه شامپانی فرانسوی برايش می‌ريخت به ديوارهای مرمری تكيه داده و رگه‌های سرد سنگ را بر پشت خود احساس می‌كرد. همين كه جبرئيل شامپانی را به لب برد به طعنه گفت: "خدايان كه نوشابه‌های الكی نمی‌نوشند." جبرئيل در جواب آنچه را كه از يكی از مصاحبه‌های آقاخان به يادش مانده بود تكرار كرد: می‌دانی، من فقط ظاهراً شامپانی می‌نوشم، چون به محض اين كه به لبانم برسد به آب تبديل می‌شود. از آن پس طولی نكشيد كه در ميان بازوانش لبانش را لمس می‌كرد، اما وقتی فرزندانش همراه خدمتكار از مدرسه رسيدند، به بهترين شكلی تجديد آرايش كرد، لباس پوشيد با جبرئيل در سالن نشسته بود و اسرار تجارت فرش را برملا می‌كرد و معترف بود كه مفهوم حقيقی "ابريشم هنري"، همان ابريشم مصنوعی است و اين كه بهتر است جبرئيل گول بُروشورش را نخورد كه در آن طرز تهيه‌ی پشم نوعی قالی به نحو دلپذيری شرح داده شده. نوشته بودند دليل لطافت قالی اين است كه پشم آن از گلوی بَره تهيه می‌شود، در حالی كه آن پشم چندان مرغوب نيست. تبليغات است ديگر، چه می‌توان كرد.

جبرئيل نه عاشقش بود و نه وفادار. هميشه تاريخ تولدش را فراموش می‌كرد و در نامناسبترين مواقع در حضور ميهمانان شوهرش كه از دنيای بول- برينگ آمده بودند به ديدارش می‌شتافت. و با اين همه مثل هميشه بخشيده می‌شد. ولی ركا با ديگران فرق داشت و چون موشی ساكت او را نمی‌بخشيد. ديوانه وار شكايت می‌كرد، پدرش را در می‌آورد، او را حرامزاده و هزار چيز بدتر از آن می‌خواند، نفرينش می‌كرد، فرياد زنان بيرونش می‌انداخت و حتی گاه كار را به اِفراط می‌كشاند و به او گناه زنا با خواهری را كه هرگز نداشت، نسبت می‌داد. ركا هيچ كاری را ناكرده نمی‌گذاشت، به او اتهام می‌زد كه آدمی سطحی است و به پرده‌ی سينما می‌ماند، ولی در پايان باز هم او را می‌بخشيد. هرچه باداباد، می‌گذاشت دكمه‌ی بلوزش را باز كند. اما جبرئيل نيز توان مقاومت در مقابل بخشايش اپرايی ركا مرچنت را نداشت. به خصوص در آن وضع كه زن به شوهرش، شاه بول- برينگ، همان كه جبرئيل وجودش را نايده می‌گرفت و گفته‌های زننده اش را مردانه تحمل می‌كرد، وفادار نبود. بنابراين در حالی كه بخشايش زنان ديگر كوچكترين تأثيری بر وی نمی‌گذاشت و به محض شنيدن فراموش می‌كرد،‌ مُدام نزد ركا باز می‌آمد تا دشنام‌هايش را بشنود و سپس به شيوه‌ی مألوفی كه تنها او می‌دانست، دلداری يابد.

آن وقت يك مرتبه چنان بيمار شد كه با مرگ فاصله‌ای نداشت.

در كانيا كوماری [Kanya Kumari]، بالای آسيا مشغول بازی در فيلمی بود. بنا بود صحنه‌ای پُرزدوخورد در دماغه‌ی كمورون [Cape Comorin]، آنجا كه گويی سه اقيانوس با يكديگر درآميخته‌اند، تهيه شود. سه دسته موج از غرب و شرق و جنوب می‌غلطيدند و پيش می‌آمد و درست در جايی كه دست‌های خيس هنرپيشه‌ها ضربه می‌زدند، به يكديگر برمی خوردند. در اين دكور، در بهترين زمان‌بندی مشتی به چانه‌ی جبرئيل خورد و درجا نقش زمين شد و به ميان آب‌های خشمگين افتاد، ولی ديگر برنخاست. ابتدا همه‌ی تقصيرها به گردن اوستاس براون [Eustace Brown] انگليسی غول آسايی كه بدل بازی می‌كرد و مشت را زده بود افتاد. اوستاس به شدت اعتراض كرد. مگر او همان نبود كه مقابل جناب ان- تي- رامارائو [N. T. Rama Rao] در بسياری از فيلم‌های مذهبی بازی كرده بود؟ مگر اين هنر را به حد كمال نرسانده بود كه ضمن زدوخورد پيرمرد را نيازارد و در عين حال ظاهر را حفظ كند؟ آيا هرگز از اين كه رامارائو محكم مشت می‌زد شكايتی كرده بود؟ هميشه در پايان اوستاس از مشت‌های پيرمرد سياه و كبود می‌شد، آن هم پيرمردی كه می‌شد راحت او را با نان تست خورد و يك لقمه‌ی چپ كرد، ولی حتی يك بار، بله يك بار هم عصبانی نشد و پرخاش نكرده بود. خوب پس چطور كسی به خودش اجازه می‌داد فكر كند كه او جبرئيل فناناپذير را از پا در آورده است؟ با اين همه اخراجش كردند و پليس محض احتياط يك راست به زندانش فرستاد.

ولی جبرئيل در اثر خوردن مشت از حال نرفته بود. پس از اين كه هواپيمای جت نيروی هوايی، كه به همين مناسبت فرا خوانده شده بود، ستاره را به بيمارستان بريج كندی بمبئی رسانيد، انواع و اقسام آزمايش‌ها تقريباً چيزی نشان نداد و جبرئيل همچنان بی‌هوش ميان مرگ و زندگی دست و پا می‌زد و فشار خونش از پانزده هميشگی كه طبيعی بود به ميزان كشنده‌ی چهار و دو دهم هم رسيده بود. سرانجام سخنگوی بيمارستان در حالی روی پله‌های سفيد و پت و پهن ساختمان بريج كندی ايستاده بود، خطاب به روزنامه نگاران سراسر كشور گفت: "واقعاً بيماری عجيب و اسرارآميزی است. می‌توان گفت كار خدا است."

جبرئيل فرشته بی‌هيچ دليل روشنی خونريزی داخلی كرده بود، چنان كه رفته رفته جان خود را همراه با خونی كه زير پوستش دفع می‌شد از دست می‌داد. كار به جايی رسيد كه خون از مقعد و احليلش بيرون می‌زد و به نظر می‌آمد هر دَم چون سيل از چشم و گوش و بينيش خون فوران خواهد كرد. خونريزی هفت روز ادامه داشت و مُدام خون تزريق می‌كردند و كليه‌ی داروهای انعقاد خون را كه در عالم پزشكی موجود است، از جمله نوعی مرگ موش غليظ شده را به وی تزريق كرده بودند و اگرچه مداوا اندك بهبودی حاشيه‌ای به دنبال داشت، پزشكان كم كم از او دست شستند.

همه‌ی هندوستان كنار تخت جبرئيل حاضر بود. اخبار مربوط به وضع مزاجيش از همه‌ی ايستگاه‌های راديويی شنيده می‌شد و در اخبار ساعت به ساعت تلويزيون ملی مورد بحث قرار می‌گرفت. جماعتی كه در خيابان واردن گِرد می‌آمد چنان كثير بود كه پليس ناچار شد آن‌ها را با گاز اشك آور پراكنده كند. اگرچه استفاده از گاز اشك آور برای نيم ميليون عزادارانی كه گريه و زاری می‌كردند مسخره آميز بود. خانم نخست وزير قرارهای ملاقات خود را به هم زد و به ديدارش شتافت و پسرش كه خلبان بود، در اتاق فرشته نشسته و دست او را در دست گرفته بود. ملّت بيمناك بود، زيرا اگر خداوند جبرئيل، مشهورترين فردی كه روح الهی در جسمش حلول كرده بود را چنين كيفر می‌داد، برای بقيه‌ی مردم چه مجازاتی در نظر گرفته بود؟ اگر جبرئيل به ديار مُردگان می‌شتافت، فاصله‌ی هندوستان با آن ديار چقدر بود؟ در مساجد و معابد كشور خيل عظيم مردم به دعا می‌شتافتند، نه تنها برای زندگی و سلامتی هنرپيشه‌ی رو به مرگ، بلكه برای آينده، برای خودشان.

چه كسی در بيمارستان به ملاقات جبرئيل نرفت؟ هرگز نامه‌ای ننوشت، تلفن نزد، گل يا غذاهای خوش طعم خانگی نفرستاد؟ هنگامی كه بسياری از عاشقان با بی‌شرمی كارت يا نوشته می‌فرستادند و برايش آرزوی سلامتی می‌كردند، آن كه او را بيش از همه كس دوست می‌داشت، بيش از پيش در خود فرو رفت، اما شوهر بول- برينگش باز هم سوء ظن نبرد. ركا مرچنت قلبش را درون آهن محبوس كرده حركات روزمره زندگی را انجام می‌داد. با فرزندانش بازی و با شوهر درد دل می‌كرد و به وقت لزوم نقش كدبانو را می‌گرفت. ولی هرگز حتی يك بار هم سرمای روح ويران خود را برملا نكرد.

ولی او بهبود يافت.

آن هم بهبودی ای كه مانند خود بيماری مرموز بود و به همان اندازه سريع و ناگهانی رخ داد. به طوری كه كاركنان بيمارستان و روزنامه نگاران و دوستان معتقد بودند اين فقط كار خداست. يك روز را تعطيل عمومی اعلام كردند و در شمال و جنوب كشور مراسم آتش بازی برپا شد. ولی وقتی جبرئيل فرشته سلامت خود را باز يافت، به زودی آشكار شد كه تغيير كرده است. آن هم تغييری شگفت انگيز. او ايمانش را از دست داده بود.

روزی كه از بيمارستان مرخص شد، با اسكورت مخصوص پليس از ميان جماعت عظيمی كه می‌خواست رهايی خود را از چنگال مرگ جشن بگيرد، عبور كرده سوار مرسدس بنزش شد و به شوفر گفت همه شان را قال بگذارد و از دستشان بگريزد. اين كار هفت ساعت و پنجاه و يك دقيقه طول كشيد و در پايان مانورهای راننده جبرئيل فكرهايش را كرده و می‌دانست چه بايد بكند. مقابل تاج هتل از اتومبيل خارج شد و بی‌آن كه به چپ و راست نگاهی بيندازد، يك راست به سوی ناهارخوری بزرگ آن رفت. ميز بوفه از سنگينی غذاهای ممنوعی كه رويش انباشته بود می‌ناليد و جبرئيل بشقابش را از همه‌ی آن خوراكی‌ها،‌ از سوسيس خوك ويلتشاير [Wiltshire] گرفته تا ژامبون دودی يورك [York] و قطعه‌های بيكن كه معلوم نبود مال كجاست، همراه با بيفتكی كه نام آن را در منوی "لاطايلات بی‌ايماني" نوشته بودند و پای خوك "غير مذهبي" پُر كرد. سپس در حالی كه در ميان سالن ايستاده بود و عكاسان از هر گوشه و كناری سر برمی آوردند، با شتاب تمام شروع به خوردن كرد. تكه‌های گوشت خوك مُرده را چنان سريع در دهان می‌انباشت كه خُرده ريزهای بيكن از گوشه‌ی دهانش بيرون می‌زد.

وقتی بيمار بود، به محض اين كه به هوش می‌آمد، دَم به دَم و ثانيه به ثانيه خداوند را می‌خواند. يا الله، اين خدمتگزار را كه خون از تنش می‌رود تنها نگذار. ای خدايی كه تا به حال از من محافظت كرده‌ای، مرا در اين وضع ترك نكن. يا الله، اشاره‌ای بكن، فقط يك اشاره‌ی كوچك تا بدانم لطفت هنوز شامل حال من است، تا توان گلاويز شدن با اين بيماری را بيابم. ای خداوند بخشنده‌ی مهربان، در اين هنگام نياز، اين سخت ترين نياز، با من باش. آن وقت به فكرش رسيد كه انگار مجازات می‌شود و اين فكر تا مدتی به او توان تحمل درد را بخشيد، اما چندی نگذشت كه خشمگين شد. با واژه‌های بر زبان نيامده درخواست كرد، خدايا بس است. من كه كسی را نكشته ام چرا بايد بميرم؟ آيا تو انتقامی يا عشقي؟ خشمی كه نسبت به خدا گرفته بود، يك روزش را كفاف داد و روز بعد برطرف شد، خلاء و تنهايی وحشت انگيزی جايگزين خشمش شد و بيش از هر زمان در زندگيش احساس حماقت كرده و خطاب به خلاء به التماس افتاد. يا الله، از تو می‌خواهم كه وجود داشته باشی. فقط وجود داشته باش. ولی هيچ احساسی به او دست نداد، مطلقاً هيچ. سرانجام روزی رسيد كه فهميد ديگر به اين كه چيزی برای احساس كردن وجود داشته باشد نيازی ندارد. در همان روز ديگرگونی بود كه بيماری تغيير جهت داد و بهبوديش آغاز شد. و از آنجا كه می‌خواست به خودش ثابت كند كه خدايی وجود ندارد، حالا در ناهارخوری مشهورترين هتل شهر ايستاده، گوشت خوك از سر و صورتش فرو می‌ريخت.

نگاهش را از بشقاب برگرفت و زنی را ديد كه تماشايش می‌كرد. رنگ موهای طلاييش چنان روشن بود كه به سفيدی می‌زد و پوستش روشنی و شفافيت يخ كوهستان‌ها را داشت. زن به رويش خنديد و سرش را گرداند.

در حالی كه تكه‌های سوسيس از گوشه‌های دهانش بيرون می‌ريخت،‌ فرياد زد: "مگر متوجه نيستي؟ مجازات ناگهان وجود ندارد. مسأله اين است."

زن باز آمد، روبرويش ايستاد و گفت: "شما زنده هستيد. شما زندگی را بازيافته‌ايد. مسأله اين است."

جبرئيل به ركا گفت: به محض اين كه رو گرداند و دور شد، عاشقش شدم. اله لويا كُن [Alleluia Cone]، كوهنورد فاتح اِوِرِست، بلوند، يهودی و ملكه‌ی يخ. دعوتش اين بود: "اگر راست می‌گويی تمام زندگيت را تغيير بده. برای همين است كه آن را بازيافته‌ای." و من نتوانستم مقاومت كنم.

ركا با لحنی متملق گفت: "تو هم با آن تناسخ آشغالت. چه چرندياتی توی كلّه ات است. از بيمارستان مرخص می‌شوی، از چنگال مرگ می‌گريزی و به سرت می‌زند. پسرك ديوانه. فوری بايد يك كار خلاف بكنی و درست در همان لحظه زنك حاضر می‌شود. انگار جادويی در كار باشد. آن بلونده را می‌گويم. تصور نكن تو را نشناخته ام جيبو. خوب حالا چي؟ باز می‌خواهی ببخشمت؟"

گفت نه. احتياجی نيست و در حالی كه ركا روی زمين نشسته سر به زير افكنده بود، آپارتمانش را ترك گفت و ديگر به آن بازنگشت.

سه روز پس از آن كه جبرئيل با دهان پُر از گوشت نجس وی را ملاقات كرد، الی با هواپيما كشور را ترك گفت. سه روز در ماورای زمان، پشت علامت "لطفاً مزاحم نشويد" كه به دستگيره‌ی در آويخته بود. ولی سرانجام نتيجه گرفتند كه جهان واقعيت دارد،‌ آنچه امكان دارد ممكن و آنچه امكان ندارد غير ممكن. ملاقاتی كوتاه، كشتی‌هايی كه می‌گذرند، عشق در سالن ترانزيت. با رفتن او جبرئيل استراحت كرد و كوشيد به دعوتش گوش فرا ندهد و تصميم گرفت زندگيش را به حال عادی بازگرداند. از دست دادن ايمان به اين مفهوم نبود كه به كار سينماييش ادامه ندهد. علی رغم جنجالی كه عكس‌های ژامبون خوردنش به بار آورده بود- و اين دومين جنجالی بود كه نام وی را می‌آلود- قرارداد بازی در چند فيلم را امضا كرد و كارش را از سر گرفت.

و آن وقت يك روز صبح صندلی چرخ دار خالی ماند. او رفته بود. مسافری ريشو به نام اسماعيل نجم‌الدين به هواپيمای آ- آي- ۴۲۰ به مقصد لندن سوار شد. هواپيمای ۷۴۷ را با الهام از يكی از باغ‌های بهشت، نه گلستان،‌ بلكه بوستان ناميده بودند. مدت‌ها بعد جبرئيل فرشته به صلدين چمچا گفت: "نخست بايد بميری. من را كه می‌بينی تا نيمه راه رفته و نيمه جان شده ام. اما اين كار را دو بار انجام داده ام. يك بار در بيمارستان و بار دوم در هواپيما و جمع كه بزنی درست در می‌آيد. و حالا سپونو، ‌دوست عزيز، منی كه اينجا در ولايت، در خود لندن مقابلت ايستاده ام، مردی هستم با حياتی تازه يافته، مردی نو با حياتی نو. و سپونو اين خوب نيست لامصب؟"

چرا هندوستان را ترك كرد؟

به خاطر آن زن و دعوتش. به خاطر تازگی و آن حالت تشديد و وحشيانه‌ی با هم بودنشان و سختی و ثبات چيزی ناممكن كه برای واقعيتش پافشاری كرد.

و شايد هم از اين رو كه پس از خوردن گوشت خوك مكافات شروع شد. مكافاتی شبانه، كيفری از جنس رؤيا.

۳
وقتی هواپيما به مقصد لندن به هوا برخاست، مرد باريك اندام چهل ساله‌ای كه در قسمت غيرسيگاری‌ها كنار پنجره نشسته بود، با كمك حيله‌ی جادويی در هم پيچيدن دو انگشت هر دست و گرداندن دو شستش، حين تماشای شهر زادگاهش كه چون پوست كهنه‌ی مار كنده می‌شد، لحظه‌ای چند خود را طوری آزاد گذاشت كه نشانه‌های آسودگی خاطر بر چهره اش نقش بست. چهره‌ای با نوعی زيبايی تلخ و اَشرافی، با دهانی گشاد و لبانی برجسته كه گوشه‌های آن چون ماهی توربوتی [turbot] كه به نفرت آمده باشد به سمت پايين برگشته و ابروان باريك كمانی بالای چشمانی كه با نوعی تحقير گوش به زنگ به دنيا می‌نگريست. آقای صلدين چمچا اين چهره را با دقت تمام ساخته بود- چند سالی وقت گرفته بود تا درست آنطور كه می‌خواست بشود- و حالا چند سال بود كه به سادگی آن را سيمای خود می‌شمرد و به راستی به ياد نداشت قبلاً چه شكلی بوده است. از آن گذشته، برای خودش صدايی نيز ساخته بود كه با سيما جور در می‌آمد. صدايی كه حروف صدادار را با سُستی و تقريباً بی‌حالی و بالعكس، حروف بی‌صدا را به تندی و بُريده بُريده ادا می‌كرد و از اين رو تضادی تشويق آميز به همراه داشت. به شهر زادگاهش كه برای اولين بار بعد از پانزده سال صورت می‌گرفت. (و بايد اضافه كنم كه زمان دوری چمچا از زادگاهش دقيقاً با دُوران ستارگی سينمای جبرئيل فرشته برابری می‌كرد)، وضع به طور غريب و نگران كننده‌ای دگرگون شده بود. بدبختانه انگار بلايی برسر صدايش آمده بود و خود چهره هم ديگر آنطور كه شايد و بايد نبود. چمچا با اندكی شرمساری و اين اميد كه ديگر مسافران آخرين بازمانده‌ی خرافاتش را نديده باشند، انگشتان دست را راحت گذاشت و چشمانش را بست و در حالی كه از وحشت لرزه‌ی خفيفی به اندامش افتاده بود به خاطر آورد كه مشكل صدايش چند هفته‌ی قبل حين سفر به شرق آغاز شده بود. در حالی كه هواپيما برفراز ماسه‌های صحاری خليج فارس پرواز می‌كرد، سُست و بی‌حال به خواب رفته و در عالم رؤيا بيگانه‌ای عجيب به سراغش آمده بود. مردی پوست شيشه‌ای كه بند انگشتانش را اندوهناك به غشايی كه سراسر بدنش را پوشانده بود می‌كوفت و به التماس از صلدين كمك می‌خواست تا از زندان پوستش رها شود. چمچا سنگی برداشت و شروع به شكستن شيشه كرد. بلافاصله شبكه‌ای خونين از سطح تَرَك خورده‌ی بدن مرد بيگانه بيرون زد و وقتی چمچا كوشيد تكه‌های شيشه‌ی شكسته را از بدنش جدا كند، مرد شروع به فرياد زدن كرد. آخرين تكه‌های گوشت بدنش همراه شيشه كنده می‌شد. در اين هنگام يكی از مهمانداران با ميهمان نوازی بی‌رحمانه‌ی قوم و قبيله اش، روی چمچای خفته خم شد و پرسيد: چيزی ميل داريد آقا؟ نوشيدني؟ و صلدين كه از عالم خواب بيرون می‌آمد لحن كلام خود را به وضع غير قابل توضيحی دگرگون يافت. او دوباره با همان لهجه‌ی قديمی بمبئيش كه با آن همه سعی و كوشش (آن هم از مدت‌ها پيش) از خود دور كرده بود، به سخن آمد و گفت: "آج. ها؟ منظورتان چيه؟ مشروب الكی يا نوشابه؟" و وقتی مهماندار به او اطمينان بخشيد كه هرچه ميل داريد آقا، همه‌ی مشروبات مجانی اند، بار ديگر صدای خيانتكار خود را شنيد: " خوب باشه بی‌بی. فقط يك ويسكی سودا بده."

خيلی ناغافل بود يكباره تكان خورده، كاملاً بيدار شده، بی‌آن كه به ويسكی و پسته‌ی شام التفاتی كند راست روی صندليش نشست. چگونه گذشته در قالب اين تغيير مسخره آميز در ادای حروف صدادار و واژه‌ها سر در آورده بود؟ آيا مفهومش اين بود كه از اين به بعد به موهايش روغن نارگيل می‌ماليد يا اين كه بينی را ميان شست و انگشت سبابه می‌گرفت و محكم فين می‌كرد تا خلط لزج و خاكستری از آن فواره بزند؟ آيا به خيل هواداران پَروپا قرص كشتی حرفه‌ای می‌پيوست؟ ديگر كدام تحقير شيطانی انتظارش را می‌كشيد؟ بايد قبلاً به اين فكر می‌افتاد كه بازگشت به زادگاهش پس از اين همه سال اشتباه محض است. چنين بازگشتی چيزی جز سير قهقرايی نمی‌توانست باشد. اين سفر با طبيعت همخوانی نداشت. انكار زمان و قيام عليه تاريخ بود و از همان ابتدا مثل روز روشن بود كه چيزی جز فاجعه به بار نمی‌آورد.

هنگامی كه تپش خفيفی را در ناحيه‌ی قلبش احساس كرد با خود گفت، انگار امروز خودم نيستم. ولی بلافاصله افزود، اما مفهوم اين حرف روشن نيست. هر چه باشد به قول فردريك، آن هنرپيشه‌ی بزرگ در فيلم les acteurs ne sont ]فرزندان بهشت- فيلمی كه در زمان جنگ دوم ساخته شد.[ ] Les Enfantsفردريك لومر يكی از شخصيت‌های داستان فيلم است. م.[ كه می‌گفت: du Paradis pas des gens ]هنرپيشگان مردمان عادی نيستند. م.[ ماسك روی ماسك، تا اين كه ناگهان به جمجمه‌ی برهنه می‌رسی.

چراغ اخطار بستن كمربندها روشن شد. صدای كاپيتان هشدار داد كه هوا متلاطم خواهد بود و هواپيما در چاه‌های هوايی شروع به بالا پايين رفتن كرد. صحرا به زير پا در يك طرف ديده می‌شد و كارگر مهاجری كه در قطر سوار شده بود راديوی ترانزيستوری عظيمش را محكم در بغل گرفته بالا می‌آورد. چمچا ديد كه كارگر كمربندش را نبسته است، به خود آمد و صدايش را با تكبرآميزترين لهجه‌ی انگليسيش كوك كرد و گفت: "نگاه كن ببينم. چرا...؟" و به كمربند اشاره كرد. ولی مرد در ميان دو استفراغ داخل پاكتی كه صلدين به موقع به دستش داده بود سرش را به علامت منفی تكان داده شانه‌هايش را بالا انداخت و جواب داد: "برای چه صاحب؟ اگر الله بخواهد من بميرم كه خواهم مرد و اگر هم نخواهد بميرم، حتماً زنده می‌مانم. پس احتياط به چه درد می‌خورد؟" صلدين چمچا در حالی كه درون صندليش فرو می‌رفت در دل ناسزا گفت:

هندوستان به درك واصل شو. برو به جهنم. من مدت‌ها پيش از چنگالت گريختم. ديگر نمی‌توانی چنگك‌هايت را به درونم بياندازی و مرا نزد خودت بكشانی.

يكی بود، يكی نبود- همانطور كه قصه‌های قديمی را آغاز می‌كردند، هم بود و هم نبود. اين وقايعی كه در اينجا تعريف می‌كنيم، هم رخ داده و هم رخ نداده. پس شايد و شايد هم نه.

پسری ده ساله از محله‌ی اسكاندال پوينت بمبئی، كيف پولی را در خيابانشان پيدا كرد. او از مدرسه به منزل باز می‌گشت و تازه از اتوبوس مدرسه پياده شده بود. در اتوبوس مجبور بود در ميان ازدحام و فشار بدن‌های عرق كرده و چسبناك پسرهای شورت پوشيده بنشيند و از سر و صدايشان گوش‌هايش زنگ بزند، و از آنجا كه حتی آن روزها هم از خشونت، ضربه‌های آرنج و عرق بدن بيگانگان گريزان بود، از آن سفر دور و دراز و پُردست انداز، اندكی به سرگيجه افتاده بود.

بااين همه وقتی چشمش به كيف پول چرمی سياه افتاد كه كنار پايش بر زمين افتاده بود، سرگيجه اش از بين رفت و هيجانزده با سرعت تمام خم شد و كيف را قاپيد، باز كرد و با شادی فراوان ديد كه پُر از اسكناس است. آن هم نه فقط روپيه، بلكه پول واقعی، پولی كه می‌شد در بازار سياه و صرافی‌های بين المللی عوض كرد. بله، كيف پُر از پوند استرلينگ بود! پوند استرلينگ كه از خود لندن، از آن كشور افسانه‌ای كه ولايتش می‌گفتند و آن سوی آب‌های سياه دوردست قرار داشت، آمده بود. گيج از ديدن آن دسته‌ی قطور اسكناس خارجی، نگاهی به دُور و برش انداخت تا مطمئن بشود كسی او را نديده است، و يك آن گويی رنگين كمانی از بهشت او را در بر گرفت. رنگين كمانی چون نفس فرشتگان و يا دعايی برآورده شده كه درست در نقطه‌ای كه او ايستاده بود به پايان می‌رسيد. انگشتانش در حالی كه درون كيف به سوی اندوخته‌ی اسكناس پيش می‌رفتند، می‌لرزيدند.

"بده ببينم." در سنين بالاتر به نظرش آمده بود كه پدرش در سراسر دُوران كودكی جاسوسيش را می‌كرد و تمام حركاتش را زير نظر داشته است. چنگيز چمچاوالا كه مردی درشت هيكل، ثروتمند و صاحب مقام بود، با آن پيكر غول آسايش چنان نرم و سبك حركت می‌كرد كه ناگهان پشت پسرك سر می‌رسيد و مثل موی دماغ هر كاری را خراب می‌كرد. او به اين كار عادت داشت. هنگام شب ناگهان ملافه را از روی صلاح الدين می‌كشيد و احليل شرم آورش را در مشت سرخش برملا می‌كرد. به علاوه علی رغم بوی گند مواد شيميايی و كود كه هميشه از او برمی خاست، زيرا پدر صلاح الدين بزرگترين توليدكننده‌ی اسپری‌ها و مايعات كشاورزی و كود شيميايی بود، بوی پول را از يك صد و يك مايلی استشمام می‌كرد. چنگيز چمچا، آن مرد بشردوست، زن دوست و اهل لاس و تفريح، آن افسانه‌ی زنده، نور هادی جنبش ملی، از كنار در باغ خانه اش بيرون پريده بود تا كيف پول باد كرده را از ميان دست‌های ناكام پسرش بقاپد. نصيحت كنان گفت: "نه جانم، تو نبايد از خيابان چيزی برداری. زمين كثيف است و در هر صورت پول از آن هم كثيفتر است."

روی كتابخانه‌ی چوب ساج چنگيز چمچاوالا، كنار رُمان ده جلدی شب‌های عرب ترجمه‌ی ريچارد برتون كه رفته رفته طعمه‌ی كرم كتاب می‌شد، چراغی جادو قرار داشت. چراغی از مس و برنج صيقلی كه نمونه‌ای از چراغ جادوی دلخواه صلاح الدين، و مأوای اجنه بود. انگار التماس می‌كرد تا دستی به آن كشيده شود. در واقع چنگيز پيش داوری عميقی عليه كتاب داشت، به طوری كه هزاران جلد از آن اشيای مضر را خريده بود تا با بی‌اعتنايی و خوانده نشدن تحقيرشان كند. در مورد چراغ جادو هم نه خودش به آن دست می‌كشيد، نه اجازه می‌داد ديگران، حتی پسرش، پيشقدم بشوند و به آن دست بكشند. به پسر اطمينان می‌داد كه: "يك روز می‌دهم مال خودت باشد. آن وقت هر قدر دلت خواست به آن دست بكش و ببين چه به سرت می‌آيد. ولی در حال حاضر مال من است." وعده‌ی چراغ جادو اين تصور را در آقا صلاح الدين برمی انگيخت كه روزی مشكلاتش به پايان رسيده، ژرفترين آرزوهای قلبيش جامه‌ی عمل خواهد پوشيد و تنها كاری كه می‌بايست بكند صبر است و انتظار. تا اين كه واقعه‌ی كيف پول پيش آمده و جادوی رنگين كمان كارگر شد. اما برای او نه برای پدرش. آن وقت ناگهان چنگيز چمچا سر رسيد و قلك طلا را ربود. اين واقعه پسر را مجاب كرد كه پدر سرانجام همه‌ی آمال و آرزوهای وی را لگدمال خواهد كرد. تنها راه چاره اين بود كه خانه را ترك گويد و از آن لحظه با تمام وجود می‌خواست بگريزد و اقيانوس‌ها را ميان آن مرد بزرگ و خويشتن حايل نمايد.

صلاح الدين چمچاوالا سيزده ساله بود كه دريافت سرنوشت وی را به سوی آن ولايت سردسير كه پُر از وعده‌های فرح بخش پوند استرلينگ بود و بسته‌ی اسكناس جادو به آن اشاره داشت می‌كشاند و از اين رو بيش از پيش تحمل خود را نسبت به بمبئی خاك آلود و عامی با پليس‌های شورت پوشيده، خيابان‌های چون نصف النهار، عشاق سينما، بی‌خانمان‌هايی كه گوشه‌ی خيابان می‌خوابيدند، و فاحشه‌های آوازه خوان و پُرآوازه‌ی خيابان گرانت كه ابتدا رقاصه گان آيين پلاما در كارانتاكا بودند ولی حالا در معابد كسل كننده‌ی هوس می‌رقصيدند،‌ از دست می‌داد. ديگر كارخانه‌های پارچه بافی، قطارهای محلی و شلوغی و ازدحام و فراوانی بی‌اندازه‌ی شهر حالش را به هم می‌زد و دلش برای آن ولايت رؤياها، ولايت ميانه روی، توازن و اعتدال لك زده بود و شب و روز در تب و تاب به سر می‌برد. شعر كودكانه‌ی مورد علاقه اش حاوی علاقه به شهری بيگانه بود. كيجی قس- كيجی كي- كيجی قسطن- چم كيجی طن- كيجي- قس طن- طنيه. و بازی ای كه دوست می‌داشت، نوعی بازی ردّ پای مادربزرگ بود كه وقتی نوبت به او می‌رسيد پشتش را به بچه‌ها می‌كرد و تك زبانی، پنداری مانترايی mantra] تكرار يك سيلاب، واژه يا بيت مقدس كه در آيين‌های هند و بودايی دعا محسوب می‌شود. پيروان اين اديان معتقدند كه اين واژه‌ها دارای خواص عرفانی يا روحانی می‌باشند. م.[ را زمزمه می‌كند، حروف جادويی شهر رؤياهايش را بر زبان می‌آورد. ال او ان- دی او ان- و مادام كه دوستان به سويش سينه كش می‌رفتند، در پنهانی ترين زاويه‌ی ذهنش ساكت و آرام به سمت لندن می‌خزيد. حرف به حرف- ال او ان- دی او ان- لندن.

بعدی: پاره‌یِ دوّم

No comments:

Post a Comment