Tuesday, February 5, 2013

آيات شيطانی (پاره‌ی سوّم)

آيات شيطانی (پاره‌ی سوّم)

شيخ در اتاق خواب لم داده و زنان حرم به كارهايشان می‌رسند. به موهايش كه می‌ريزند، روغن نارگيل می‌مالند، ليوانش را پُر از شراب می‌كنند و در بشقابش خوراك زبان می‌نهند. پسره راست می‌گفت. چرا بايد از ماهوند بترسم؟ اين پسره. حتما هند باز او را می‌بيند. خُب معلوم است. دست او كه نيست. هند هر كاری بخواهد می‌كند. اين ضعف شيخ است و خود نيز پی‌برده است كه بيش از حد مدارا می‌كند و آنچه را می‌بيند به رويش نمی‌آورد. ولی هر چه باشد هنوز هم مثل من اشتها دارد. چرا نداشته باشد؟ تا وقتی كه زنش احتياط كند و او در جريان باشد، چه اشكالی دارد؟ او بايد بداند. دانش ترياكش است. به آن معتاد است. در برابر آنچه نمی‌داند تاب نمی‌آورد و همين يک دليل کافی است که با ماهوند دشمن باشد. ماهوند با آن نوچه‌های مفت‌خورش. پسره حق داشت بخندد. ولی شيخ آسان نمی‌خندد و مانند دشمنش مردی است محتاط که روی پنجه‌ی پا راه می‌رود. بلال، آن برده‌ی درشت هيکل را به ياد می‌آورد: بيرون معبد لات آقايش پرسيد چند خدا وجود دارد و بلال با آن صدای بلند و آهنگينش پاسخ داد: "يکی." بلال کفر گفت و جَزای کفر گفتن هم مرگ است. آن‌ها او را در بازار روی زمين خواباندند و سنگی روی سينه‌اش قرار دادند: "گفتی چند خدا وجود دارد؟" "يکی." و باز تکرار کرد: "يکی." سنگ ديگری روی سنگ اول اضافه کردند. "يکی، يکی، يکی." ماهوند بهای گزافی به مالکش پرداخت و او را آزاد کرد.

نه. ابوسيمبل می‌انديشيد، حق با پسره نيست. پرداختن به آن‌ها اتلاف وقت نيست. برای چه از ماهوند می‌ترسم؟ برای آن يکی، يکی، يکی. به خاطر آن وحدت‌گرايی هولناکش. آن هم هنگامی‌که من هميشه دچار ترديدم و ذهنم به دو، سه، پانزده تکه تقسيم می‌شود. با اين همه ديدگاهش را درک می‌کنم. او هم به‌اندازه‌ی همه‌ی ما ثروتمند و موفق است و از اين لحاظ با اعضای شورا تفاوتی ندارد، ولی چون فاقد ارتباطات مناسب خانوادگی است، برای عضويت دعوتش نکرده‌ايم. ماهوند که يتيم بودنش او را از وُرود به جرگه‌ی برگزيدگان سوداگر محروم کرده، احساس می‌کند که کلاه سرش رفته و از حق خود محروم شده است. او از ديرباز آدمی بود جاه‌طلب. جاه‌طلب و تک‌رو. اما کوهنورد تنها هرگز به قله نمی‌رسد. مگر اين که... شايد در آنجا با فرشته‌ای، ملاقات کند... آهان حالا فهميدم. می‌دانم چه خيالی دارد. هرچند او نمی‌تواند وضع مرا درک کند. من چه هستم؟ خم می‌شوم، تاب می‌خورم، فرصت‌ها و امتيازات را حساب می‌کنم، برخود مسلط می‌شوم و با حسابگری و تدبير در راه بقا می‌ستيزم. برای همين است که هند را به زناکاری متهم نمی‌کنم. ما جفت خوبی هستيم. يخ و آتش. خانواده‌اش هم محافظ شير سرخ افسانه‌ای و مقدس است. بگذار با هجونويسش باشد. همخوابگی هرگز در پيوند ما اهميتی نداشته است. وقتی کارش با او تمام شد دمار از روزگارش در می‌آورم. شيخ جاهليه در حالی که به خواب می‌رود با خود می‌گويد، دروغ بزرگ: قلم تواناتر از شمشير است.

*
شهر جاهليه اساساً بر اثر پيروزی ماسه بر آب رونق گرفته بود. در روزگار قديم تصور می‌کردند صحرا برای حمل و نقل کالا امنتر از دريا است، زيرا دريا دستخوش توفان می‌شد و در آن دُوران ماقبل هواشناسی، پيش بينی اين قبيل پديده‌ها امکان پذير نبود. چنين بود که کاروانسراها پديد آمدند و رونق گرفتند. کالاها از همه‌ی نقاط دنيا، از طريق ظفر به صبا و از آنجا به جاهليه و واحه‌ی يثرب می‌رسيد و آن گاه به می‌ديان، سکونتگاه موسی و سپس بندر عقبه و مِصر حمل می‌شد. راه‌های ديگر نيز از جاهليه آغاز می‌شد: جاده‌ی شرق و شمال شرقی به سوی بين النهرين و امپراتوری بزرگ پارس و ياپترا و بالميرا، آنجا که روزی سليمان به ملکه‌ی صبا عشق می‌ورزيد. آن روزها پُربرکت بودند، اما کشتی‌هايی که امروز آب‌های اطراف شبه جزيره را می‌پيمايد، از کشتی‌های قديم محکمترند و کارکنانشان ماهرتر و ابزارآلاتشان دقيقتر است. کاروان‌های شتر جای خود را به کشتی‌ها می‌سپارند. کشتی‌های صحرايی و کشتی‌های دريايی. سرانجام تعادل نيروها در اين رقابت قديمی به هم خورده است. حکام جاهليه مشوشند ولی نمی‌توانند چاره کنند. گاه ابوسيمبل می‌انديشد زيارت تنها چيزی است که شهر را از ويرانی بازمی‌دارد. شورا گوشه و کنار جهان را برای يافته‌ی پيکره‌های خدايان بيگانه جستجو می‌کند، چراکه می‌خواهد زوار تازه را به شهر ماسه جذب کند، ولی در اين کار نيز بی‌رقيب نيستند. در شهر صبا، معبد بزرگی ساخته شده که محراب آن با خانه‌ی سنگ سياه رقابت می‌کند. از اين رو سفر به جنوب طالبان بسياری دارد، در حالی که از شرکت‌کنندگان بازار مکاره‌ی جاهليه روزبه روز کاسته می‌شود.

به پيشنهاد ابوسيمبل، حکام جاهليه انجام مراسم مذهبی را با چاشنی‌های غير مذهبی درآميخته‌اند، شهر به مرکز هرزگی تبديل شده و به خاطر قمارخانه‌ها، فاحشه‌خانه‌ها، آوازهای زشت و شنيع و موسيقی تند و پُرصدايش شهرت دارد. يک بار کار به جايی کشيد که گروهی از قبيله‌ی کوسه که دروازه‌بان‌های خانه‌ی سنگ سياه بودند، باطمع فراوان از مسافران خسته باج می‌خواستند و چهار تن از آن‌ها که پول ناچيزی نصيبشان شده بود، خشمگين دو مسافر را از بلندی دروازه به پايين پرتاب کردند و هر دو در اثر سقوط از پله‌ها درگذشتند. اين بود که زوار مُدام کمتر می‌شدند و کسانی که يک بار به جاهليه آمده بودند ديگر باز نمی‌گشتند. اين روزها غالباً زنان زائر را می‌ربايند و از بستگانشان اخاذی می‌کنند و يا آنان را می‌فروشند. دسته‌های مختلف جوانان کوسه در شهر گشت می‌زنند و قانون خود را اعمال می‌کنند. می‌گويند ابوسيمبل در خفا با سردسته‌ها ملاقات می‌کند و آن‌ها را سازمان می‌دهد. اين دنيايی است که ماهوند پيامش را به آن آورده: يکی، يکی، يکی. واژه‌ای که در برابر کثرت حاکم بر جاهليه خطرناک می‌نمايد.

شيخ برمی‌خيزد و می‌نشيند و زنان حرم فوراً نزديک می‌شوند و کار خود را از سر می‌گيرند. با حرکتی دورشان می‌کند و کف دست‌هايش را به هم می‌کوبد. خواجه‌ای به درون می‌آيد. ابوسيمبل دستور می‌دهد: "قاصدی را به خانه‌ی کاهن ماهوند بفرست. آزمايش کوچکی برايش می‌گذاريم. مسابقه‌ای عادلانه: سه نفر به يک نفر."

*
حامل آب، مهاجر و برده، هر سه مريد ماهوند درچشمه‌ی زمزم شستشو می‌کنند. در اين شهر ماسه اين وسواس شستشو بس غريب می‌نمايد. وضو، مُدام وضو. پاها تا زانو، ساعدها تا آرنج، سر تا گردن. با آن بالاتنه‌ی خشک، دست و پا و سر خيس، چه شگفت‌انگيز است. شلپ، شلپ. شستن و دعا خواندن. به زانو افتادن و بازوها، پاها و سر را در آن ماسه‌های فراگير فروبردن و باز دُور تسلسل آب و دعا را از نو آغاز کردن. هدف‌گيری اين‌ها برای قلم بعل آسان است. عشقشان به آب خود گونه‌ای خيانت است، زيرا مردم جاهليه قدرت مطلق ماسه و شن را پذيرفته‌اند. ماسه ميان انگشتان دست و پايشان خانه می‌کند، بر قطر موها و مژگانشان می‌افزايد و منافذ پوستشان را می‌بندد. صحرا با آن عجين شده است: ای ماسه‌های صحرا، ما را در خشکی خود بشوييد. اين است راه جاهليان. از بالاترين شهروند گرفته تا مسکين‌ترينشان. اين‌ها مردمان سيليسند و عاشقان آب به ميانشان راه يافته‌اند.

بعل از فاصله‌ای امن در اطرافشان می‌چرخد. با بلال نمی‌توان بازی کرد. بعل با تمسخر طعنه می‌زند: "اگر افکار ماهوند ارزشی داشت، فقط آشغال‌هايی مثل شما از او پيروی نمی‌کردند." سلمان مانع بلال می‌شود و لبخند زنان می‌گويد: "مفتخريم که بعل توانا به ما حمله می‌کند." و بلال آرام می‌گيرد. خالد، حامل آب، آشفته است و وقتی پيکر سنگين حمزه عموی ماهوند را می‌بيند که نزديک می‌شود، مشوش به سويش می‌دود. حمزه در شصت‌سالگی هنوز معروفترين کُشتی‌گير و شکارچی شير شهر است. اگرچه واقعيت به‌اندازه‌ی اين ستايش‌ها پُرشُکوه نيست. حمزه بارها در نبرد شکست خورده و دوستان با خوش‌اقبالی از چنگال شير نجاتش داده‌اند، ولی آنقدر پول دارد که از پيچيدن چنين خبرهايی جلوگيری کند. از آن گذشته زيادی سنش نيز به چنين افسانه‌های رزمی اعتبار می‌بخشد. بلال و سلمان بعل را از ياد می‌بَرند وخالد را دنبال می‌کنند. هر سه جوان دستپاچه‌اند.

حمزه می‌گويد ماهوند هنوز به منزل بازنگشته. و خالد نگران می‌شود: اما چند ساعت است که رفته. آن حرامزاده چه بلايی به سرش می‌آورد؟ شکنجه‌اش می‌دهد؟ چوب لای انگشتانش گذاشته‌اند؟ شلاقش می‌زنند؟ بار ديگر سلمان از همه آرامتر است: اين شيوه‌ی سيمبل نيست. حتما کاسه‌ای زير نيم‌کاسه است. مطمئن باشيد. و بلال وفادار با صدای آهنگينش می‌گويد چه باشد، چه نباشد، من به پيامبر ايمان دارم. او از پا در نمی‌آيد. حمزه به‌نرمی سرزنش می‌کند: آخر بلال، چندبار به تو گفته باشم خوب است؟ آدم بايد به خدا ايمان داشته باشد. هرچه باشد پيامبر انسان است. خالد که از تشويش و عصبانيت می‌ترکد رو در روی حمزه می‌ايستد و می‌پرسد: "می‌خواهيد بگوييد پيامبر ضعيف است؟ درست است که شما عمويش هستيد..." حمزه به کنار شقيقه‌ی حامل آب می‌کوبد و می‌گويد: "نگذار بفهمد می‌ترسی... حتی اگر داری از وحشت قالب تهی می‌کنی. او نبايد بفهمد."

ماهوند که سر می‌رسد، هر چهار نفر مشغول شستشو هستند. فوراً گِردَش حلقه می‌زنند. کی، چی، چرا؟ حمزه خود را عقب می‌کشد و با صدای دو رگه‌ی سربازيش می‌گويد: "برادرزاده، انگار ديگر فايده‌ای ندارد. هروقت از حرا می‌آمدی روشن بودی، ولی امروز انگار چيزی تيره و تار است."

ماهوند روی لبه‌ی ديوار می‌نشيند و لبخند می‌زند: "به من پيشنهادی کرده‌اند." خالد فرياد می‌زند: "کی؟ ابوسيمبل، حتما کلکی در کار است. آن را قبول نکن." بلال وفادار اندرز می‌دهد: "به پيامبر درس نده. خُب معلوم است که رد کرده." سلمان پارسی می‌پرسد: "چه جور پيشنهادی؟" ماهوند باز لبخند می‌زند: "بالأخره يک نفر پيدا شد که می‌خواهد بداند."

دوباره آغاز سخن می‌کند: "مسأله‌ی کوچکی است. به کوچکی يک دانه شن. ابوسيمبل اندکی التفات از الله تقاضا کرده است." حمزه احساس می‌کند ماهوند از شدت خستگی دارد از پا در می‌آيد، گويی با ديوی دست و پنجه نرم کرده است. حامل آب فرياد می‌زند: "هيچ، هيچ نفعی در کار نيست." حمزه ساکتش می‌کند.

"اگر خدای بزرگ ما در دلش طريقی بيابد و تصديق کند- او واژه‌ی تصديق را به کار برد- که سه تا، فقط سه تا از سيصد و شصت بت معبد شايسته‌ی پرستشند..."

بلال فرياد می‌کشد: "لا اله الی الله" و ديگر مريدان با او همراهی می‌کنند: "يا الله!" ماهوندخشمگين می‌نمايد: "مؤمنين به پيامبر گوش فرا می‌دهند؟" همه ساکت می‌شوند و پاها را روی ماسه‌ها می‌کشند.

"در ثواب او اين است که الله، پرستش لات، عزی و منات را جايز بشمارد... در مقابل، ضمانت می‌کند که مانع نخواهد شد و حتی ما را به رسميت می‌شناسد، به اين نشان که مرا به عضويت در شورای جاهليه برمی‌گزينند. اين بود پيشنهادش."

سلمان پارسی می‌گويد: "به نظر من اين يک دام است. اگر تو به بالای کوه حرا بروی و سپس با چنين پيامی فرود بيايی، حتما خواهد گفت چگونه است که جبرئيل درست همان پيام را به تو الهام کرده؟ آن وقت بهانه‌ای به دستش می‌آيد که تو را شارلاتان و کذاب خطاب کند." ماهوند با سر پاسخ منفی می‌دهد: "می‌دانی سلمان، من گوش دادن را نيک آموخته‌ام، منظورم به حالت عادی نيست. بلکه به گونه‌ای که پرسشی همراه دارد. اغلب وقتی جبرئيل ظاهر می‌شود، گويی می‌داند در دل من چه می‌گذرد. بيشتر اوقات احساس می‌کنم او از درون قلبم ظهور می‌کند. از درون ژرفای روحم."

سلمان اصرار می‌کند: "يا اين که دام ديگری است. از وقتی که تو لا الی الله را به ما آموختی چقدر می‌گذرد؟ حال اگر اين شعار را رها کنيم چه خواهيم بود؟ اين سبب ضعف ما می‌شود و ما را افرادی لاابالی جلوه خواهد داد. مردم ديگر ما را خطرناک نمی‌شمارند و هيچ کس ما را جدّی نمی‌گيرد."

ماهوند را که به وجد آمده می‌خندد و با مهربانی می‌گويد: "شايد تو به قدر کافی در اينجا زندگی نکرده‌ای. مگر پی نبرده‌ای که کسی ما را جدّی نمی‌گيرد؟ هنگام سخن‌رانی‌های من هيچ‌گاه بيش از پنجاه نفر جمع نمی‌شوند، که نيمی از آن‌ها هم مسافرند. مگر تو اشعار هجوآميزی را که بعل بر ديوارهای شهر می‌کوبد نمی‌خوانی؟ و از برمی‌خوانَد:
پيامبر، لطفاً گوش فرا ده.
وحدت‌گراييت،
آن يکی، يکی، يکي
جاهليه را خوش نمی‌آيد
پس آن را نزد فرستنده‌اش پس فرست.
آن‌ها همه جا ما را مسخره می‌کنند، آن وقت تو می‌گويی خطرناکيم؟"

حمزه با چهره‌ای نگران می‌گويد: "ديدگاه‌های آن‌ها قبلاً نگرانت نمی‌کرد، حالا چرا مشوشی؟ آن هم بعد از گفتگو با ابوسيمبل."

ماهوند سر می‌جنباند: "گاه می‌انديشم بايد کاری کنم که ايمان‌آوردن برای مردم آسانتر بشود."

سکوتی مشوش مريدان را در برمی‌گيرد. نگاهی ردّ و بدل می‌کنند و اين پا و آن پا می‌شوند. ماهوند باز با فرياد می‌گويد: "شما همه می‌دانيد چه روی داده است. می‌دانيد که در جلب مردم به اين آيين موفق نبوده‌ام. اين مردم خدايانشان را رها نمی‌کنند. آن‌ها دست بر نمی‌دارند." برمی‌خيزد و باگام‌های بلند از آنان دور می‌شود و به تنهايی در گوشه‌ی ديگر چشمه‌ی زمزم، وضو می‌گيرد و برای نماز خواندن به زانو می‌افتد.

بلال با صدای گرفته و غمگين می‌گويد: "مردم در تاريکی فرو رفته‌اند، اما سرانجام قادر به ديدن می‌شوند. آن‌ها خواهند شنيد. خدا يکی است." اندوه هر چهار تن را فرا می‌گيرد. حتی حمزه هم آن ملال را احساس می‌کند. ماهوند آشفته است و مريدانش بر خود می‌لرزند.

نماز به پايان می‌رسد. برمی‌خيزد، تعظيم می‌کند و به سويشان می‌آيد. در حالی که دستی را بر شانه‌ی بلال می‌نهد و دست ديگر را گِرد عمويش حلقه می‌کند می‌گويد: "همه تان به من گوش کنيد. پيشنهاد ابوسيمبل جالب توجه است." خالد که لطف پيامبر را شامل نشده، به تلخی سخنش را می‌بُرَد: "اين پيشنهاد اغوا کننده است." مريدان وحشتزده به وی می‌نگرند. حمزه به‌نرمی به حامل آب می‌گويد: "خالد، مگر تو نبودی که همين حالا می‌خواستی با من دربيفتی؟ من پيامبر را انسان خواندم و تو به غلط فرض کردی منظور من اشاره به ضعف‌های انسانی است. حالا چه؟ نوبت من رسيده که با تو دست و پنجه نرم کنم؟"

ماهوند برای صلح دادن می‌گويد: "اگر با يکديگر بستيزيم ديگر اميدی نمی‌ماند." و می‌کوشد بحث را به مسايل دينی بکِشاند: "منظور اين نيست که الله آن سه را با خود برابر بداند. حتی لات هم با الله برابر نيست. ابوسيمبل فقط می‌خواهد آن‌ها در ميانه‌ی مقياس الهی، در مقامی پايينتر از خدای ما پذيرفته شوند."

بلال نمی‌تواند خودداری کند: "مقامی چون شياطين."

سلمان فارسی مثل هميشه نکته‌بين است: "نه. منظور موقعيت فرشتگان است. شيخ مرد زرنگی است."

ماهوند می‌گويد: "شياطين و فرشتگان. شيطان و جبرئيل. ما وجود آنان را بسان موجوداتی مابين انسان و خدا پذيرفته‌ايم. ابوسيمبل می‌خواهد ما آن سه را نيز به موجودات آسمانی بيفزاييم. می‌گويد اين کار برای جذب مردم جاهليه کافی است."

سلمان می‌پرسد: "بالأخره معبد را از مجسمه خالی خواهند کرد؟" ماهوند می‌گويد چيزی گفته نشده و سلمان سر می‌جنباند: "منظور از اين کار خراب کردن توست." بلال می‌افزايد: "خدا نمی‌تواند چهار تا باشد." و خالد که حال گريستن دارد می‌گويد: "پيامبر، چه می‌گويی؟ لات، منا و عزی. آن‌ها مؤنثند. تو را به خدا! حالا ديگر قرار است الهه داشته باشيم؟ آن هم آن درناهای پير، آن حواصيل و آن عجوزه‌های جادوگر؟"

اندوه، تقلا و خستگی بر چهره‌ی پيغمبر خطوط سياه کشيد. حمزه چون سربازی که در ميدان جنگ دوستی زخمی را دلداری می‌دهد آن چهره را ميان دو دست می‌گيرد: "ما نمی‌توانيم در اين مورد کمکی بکنيم، برادرزاده. بهتر است به کوه بازگردی و از جبرئيل بپرسی."

*
جبرئيل: آن که خواب می‌بيند، گاه ديدگاه دوربين را اختيار می‌کند، و گاه ديدگاه بيننده را. وقتی به جای دوربين است، مُدام حرکت می‌کند، زيرا تصاوير ثابت حوصله‌اش را سر می‌بَرند. از اين رو بر فراز جرثقيل نشسته، به پيکره‌های کوچک هنرپيشگان می‌نگرد و يا ناگهان فرود می‌آيد و در حالی که نامريی است، ميان آن‌ها می‌ايستد و آرام بر پاشنه می‌چرخد تا با ديد سيصد و شصت درجه پانوراميک فيلم بگيرد، يا بعل و ابوسيمبل را در حال راه رفتن نشان می‌دهد و يا دوربين را همراه با استدی کم در دست می‌گيرد و از اسراز اتاق خواب شيخ پرده برمی‌دارد. اما غالباً مانند لژنشينان بالای کوه حرا جا خوش می‌کند و به تماشای جاهليه می‌پردازد که خود از دور به نمايش‌های سينمايی بی‌شباهت نيست. او هم مثل ديگر دوستداران سينما اعمال و رفتارهای هنرپيشگان را سُبک و سنگين می‌کند و از تماشای جدال‌ها، بی‌وفايی‌ها و بحران‌های اخلاقی لذت می‌بَرَد. ولی انگار تعداد زن‌ها برای موفقيت کامل فيلم کافی نيست! از آن گذشته، معلوم نيست آن آوازهای کذايی چه شدند. بايد روی صحنه‌ی بازار مکاره بيشتر کار می‌کردند. مثلاً يک نقش مجسمه وار به پيم پل بيلی موريا می‌دادند که در يکی از چادرهای تفريحات آن سينه‌های مشهور را بلرزاند و قِر بدهد.

آن وقت ناگهان حمزه به ماهوند می‌گويد: برو از جبرئيل بپرس. و آن که خواب می‌بيند دلش از اضطراب می‌لرزد. کی؟ من؟ يعنی در اينجا اين منم که بايد جواب‌ها را توی آستينم داشته باشم؟ من اينجا نشسته‌ام و دارم فيلم تماشا می‌کنم، آن وقت اين هنرپيشه با انگشتش مرا نشان می‌دهد. اين چه وضعی است؟ کی تا حالا از تماشاچی بی‌پير فيلم‌های "مذهبی" خواسته که راه حل مشکل مطرح شده در فيلم را نشان بدهد؟ ولی رؤيا پيش می‌رود و مُدام شکل عوض می‌کند. حالا ديگر جبرئيل يک تماشاچی ساده نيست، بلکه بازيگر اصلی و ستاره‌ی فيلم است. با همان ضعف قديميش که نقش پرسناژهای بسيار را در عين حال می‌گرفت. در اينجا هم فقط رل جبرئيل را بازی نمی‌کند، بلکه در نقش سوداگر، پيامبر و ماهوند نيز ظاهر می‌شود و به موقع از کوه بالا می‌آيد. مونتاژ اين قسمت بايد حسابی تميز باشد تا اين نقش دوگانه خوب از کار در بيايد. هر دو با هم نمی‌توانند در يک صحنه فيلم برداری بشوند و هر يک ناچار است با فضای خالی، يا تصور واقعيت ديگری سخن بگويد و برای خلق آنچه جايش خالی است به تکنولوژی اعتماد کند، يعنی به قيچی و چسب اسکاچ و يا دستگاه پيشرفته‌ی تراولينگ مت. لطفاً با قاليچه‌ی پرنده اشتباه نشود.‌هاه،‌هاه.

حالا می‌فهمد: در واقع از ديگری، از آن سوداگر وحشت دارد. به سرش زده يا نه؟ مَلِک مقرّب در برابر اين بشر فانی از ترس به خود می‌لرزد. درست، ولی از همان واهمه‌هايی ست که نخستين باری که آدم به صحنه می‌رود و دارد نوبتش می‌رسد، گريبانگيرش می‌شود. اين يکی از افسانه‌های زنده‌ی سينما است. آدم همه‌اش فکر می‌کند حتما آبروريزی می‌کنم، زبانم بند می‌آيد يا مثل نعش منجمد می‌شوم. با همه‌ی وجودت می‌خواهی لايق باشی. اما موج نبوغ کارگردان چنان توانا است که تو را همراه می‌بَرَد. او می‌تواند کاری کند که بهترين باشی. اگرچه خوب می‌دانی که اگر نتوانی از عهده بربيايی کار او هم... واهمه‌ی جبرئيل، هراس از خودش به گونه‌ای که در خواب می‌بيند، سبب می‌شود تقلا کند که رسيدن ماهوند را متوقف نمايد، اما او دارد می‌آيد. بله، خودش است و مَلِک مقرّب نفسش را درسينه حبس می‌کند.

مثل رؤيايی که در آن می‌بينی بی‌جهت هُلَت داده‌اند روی صحنه، در حالی که نبايد آنجا باشی. نه داستان را می‌دانی و نه چيزی حفظ کرده‌ای. اما سالن پُر از تماشاچی است و همه دارند به صحنه نگاه می‌کنند. يک همچين احساسی به او دست داده بود. يا مثل بلايی که به سر آن هنرپيشه‌ی سفيدپوست آمد. او در نقش زن سياه پوست در نمايشنامه‌ی شکسپير ظاهر می‌شود. اما همين که روی صحنه آمد، متوجه شد عينکش را هنوز به چشم دارد. ای وای. ولی تا آمد عينك را بردارد يادش افتاد كه دست‌هايش را سياه نكرده. باز هم ای وای. جبرئيل چنين احساسی داشت. ماهوند برای مکاشفه نزد من می‌آيد. به اين خاطر که من ميان توحيد و شرک انتخاب کنم. و آن وقت من فقط يک هنرپيشه‌ی احمقم که دارد کابوس می‌بيند. آخر من فلان فلان شده چه می‌دانم يار، که به تو چه بگويم. کمک آهای کمک!

*
وقتی از جاهليه به مقصد کوه حرا حرکت می‌کنی بايد دره‌های تنگ و تاريک را پشت سر بگذاری. در آنجا ديگر از شن و ماسه‌های سپيد و پاک که طی قرن‌ها از بقايای مرجان‌های دريايی برجای مانده اثری به چشم نمی‌خورد، بلکه شنی سياه و سخت است که گويی نور آفتاب را می‌مکد. کوه حرا چون موجودی تخيلی بر فراز سرت کمين کرده است. از ستون فقراتش بالا می‌روی. آخرين درخت‌ها را با گل‌های سپيد و برگ‌های ضخيم و شيری‌رنگ پشت سر می‌گذاری. از ميان سنگ‌ها بالا می‌روی، سنگ‌هايی که به تدريج عظيمتر و صخره‌ای‌تر می‌شوند، و سرانجام چون ديوارهايی غول‌آسا راه بر خورشيد می‌بندند. مارمولک‌ها مانند سايه‌ی آبی‌رنگند. آن وقت به قله می‌رسی. جاهليه پشت سرت و صحرای برهوت پيش رويت گسترده است. رو به صحرا تا حدود پانصد پا پايين می‌آيی و به غاری می‌رسی. سقفش آنقدر بلند است که می‌توان در آن ايستاد. و کفَش پوشيده از آن شن‌های معجزه‌آسای سفيد‌رنگ است. از کوه که بالا می‌روی، صدای کبوترهای صحرا را می‌شنوی که تو را به نام می‌خوانند. سنگ‌ها که به زبان خودت سلامت می‌دهند، فرياد می‌زنند ماهوند، ماهوند. وقتی به غار می‌رسی خسته‌ای، دراز می‌کشی و به خواب می‌روی.

*
بعد از رفع خستگی به خواب متفاوتی فرو می‌رود. خوابی که خواب نيست، همان حالتی است که آن را گوش فرادادن می‌نامد. در حالی که در ناحيه‌ی شکم احساس درد و کشيدگی می‌کند، پنداری چيزی زاده می‌شود و اکنون جبرئيل که آن بالا می‌پلکيد و پايين را تماشا می‌کرد احساس می‌کند گيج شده است. من که هستم؟ در اين لحظات به نظر می‌آيد که مَلِک مقرّب درون پيغمبر است. من همان کشيدگی شکم هستم، فرشته‌ای که از ناف آن که به خواب رفته بيرون می‌افتد. من، جبرئيل فرشته، فرا می‌رسم، در حالی كه ماهوند، خود ديگر، دراز كشيده و در عالم خلسه گوش فرا می‌دهد. ناف من به وسيله‌ی بندی درخشان از جنس نور به نافش بسته شده و نمی‌شود گفت کدام يک از ما ديگری را در خواب می‌بيند. ما در کنار بند ناف در دو جهت جاری می‌شويم.

امروز جبرئيل علاوه بر قدرت و تمرکز شگرف ماهوند، نوميديش را نيز احساس می‌کند: ترديدهايش را، و اين که پُر از نياز است. ولی جبرئيل هنوز متن را حفظ نشده... او به گوش فرادادن که در عين حال پرسش است، گوش می‌دهد. ماهوند می‌پرسد: به آن‌ها معجزها نشان داديم، اما ايمان نياوردند. آن‌ها تو را ديدند که به سوی من آمدی. ما هر دو در معرض تماشای مردمان شهر بوديم. تو سينه‌ام را باز کردی و آن‌ها ديدند چگونه قلبم را در آب زمزم شستی و سپس آنرا درون سينه‌ام جا دادی. بسياری از آنان اين منظره را ديدند، ولی همچنان بت‌های سنگی را پرستش می‌کنند. و شب هنگام که آمدی و مرا همراه خود پروازکنان به بيت المقدس بردی من بالای آن شهر مقدس پرواز کردم، مگر در بازگشت آن سفر را درست همانطور که بود، با همه‌ی جزيياتش توصيف نکردم تا ديگر ترديدی در معجزه باقی نماند، ولی آن‌ها بازهم به پرستش لات شتافتند. مگر من تا کنون هرچه از دستم برآمده انجام نداده‌ام تا راه بر ايشان آسان شود؟ وقتی مرا تا بارگاه الهی رساندی، و الله وظيفه‌ی سنگين چهل بار دعای روزانه را بر مؤمنين واجب شمرد، هنگام بازگشت با موسی روبرو شدم و او گفت اين بار بر شانه‌ی مؤمنين بس سنگين خواهد بود. من چهار بار نزد خداوند بازگشتم و موسی همچنان می‌گفت اين تعداد دعا زياد است و بهتر است بار ديگر تقاضای خود را تکرار کنم. در چهارمين بازگشت، خداوند تعداد نمازهای واجب روزانه را به پنج بار کاهش داد، و من ديگر بازنگشتم. از اين که باز به التماس بيفتم شرم داشتم. خدا در رحمتش به عوض چهل بار، به پنج بار نماز روزانه رضايت می‌دهد و آن‌ها هنوز منات را می‌پرستند و عزی را می‌خواهند. ديگر چه می‌توانم بکنم؟ به ايشان چه بگويم؟

جبرئيل پاسخی نداد و ساکت ماند. تو را به جان هر که دوست داری از من نپرس. اضطراب ماهوند وحشت‌انگيز است. می‌پرسد: امکان دارد آن‌ها فرشته باشند؟ لات، منات، عزی... آيا از تبار فرشتگانند؟ جبرئيل، آيا تو خواهرانی داری؟ آيا آنان دختران خداوندند؟ و خود را سرزنش می‌کند. آه از اين غرور. من مردی مغرورم. آيا اين ضعف است؟ يا به رؤيای قدرت گرفتار شده‌ام. آيا بايد برای رسيدن به عضويت شورا بخودم خيانت کنم؟ آيا اين کار خِرَدمندانه است يا عاری از معنی و ناشی از خودخواهی من است؟ من حتی به صداقت شيخ اعتماد ندارم. آيا او می‌داند؟ شايد حتی او هم نداند. من ضعيفم و او قوی است. قبول اين پيشنهاد دست او را برای خراب کردن من باز می‌گذارد. اما از طرفی برای من نيز منافع زيادی در بردارد. روح مردمان اين شهر و همه‌ی مردمان جهان، يعنی به قدر سه فرشته ارزش ندارد؟ آيا الله آنقدر انعطاف‌ناپذير است که برای نجات بشر حاضر به پذيرفتن سه فرشته ديگر نيست؟ من هيچ نمی‌دانم. آيا خداوند بايد مغرور باشد يا فروتن، پُرشُکوه يا ساده، بخشنده يا طالب؟! و چه مفهومی است؟ و من؟

*
در نيمه‌راه خواب، يا در نيمه‌راه بازگشت به بيداری، جبرئيل فرشته اغلب از اين رنج می‌بَرَد که آن که تصور می‌کنيم پاسخ‌ها را می‌داند در اين رؤياها ظاهر نمی‌شود. نه. هرگز سر و کلّه‌اش پيدا نمی‌شود. همان که وقتی داشتم می‌مردم، وقتی به او نياز داشتم، نياز... رو نشان نداد. آنکه مرکز همه‌ی چيزها است و الله انور خدا. هر وقت به نام او از درد و رنج به خود می‌پيچم، غايب است.

قادر متعال خود را دور نگه می‌دارد و آنچه مُدام باز می‌گردد، اين صحنه است: پيامبر در عالم خلسه، خروج، بند نور و جبرئيل در نقش دو گانه‌اش. در عين حال بالا نشسته به پايين می‌نگرد. و از آن پايين به بالا خيره شده، و هر دو از اين که خارج از جهان مادی قرار دارند چنان وحشتزده‌اند که کم مانده عقلشان را از دست بدهند. و جبرئيل در حضور پيغمبر، در برابر بزرگی او خود را ناتوان می‌يابد و با خود می‌گويد من بی‌پير بهتر است ساکت بمانم واِلّا ممکن است بد جوری خراب کنم. صدای حمزه: هرگز ترست را نشان نده. فرشتگان نيز چون حاملين آب به اين اندرز نيازمندند. مَلِک مقرّب بايد آسوده و متين جلوه کند. اگر مقرّب خدا از هول صحنه دست و پا شکسته حرف بزند، پيغمبر چه خواهد گفت؟

و آن وقت ناگهان مکاشفه. به اين صورت: بدن ماهوند که همچنان در عالم خلسه است يک مرتبه سخت و سفت می‌شود، رگ‌های گردنش بيرون می‌زند و شکمش را با دست می‌گيرد. نه. اين هيچ شباهتی به حمله‌ی صرع ندارد. چيزی نيست که بتوان به اين سادگی‌ها توضيح داد. کدام حمله‌ی صرع روز را به شب تبديل کرده، سبب گِرد آمدن ابرها شده، هوا را چون شربت غليظ می‌کند؟ در همان حال فرشته‌ای که دارد از وحشت قالب تهی می‌کند بالا سر مرد دردمند آويزان است. بهتر بود می‌گفتيم مانند بادبادکی که به نخی طلايی متصل باشد، در فضا آويخته است. کشيدگی. بازهم کشيدگی و حالا معجزه از شکم او، من، از شکم ما شروع می‌شود. او با همه‌ی توان با چيزی گلاويز شده و جبرئيل بار ديگر آن قدرت را احساس می‌کند. اکنون اينجا است. به فکم زور می‌آورد. آن را باز و بسته می‌کند. و آن نيرو که از درون ماهوند برآمده به تارهای صوتی من می‌رسد و صدا بيرون می‌آيد.

نه. صدای من نيست. من هرگز چنين کلماتی را بلد نبوده‌ام. من سخنران سطح بالايی نيستم، هرگز هم نخواهم بود. اما اين صدای من نيست، فقط يک صدا است.

ديدگان ماهوند کاملاً باز می‌شود. تصويری به نظرش می‌آيد و به آن خيره می‌شود. آهان، درست است. جبرئيل به ياد می‌آورد. او دارد مرا می‌بيند. لب‌هايم می‌جنبند، لب‌هايم را می‌جنبانند. چی؟ کی؟ نمی‌دانم. چه بگويم. با اين وجود بيرون می‌آيد، از دهانم، از گلويم، از ميان دندان‌هايم: آن کلمات را می‌گويم.

پُستچی خدا بودن به اين آسانی‌ها نيست يار.
اما، اما، اما، خدا در اين صحنه نيست.
خدا خودش می‌داند من پُستچی که بودم.

*
در جاهليه ياران ماهوند کنار چشمه‌ی زمزم چشم به راهش هستند. خالد، حامل آب، که مطابق معمول از همه بی‌صبرتر است، به سوی دروازه‌ی شهر می‌دود تا در آنجا از دور مراقب رسيدنش باشد. حمزه، مثل همه‌ی سربازهای پير به تنهايی عادت دارد و توی خاک‌ها چمباتمه زده، با سنگريزه‌ها بازی می‌کند. عجله‌ای در کار نيست. گاه روزهای متمادی و حتی هفته‌ها پيدايش نمی‌شود. و امروز شهر خالی است. مردم همه به چادرهای بزرگ بازار مکاره رفته‌اند تا در مسابقه‌ی شعرا حاضر باشند. سکوت آنقدر عميق است که فقط صدای سنگريزه‌های حمزه و بغبغوی يک جفت کبوتر که از کوه حرا آمده‌اند به گوش می‌رسد. آن وقت صدای پای دونده‌ای را می‌شنوند.

خالد است که با نفس بُريده و چهره‌ای گرفته سر می‌رسد. پيامبر بازگشته، اما به زمزم نمی‌آيد. حالا همگی برخاسته‌اند. از اين رفتار خارج از قاعده بر آشفته‌اند. آن‌ها که کنار شاخه‌های نخل و ستون‌های سنگی انتظار می‌کشيدند، از حمزه می‌پرسند: يعنی امروز پيامی نيست؟ اما خالد که هنوز نفس نفس می‌زند، سر می‌جنباند: "چرا. فکر می‌کنم باشد. ظاهر پيامبر مثل مواقعی است که کلام نازل می‌شود. ولی با من سخنی نگفت و به سوی بازار مکاره رفت."

حمزه برای جلوگيری از ادامه‌ی بحث جلو افتاد و مريدان- تا کنون حدود بيست نفر جمع شده‌اند- او را تا مناطق ثروتمند نشين شهر همراهی می‌کنند. حالت چهره‌شان حاکی از نفرتی پرهيزکارانه است. انگار فقط حمزه انتظار رسيدن به بازار مکاره را می‌کشد.

بيرون چادرهای مالکين شترهای خالدار، ماهوند را می‌يابند. با ديدگان بسته ايستاده و عزم خود را برای انجام آن مهم استوار می‌کند. آن‌ها پُر از تشويش و پرسشند، ولی او پاسخ نمی‌دهد و پس از چند لحظه وارد چادر شاعران می‌شود.

*
درون چادر، جماعت با رسيدن پيغمبر نامحبوب و پيروان بخت برگشته‌اش واکنشی استهزاآميز نشان می‌دهند. ولی همين که ماهوند با ديدگان بسته پيش می‌آيد، صداهای هو کردن و معو کشيدن قطع می‌شود. چشم نمی‌گشايد، اما گام‌هايش محکم است و بی‌آنکه پايش بلغزد يا به چيزی يا کسی بخورد به صحنه می‌رسد، از چند پله بالا می‌رود و همچنان با چشمان بسته در ميان نور قرار می‌گيرد. غزل سرايان، مداحان قصاص، سرايندگان اشعار داستانی يا هجوآميز- البته بعل هم اينجا است- با حالتی ناشی از سرگرمی آميخته با اندکی نگرانی به ماهوند خوابگرد می‌نگرند. پيروانش ميان جمعيت پراکنده‌اند و برای خود جا باز می‌کنند و کاتبين برای رسيدن به نزديک صحنه و نگارش گفته‌هايش، از يکديگر پيشی می‌جويند.

ابوسيمبل بزرگ بر قاليچه‌ای ابريشمين در کنار صحنه نشسته و بر چند بالش تکيه زده و در کنار همسرش هند با گردن بندهای طلای مِصری پُرشُکوهتر از هميشه جلوه می‌کند. فُرم يونانی نيم‌رخش مشهور است و موهای سياهش تا نوک پايش می‌رسد. ابوسيمبل برمی‌خيزد و با ادب و نزاکت بسيار خطاب به ماهوند می‌گويد: "خوش آمدی ماهوند، ای پيغمبر، ای کاهن." اين ابزار احترام رسمی است و بر جماعتی که در چادر گِرد آمده‌اند تأثير می‌گذارد. ديگر پيروان پيغمبر را کنار نمی‌زنند، بلکه برای عبورشان راه باز می‌کنند و آنان شگفتزده و نيمه‌راضی پيش می‌آيند.

ماهوند بی‌آنکه ديده بگشايد، شمرده و واضح می‌گويد: "در اينجا شاعران بسياری گِرد آمده‌اند و من ادعا نمی‌کنم که يکی از آنان باشم. اما من پيامبرم و ابياتم از آن وجودی بالاتر از همه‌ی اين شاعران است."

کاسه‌ی صبر جماعت دارد لبريز می‌شود. جای دين در معابد است و جاهليان نيز مانند زوار در پی تفريح به اينجا آمده‌اند. اين يارو را ساکت کنيد! بيرونش بيندازيد! اما ابوسيمبل بار ديگر به زبان می‌آيد: "اگر واقعاً خدايت با تو سخن گفته، همه‌ی دنيا بايد گفته‌هايش را بشنود." و در چادر بزرگ فوراً سکوت کامل برقرار می‌شود.

ماهوند با صدای رعدآسا می‌گويد: "ستاره." و کاتبين شروع به نگارش می‌کنند.

"به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان!

در کنار پروين، هنگام طلوع آفتاب: همراهت خطاب نمی‌کند، به بيراهه نيز نمی‌رود و اميال شخصيش او را به سخن گفتن وا نمی‌دارد.

اين وحی است که بر او نازل شده: آن که قدرتش بی‌کران است آن را به وی آموخته.

سالار همه‌ی نيروها در افق افراشته ايستاد، آن گاه نزديکتر شد، نزديکتر از طول دو کمان، و آنچه را كه نازل شد به خدمتگزار خويش الهام کرد.

هنگامی‌که چشمانش به آنچه که ديد افتاد، دل خدمتگزار پاک بود. پس آيا شما جسارت آن را داريد که نسبت به آنچه ديده است شبهه‌ای به دل راه دهيد؟

من نيز اورا کنار درخت سِدر که در انتها، در نزديکی باغ آرامش قرار دارد ديدم. هنگامی‌که آن درخت پوشيده بود، ديده بر نگرفتم و نگاهم منحرف نشد و برخی از والاترين نشانه‌های خداوند را ديدم."

و سپس بی‌هيچ درنگ يا ترديدی دو بيت ديگر را نيز می‌خوانَد:

"آيا به لات و عزی و منا که سومين است انديشيده‌ايد؟" پس از شنيدن نخستين مصراع، هند برمی‌خيزد و شيخ جاهليه صاف می‌ايستد. ماهوند با ديدگان خاموش قرائت می‌کند: "آنان پرندگان متعاليند و شفاعتشان واجب است."

مادام که سر و صدا و هياهو، فرياد، هورا، شايعه، فريادهای حاکی از پرسش الهه ال‌لات بالا می‌گيرد و درون چادر بزرگ طنين می‌افکند، جماعت شگفتزده با صحنه‌ی مهيج تازه‌ای روبرو می‌شوند: شيخ ابوسيمبل دو شصت خود را بر لاله‌های گوش می‌نهد ودر حالی که انگشتانش را تکان ميدهد با صدای رسا تکرار می‌کند: "الله اکبر." و سپس به زانو می‌افتد و پيشانی را با احتياط بر زمين می‌نهد. همسرش هند نيز بلافاصله ازاو پيروی می‌کند.

خالد، حامل آب، در طول اين وقايع کنار در باز چادر ايستاده و اکنون که همه در آن اجتماع کرده‌اند، با وحشت می‌نگرد. همه‌ی حاضران در چادر و زنان و مردان بيرون از آن رديف به رديف زانو می‌زنند. اين حرکت از هند و شيخ آغاز شده و موج وار همه جا را فرا می‌گيرد. پنداری آن دو سنگ‌ريزه‌هايی بودند که به درون درياچه‌ای پرتاب شدند. تا اين که همه‌ی مردم داخل و خارج چادر در برابر پيغمبر چشم‌بسته که سه الهه‌ی حامی شهر را مقدس شمرده به زانو افتاده باسن‌ها را ندارد. حامل آب که بی‌اختيار می‌گريد، به درون قلب خالی شهر ماسه می‌دود و اشک‌هايش که بر زمين می‌ريزد، چنان آن را سوراخ می‌کند که انگار نوعی اسيد خطرناک با آن مخلوط است.

ماهوند بی‌حرکت می‌ماند و بر پلک چشمان بازشده‌اش اثری از رطوبت به چشم نمی‌خورد.

*
در آن شب پيروزی ويرانساز سوداگر در چادر بی‌ايمانان، در شهر قتل‌هايی صورت می‌گيرد که بانوی اول جاهليه را وا می‌دارد برای ستاندن انتقامی هولناک ساليان دراز در انتظار بماند.

حمزه عموی پيغمبر تنها به خانه می‌رفت و ميان طلوع و غروب آن پيروزی اندوهناک سر خاکستريش را پايين انداخته بود که صدای غرشی را شنيد و تا سرش را بلند کرد چشمش به شيری سرخ‌رنگ و غول‌آسا افتار که نزديک بود از بُرج و باروی بلند شهر به رويش بجهد. برق فسفری پوست سرخش با درخشش ماسه‌های صحرا در هم می‌آميزد. از پَره‌های دماغش وحشت مکان‌های منزوی زمين را بيرون می‌دمد و با آب دهانش طاعون می‌پراکند، و هنگامی‌که سپاه جسارت کرده به قلب صحرا می‌زند، سپاهيان را می‌بلعد. از ميان آخرين نور آبی‌رنگ شب به طرف حيوان نعره‌ای می‌کشد و از آنجا که سلاح ندارد، خود را برای مرگ آماده می‌سازد: "پير مانتيکور حرامزاده. جوانی‌هايم شما گربه‌های بزرگ را دست خالی خفه می‌کردم." وقتی جوانتر بودم، وقتی جوان بودم.

از پشت سر صدای خنده می‌آيد و از دور. شايد از بُرج و باروی شهر نيز صدای قهقهه به گوش می‌رسد. به اطراف می‌نگرد. مانتيکور ناپديد شده و گروهی از جاهليان که لباس بالماسکه پوشيده‌اند و خندان از بازار مکاره باز می‌گردند، او را در ميان می‌گيرند. حالا که اين درويش‌ها لات ما را قبول دارند، به هر گوشه و کناری که نگاه می‌کنند، خداهای جديد می‌بينند، مگر نه؟ حمزه می‌فهمد که شبی وحشت‌انگيز در پيش دارد. به خانه باز می‌گردد و سراغ شمشير جنگيش را می‌گيرد. به نوکر لاغری که چهل و چهار سال تمام در جنگ و صلح خدمتش را کرده غرولندکنان می‌گويد: "بيش از هر چيز در دنيا، از اين نفرت دارم که حق را به دشمنانم بدهم. هميشه گفته‌ام بهتر است آن حرامزاده‌ها را بکُشيم. برای آن بدمصب‌ها بهترين راه حل همين است." شمشير از روزی که به دين برادرزاده‌اش گرويد از جلد چرميش بيرون نيامده، ولی امشب به نوکرش اقرار می‌کند: "شير آزادانه در شهر می‌گردد. صلح بايد همچنان انتظار بکشد."

در اين آخرين شب فستيوال ابراهيم، جاهليه پُر از لباس مبدل و جنون است. کُشتی‌گيران با بدن‌های چاق و روغن‌زده کار خود را به پايان رسانده‌اند و هفت شعر انتخابی به ديوارهای خانه‌ی سنگ سياه آويخته است. اکنون روسپيان آوازه‌خوان جای شعرا را گرفته‌اند و فاحشه‌های رقاصه با بدن‌های روغن زده مشغول کارند و کُشتی شبانه رخت به نوع روزانه‌اش می‌سپارد. زنان خودفروش با ماسک‌های طلايی‌رنگ نوک پرندگان می‌خوانند و می‌رقصند و رنگ طلا در چشمان درخشان مشتری‌ها منعکس می‌شود. طلا، همه جا برق طلاست، در مشت جاهليان سودجو و ميهمانان لذت جويشان، در منقل‌های مشتعل و در ديوارهای ملتهب شهر شب. حمزه دلتنگ از ميان خيابان‌های پُر از طلا و کنار زواری که بيهوش افتاده و جيب برها مشغول خالی‌کردن جيبش اند می‌گذرد. صدای عيش و عشرت مستانه را از پشت درهای طلايی و درخشنده‌ی خانه‌ها می‌شنود و آوازها و قهقهه‌ها و جرنگ جرنگ سکه‌ها چون ناسزاهای کشنده آزارش می‌دهد. ولی آنچه را می‌جويد، نمی‌يابد. نه. اينجا نيست. از شادمانی و عشرت نورانی طلا دور می‌شود و دزدانه سايه‌ها را تعقيب می‌کند و انتظار ظهور شير را می‌کشد.

سرانجام پس از ساعت‌ها جستجو، آنچه را که می‌دانست انتظارش را می‌کشد، در يکی از گوشه‌های تاريک ديوارهای خارجی شهر می‌يابد. حيوانی که در رؤيا ديده بود، مانتيکور سرخ، با دندان‌های سه رجه. چشمان مانتيکور آبی‌رنگ است و چهره‌ای شبيه به مردان دارد و صدايش به آميزه‌ای از ترومپت و فلوت می‌ماند. او به تندی باد می‌دود، ناخن‌هايش مانند در بازکن پيچ پيچ است و با دُمش تيرهای زهرآگين پرتاب می‌کند. مانتيکور گوشت انسان را بسيار دوست دارد. انگار مشاجره‌ای در پيش است. صدای کشيدن کارد و بهم خوردن دو فلز بگوش می‌رسد. حمزه، خالد، سلمان و بلال را می‌بيند. به آن‌ها حمله کرده‌اند. حمزه اکنون چون شير شمشير از نيام می‌کشد، غرشش سکوت را می‌درد. با همه‌ی شتابی که پاهای شصت‌ساله‌اش در توان دارند پيش می‌رود. ماسک چهره‌ی حمله‌کنندگان را پوشانده و شناختنشان امکان ندارد.

شب، شب ماسک‌ها است. هنگامی‌که در خيابان‌های پُر از هرزگی جاهليله راه می‌رود، حمزه با دلی آکنده از خشم مردان و زنان را در هيأت عقاب، شغال، اسب، شير دال افسانه‌ای، سمندر، گراز افريقايی و رُخ ]پرنده‌ی بزرگ افسانه‌ای. م.[ ديده است و مارهايی که به جای دُم سر ديگری دارند، و گاوهای بالدار معروف به ابوالهول آشوری از پس کوچه‌ها در برابرش پديدار گشته‌اند. اجنه و حوريان و شياطين شهر را در اين شب اوهام تب آلود و شهوت قبضه کرده‌اند. ولی اينک در اين مکان تاريک است که ماسک‌های سرخ را می‌بايد، همان‌هايی را که می‌جست. ماسک مردان شير صولت را. و به استقبال سرنوشت می‌رود.

*
سه مريد ماهوند در چنگال غمی خانمانسوز شروع به نوشيدن کردند. از آنجا که عادت به الکل نداشتند، به زودی نه تنها مست، بلکه از خود بی‌خود شدند و به ميدانی رفته، بنا کردند به متلک‌پرانی به عابرين و آن وقت خالد، حامل آب، در حالی که خيک آبش را تاب می‌داد، رجز خوانی آغاز کرد. می‌گفت با سلاحی که در دست دارد می‌تواند شهر را ويران کند. آب جاهليه‌ی کثيف را پاک خواهد کرد و آن را تا مرز ويرانی شستشو خواهد داد تا از ماسه‌ی سفيد پاک، شهری تازه بنا شود. در اين هنگام بود که مردان شيرصولت شروع به تعقيب آن‌ها کردند و پس از پی‌گردی طولانی، در گوشه‌ای گيرشان انداختند.
وحشت مستی را از سرشان پرانده بود و به ماسک‌های مرگ سرخ خيره شده بودند که حمزه سر رسيد.

... جبرئيل حين تماشای اين ستيز، بالای شهر پرواز می‌کند. حمزه که وارد گود می‌شود، درگيری پايان می‌يابد. دو تن از حمله‌کنندگان فرار را بر قرار ترجيح می‌دهند و دو تن ديگر مُرده بر زمين نقش می‌بندند. بلال، خالد و سلمان زخمی شده‌اند، اما زخم‌هاشان چندان کاری نيست و وخيمتر از آن خبری است که پشت ماسک شير جسدها پنهان است. حمزه قبل از ديگران آن‌ها را بجا می‌آورد: "برادران هند. ديگر کارمان ساخته است."

قاتلين مانتيکور و آن‌ها که با آب ترور می‌کنند. پيروان ماهوند در سايه‌ی ديوار شهر نشسته می‌گريند.

*
برگرديم به پيغمبر، پيامبر سوداگر: اينک چشمانش باز است. در حياط اندرونی منزل قدم می‌زند. خانه‌ی همسرش. ولی نزد او نمی‌رود. همسر حدود هفتاد سال دارد و اين روزها بيشتر به مادر می‌ماند تا به آن زن ثروتمند که مدت‌ها پيش ماهوند را استخدام کرده بود تا اداره‌ی امور کاروان‌هايش را بر عهده بگيرد، مهارت در مديريت نخستين چيزی بود که زن را به سويش جذب کرد. پس از چندی عاشق هم شدند. برای زن داشتن هوش سرشار و موفقيت در شهری که خدايانش مؤنثند ولی با زن‌ها چون کالا رفتار می‌شود، چندان ساده نبود. مردان يا از او واهمه داشتند، يا خيال می‌کردند چنان قوی است که نيازی به توجهشان ندارد. ولی آن جوان نه تنها واهمه نداشت، بلکه از خود ثباتی نشان داد که زن به آن نياز داشت. جوان يتيم نيز به نوبه‌ی خود چند زن را در او می‌يافت. مادر، خواهر، معشوقه، پيشگو و دوست را. هنگامی‌که تصور می‌کرد ديوانه شده، همسرش به آنچه بر او ظاهر می‌شد ايمان آورد و به او گفت: "اين مَلِک مقرّب است و زاييده‌ی ذهن تو نيست. اين جبرئيل است و تو پيامبر خداوندی."

ماهوند اينک توان ديدار همسرش را ندارد و همسر او را از پشت پنجره‌ی مشبک سنگی می‌نگرد. احتياج دارد قدم بزند. در حياط راه می‌رود و گام‌هايش ناخودآگاه نقش‌های هندسی، بيضی، ذوزنقه، لوزی و دايره رسم می‌کند، در حالی که همسرش زمانی را بياد می‌آورد که همراه کاروان از سفر بازمی‌گشت و قصه‌هايی را که در واحه‌های ميان راه شنيده بود باز می‌گفت. پيغمبری به نام عيسی از زنی که مريم ناميده می‌شد بی‌آنکه پدر داشته باشد، زير درخت نخلی، در صحرا به دنيا آمده بود. قصه‌ها برای چند لحظه برقی درنگاه دور و فاصله جويش به وجود می‌آورد و محو می‌شد. هيجانش را به ياد می‌آورد: شوری که در مباحثه نشان می‌داد. اگر لازم بود تمام شب را بيدار می‌ماند و استدلال می‌کرد که زندگی در روزگار چادرنشينی قديم بهتر از وضع کنونی در اين شهر طلا بوده که مردمانش نوزادان دختر را ميان صحرا رها می‌کردند. در قبايل قديم حتی به فقيرترين يتيمان هم رسيدگی می‌کردند. می‌گفت خداوند در صحرا جای دارد، نه در اين مکانی که سقوط حکم فرماست و زن می‌گفت: من که با تو موافقم عشق من، اما دير وقت است و فردا بايد به حساب‌ها برسی.

زن در جريان خبرها است و هر چه ماهوند درباره‌ی لات، منات و عزی گفته شنيده است. مگر چه عيبی دارد؟ قديم‌ها می‌خواست دختران نوزاد جاهليه را نجات دهد، حالا چرا دختران الله را زير بال و پَر نگيرد؟ ولی بعد از اين سؤال سری تکان می‌دهد و سنگين به ديوار سنگی مشبک تکيه می‌دهد. آن پايين شوهری در اشکال شش ضلعی، متوازی الاضلاع، ستاره‌ی شش پَر و بعد در نقش‌های آبستره‌ای چون هزار تو (لابيرنت)، گام می‌زند. در اشکال بی‌نام، پنداری توان يافتن خطی ساده را ندارد.

با اين وجود، چند لحظه بعد، وقتی مجدداً به حياط می‌نگرد، او رفته است.

*
پيغمبر در ميان ملافه‌های ابريشمين، در اتاقی که هرگز نديده با سردرد بيدار می‌شود. بيرون پنجره آفتاب به سمت‌الرأس نزديک می‌شود و پيکری پوشيده در شنلی سياه و کلاهدار به سفيدی ديوار تکيه داده است. و با صدايی قوی اما آهسته و نرم می‌خوانَد. ترانه همان است که زنان جاهليه وقتی مردان به جنگ می‌روند طبل زنان می‌خوانند:

به پيش، و ما شما را در آغوش می‌فشاريم
می‌فشاريم، می‌فشاريم
به پيش، و ما شما را در آغوش می‌فشاريم
و قالی‌های نرم زير پايتان می‌گسترانيم
عقب‌گرد، و ما ترکتان می‌گوييم
عقب‌گرد، و ما ديگر عشق نمی‌ورزيم
حتی در بستر انس.

صدای هند است. برمی‌خيزد، می‌نشيند و می‌بيند که زير ملافه‌های خامه‌گون برهنه است. هند را صدا می‌زند: "به من حمله کرده بودند؟" هند به سويش می‌چرخد و از آن لبخندهای مخصوص می‌زند، بعد ادايش را در می‌آورد: "حمله؟" و دست‌ها را به هم می‌کوبد تا خدمتکاران صبحانه بياورند. چاپلوسانه می‌آورند و بعد جمع می‌کنند و با گام‌های کوتاه خارج می‌شوند. ماهوند را کمک می‌کنند تا ردای ابريشمين سياه و طلايی را بپوشد و هند نگاهش را با ژست مبالغه‌آميزی برمی‌گرداند. ماهوند باز می‌پرسد: "سرم. چيزی بر سرم کوبيده‌اند؟" زن سرش را پايين انداخته، کنار پنجره ايستاده، درنقش بانويی باوقار به استهزا می‌گويد: "آه پيامبر، پيامبر، عجب پيامبر بزدلی هستی. مگر نمی‌شود با پای خودت به اتاق من آمده باشی؟ به خواست خودت. نه. البته که چنين چيزی ممکن نيست. می‌دانم از من نفرت داری." ولی ماهوند به اين بازی تن نمی‌دهد. می‌پرسد: "مرا زندانی کرده‌ايد؟" و هند باز می‌خندد: "مگر خُل شده‌ای؟" و بعد شانه بالا می‌اندازد و نرم می‌شود: "ديشب داشتم در خيابان‌های شهر قدم می‌زدم، ماسک بر چهره داشتم و می‌خواستم جشن را تماشا کنم، و آن وقت به چه برخوردم؟ پايم به بدن بيهوش تو خورد و نزديک بود سکندری بروم. مثل مست‌ها کنار خيابان افتاده بودی. خدمه را پی تخت روان فرستادم و تو را به منزل آوردم. حالا تشکر کن."

"متشکرم."

"فکر می‌کنم تو را نشناخته بودند، واِلّا شايد تا حالا زنده نمی‌ماندی. خودت که ديدی شهر ديشب چگونه بود. مردم زياده‌رَوی می‌کنند. برادرهای خودم هنوز به خانه برنگشته‌اند."

اينک به خاطر آورد گردشِ بی‌پروا و مشوشش را در آن شهر فاسد. به مردمانی که تصور کرده بود روحشان را نجات بخشيده خيره گشته و تمثال‌های سيمرغ، ماسک‌های شيطان، اسب افسانه‌ای و شير بالدار را تماشا کرده بود. خستگی آن روز طولانی که از کوه حرا پايين آمده، تا شهر پياده رفته و فشار وقايع را در چادر شعرا تحمل کرده بود. و سپس خشم و ترديد مريدان را- اورا به پريشانی کشيده منقلبش کرده بود. همه چيز را به ياد آورد: "من بيهوش شدم."

هند نزديکتر می‌آيد، پيش روی او روی تخت می‌نشيند و با انگشتش از شکاف ردا سينه‌ی ماهوند را نوازش می‌کند و به زمزمه می‌گويد: "بيهوشی. اين نشانه‌ی ضعف است ماهوند. مگر تو سُست و ناتوان شده‌ای؟"

و پيش از آنکه پاسخ گويد انگشت نوازشگر را بر لب‌هايش می‌نهد: "هيچ مگو ماهوند، من همسر شيخ هستم و هيچ‌يک از ما دوستان تو نيستيم. در جاهليه مردم خيال می‌کنند شوهرم آدم زرنگی است، در حالی که او مردی ضعيف‌النفس است. من او را بهتر می‌شناسم. خوب می‌داند من معشوق دارم، ولی به روی خودش نمی‌آورد، چون به صلاحش نيست. خانواده‌ی من حافظ معابدند، معابد لات، عزی و منات. می‌خواهی آن‌ها را مسجد بنامم؟ آن‌ها فرشتگان جديد تو اند." از طرفی هندوانه تعارف می‌کند و می‌خواهد قطعه‌ای را با دست خود به دهانش نهد، اما او مانع می‌شود و قطعه را خود به دهان می‌بَرَد و می‌خورد. زن ادامه می‌دهد: "آخرين معشوق من بعل جوان بود." آثار خشم را در چهره‌ی ماهوند می‌بيند و با رضايت ادامه می‌دهد: "بله، شنيده‌ام که به پَر و پای تو پيچيده. اما آن جوان اهميتی ندارد. نه او و نه ابوسيمبل، هيچ يک نمی‌توانند با تو برابر باشند. ولی من می‌توانم."

ماهوند می‌گويد: "بايد بروم." هند پاسخ می‌دهد: "به زودی." و به سوی پنجره باز می‌گردد. پيرامون شهر چادرها را جمع می‌کنند، کاروان‌های طولانی شتر آماده‌ی رفتن می‌شوند. قافله‌ها و ارابه‌ها برای عبور از صحرا به راه افتاده‌اند. کارناوال پايان يافته است. باز به طرف ماهوند برمی‌گردد.

تکرار می‌کند: "من با تو برابرم، ولی در عين حال نقطه‌ی مقابلت نيز هستم. من ناتوانی تو را نمی‌خواهم. تو نبايد آن کار را می‌کردی."

ماهوند به تلخی می‌گويد: "اما منفعتش را شما می‌بَريد... ديگر خطری در آمد معابدتان را تهديد نمی‌کند."

هند به‌نرمی می‌گويد: "انگار متوجه نيستی." نزديک می‌شود و چهره‌اش را جلو صورت ماهوند پيش می‌آورد: "اگر تو هوادار الهی، من هم طرفدار ال‌لاتم و او به خدای تو که الهه‌ها را مقدس قلمداد می‌کند اعتقادی ندارد. ضديت او با خدای تو بنيادی، هميشگی و فراگير است. جنگ ميان من و تو نمی‌تواند با متارکه پايان بگيرد. آن هم چه متارکه‌ای! خدای تو وجودی برتر است که بنده‌نوازی ميکند و می‌بخشايد. ال‌لات کمترين تمايلی ندارد دختر او باشد، او خود را با الله برابر می‌داند. همانطور که من با تو برابرم. برو از بعل بپرس. او ال‌لات را خوب می‌شناسد، همانطور که مرا می‌شناسد."

ماهوند می‌گويد: "پس شيخ می‌خواهد زير قولش بزند."

هند به طعنه می‌گويد: "کسی چه می‌داند؟ خودش هم هنوز نمی‌داند. بايد اطراف و جوانب را بسنجد. گفتم که. آدم ضعيفی است اما تو می‌دانی که من حقيقت را می‌گويم. ميان الله و سه الهه‌ی ما صلح نمی‌تواند برقرار باشد، چون که من نمی‌خواهم. می‌خواهم بجنگم. جنگ تا پای مرگ. من اينم. و اما تو چه هستی؟"

ماهوند می‌گويد: "تو ماسه‌ای و من آب. آب ماسه را می‌شويد و کنار می‌زند."

جواب می‌دهد: "و صحرا آب را هم جذب می‌کند. دُور و برت را نگاه کن."

چيزی از رفتنش نگذشته که مردان زخمی خود را به قصر شيخ می‌رسانند و با ته‌مانده‌ی جسارتشان به هند اطلاع می‌دهند که حمزه‌ی پير برادرانش را کشته است. ولی ديگر پيامبر را نمی‌توان هيچ کجا يافت. او بار ديگر آهسته به سوی کوه حرا به راه افتاده است.

*
جبرئيل خسته که می‌شد دلش می‌خواست مادرش را به خاطر اين لقب لعنتی فرشته به قتل برساند. اين هم شد لقب! التماس می‌کند، به که؟ برای چه؟ که از دست اين شهر رؤيايی قصرهای ماسه‌ای و شيرهايی که سه رج دندان دارند خلاص بشود. ديگر شستن قلب پيامبران، تعليم قرائت و دادن قول بهشت برای هفت پشتش کافی است. پس کِی اين مکاشفات و الهامات تمام می‌شود؟ فی نی تو، ختم شد. دلش برای يک خواب سياه بی‌رؤيا لک زده. اين رؤياهای مادرجنده. همه‌ی مشکلات نوع بشر مربوط به اين‌ها است. در سينما هم همينطور است. اگر من خدا بودم قدرت خيالبافی را از مردم می‌گرفتم و آن وقت شايد حرامزاده‌ی مفلوکی که من باشم، می‌توانستم يک شب راحت سرم را زمين بگذارم و بخوابم. برای مبارزه عليه خواب چشمانش را به زور باز نگه می‌دارد و آنقدر مزه نمی‌زند تا قسمت بنفش شبکيه‌اش کم‌رنگ می‌شود و ديگر جيزی نمی‌بيند. اما هرچه باشد انسان است و بالأخره به سوراخ خرگوش می‌افتد و از سرزمين عجايب سر در می‌آورد. منظور بالای کوه است. سوداگر دارد پيدا می‌شود و بار ديگر خواست و نيازش پديدار است. اما اين بار نه در فک‌ها و صدای من، بلکه در همه‌ی اندامم. او مرا به‌اندازه‌ی خودش کوچک می‌کند و به سوی خود می‌کشد. نيروی جاذبه‌اش باور نکردنی است. بدمصب آنقدر قوی است که انگار يک مليون ستاره است... و بعد جبرئيل و پيغمبر دست و پنجه نرم می‌کنند. هر دو برهنه‌اند و در آن غار با ماسه‌های سفيد و نرمش در هم می‌پيچند و می‌غلطند. شن‌های اطرافشان مانند نور در فضا پخش می‌شود. پنداری می‌خواهد وضعيتم را بسنجد، سُبک و سنگينم می‌کند. انگار اين منم که دارم امتحان پس می‌دهم.

ماهوند در غاری در پانصد پايی قله‌ی کوه حرا با جبرئيل دست و پنجه نرم می‌کند، او را به اين طرف و آن طرف پرتاب می‌کند، و بگذاريد بگويم، ديگر جايی نمانده که دست نبرده باشد. زبانش در گوشم رفته و مشتش به تخم‌هايم خورده. هرگز کسی را چنين خشمگين نديده‌ام. او بايد به هر قيمت شده بداند و من هيج ندارم به او بگويم. بدنش در برابر من سلامت و ورزيده است و دستکم چهار برابر من می‌داند. اگرچه شايد هردو از راه شنيدن آموخته باشيم، اما واضح است که شنونده‌ی بهتری است، پس چاره‌ای نيست. همينطور به هم می‌پريم و غلت می‌زنيم و چنگ می‌اندازيم. او کمی زخم و زيل شده، اما پوست من مثل پوست نوزادان صاف است. امکان ندارد بتوان فرشته‌ای را روی يکی از اين بوته‌های بد مصب خار گير انداخت، يا به سنگی کوبيدش و له و لَوَرده‌اش کرد. از اين گذشته تماشاچی هم دارد. اجنه، عفريت‌ها و هرچه از اين‌ها که فكر کنيد روی سنگ‌ها نشسته‌اند و کُشتی را می‌پايند. در آسمان هم سه موجود بالدار که شبيه مرغ ماهيخوارند ديده می‌شوند. البته بستگی دارد از کدام طرف نگاه کنيم و نور چگونه بيفتد، چون به قو يا زن هم شبيهند. ماهوند تمام می‌کند.

بعد از اينکه ساعت‌ها، بلکه هم هفته‌ها کُشتی گرفتند. فرشته ماهوند را بر زمين ميخکوب کرد. خودش اين را می‌خواست. اراده‌اش وجود مرا فرا‌گرفته و آنقدر نيرو می‌داد که روی زمين نگهش دارم. به خاطر اين که مَلِک مقرّب نمی‌تواند در چنين نبردی بازنده باشد. چون که درست نيست. فقط شياطين شکست می‌خورند. بنابراين به محض اين که زمينش زدم بنا کرد از شادی گريستن و آن وقت حقه‌ی قديميش را زد. دهان مرا به زور باز کرد تا صدا، همان صدا بارديگر در بيايد و بر سراپايش فرو بريزد. پنداری دارم قی می‌کنم.

*
پس از کُشتی با جبرئيل مَلِک مقرب، ماهوند پيغمبر هلاک از خستگی به خوابی که هميشه بعد از مکاشفه دست می‌دهد، فرو می‌رود ولی اين بار زودتر از هميشه سر حال می‌آيد. وقتی در آن بيابان افراشته به هوش می‌آيد، هيچ کس در اطرافش نيست. ديگر موجودات بالدار روی سنگ‌ها قوز نکرده‌اند. اهميت خبر به حدی است که از جا می‌پرد. به صدای بلند خطاب به فضای خالی می‌گويد: "آن شيطان بود و با بيانش آن را به حقيقت می‌پيوندد." "آن دفعه شيطان بود." اين است آنچه هنگام گوش فرا دادن شنيده است. شيطان حيله به کار زده و در هيبت جبرئيل بر او ظاهر شده. به اين خاطر آياتی که از بر کرده بود، همان‌هايی که در چادر شعرا خوانده بود، آيات واقعی نبودند، بلکه نقطه‌ی مقابل و شيطانی آيات بودند. نه خدايی، بلکه شيطانی. با شتاب هر چه تمامتر به شهر باز می‌گردد تا بطلان آن آياتی را که بوی گند گوگردشان آدم را خفه می‌کند، اعلام کند، تا برای ابد از همه‌ی نوشته پاک شوند و شايد فقط در يکی دو کلکسيون سنت‌های قديمی، آن هم از آن کلکسيون‌هايی که چندان قابل اعتماد نيستند، باقی بمانند و مفسرين جزمی در انکارشان بکوشند. ولی جبرئيل که آن بالاها می‌پلکيد و از بالاترين زاويه‌ی دوربين به صحنه می‌نگريست، راز کوچکی را می‌داند. فقط يک چيز خيلی کوچک که در اينجا کار دست آدم می‌دهد. اين که: هردو دفعه خودم بودم بابا، بار اول من بودم، بار دوم هم خودم بودم. هر دو سلسله‌ی ابيات، هم ابيات اولی و هم ابيات سری دوم در ردّ آن‌ها، بيت و ضد بيت، ابيات بد و ابيات خوب، همه‌شان. و ما می‌دانيم دهانم از چه طريق باز و بسته می‌شد.

ماهوند شتابان در راه جاهليه زير لب می‌گويد: "بار اول کار شيطان بود، اما اين بار فرشته بود. شک ندارم. خودش بود که مرا در کُشتی زمين زد."

*
مريدان در دره، در نزديکی کوه حرا متوقفش می‌کنند تا خشم هند را هشدار بدهند. می‌گويند به نشان عزا رخت سفيد پوشيده و گيسوان سياهش را باز کرده تا مانند توفان دُور و برش موج بزند و يا در گرد و خاک به دنبالش کشيده شود و جای پايش را پاک کند. و اکنون به روح مجسم انقلاب شباهت يافته. آن‌ها همگی از شهر گريخته‌اند و حمزه نيز پنهان شده است. اما شايع است که ابوسيمبل هنوز به خواست زنش که می‌گويد خون را با خون بايد شست، تسليم نشده و مشغول سُبک و سنگين کردن قضيه‌ی ماهوند و سه الله است... ماهوند به رغم اندرز پيروانش به جاهليه باز می‌گردد و صاف به خانه‌ی سنگ سياه می‌رود. پيروان نيز با وجود ترس و وحشتشان او را بدنبال می‌کنند. جمعيت به اميد رسوايی تازه يا بُريدن دست و پا و يا يکی از اين قبيل تفريحات به دُور و برشان جمع می‌شوند و ماهوند مايوسشان نمی‌کند.

در برابر مجسمه‌های سه الهه می‌ايستد و بطلان آياتی را اعلام می‌کند که شيطان در گوشش زمزمه کرده است. اين آيات از متن حقيقی از قرآن حذف می‌شوند و آيات تازه‌ای جايشان را می‌گيرد.

ماهوند قرائت می‌کند: "آيا او دختر می‌آورد و شما پسر؟ اين چگونه تقسيمی است؟

اين‌ها نام‌هايی هستند که شما در عالم رؤيا ديده‌ايد. شما و پدرانتان. الله هيچ مقامی به آنان ارزانی نمی‌دارد."

و جماعت متحير خانه را ترک می‌گويند. چنان ماتشان برده که به خود نمی‌آيند و سنگی بر نمی‌دارند تا به او پرتاب کنند.

*
ماهوند پيغمبر پس از انکار آيه‌های شيطانی به خانه باز می‌گردد. مجازاتی انتظارش را می‌کشد. نوعی انتقام. انتقام که؟ روشن است يا تيره؟ خوش جنس است يا بدجنس؟ انتقامی که معمولاً گريبان بی‌گناهان را می‌گيرد. همسر پيغمبر که هفتاد سال دارد کنار پنجره‌ی سنگی مشبک راست نشسته، پشتش را به ديوار تکيه داده و با زندگی وداع گفته است.

ماهوند غرق ماتم در را به روی خود می‌بندد و هفته‌ها هيچ نمی‌گويد. به نظر هند سياستی که شيخ جاهليه برای پيگرد قاتل در پيش گرفته، بی‌اندازه کند پيش می‌رود. نام دين جديد "تسليم" است. ابوسيمبل فرمان داده که پيروان آن بايد به جدايی از بقيه‌ی مردم و زندگی در فلاکت بارترين محله‌ی زاغه نشين شهر تن در دهند. از آن گذشته، رفت و آمدشان در هنگام شب، مانند مواقعی که حکومت نظامی برقرار است، ممنوع اعلام شده. حق کارکردن نيز ندارند. از سوی ديگر مردم هم بدرفتاری را از حد گذرانده‌اند. به زنانشان در فروشگاه‌ها تف می‌کنند، دسته‌ای از تُرک‌های جوان که شيخ مخفيانه کنترل و حمايتشان می‌کند، آزارشان می‌دهند و شب هنگام به اتاقشان آتش پرتاب می‌کنند تا خفته گان از همه جا بی‌خبر در آتش بسوزند. با اين حال يکی از تضادهای آشنای تاريخ سبب می‌شود که بر تعداد مؤمنين روز به روز افزوده گردد، مانند گياهی که هرچه شرايط جوی و وضع خاک بدتر باشد، به نحو معجزه‌آسايی سريعتر و بهتر رشد می‌کند.

اهالی واحه‌ی يثرب در شمال پيشنهادی می‌کنند: يثرب به آن دسته از "تسليم شدگان" که مايل به تَرک جاهليه‌اند مسکن می‌دهد. حمزه معتقد است که چاره‌ای جز رفتن ندارند: "تو هرگز نمی‌توانی پيامت را در اينجا به آخر برسانی، برادرزاده. به حرفم گوش کن. هند تا وقتی زبانت را از حلقومت بيرون نکشد راضی نمی‌شود. نخواستم از بُريدن، ببخشيد، تخم‌های خودم چيزی بگويم."

ماهوند که در ماتمکده‌اش با خاطرات گذشته‌ها تنها مانده بود قبول می‌کند و مؤمنين می‌روند تا خود را برای ترک جاهليه آماده سازند. اما خالد، حامل آب، باز می‌ماند. پيغمبر با چشمان گود رفته منتظر است تا حرف‌هايش را بشنود. با اندکی دستپاچگی می‌گويد: "پيامبر، من به تو شک کردم، ولی تو خِرَدمندتر از آن بودی که ما تصور می‌کرديم. ابتدا می‌گفتيم ماهوند اهل سازش نيست، و تو سازش کردی. سپس گفتيم ماهوند به ما نارو زده، ولی تو حقيقت ژرفتری را برای ما به ارمغان آوردی. تو خود شيطان را نزد ما آوردی تا بتوانيم اعمال آن موجود پليد را مشاهده کنيم و ببينيم چگونه به دست حق از پا در می‌آيد. تو به ايمان ما غنا بخشيدی. مرا برای آنچه در ذهنم می‌گذشت ببخش."

ماهوند از اشعه‌ی خورشيد که از پنجره به درون آمده دور می‌شود: "بله." تلخی و بدگمانی در کلامش موج می‌زند: "من کار خارق العاده‌ای کردم. حقيقت ژرف‌تر، آوردن شيطان. کارهای من هميشه همينطور بوده است."

*
جبرئيل از بالای کوه حرا مؤمنين را تماشا می‌کند که از جاهليه دور می‌شوند. آن‌ها شهر خشکی را به مقصد جايگاه خنکی نخلستان و آب، آب و آب ترک می‌گويند و در دسته‌های کوچک بی‌آنکه چيز زيادی بردارند، از ميان امپراتوری خورشيد می‌گذرند. امروز اولين روز از نخستين سال زمان نوين است. مادام که پيش می‌روند، زمان قديم پشت سرشان می‌ميرد و زمان نو در انتظارشان به هستی می‌پيوندد. در يکی از روزها ماهوند نيز ناپديد می‌شود. خبر گريز تسليم شدگان که در جاهليه می‌پيچد، بعل قصيده‌ای به رسم وداع می‌سرايد:

امروزه تسليم
چگونه استنباط می‌شود؟
چون مفهومی پُر از وحشت
چون مفهومی که می‌گريزد.

ماهوند به واحه‌ی خود رسيده است، ولی جبرئيل از اين شانس‌ها ندارد. اکنون غالباً خود را بالای کوه حرا تنها می‌يابد. ستاره‌های سرد دنباله دار شستشويش می‌دهند و سه موجود بالدار، لات، منات، عزی از فراز آسمان شب فرود می‌آيند و دُور و برش بال می‌زنند، به چشمش چنگ می‌اندازد، گازش می‌گيرند و موها و بال‌هايشان را چون شلاق بر بدنش می‌کوبند. دست‌ها را برای حفظ خود بلند می‌کند، ولی آنان انتقامجويانی خستگی‌ناپذيرند و هر بار که می‌خواهد استراحت کند و فکر محافظت را فراموش می‌کند به سراغش می‌آيند. در دفاع از خود تلاش می‌کند، ولی آن‌ها سريعتر و زرنگترند و بال دارند.

او شيطانی ندارد که بتوان باطلش کرد و در عالم رؤيا قادر نيست تنها با خواست و اراده دورشان کند.


















فصل سوم

اِل- او- ان- دي- او- ان



۱



پيرزن در سكوت انديشيد، من می‌دانم روح يعنی چه. نامش رُزا دايموند [Rosa Diamond] بود و هشتاد و هشت سال داشت. با آن دماغ منقاری‌اش، چشمانش را تنگ كرده از پنجره‌ی نمك سود اتاق خوابش به بيرون می‌نگريست و دريا و ماه كامل را تماشا می‌كرد. باز سری تكان داد و انديشيد، از آن گذشته می‌دانم روح چه چيز نيست. از آن صداهای ترسناك يا ملافه‌ی سفيدی كه تكان می‌خورد نيست. اين‌ها همه‌اش حرف مفت است. اما شبح واقعاً چيست؟ كار ناتمام. همين. شبح كار ناتمام است. آن وقت پيرزن با صد و هشتاد سانتيمتر قد، پشت صاف و بی‌قوز و موهای كوتاه مردانه، گوشه‌های لبش را پايين داد و با رضايت از اين ظاهر تراژيك لب ورچيد و شال آبی‌رنگ بافتنی را به دُور شانه‌های استخوانيش سفت پيچيد و چشمان بی‌خوابش را لحظه‌ای هم گذاشت تا برای بازيافتن ياد گذشته‌ها دعا كند. به التماس گفت، بياييد كشتی‌های نورمن، تو بيا، ويلی كُنكه .[Willie-the-Conk]

نهصد سال پيش همه‌ی اين‌ها زير آب بود. اين تكه از ساحل و پلاژ اختصاصی كه راه شيبدار سمت ويلاهايش را تخته پوش كرده‌اند. ويلاهايی كه رنگ ديوارهايشان پوسته پوسته شده و انبار قايق‌هايشان از شكل افتاده است و پُر از صندلی‌های زينتی، قاب‌های خالی عكس، جعبه‌های قديمی بيسكوييت با دسته نامه‌های روبان زده، لباس زيرهای ابريشم نفتالين زده، كتاب‌های دخترانی كه روزی جوان بودند و صفحات آن را از اشك خيس می‌كردند، چوب‌های لُكراس Lacrosse] نوعی بازی با توپ در كانادا. م.[، آلبوم‌های تمبر و همه‌ی صندوقچه‌های گنجينه‌ی خاطره‌ها و زمان‌های گمشده. خط مرزی ساحل تغيير كرده و حدود يك مايل عقب نشسته بود، به طوری كه نخستين قصر نرمن، در انزوا، به دور از آب رها شده و اكنون اطرافش را باتلاق فرا گرفته است. باتلاقی كه مصيبت انواع و اقسام تب نوبه را در اثر سرما و رطوبت و گِل و شل به مالكان طاعونزده‌ای كه همچنان در اسمش چيست، ملك خود به سر می‌بردند، نازل می‌كند. او، همان پيرزن، قصر را مانند بقايای ماهی‌ای می‌يافت كه جزری عتيق به آن خيانت كرده و يا چون هيولايی دريايی كه زمان به سنگ تبديلش كرده باشد. نهصد سال! نه قرن پيش، كشتی‌های نرمن از ميان خانه‌ی اين زن انگليسی عبور كرده بودند. در شب‌هايی كه هوا صاف و بدر تمام بود، پيرزن به انتظار اشباح درخشان می‌نشست.

اين بار نيز به خود اطمينان داد كه پشت پنجره بهترين مكانی است كه می‌توان وُرود كشتی‌ها را تماشا كرد. در اين سن پيری، تكرار راحتش می‌كرد و تكرار كلماتی كه خوب می‌شناخت، مانند "كار ناتمام" و "بهترين جا" سبب می‌شد خود را جامد، تغيير‌ناپذير و ابدی بيابد، در حالی كه خوب می‌دانست پُر از عيب است و فراموشی آورده است. وقتی بدر تمام برمی‌آيد، در آن سياهی قبل از سپيده است كه موج بزرگ بادبان‌ها، برق پاروها، و خود فاتح ايستاده بر سينه‌ی كشتی می‌آيند، از ميان موج شكن چوبی و چند قايق واژگون می‌گذرند- بله، من در زندگی خيلی چيزها ديده‌ام و هميشه هم اين استعداد را، نيروی ديدن اشباح را داشته ام- فاتح با آن كلاه چندگوش دماغ فلزيش از درِ وُرودی خانه می‌گذرد و از ميان ظروف كيك خوری و كاناپه‌های قديمی عبور می‌كند، مانند پژواك ضعيفی است كه درون اين خانه‌ی خاطره‌ها و آمال می‌پيچد و بعد چون گور ساكت می‌شود.

وقتی كودك بودم، در بتل هيل [Battle Hill]، دوست داشت هميشه همانطور لفظ قلم تعريف كند- در گذشته، كودكی تنها بودم كه يكباره، بی‌آن‌كه برايم غريب باشد، خود را ميان جنگ يافتم. كشتی‌های جنگی، گرز، نيزه، پسرهای بور ساكسون كه در عنفوان جوانی كشته می‌شدند،‌هارولد ارووِی [Harold Arroweye] و ويليام كه دهانش پُر از ماسه شد. بله، هميشه اين استعداد، نيروی ديدن اشباح. داستان روزی در بچگی رُزا كه صحنه‌ی جنگ هيستينگز [Hastings] به نظرش آمده بود، برای پيرزن به يكی از نشانه‌های تعيين كننده‌ی وجودش تبديل شده بود. اگرچه آنقدر آن را تعريف كرده بود كه ديگر هيچ كس، از جمله خودش، نمی‌توانست با اطمينان خاطر قسم بخورد كه واقعيت داشته يا نه. ذهن تعليم ديده‌ی رُزا همچنان مشغول بود. با خود می‌گفت، بعضی وقت‌ها خيلی دلم برايشان تنگ می‌شود.Les beaux jours ]روزهای زيبا[‌‌ آن روزهای عزيز مُرده. بار ديگر چشمان پُرخاطره‌اش را بست. ولی وقتی دوباره گشود، در كنار آب ديد، بله، انكار نمی‌شود كرد، ديد چيزی تكان می‌خورد.

هيجانزده با صدای بلند گفت: "باور نكردنی است!"‌- "غير ممكن است."- "نمی‌تواند او باشد." با پاهای بدون لرزش، در حالی كه بالا تنه‌اش به مبل و ديوار می‌خورد، به جستجوی كلاه، مانتو و عصايش رفت. در همان وقت، ‌در ساحل سرد و يخزده، جبرئيل فرشته با دهانی پُر از، نه ماسه،‌ بلكه برف، به هوش آمد.

پوتويی!

جبرئيل تف كرد و از جا پريد. پنداری زيادی خلط او را به جلو می‌راند. بعد- همانطور كه قبلاً گفتيم- تولد چمچا را تبريك گفت و شروع كرد به تكاندن برف از آستين‌های خيس پيراهن بنفشش. آن وقت در حالی كه اين پا و آن پا می‌كرد با صدای بلند گفت: "يار، ای خدا،‌ بيخود نيست اين بدمصب‌ها دلشان مثل يخ سرد است."

با اين همه چيزی نگذشت كه شوق و ذوق يافتن آن همه برف دُور و برش بدگمانی اوليه را از ميان برد- چون هر چه باشد مردی استوايی بود- و با آن هيكل سنگين و خيس بنا كرد ورجه ورجه رفتن. گلوله‌ی برف بود كه به طرف رفيق همراهش كه دمر افتاده بود پرتاب می‌كرد، پنداری آدم برفی است و آواز كريسمس،‌ جينگل بلز [Jingle Bells] را پُرصدا و كشدار می‌خواند. نخستين نشانه‌های سَحَر در آسمان ديده می‌شد و در اين ساحل دنج لوسيفر [Lucifer]، ستاره‌ی صبح می‌رقصيد.

در اينجا بايد اضافه كنم كه به علت نامعلومی بوی بد نفسش از بين رفته بود...

جبرئيل شكست‌ناپذير، كه خواننده احتمالاً در رفتارش نشانه‌های هذيانی اختلال ناشی از سقوط اخير را می‌بيند، همچنان فريادكنان گفت: "بلند شو مامانی،‌ پاشو و مثل خورشيد بدرخش! بلند شو برويم ببينيم اينجا چه خبر است." پشت به دريا كرد تا خاطره‌ی هولناك سقوط را به يادش نياورد و برای وقايع آينده آماده شود. جبرئيل كه هميشه تشنه‌ی چيزهای نو بود اگر می‌توانست و بيرقی در اختيار داشت، حتما آن را همانجا نصب می‌كرد تا به نام "كسی چه می‌داند" كه اين سرزمين سفيدپوش را سرزمين نو يافته‌ی خويش بخواند. به التماس افتاد: "سپونو، د بجنب بابا، مگر مُرده‌ای بدمصب." و با اين گفته بلافاصله به خودش آمد. به سوی هيكل صلدين كه دراز به دراز افتاده بود خم شد، اما جرأت نكرد لمسش كند. به اصرار گفت: "حالا نمير چامچی جون، حالا كه اين همه راه آمده‌ايم نمير."

صلدين نمُرده بود ولی می‌گريست و اشك‌های ناشی از شك و ضربه‌ی سقوط روی صورتش يخ می‌زد. تمام بدنش را پوسته‌ای از يخ پوشانده بود كه چون شيشه صاف بود. وضعش به كابوس بيشتر شباهت داشت. در حالت نيمه‌هشياری كشنده‌ای كه از پايين بودن حرارت بدن ناشی می‌شد، وحشت كابوس‌آسای تركيدن و ديدن خونی كه از ترك‌های يخ بيرون خواهد زد، و ور آمدن پوستش همراه با ورقه‌های يخ دهنش را فرا‌گرفته بود. از اين گذشته، پُر از سؤال بود. آيا ما واقعاً، منظورم اين است كه وقتی تو با بازوهايت بال می‌زدی، آن وقت، بعد آب، يعنی می‌خواهی بگويی واقعاً مثل سينما بود؟ يعنی چارلتون هستون چوب دستيش را بلند كرد كه ما بتوانيم از كف اقيانوس رد بشويم؟ نه، اين كه نمی‌شود،‌ غير ممكن است. ولی اگر اينطور نبود، پس چطور بود؟ يا اين كه شايد از زير آب پريان دريايی همراهی كردند و چنان از ميان دريا گذشتيم كه پنداری ماهی يا شبح هستيم. واقعيت اين بود؟ آری يا نه؟ من بايد... ولی وقتی چشمانش را گشود،‌ همه‌ی پرسش‌ها چون رؤيايی محو می‌نمود، به طوری كه نمی‌توانست به خوبی آن‌ها را در ذهنش بيان كند، گويی دُم هر سؤال در ذهنش می‌جنبيد و بعد چون پَره‌ی زيردريايی ناپديد می‌شد. بعد نگاهش به آسمان افتاد و ديد به رنگ ديگری است. رنگی كه نبايد باشد. آسمان رنگ نارنجی خونی بود با لكه‌های سبز و برف به رنگ آبی جوهری بود. سخت مژه زد، ولی رنگ‌ها همانطور باقی ماندند. داشت نتيجه می‌گرفت كه از آسمان به بيرون،‌ به مكانی پليد، جايی ديگر، نه انگلستان، شايد هم غير انگلستان، منطقه‌ای ساختگی، قصبه‌ای تباه و يا سرزمين يا حالتی دگرگون فرو افتاده. شايد،‌ خلاصه كرد، شايد جهنم. نه،‌ نه. در آن حال كه بيهوشی باز تهديد می‌كرد به خودش اطمينان داد، نمی‌تواند جهنم باشد. نه هنوز. چون تو هنوز نمُرده‌ای. اما داری می‌ميری.

خوب پس: سالن ترانزيت.

شروع به لرزيدن كرد، ارتعاش آنقدر شديد شد كه به نظرش آمد زير فشار مانند يك هواپيما منفجر می‌شود.

و بعد ديگر هيچ نبود. در خلاء به سر می‌بُرد و اگر زنده می‌ماند، ناچار بود همه چيز را از نو بسازد. حتی ناگزير بود زمين زير پايش را دوباره كشف كند تا بتواند گامی بردارد. ولی حالا لزومی نداشت نگران اين مسايل باشد. زيرا با اجتناب‌ناپذير روبرو بود:‌ هيكل بلند و استخوانی مرگ، با كلاه حصيری لبه پهن و ردايی سياه كه نسيم آن را تكان می‌داد. مرگ كه به عصای دسته نقره‌ای تكيه داده، پوتين‌های ولينگتن سبز زيتونی به پا داشت.

مرگ پرسيد: "اينجا چه كار می‌كنی؟ اين ملك خصوصی است. علامت هم زده‌ايم. صدای زنی بود كه بفهمی‌نفهمی می‌لرزيد، انگار هيجانزده بود.

چند لحظه بعد مرگ به رويش خم شد- در سكوت وحشتزده انديشيد، می‌خواهد ببوسدم و نفسم را ببرد. و برای اعتراض، حركات ضعيف و بيهوده‌ای كرد.

مرگ خطاب به كسی،‌ به جبرئيل گفت: "زنده بودنش حتمی است. ولی نفسش عجب بوی گندی می‌دهد. آخرين بار كی دندان‌هايش را مسواك زده؟"

*
نفس يكی شيرين و نفس ديگری، به دليلی همان قدر مرموز تلخ و بدبو شده بود. چه انتظاری داشتيد؟ مگر از آسمان به زمين افتادن شوخی است؟ فكر می‌كردند هيچ صدمه‌ای به آدم نمی‌زند؟ بايد هر دوشان زودتر از اين‌ها می‌فهميدند كه نيروهای بالا عنايت كرده‌اند و چنين نيروهايی (البته دارم از خودم صحبت می‌كنم.)، نسبت به مگس‌هايی كه كله معلق شده‌اند رفتاری توأم با بازيگوشی و تا حدودی لاابالی‌گری دارند. فكر می‌كنيد سقوط آن‌ها طولانی بوده؟ بايد بگويم در مورد مسأله‌ی سقوط هيچ شخصيت فانی و يا غيرفانی را با خودم قابل مقايسه نمی‌دانم. ممكن است بگوييد از ابرها به خاكستر، از سوراخ بخاری، از انوار بهشت به آتش دوزخ... زير فشار شيرجه‌ای بلند. داشتم می‌گفتم بايد انتظار دگرديسی‌هايی را داشت كه همگی تصادفی نيستند. انتخاب غير انسب. در هر صورت،‌ برای اين كه آدم زنده بماند بهای گزافی نيست. و نه فقط زنده‌ماندن، بلكه دوباره زاده شدن، نو شدن، ‌آن هم در سن آن دو تا.

چه؟ بايد بگويم چه تغييراتی در آن‌ها به وجود آمده؟

نفس خوش بو ? نفس بد بو.

و به نظر رُزا دايموند آمد كه به دُور سر جبرئيل فرشته كه همچنان پشت به دريا و طلوع ايستاده بود،‌هاله‌ای طلايی‌رنگ و ضعيف می‌درخشد.

و آن دو برآمدگی روی شقيقه‌های چمچا، زير كلاه خيسش كه هنوز سرجايش مانده بود.

و، و، و.

*
وقتی چشمش به هيكل غريب و مسخره‌ی جبرئيل فرشته افتاد كه ميان برف‌ها چون ديونی سوس خدای شراب، شوقزَده می‌گشت، رُزا دايموند به ياد،‌ اسمش را ببر، فرشته‌ها نيفتاد. چشمش كه از پنجره، از ورای شيشه‌های غبار‌گرفته‌ی نمك سود به او افتاد، با آن نگاه كم سوی پيرش احساس كرد قلبش چنان سخت و دردناك به تپش درآمده كه ترسيد مبادا از كار بيفتد، زيرا در آن شكل محو، تجسم ژرفترين آرزوی قلبيش را يافته بود. رُزا فاتحان نرمن را چنان فراموش كرد كه گويی هرگز وجود نداشته‌اند و به شتاب از شيب سنگريزه‌ها پايين رفت. شتابی كه برای پاهای پيرش بيش از اندازه بود. می‌خواست اين غريبه‌ی عجيب را برای وُرود به زمينش سرزنش كند. بهانه‌اش اين بود.

معمولاً در دفاع از اين تكه ساحلی كه عاشقانه دوست می‌داشت، سنگدل می‌شد، و تابستان‌ها وقتی مردم برای گذراندن تعطيلات آخر هفته گذارشان به بالاترين خط مد دريا می‌افتاد، ناگهان چون گرگ گرسنه، به گفته‌ی خودش، بر سرشان نازل می‌شد تا توضيح بدهد و امر كند ? اين باغ من است. می‌بينيد كه ? و اگر پُررو بشوند ? زود باش برو بيرون گاو احمق پير. اين پلاژ بدمصب خصوصی است ? و به خانه باز می‌گشت تا شيلنگ دراز سبزرنگ را بياورد و با سنگدلی آب را روی پتوهای شطرنجی، چوب‌های پلاستيكی كريكت و شيشه‌های لوسيون ضدآفتابشان باز كند. او بُرج‌های ماسه‌ای كودكانشان را در هم می‌كوفت و ساندويچ‌های سوسيس و جگرشان را خيس می‌كرد و پيوسته لبخند شيرين به لب داشت:‌ می‌خواهم باغچه‌ام را آب بدهم. ناراحت كه نمی‌شويد؟... از آن‌ها بود. در سراسر دِه می‌شناختندش. خانواده‌اش موفق نشده بودند راضيش كنند به خانه‌ی پيران برود. وقتی به خود جرأت بخشيده، موضوع را مطرح كرده بودند، همه را بيرون انداخته و گفته بود ديگر هرگز به در خانه‌اش نزديك نشوند. به علاوه همه را از ارث محروم كرده، يك پنی برای كسی نگذاشته بود. اما حالا تك و تنها مانده بود و هفته پشت هفته می‌آمد و يك نفر به او سر نمی‌زد. حتی دورا شافل بوتام [Dora Shufflebotham] كه در همه‌ی آن سال‌ها كارهايش را انجام داده بود هم سراغش را نمی‌گرفت. دورا سپتامبر گذشته از دنيا رفت. خدا بيامرزدش. با اين همه مايه‌ی شگفتی است كه اين قزل آلای پير، در اين سن و سال چطور به همه‌ی كارهايش می‌رسد. آن هم با آن پله‌ها. درست است كه وزوز زياد می‌كند، ولی بدش را گفتی، خوبش را هم بگو. آن همه تنهايی هر كسی را ديوانه می‌كند.

اما جبرئيل نه آب شيلنگ نصيبش شد و نه بدزبانی. رُزا چند كلمه به نشان سرزنش بر زبان آورد و در حين وارسی صلدين كه سقوط كرده و تازه به گوگرد آغشته شده بود (و تا آن وقت هنوز كلاه مدل انگليسيش را از سر بر نداشته بود)، پَره‌های بينيش را با دست نگه داشت و بعد با شرمی كه بازيافتنش شگفت‌انگيز بود، تته پِته كنان به منزل دعوتشان كرد. ش شما ب بهتر است دوستتان را به منزل ب بياوريد. هوا سرد است. در حالی كه پا می‌كوبيد، از راه تخته كوب به خانه آمد تا زير كتری را روشن كند. از سردی هوا كه گونه‌هايش را سرخ كرده بود، ممنون بود، زيرا سرخی شرم را در چهره‌اش پنهان می‌كرد.

*
حالت چهره‌ی صلدين چمچا در جوانی به طور استثنايی پاك و بی‌گناه بود. صورتی كه انگار هرگز با سرخوردگی و پليدی رو به رو نشده، با پوستی كه به نرمی و صافی كف دست شاهزادگان بود. اين چهره در روابطش با زن‌ها خيلی به دردش خورده بود و در واقع همسرش پملا لاوليس اولين دليلی كه برای گرفتارشدن به دام عشق او آورده بود،‌ همين حالت چهره‌اش بود. شگفتزده می‌گفت: "چقدر گِرد است، به صورت فرشته‌ی عشق می‌ماند." و در حالی كه دست‌هايش را زير چانه‌ی صلدين می‌گرفت ادامه می‌داد: "مثل توپ لاستيكی است."

و به او برمی‌خورد: "من استخوان هم دارم. زيرش استخوان است."

پملا رضايت می‌داد: "يك جايی داری. همه دارند."

پس از آن تا مدتی گرفتار اين فكر بود كه شبيه ستاره‌ی دريايی است و اسباب صورت ندارد، و بيشتر به خاطر تخفيف اين احساس بود كه كم كم آن رفتار تكبرآميز و محدود را پرورش داده بود. رفتاری كه اينك به سرشت دومش مبدل شده بود. بنابراين وقتی پس از خوابی طولانی و پُر از رؤياهای تحمل‌ناپذير كه بيشتر به زينی وكيل مربوط می‌شد، او را به صورت پری دريايی می‌ديد كه از كنار توده‌ی شناور يخی با شيرينی دردناكی برايش آواز می‌خواند و از اين كه نمی‌تواند در خشكی نزدش بيايد اِبراز تأسف می‌كند و بعد صدايش می‌زند، صدا می‌زند، اما نزديكش كه می‌رسد، در قلب كوه يخ محبوسش می‌كند و آوازش به ترانه‌ای فاتحانه و انتقامجويانه مبدل می‌شود... همانطور كه می‌گفتيم، وقتی صلدين چمچا بيدار شد و به آينه‌ای كه در قابی به رنگ آبی و طلايی و لاك الكل خورده قرار داشت نگريست، همان چهره‌ی قديمی فرشته‌آسا را ديد كه بار ديگر به او زل زده است. مسأله خيلی جدّی بود. در آن حال مشاهده كرد كه روی شقيقه‌هايش دو برآمدگی به شكل دو ورم پريده‌رنگ روييده است. حتما در خلال حوادث اخير به گيجگاهش ضربه خورده بود.

چمچا در حالی كه در آينه به چهره‌ی تغييريافته‌اش می‌نگريست، كوشيد تا هويت خود را به خاطر آورد. به آينه گفت من يك مرد واقعی هستم كه گذشته‌ام واقعی است و آينده‌ام را طرح ريزی كرده‌ام. من مردی هستم كه بعضی چيزها برايم اهميت دارد: وقت، انضباط شخصی، منطق، جستجوی آنچه اصيل و شريف است، بدون توسل به خدا، آن چوب زير بغل قديمی. ايده آل زيبايی، امكان تعالی، و ذهن. من مردی زن دار هستم. اما علی رغم اين مناجات، افكار منحرف راحتش نمی‌گذاشت. مثل اين يكي: كه دنيا در فراسوی اين پلاژ و اين خانه وجود خارجی نداشت و اگر محتاط نبود و عجولانه رفتار می‌كرد، از لبه‌ی آن به پايين، به درون ابرها پرتاب می‌شد. همه چيز بايد از نو ساخته می‌شد. و اين يكي: اگر چنانچه بايد و شايد، همين حالا به خانه‌اش تلفن می‌زد و به همسر عاشقش اطلاع می‌داد كه نمُرده است و در اثر انفجار، در ميان زمين و هوا تكه تكه نشده است، اگر اين كار عاقلانه را انجام می‌داد، حتما كسی كه گوشی را برمی‌داشت با نام او آشنا نبود. و يا سومي: صدای پايی كه در گوشش زنگ می‌زد، صدايی دور كه رفته رفته نزديك می‌شد،‌ زاييده‌ی ذهنش نبود و از صدمه‌ی سقوط ناشی نمی‌شد، بلكه هشدار رسيدن سرنوشتی شوم بود كه رفته رفته نزديكتر می‌شد. ال او ان، دی او ان، لندن. من اينجا هستم در خانه‌ی مادربزرگ، چشمان درشتش و دست‌های بزرگش، دندان‌های درازش.

روی ميز كنار تختخوابش يك تلفن ديده می‌شد. اندرزگويان انديشيد، نگاه كن، آنجا است. برش دار و شماره را بگير. آن وقت تعادلت باز می‌گردد. و بعد ياوه‌های اين چنينی به ذهنش می‌آمد: "آن‌ها مثل تو نيستند،‌ ارزش تو را ندارند." و بعد، "به اندوه و عزاداريش فكر كن، همين الان تلفن بزن."

شب بود. نمی‌دانست چه ساعتی... در اتاق ساعت نبود و ساعت مُچيش هم در آن گيرودار ناپديد شده بود. تلفن بزند يا نزند؟‌ نه شماره را گرفت. با زنگ چهارم صدای مردی را از گوشی شنيد.

صدا، خواب آلود، مبهم و در عين حال آشنا بود:‌ "چه خبر است؟"

صلدين چمچا گفت: "ببخشيد، خواهش می‌كنم ببخشيد. شماره را اشتباه گرفته‌ام."

همانطور كه به تلفن خيره شده بود نمايشنامه‌ی درامی را به ياد آورد كه در بمبئی ديده بود. از يك داستان انگليسی، اثر...، نام نويسنده از ذهنش می‌گريخت. تنی سون [Tennyson]؟ نه، نه. سامرست موام [Sommerset Maugham] ولش كن بدمصب را- در متن اصلی كه اكنون نويسنده نداشت، مردی كه از مدت‌ها پيش تصور می‌كردند مُرده است، پس از سال‌ها غيبت باز می‌گردد، و چون شبحی زنده به پاتوق‌های سابقش سر می‌زند. ابتدا شبی در نهان به خانه‌ی سابقش می‌رود و از يكی از پنجره‌ها كه باز مانده بود به داخل می‌نگرد. می‌بيند زنش به اين خيال كه بيوه شده، شوهر تازه‌ای اختيار كرده و روی لبه‌ی پنجره نيز اسباب بازی بچه‌ای افتاده است. مدتی همچنان در تاريكی می‌ماند و با احساساتش می‌جنگد. سرانجام اسباب بازی را برمی‌دارد و بی‌آن‌كه كسی از آمدن يا حضورش با خبر شود، برای هميشه آنجا را ترك می‌گويد. و اما برگردان هندی داستان تفاوت دارد. زن با بهترين دوست شوهری كه تصور می‌كرد مُرده است ازدواج كرده. شوهر اول بی‌آن‌كه انتظار تغييراتی را داشته باشد از در وارد می‌شود و با ديدن همسر و دوست قديميش كه كنار هم نشسته‌اند، به ذهنش خطور نمی‌كند كه آن دو ازدواج كرده‌اند. از دوستش برای اين كه به كارهای زن رسيده است سپاسگزاری می‌كند، ولی حالا كه او بازگشته است، همه چيز به حال عادی برمی‌گردد. زن و شوهر جديد نمی‌دانند چطور واقعيت را به او بگويند و سرانجام يكی از خدمتكاران پرده از ماجرا برمی‌دارد. شوهر اول كه ظاهراً غيبت طولانيش به خاطر دچار شدن به فراموشی بوده، با شنيدن اين خبر اعلام می‌كند كه او نيز مسلما در اين مدت طولانی كه دور از خانواده به سر برده با زن ديگری ازدواج كرده است، ولی متأسفانه حالا كه خاطره‌ی زندگی گذشته‌اش باز آمده، حوادث دُوران غيبت را فراموش كرده است. مرد نزد پليس می‌رود تا تقاضا كند همسر جديدش را بيابند، اگرچه هيچ چيز را به خاطر نمی‌آورد، حتی واقعيت ساده‌ی وجود زن را.

پرده می‌افتد.

صلدين چمچا در حالی كه پيژامای نامانوس راه راه سفيد و قرمز به تن داشت، تنها در اتاق خوابی ناشناس دمر روی تخت افتاد و در حالی كه می‌گريست غريد: "مُرده شور هندی‌ها را ببَرند." و صدايش در بالش خفه شد و مشت‌هايش را چنان محكم به روبالشی توردوزی كوفت كه پارچه‌ی پنجاه‌ساله‌ی مغازه‌ی هرودز بوئنوس آيرس جر خورد: "به درك جهنم. اين بی‌ذوقی و عوام پسندی. بدمصب‌ها. اين فقدان ظرافت. به جهنم. حرامزاده. حرامزاده. اين بی‌سليقگی‌شان."

درست در اين لحظه بود كه پليس برای دستگيريش وارد شد.

*
شب بعد از دعوت آن دو به منزلش، رُزا دايموند بار ديگر كنار پنجره‌ی شبانه‌ی بی‌خوابی پيرزنانه‌اش ايستاده و انديشناك به دريای نهصد‌ساله خيره شده بود. آن كه بوی گند می‌داد، از وقتی با چند كيسه آب جوش در رختخواب گذاشته بودندش، همچنان خوابيده بود. بهترين چيز هم برايش همين بود. نيرويش را باز می‌آورد. به هر دو در طبقه‌ی بالا جا داده بود. چمچا در اتاق مهمان بود و جبرئيل در اتاق مطالعه‌ی شوهر مرحومش، و همانطور كه به دشت درخشان دريا می‌نگريست، صدای گام‌هايش را از طبقه‌ی بالا می‌شنيد. در ميان كتاب‌های پرنده شناسی و سوت مخصوص پرندگان مرحوم هنری دايموند، بولاها bola] نوعی اسلحه‌ی سرد كه از اتصال چند مُهره‌ی فلزی يا سنگی به سر دسته‌ی كوچكی طناب كه انتهای آن را به هم می‌بندند ساخته می‌شود. م.[،‌ شلاق‌های گاو و عكس‌های هوايی لوس آلاموس استانسيا [Los Alamos estancia] ، كه مدت‌ها پيش از آن سرزمين دوردست گرفته بود، در اتاق قدم می‌زد. صدای گام‌های مردی در آن اتاق، چقدر اطمينان بخش بود. فرشته برای اين كه خواب را از سرش بپراند، در طول اتاق بالا و پايين می‌رفت. و آن پايين، زير قدم‌هايش، رُزا در حالی كه به سقف می‌نگريست، او را به نامی خواند كه از مدت‌ها پيش به زبان نياورده بود. زمزمه كرد مارتين. نام خانوادگيش شبيه اسم خطرناكترين مار كشورش بود. مار سمی. ويبورا دولاكروز.

و آن وقت شكل‌هايی را ديد كه در پلاژ حركت می‌كردند. گويی بردن آن نام ممنوع، چون افسونی مُردگان را باز می‌آورد. انديشيد، باز هم؟ و رفت دوربين اپرايش را بياورد. هنگام بازگشت پلاژ را پُر از سايه يافت و اين بار ترسيد، زيرا بر خلاف كشتی‌های نرمن كه سربلند و بی‌هيچ پنهان كاری عبور می‌كردند، اين سايه‌ها دزدانه نزديك می‌شدند و زير لبی لعنت می‌فرستادند و با صداهايی خفه و وحشت‌انگيز، پيبيپ و واق واق می‌كردند. به ظاهر انگار سر نداشتند، دولا راه می‌رفتند و دست و پايشان چون غول می‌جنبيد. به خرچنگ‌هايی می‌ماندند كه دست و پا را از پوسته بيرون آورده باشند. از آن كنار ريز ريز می‌دويدند و چكمه‌های سنگينشان روی راه تخته پوش پلاژ صدا می‌داد. خيلی بودند. ديد دارند به انبار قايق می‌رسند كه روی ديوارش دزد دريايی يك چشمی در حال چرخاندن قَمه‌اش نقاشی شده بود و ديگر تاب نياورد. تصميمش را گرفت. من اجازه نمی‌دهم. و به سرعت پايين رفت تا بالاپوشی بردارد. اسلحه‌ی انتخابيش همان شيلنگ سبز دراز بود. بايد حقشان را كف دستشان می‌گذاشت. به درِ وُرودی كه رسيد، با صدايی رسا گفت: "دارم همه تان را می‌بينم، بياييد بيرون، هر كه هستيد بياييد بيرون."

آن‌ها هفت خورشيد را روشن كردند. نور كوركننده بود. از شدت وحشت دستپاچه شد. هفت نورافكن با نورهای سفيد- آبی‌رنگشان همه چيز را غرق نور كرده بودند و در اطرافشان چراغ‌های كوچك‌تر، فانوس و چراغ قوه، چون پروانه می‌چرخيدند و وزوز می‌كردند. سرش گيج رفت و يك آن توان تشخيص ميان گذشته و حال را از دست داد. در حالی كه می‌كوشيد متمركز باشد، شروع كرد: اين چراغ‌ها را خاموش كنيد، مگر نمی‌دانيد خاموشی اعلام كرده‌اند؟ اگر همينطور ادامه بدهيد به سراغمان می‌آيند. و با نفرت به خودش آمد: "دارم ياوه می‌گويم." و نوك عصايش را به پادَری كوبيد. در آن لحظه، پنداری افسونی در كار باشد، افراد پليس در حلقه‌ی خيره كننده‌ی نور هويدا شدند.

معلوم شد كسی به پاسگاه تلفن زده و گزارش داده كه فرد مشكوكی را در پلاژ ديده است. يادتان هست، قبلاً به طور غيرقانونی با قايق ماهيگيری وارد می‌شدند، و همان يك تلفن فرد ناشناس كافی بوده تا پنجاه و هفت پاسبان يونيفورم پوش شروع به گشت زدن در ساحل كنند. همگی چراغ قوه‌هايشان را ديوانه وار در تاريكی تكان می‌دادند، بعضی‌ها از مكان‌های دوردستی چون هيستينگز، ايست بورن يا بكس هيل [Bexhill] آمده بودند، حتی يك هيأت از بِرايتون [Bighton] رسيده بود. همه می‌خواستند در خوشی و هيجان شكار شركت كنند. اين گشت ساحلی پنجاه و هفت نفره را سيزده سگ همراهی می‌كرد كه همگی هوای دريا را بو می‌كشيدند و هيجان زده دُم تكان می‌دادند. در حالی كه رُزا دايموند، همانجا، بيرون درِ وُرودی و به دور از گروه مردان و سگ‌ها، به پنج پاسبانی كه كنار پنج خروجی منزل، يعنی وُرودی اصلی، پنجره‌های همكف و در آشپزخانه نگهبانی می‌دادند- چون ممكن بود آن پَست بی‌وجدان بخواهد فرار كند- و سه مردی كه لباس عادی به تن و كلاه‌های عادی به سر و چهره‌هايی معمولی داشتند، خيره شده بود. جلوتر از همه‌ی آن‌ها بازرس جوان لايم ايستاده بود. جرأت نداشت به چشمان زن بنگرد و اين پا و آن پا می‌كرد و دماغش را می‌ماليد و نسبت به چهل سال سنش پيرتر و سرخ چهره به نظر می‌رسيد. رُزا نوك عصايش را به سينه‌ی بازرس كوفت. اين وقت شب فرانك، معنيش چيست؟ ولی نبايد می‌گذاشت پيرزن برايش دستور صادر كند. امشب نمی‌شد. آن هم با كارمندان اداره‌ی مهاجرت كه از دور مراقب كوچكترين حركتش بودند. صاف ايستاد و چانه‌اش را تو داد:

"معذرت می‌خواهم خانم دي- صحبت‌هايی شده- يعنی اطلاعاتی به ما داده‌اند- تصور می‌كنيم- لازم است تحقيق كنيم- بايد منزل شما را بازرسی كنيم- اجازه‌اش هم صادر شده."

رُزا شروع كرد: "چرند نگو عزيز." ولی درست در آن هنگام سه مردی كه قيافه‌های عادی داشتند، بدن راست كردند و مثل سگ‌های پاسبان پا ورداشتند. اولی صدايی غيرعادی در آورد كه ظاهراً از ذوقش بود. دومی به‌نرمی ناليد و سومی ذوقزَده نگاهش را به سوی در چرخاند و همگی از كنار رُزا دايموند گذشتند و وارد راهرو روشن خانه شدند. صلدين چمچا در آنجا ايستاده بود و با يك دست پيژامه‌اش را نگه داشته- دكمه‌ی پيژامه وقتی خودش را روی تختخواب پرت كرده بود كنده شده بود- و با دست ديگر چشم‌هايش را می‌ماليد.

مردی كه صدای فس فس در می‌آورد گفت: "بينگو."، آن كه ناله می‌كرد دست‌هايش را به فُرم دعا خواندن زير چانه‌اش گرفت تا نشان بدهد دعايش مستجاب شده است. و سومی در حالی كه با شانه‌اش رُزا دايموند را هل می‌داد، از كنارش گذشت و گفت: "ببخشيد خانم."

بعد پنداری سيل آمده باشد، موج كلاه خودهای پليس رُزا را به اتاق نشيمن راند. ديگر صلدين چمچا را نمی‌ديد و گفته‌هايش را نمی‌شنيد. رُزا هرگز نشنيد او درباره‌ی انفجار بُستان چيزی بگويد- در عوض فرياد می‌زد حتما اشتباهی شده. من از آن‌هايی كه با قايق ماهيگيری قاچاقی وارد می‌شوند نيستم. من نه اهل اوگاندا هستم، نه اهل كنيا. پليس‌ها بنا كردند به پوزخند زدن: معلوم است آقا، از سه هزار پايی، و آن وقت شما تا ساحل شنا كرديد. و همانطور پوزخندزنان اضافه كردند، اگر بخواهيد می‌توانيد ساكت بمانيد. اين حق شماست. ولی به زودی بنا كردند به قهقهه زدن. انگار يكی از آن خوب‌هايشان را گرفته‌ايم. ولی رُزا اعتراض صلدين را نمی‌شنيد. پليس خندان مانع می‌شد. بايد حرفم را باور كنيد، من انگليسی هستم. اجازه‌ی اقامت هم دارم. ولی وقتی ديدند پاسپورت و هيچ مدرك شناسايی همراه ندارد، از شدت خنده اشك از چشمشان جاری شد. حتی چهره‌های تهی مردانی كه لباس سويل به تن داشتند و از سرويس مهاجرت آمده بودند هم از اشك شادی خيس شد. آن وقت باز پوزخندزنان گفتند، البته. لازم نيست بگوييد. حتما وقتی داشتيد پرت می‌شديد از جيب كتتان افتاده و گم شده‌اند. شايد هم پری‌های دريايی در آب جيبتان را زده‌اند. در آن ازدحام خندان مردان و سگ‌ها رُزا نمی‌توانست ببينند بازوهای يونيفورم پوش چه به روز بازوهای چمچا می‌آوردند و يا مشت‌ها با شكمش و پوتين‌ها با قلم پايش چه كردند. تازه مطمئن نبود صدايی كه شنيده فرياد چمچا بوده يا زوزه‌ی سگ‌ها. اما سرانجام صدايش را شنيد كه برای آخرين بار با فريادی نوميدانه بلند شد: "مگر هيچ كدامتان تلويزيون نگاه نمی‌كنيد؟ چرا متوجه نيستند؟‌ من ماكسيم هستم. ماكسيم الی ين [Maxim Alien]."

پاسبان چشم ورقلنبيده گفت: "بله، البته كه هستيد. من هم كِرميت [Kermit] قورباغه‌ام."

آنچه صلدين چمچا هرگز به زبان نياورد، حتی وقتی معلوم شد اشتباه بزرگی در كار است، اين بود: "اين شماره تلفن منزلم در لندن است." او غفلت كرد و به پاسبان‌هايی كه دستگيرش می‌كردند نگفت: "در آن سوی سيم همسر زيبا، سفيدپوست و انگليسيم ضمانت می‌كند كه آنچه به شما گفته‌ام حقيقت دارد." نه جانم نگفت. به درك.

رُزا دايموند خودش را جمع و جور كرد و گفت: "يك دقيقه صبر كن فرانك لايم. نگاه كن ببينم." اما سه مردی كه لباس‌های عادی به تن داشتند باز با همان برنامه‌ی فس فس، ناله و چشم‌گرداندن با انگشتی لرزان به چمچا اشاره كرده، گفتند: "خانم، اگر دنبال مدرك می‌گرديد چيزی بهتر از اين پيدا نمی‌كنيد."

صلدين چمچا در جهت اشاره‌ی انگشت پاپ آی [Popeye] دست به شقيقه‌اش برد و فهميد كه در هول‌انگيزترين كابوس بيدار شده است. كابوسی كه تازه آغاز می‌شد، زيرا بر شقيقه‌هايش دو شاخ روييده بود. دو شاخ تازه، شاخ‌های بزی رو به رشد كه آنقدر تيز بودند كه راحت شكم پاره می‌كردند.

*
قبل از اين كه لشگر پاسبان‌ها صلدين چمچا را به سوی زندگی تازه‌اش ببرد، واقعه‌ی غيرمنتظره‌ی ديگری روی داد. جبرئيل فرشته كه نور خيره كننده را ديده و صدای خنده‌های هذيانی مأمورين اجرای قانون را شنيده بود، در حالی كه كت اسموكينگ قهوه‌ای‌رنگ و شلوار سواری تنگی را كه از ميان لباس‌های هنری دايموند انتخاب كرده بود به تن داشت، به طبقه‌ی پايين آمد و در حالی كه كمی بوی نفتالين می‌داد، در پاگرد طبقه‌ی اول ايستاده، بی‌آن‌كه چيزی بر زبان آورد رويدادهای طبقه‌ی پايين را تماشا می‌كرد. همانطور ساكت ايستاده بود كه ناگهان چمچا با دست‌های دستبند زده كه همچنان پيژامه را چسبيده بود و با پاهای برهنه به سوی اتومبيل سياه‌رنگ پليس می‌رفت، چشمش به او افتاد و فرياد زد: "جبرئيل، تو را به خدا به اين‌ها بگو چی شده."

فس فس، ناله‌ای و پاپ آی با اشتياق به سوی جبرئيل چرخيدند: "و ايشان كه باشند؟ يكی ديگر از شناگران آسمانی؟"

ولی كلمات روی لب‌ها ماسيد، زيرا در آن لحظه نورافكن‌ها خاموش شدند. دستورش وقتی به چمچا دستبند زده، او را تحت الحفظ قرار داده بودند صادر شده بود. و بعد از خاموشی هفت خورشيد، همه مشاهده كردند كه نوری خفيف و طلايی‌رنگ از سوی مردی كه كت اسموكينگ به تن دارد می‌تابد. در واقع آْن نور نرم و درخشان از نقطه‌ای در پشت سر جبرئيل، می‌تابيد. بازرس لايم هرگز به آن نور اشاره نكرد و اگر كسی از او درباره‌ی آن می‌پرسيد، حتما ديدن چنين پديده‌ای را انكار می‌كرد.‌هاله‌ی نورانی، آن هم در اواخر قرن بيستم؟ حتما شوخيتان گرفته.

در هر حال، وقتی جبرئيل پرسيد: "آقايان چه می‌خواهند؟" همه‌ی افراد پليس كه در آنجا بودند احساس تمايل كردند كه همه چيز را با جزييات كامل شرح بدهند و اسرارشان را فاش كنند. انگار كه او، كه او،‌ اما نه. اين كه مسخره است. تا هفته‌ها بعد سر می‌جنباندند تا آخر سر موفق شد به خود بقبولانند آنچه انجام داده‌اند دلايل منطقی داشته است. آن مرد دوست قديمی خانم دايموند بوده و آن دو به اتفاق، چمچای رذل ناقلا را كنار ساحل در حال غرق شدن يافته بودند و بنابر ملاحظات انسانی به منزل آورده بودند. دليلی نداشت كه بيش از آن مزاحم رُزا يا آقای فرشته بشوند. آن هم مردی مثل فرشته كه كسی را با ظاهری محترمانه‌تر از او نمی‌توان يافت. با آن كت اسموكينگ و، خُب عجيب و غريب لباس پوشيدن كه جنايت نيست.

صلدين چمچا گفت: "جبرئيل، كمك."

اما چشم جبرئيل به رُزا دايموند افتاده بود و نمی‌توانست نگاهش را برگيرد. بعد سری جنباند و به طبقه‌ی بالا مراجعت كرد و كسی نكوشيد تا او را بازدارد.

چمچا كه به اتومبيل پليس رسيد، جرئيل فرشته‌ی خائن را ديد كه از بالكن كوچك اتاق خواب رُزا نگاهش می‌كند و هيچ‌هاله‌ی نورانی از پس كله‌ی آن حرامزاده پيدا نيست.



۲



كن ماء كن فی قديم الزمان... يكی بود، يكی نبود. در آن زمان‌های دور و فراموش شده، در سرزمين نقره‌ای آرژانتين، مردی به نام دون انريكه دايموند [Don Enrique Diamond] می‌زيست كه درباره‌ی پرندگان زياد می‌دانست و درباره‌ی زن‌ها كم، و زنش رُزا از مردان هيچ نمی‌دانست و از عشق بسيار می‌دانست. يك روز همانطور كه سينيورا اسب سواری می‌كرد، به دروازه‌ی بزرگ سنگی استانسيای [estancia] دايموند رسيد. يك وری روی اسب نشسته بود و كلاهی پَردار به سر داشت. ناگهان شترمرغی را ديد كه شتابان به سويش می‌دويد. شترمرغ چنان به سرعت می‌دويد كه گويی از مرگ می‌گريخت و در هر حال هر حقه‌ای را كه می‌دانست به كار می‌زد. آخر شترمرغ حيوانی است زيرك كه به سادگی نمی‌توان شكارش كرد. در اندك فاصله‌ای پشت سر شترمرغ، گرد و خاكی به هوا رفت و قيل و قال شكارچيان به گوش رسيد. و وقتی شترمرغ به فاصله‌ی شش پايی او رسيد، بولايی از ميان گرد و خاك فرا رسيد و به دُور پای پرنده پيچيد. شترمرغ پيش پای ماديان خاكستری‌رنگ رُزا درغلطيد و مردی كه برای كشتن پرنده از اسب پياده شد، هرگز نگاه از چهره‌ی رُزا برنگرفت. او كاردی قبضه نقره‌ای را از غلاف كمربندش كشيد و تا دسته در گردن پرنده فرو برد و اين همه را بی‌آن‌كه يكبار به شترمرغ بنگرد، انجام داد و در حالی كه بر زمين زردرنگ پهناور زانو زده بود، همچنان خيره در ديدگان رُزا دايموند می‌نگريست. نامش مارتين دولاكروز بود.

پس از دستگير شدن چمچا، جبرئيل فرشته غالباً از رفتار خود به شگفتی می‌آمد. در آن لحظه كه به رؤيا می‌مانست، وقتی شكار ديدگان پيرزن انگليسی شده بود، احساس كرده بود كه اراده‌اش ديگر به او تعلق ندارد و نيازهای شخص ديگری عنان اختيار او را در دست گرفته است. به خاطر سرشت شگفت‌انگيز رويدادهای اخير، و همچنين تصميم به اين كه حتی الامكان بيدار بماند، چند روزی طول كشيد تا موفق شد وقايع را با دنيايی كه پشت چشمانش می‌گذشت پيوند دهد. و تنها در آن هنگام دريافت كه بايد خود را نجات بخشد، زيرا جهان كابوس‌هايش به زندگی بيداريش نفوذ می‌كرد و اگر مراقب نبود، هرگز نمی‌توانست با او تولدی ديگر بيابد. از طريق او، اله لويا، كه بام دنيا را به چشم ديده بود.

خودش از اين كه می‌ديد هنوز هيچ كوششی برای تماس با الی نكرده و يا از كمك به چمچا، در حالی كه سخت به آن نياز داشت، فروگذار كرده است، منزجر بود. اما از سوی ديگر، روييدن يك جفت شاخ قشنگ و تازه بر سر صلدين مشوشش نمی‌كرد. در حالی كه اين از آن اتفاقاتی بود كه طبيعتا بايد نگرانش می‌كرد. جبرئيل در نوعی حالت خلسه به سر می‌بُرد و وقتی از بانوی پير نظرش را درباره‌ی پيشامدهای اخير پرسيد، رُزا لبخند غريبی زد و گفت زير آسمان هيچ چيز تازه نيست و چه چيزها كه با چشم خود نديده است. مثلاً ظهور مردان با كلاه خودهای شاخ دار در كشوری باستانی مانند انگلستان. جايی برای قصه‌های نو نبود و هر برگ چمن تا به حال صدها هزاربار لگدكوب شده بود. در طول روز، ساعت‌ها به پرت و پلاگويی می‌افتاد و حرف‌های مغشوش می‌زد، ولی در مواقع ديگر اصرار داشت برای جبرئيل خوراك‌های پُرحجم و سنگين بپزد، شپردزپای، كيك ريواس با كرم غليظ، خوراك‌های گرم با سس‌های غليظ و سوپ‌های مختلف و سنگين، و همواره نوعی شوق توصيف‌ناپذير در چهره‌اش ديده می‌شد. گويی حضور جبرئيل او را به طور غيرمنتظره و ژرفی راضی كرده است. همراهش برای خريد به دِه می‌رفت و مردم به آن دو خيره می‌شدند. ولی رُزا اعتنا نمی‌كرد و عصايش را آمرانه تكان می‌داد. روزها پياپی می‌گذشت و جبرئيل خيال رفتن نداشت.

با خود گفت: "انگليسی لعنتی. از آن انواعی است كه نسلشان ورافتاده. من بدمصب اينجا چه كار دارم؟" ولی همچنان در آن خانه به سر می‌برد. چرا كه با زنجيرهايی ناپيدا بسته شده بود. در آن حال زن مُدام آوازی قديمی را به زبان اسپانيايی می‌خواند كه جبرئيل يك كلمه‌اش را هم نمی‌فهميد. جادو از اين طريق بود؟ مانند مُرگان لوفه [Morgan Le Fay] ی پير كه با آواز جادوييش مرلين [Merlin] جوان را به غار كريستال كشانيد؟ جبرئيل به سوی در می‌رفت، رُزا شروع به خواندن می‌كرد و او از رفتن باز می‌ماند و در حالی كه شانه بالا می‌انداخت، در دل می‌گفت: "چرا نمانم؟ هرچه باشد پيرزن احتياج به همنشين دارد. شكوه رنگ باخته. به جان خودت. ببين در اينجا چه برايش مانده. در هر حال من به استراحت نياز دارم تا كمی قوت بگيرم. فقط دو روز ديگر می‌مانم."

عصرها در اتاق پذيرايی كه پُر از تزيينات نقره‌ای بود می‌نشستند. از جمله چاقوی قبضه نقره‌ای خاصی بود كه زير نيمتنه‌ی گچی هنری دايموند، كه از بالای قفسه‌ی گوشه‌ی ديوار به پايين خيره مانده بود، كوبيده بودند و وقتی ساعت پدربزرگ شش ضربه می‌نواخت، جبرئيل دو گيلاس شری می‌ريخت و رُزا شروع به صحبت می‌كرد. ولی هميشه با اين جمله قابل پيش بينی شروع می‌كرد، پدربزرگ برای اين كه ادبش را نشان بدهد، چهار دقيقه دير می‌آيد. او دوست ندارد زيادی وقت شناس باشد. بعد بی‌آن‌كه يكی بود، و يكی نبود بگويد شروع می‌كرد ولو اين كه تماما راست می‌گفت يا دروغ، جبرئيل انرژی وافرش را مشاهده می‌كرد كه صرف گفتن می‌شود. آخرين ذخيره‌ی نوميدانه‌ی اراده‌اش را در نقل داستان مصرف می‌كرد. رُزا گفت، تنها دُوران شادی كه به ياد می‌آورم، و جبرئيل پی‌برد كه اين ماده‌ی خامی كه چون انبانی پُر از خاطره بود، در واقع قلب رُزا يا پرتره‌ای بود كه مانند مواقعی كه تك و تنها در اتاقش در آينه می‌نگريست، خودش از خود ترسيم كرده بود. جبرئيل دانست كه سرزمين نقره‌ای گذشته مفری بود كه رُزا بيشتر دوست می‌داشت و ترجيح می‌داد، نه اين خانه رنگ و رو رفته كه در آن مرتب به اين طرف و آن طرف می‌خورد- ميز قهوه را می‌انداخت، بدنش به دستگيره‌ی در می‌خورد و كبود می‌شد- و يا در گوشه‌ای از آن می‌نشست، اشكش جاری می‌شد و فرياد می‌زد، همه چيز كوچك می‌شود.

در سال ۱۹۳۵ به اتفاق همسرش دون انريكه اهل لوس آلاموس، كه نيمه‌انگليسی ? نيمه‌آرژانتينی بود، با كشتی به آرژانتين سفر می‌كرد. دون انريكه با انگشت به اقيانوس اشاره كرد و گفت:‌ اين پامپا [pampa] است. تنها با نگاه كردن نمی‌توانی به وسعتش پی ببری، بلكه بايد در آن سفر كنی. اين يكسانی و عدم تغيير، روز پشت روز. در بعضی قسمت‌ها باد مانند مشت قوی، ولی كاملا ساكت است. نقش زمينت می‌كند، اما كمترين صدايی به گوشت نمی‌رسد. دليلش اين است كه درخت ندارد. نه يك اُم بوئه [ombu]، نه يك تبريزی، نه يك نادا [nada]. و راستی، بايد مراقب برگ‌های اوبوئه باشی. سم مهلك است. باد نمی‌تواند كسی را بكشد، ولی زهر برگ می‌تواند. رُزا چون كودكان كف زد. واقعاً كه هِنری. بادهای ساكت، برگ‌های زهرآگين. طوری از آن حرف می‌زنی كه انگار افسانه‌ی كودكان است. هِنری با موهای روشن، بدن نرم، چشمان درشت و فكورش با تشويش گفت: نه بابا، به اين بدی‌ها هم نيست!

رُزا به آن سرزمين پهناور، زير گنبد آبی و بی‌انتهای آسمان وارد شد. هنری پيشنهاد ازدواج كرد و او تنها پاسخی را داد كه از يك پيردختر چهل‌ساله انتظار می‌رفت. ولی وقتی به آرژانتين رسيد سؤال بزرگتری برايش مطرح شد: در آن فضای پهناور چه می‌توانست بكند؟ با خود گفت، مشكل من خوب بودن يا بد بودن نيست، بلكه تازه بودن است. رُزا به جبرئيل گفت همسايه‌مان دكتر يورك بابينگتون [Jorge Bobington]، هرگز از من خوشش نمی‌آمد. مُدام برايم داستان انگليسی‌های مقيم امريكای جنوبی را تعريف می‌كرد و با لحنی تحقيرآميز می‌گفت همه‌شان كلاهبردارند. يك مشت جاسوس و راهزن و چپاولگر. آن وقت از رُزا پرسيد، چنين آدم‌هايی در انگلستان شما كميابند؟ و خودش جواب داد فكر نمی‌كنم سينيورا. شماها جايتان در آن جزيره‌ی چون تابوت، آنقدر تنگ است كه بايد افق‌های وسيعتری بيابيد تا آنچه را كه در درونتان پنهان كرده‌ايد بروز دهيد.

دايموند ظرفيت شگرفش برای عشق ورزيدن بود. ظرفيتی چنان كه معلوم شد بيچاره كسل‌كننده‌اش، هرگز پُر نخواهد كرد. لطافت و عشق در آن پيكر ژله‌مانند يافت می‌شد، برای پرندگان ذخيره كرده بود. باز باتلاق اسكريمر [screamer] و پرنده‌ی نوك دراز. او بهترين روزهايش را سوار بر قايق پارويی، لاگوناهای [laguna] محلی و ميان نيزار در حالی كه درون دوربين مخصوص می‌نگريست، گذرانيده بود. يك بار كه با قطار به بوئنوس آيرس سفر می‌كردند، داخل كابين غذاخوری دست‌هايش را دُور دهانش گرفته و شروع به در آوردن صدای پرنده‌ی مورد علاقه‌اش، واندوريا ايبس تريپال كرده بود، و رُزا از شرم سرخ شده بود. می‌خواست بپرسد چرا نمی‌توانی مرا اين قدر دوست بداری؟ ولی اين پرسش هرگز به زبانش نيامد، چرا كه هنری او را زنی خوب و شايسته می‌شمرد، ولی شور و شهوت را از غرايزی می‌دانست كه خاص نژادهای ديگر بود. رُزا ژنراليسيموی خانه شد و كوشيد تا ترانه‌های شور و اشتياق را در وجود خود خاموش كند. عادت داشت شب‌ها بيرون از منزل در پامپا قدم بزند و دراز كشيده، كهكشان دور را تماشا كند. در آن حال، و گاه زير نفوذ آن زيبايی درخشان و جاری، به لرزه در می‌آمد و سراپايش با حظی وافر و ژرف می‌لرزيد و آهنگی ناشناس را زمزمه می‌كرد. برای رُزا اين موسيقی ستارگان نزديكترين حالت به وجد بود.

جبرئيل فرشته احساس می‌كرد قصه‌های رُزا چون تار، گِردَش می‌تند و او را به آن دنيای گمشده وارد می‌كند كه در آن هر روز پنجاه نفر برای ناهار می‌آمدند. چه مردانی بودند گوچوهای [gaucho] ما. فكر نكنی پَست و نوكرصفت بودند، نه. بسيار وحشی و مغرور، چون حيوانات گوشتخوار بودند. از عكسشان معلوم است. در درازای شب‌های بی‌خوابی‌شان، از مهی می‌گفت كه از فرط گرما پامپا را فرا می‌گرفت، به طوری كه چند تك درخت در آن مانند جزيره‌هايی به نظر می‌آمدند و هر سوار از دور چون موجودی اسطوره‌ای می‌نمود كه چهار نعل از سطح اقيانوس عبور می‌كند. پامپا به شبح دريا می‌ماند. رُزا برايش قصه‌هايی را می‌گفت كه كنار آتش اردوگاه شنيده بود. گوشوی بی‌دينی كه بهشت را انكار می‌كرد، آن‌ها را برايش گفته بود. وقتی مادرش مُرده بود، هفت شب تمام از روحش درخواست كرده بود بازگردد، و شب هشتم اعلام كرده بود كه حتما مادرش تقاضای او را نشنيده، زيرا اگر آن را شنيده بود، فوراً به بالين فرزند دلبندش می‌شتافت تا دلداريش دهد، و نتيجه می‌گرفت كه مرگ پايان كار است. و بعد جبرئيل را به دام شرح روزهايی انداخت كه مردمان پِرون [Peron]، با لباس‌های سفيد و موهای روغن خورده‌شان می‌آمدند و مزدوران بيرونشان می‌كردند، و برايش تعريف كرد كه چگونه انگلوس‌ها [Anglos] راه آهن كشيدند تا بتوانند خدمات لازم را به استانسياهای خودشان برسانند. سدها هم همينطور ساخته شد و آن وقت می‌رسيد به داستان دوستش كلودت: "از آن زن‌های سنگين دل بود كه به همسری يك مهندس با اسم گرينجر درآمده و نيمی از آدم‌های هرلينگ را هم مايوس كرده بود." زن و شوهر جوان به محل سدی كه شوهر در آن كار می‌كرد رفتند و پس از چندی شنيدند كه انقلابيون در راهند تا سد را منفجر كنند. گرينجر همراه كارگران به محل سد رفت تا از آن محافظت كند و كلودت را با خدمتكاران تنها گذاشت. و آن وقت می‌دانی چطور شد؟ چند ساعت بعد خدمتكار بدو آمد. سينيورا، يك اومبره [hombre] آمده دَم در، به بزرگی يك خانه است. ديگر چه؟‌ يك كاپيتان انقلابی. و "شوهرتان كجا هستند خانم؟ حالا كه ايشان در فكر محافظت از شما نيستند، انقلاب آن را بر عهده می‌گيرد."‌ و آن وقت چند محافظ را بيرون خانه گذاشت. نمی‌دانی. از آن چيزها بود. ولی در آن كارزار هر دو مرد كشته شدند، هم شوهر و هم كاپيتان، و كلودت اصرار كرد مراسم ختمشان مشترك انجام شود و دو تابوت را ديد كه در كنار يكديگر درون قبر گذاشتند و برای هر دو عزاداری كرد. بعد از اين واقعه دانستيم كه او زنی خطرناك است.Trop fatale, trop jolly fatale. ]خيلی خطرناك. خيلی زيبا خطرناك. در متن به زبان فرانسه است. م.[ جبرئيل در داستان باورنكردنی كلودت زيبا، موسيقی آرزوهای رُزا را می‌شنيد. در چنين لحظاتی اگر چشمش به زن می‌افتاد، می‌ديد زيرچشمی نگاهش می‌كند و گرد نافش نوعی كشش احساس می‌كرد. پنداری چيزی می‌خواست از آنجا خارج شود. آن وقت رُزا نگاهش را برمی‌گرفت و آن احساس ناپديد می‌شد. شايد هم اين حالت از عوارض جنبی فشار عصبی بود.

شبی از رُزا پرسيد، آيا شاخ‌هايی را كه بر سر چمچا روييده بود ديده است، ولی او ناگهان كر شد و به جای پاسخ دادن برايش تعريف كرد چگونه روی چهارپايه‌ای كنار گالپون [galpon]، يا آغل گاوها در لوس آلاموس می‌نشسته و گاوهايی كه در مسابقه شركت می‌كردند نزدش می‌آمدند و سرهای شاخدارشان را بر زانويش می‌نهادند. يك روز بعدازظهر، دختری به نام اورورا دِل سُل [Aurora del Sol]، كه نامزد مارتين دلاكروز بود، متلكی بر زبان آورد. ظاهراً خطاب به دوستانش كه موذيانه می‌خنديدند زمزمه كنان گفت: فكر می‌كردم گاوها سرشان را فقط روی زانوی باكره‌ها می‌گذارند، كه رُزا به سويش چرخيد و با مهربانی جواب داد: حالا كه اينطور است می‌توانی آزمايش كنی عزيزم. از آن به بعد، بهترين رقاصه‌ی استانسيا و خواستنی‌ترين دختر پرون، دشمن خونی آن زن زيادی بلند قد و زيادی لاغر شد كه از آن سوی درياها آمده بود.

همانطور كه كنار پنجره‌ی شبانه‌اش پهلو به پهلو ايستاده بودند و دريا را تماشا می‌كردند، رُزا دايموند گفت: "تو عينا شبيه او هستی. مارتين دلاكروز را می‌گويم. لنگه‌ی او هستی." همين كه اسم آن كابوی آمد، درد چنان در ناف جبرئيل پيچيد كه بی‌اختيار ناليد. ولی رُزا دايموند ظاهراً چيزی نشنيد و به شادی فرياد زد: "آنجا را نگاه كن."

آنجا، كنار ساحل نيمه‌شب، در جهت بُرج مارتيلو و اردوگاه تعطيلات، شترمرغی كه ظاهراً طبيعی می‌نمود، به سرعت از كنار خط آب می‌دويد، چنان كه آب جای پايش را می‌شست و محو می‌كرد. شتر مرغ پيچ و تاب می‌خورد و شتابان دور می‌شد، انگار از خطر می‌گريخت، و ديدگان جبرئيل شگفتزده آن را دنبال می‌كرد تا اين كه در تاريكی شب ناپديد شد.

*
رويداد بعدی در دِه اتفاق افتاد. آن‌ها رفته بودند كيك و شامپانی بخرند. رُزا به ياد آورده بود كه روز تولد هشتاد و نُه سالگيش است، و از آنجا كه خانواده‌اش را طرد كرده بود كسی كارت تبريك نفرستاده و تلفن نزده بود. جبرئيل كه اصرار داشت جشن بگيرند، رازی را كه زير پيراهنش پنهان كرده بود به رُزا نشان داد:‌ كمربند مخصوص كيف دار پُر از پوند استرلينگ كه قبل از ترك بمبئی از بازار سياه خريده بود. گفت: "تازه تا دلت بخواهد كارت اعتباری دارم. من آدم تنگدستی نيستم. بيا برويم. می‌خواهم مهمانت كنم." در اين مدت چنان در بند جادوی قصه‌های رُزا اسير گشته بود كه روزها می‌گذشت و به خاطر نمی‌آورد برای خودش زندگی‌ای دارد و زنی با خبر‌گرفتن از زنده بودنش شاد و شگفتزده خواهد شد. بنابراين پس از خريد در ده، پشت سر خانم دايموند می‌آمد و پاكت‌های خريد را همراه می‌آورد.

بعداً كه رُزا با شيرينی فروش درد دل می‌كرد، جبرئيل كنار خيابانی ايستاده بود و وقت می‌گذرانيد كه بار ديگر آن چنگ كشنده را در شكم احساس كرد و در حالی كه نفس نفس می‌زد تا هوای وارد ريه‌هايش كند، پای تير چراغ برقی افتاد. صدای كليپ كلاپی شنيد و گاری قديمی‌ای را ديد كه يابويی آن را می‌كشيد. درون گاری پُر از مردان و زنان جوان بود كه در نگاه اول انگار لباس بالماسكه پوشيده بودند. مردها شلوارهای تنگ مشكی به پا كرده بودند كه كنار مُچ‌هايش دكمه‌های نقره‌ای داشت. و پيراهن‌های سفيدشان از جلو تقريباً تا كمر باز بود. و زن‌ها، دامن‌های گشاد و حاشيه دوزی به تن داشتند، به طوری كه لايه لايه رنگ‌های شاد، سرخ گلی، زمردی و طلايی به چشم می‌خورد. آن‌ها به زبانی خارجی آواز می‌خواندند و شاديشان خيابان را تيره و زرق و برق آن را بی‌سليقه می‌نماياند. اما جبرئيل می‌فهميد كه يك چيز غيرعادی در جريان است، زيرا هيچ كس ديگری در خيابان متوجه گاری نشده بود. آن وقت رُزا از شيرينی فروشی خارج شد. جعبه‌ی كيك از روبانی كه دُور آن بسته بودند، از انگشت اشاره‌ی دست راستش آويخته بود. به بانگ بلند گفت: "آن‌ها برای رقص می‌آيند. می‌دانی، ما هميشه مهمانی رقص داشتيم. آن‌ها رقص را دوست دارند. در خونشان است." و اندكی بعد افزود: "اين همان شبی بود كه آن لاشخور را كشت."

اين همان مهمانی رقص بود كه در آن شخصی به نام ژوان وليا كه به خاطر ظاهر مُرده‌مانندش به او لقب لاشخور داده بودند، در حال مستی به اورورا دل سل توهين كرد و آنقدر به اين كار ادامه داد كه برای مارتين چاره‌ای جز دست و پنجه نرم كردن با او نماند. هی مارتين، چرا از همخوابگی با اين خوشت می‌آيد؟ به نظر من كه خيلی دختر خسته كننده‌ای است. مارتين گفت بيا از اينجا برويم بيرون و در تاريكی، در حالی كه چراغ‌هايی كه چون سرزمين پريان از درختان اطراف پيست رقص آويخته بود سايه‌شان را بر زمين می‌انداخت، دو مرد پونچوهايشان را دُور بازو پيچيدند، كاردها را كشيدند و چرخ زنان گلاويز شدند. ژوان كشته شد و مارتين دلاكروز كلاه مُرده را برداشت و پيش پای اورورا دل سل پرتاب كرد. او كلاه را برداشت و مارتين ديد كه دور می‌شود.

رُزا دايموند هشتاد و نه ساله در لباس نقره‌ای چسبان، در حالی كه چوب سيگاری را در دستی دستكش پوش گرفته و پارچه‌ای نقره‌ای به دُور سرش پيچيده بود، از ليوانی سبز و سه گوش جين و آب معدنی می‌نوشيد و قصه‌های روزهای خوب گذشته را می‌گفت. ناگهان اعلام كرد: "من می‌خواهم برقصم. شب تولدم است و يك بار هم نرقصيده‌ام."

*
تقلای فراوان آن شب و رقص رُزا با جبرئيل تا دمدمه‌های سَحَر پيرزن را از پا در آورد و روز بعد با اندك تبی در رختخواب افتاد. تبی كه انبوهی از اوهام را با خود آورد. جبرئيل مارتين دلاكروز و اورورا دل سل را ديد كه روی آجر فرش پشت بام خانه‌ی دايموند فلامنكو می‌رقصيدند و پرونيست‌ها با كت و شلوارهای سفيد روی خانه‌های قايقی ايستاده بودند و برای عده‌ای په اون درباره‌ی آينده سخنرانی می‌كردند: "در حكومت پرون اين زمين‌ها از دست مالكين در می‌آيد و ميان مردم قسمت می‌شود. خط آهن انگليسی را هم دولت تصاحب می‌كند. بياييد اين راهزنها،‌ اين طرفداران مالكيت خصوصی را بيرون بيندازيم." نيم‌تنه‌ی گچی هنری دايموند آن بالا، ميان زمين و هوا آويخته بود و اين صحنه را تماشا می‌كرد كه يكی از شورشيان سفيدپوش با انگشت به او اشاره كرد و فرياد زد: "خودش است. آن كه شما را استثمار كرده همين است. اين دشمن شماست." درد چنان در شكم جبرئيل پيچيد كه ترسيد بميرد. اما در همان لحظه‌ای كه شعور منطقيش امكان زخم معده يا آپانديس را سبك و سنگين می‌كرد، باقی ذهنش حقيقت را زمزمه كرد: ‌اين كه اسير و بازيچه‌ی اراده‌ی توانای رُزا شده است. درست همانطور كه آن فرشته، جبرئيل، ناگزير تحت نفوذ نياز شگفت‌انگيز ماهوند پيغمبر سخن گفته بود.

فهميد كه رُزا دارد می‌ميرد. ديگر چيزی نمانده. رُزا دايموند در چنگال تب در رختخواب پيچ و تاب می‌خورد و بُريده بُريده از سم ام بونه و دشمنی همسايه‌اش دكتر بابينگتون سخن می‌گفت. دكتر به هنری گفته بود شايد زندگی روستايی كاملا برای همسر شما كفايت می‌كند و پس از بهبود رُزا كه به تيفوس مبتلا شده بود، سفرنامه‌ی امريكو وسپوچی [Amerigo Vespucci] را به او هديه كرده بود. بابينگتون لبخندی زد و گفت: "بايد بگويم كه نويسنده به خيالپردازی مشهور بود. اما خيال می‌تواند از واقعيت نيرومندتر باشد، هرچه باشد قاره‌ای را به نامش كردند!" هرچه ضعيفتر می‌شد، ته‌مانده‌ی قوتش را بيشتر و بيشتر به مصرف رؤياهای آرژانتينش می‌رساند، و جبرئيل احساس می‌كرد انگار نافش را آتش زده‌اند. با بی‌حالی روی نيمكتی كنار تختش لم داده بود و اشباح ساعت به ساعت فراوانتر می‌شدند. موسيقی سازهای بادی فضا را پُر می‌كرد و شگفت‌انگيزتر از همه جزيره‌ی سفيد كوچكی بود كه آن سوی ساحل نمودار شد. جزيره كه همراه با امواج چون تيرهای شناور بالا و پايين می‌رفت، مثل برف سفيد بود و ماسه‌های سفيدش تا شيب انبوه درختان امتداد می‌يافت. درختان سپيد، به سپيدی گچ كه تا نوك برگ‌هايشان چون كاغذ سپيد بود.

پس از پيدا شدن جزيره، سُستی و بيحالی جبرئيل به اوج رسيد. همانطور كه روی نيمكت اتاق خواب زن رو به مرگ لم داده بود، پلك‌هايش روی هم می‌افتاد و احساس می‌كرد وزن بدنش رفته رفته آنقدر زياد می‌شود كه هر گونه حركتی ناممكن است. بعد در اتاق خواب ديگری بود. شلوار تنگ سياه پوشيده بود كه روی مُچ‌ها دكمه‌های نقره‌ای داشت و كمربندش با قلاب نقره‌ای بسته شده بود. خطاب به مرد سنگين و نرمی كه چهره‌اش شبيه نيم‌تنه‌ی گچی بود گفت: "شما به دنبال من فرستاديد دون انريكه؟" ولی خوب می‌دانست كی سراغش را گرفته و چشم از چهره‌ی زن بر نمی‌داشت، حتی وقتی ديد سرخی شرم از تور سفيد دُور گردنش بالا می‌زند.

هنری دايموند نگذاشته بود مقامات رسمی در قضيه‌ی مارتين دلاكروز دخالت كنند. گفته بود: "اين مردم تحت مسؤوليت من هستند." و برای رُزا توضيح داده بود كه مسأله‌ی شرافت در ميان است. و علی رغم همه‌ی شواهد منتهای سعيش را كرده بود تا به دلاكروز قاتل نشان بدهد كه هنوز به وی اعتماد دارد. مثلاً او را به كاپيتانی تيم پولوی استانسيا برگزيده بود. ولی دون انريكه، پس از اين كه مارتين لاشخور را كشته بود ديگر آن مرد قبلی نبود. زود خسته و كسل می‌شد و حتی به پرندگان نيز علاقه‌ای نشان نمی‌داد و در لوس آلاموس شيرازه‌ی امور رفته رفته از هم می‌گسست. ابتدا چندان مشهود نبود، ولی چيزی نگذشت كه كاملا آشكار شد. مردان سفيدپوش بازگشتند و كسی بيرونشان نكرد. وقتی رُزا دايموند تيفوس گرفت، خيلی‌ها در استانسيا آن را تمثيل انحطاط ملك تلقی كردند.

جبرئيل وحشتزده انديشيد من اينجا چه می‌كنم؟ پابرهنه مقابل دون انريكه در اتاق كار مزرعه دار ايستاده بود و دونا رُزا دورتر، از شرم سرخ می‌شد. اينجای كس ديگری است- هنری داشت می‌گفت، من به تو خيلی اعتماد دارم- به انگليسی نمی‌گفت، ولی جبرئيل حرفش را می‌فهميد- "قرار است همسرم برای دُوران نقاهتش يك گردِشی در اين اطراف بكند و تو همراهش... مسؤوليت‌های لوس آلاموس مانع از رفتن من می‌شود." حالا نوبت من است، چه بگويم؟‌ اما دهانش باز شد و كلمات بيگانه از آن بيرون آمد. باعث افتخار من است دون انريكه. به هم كوفتن پاشنه‌ی پاها، چرخش، خروج.

رُزا دايموند در ضعف هشتاد و نُه سالگيش شروع به تجسم شاه بيت داستان‌هايش كرده بود. قصه‌ای كه بيش از نيم‌قرن در سينه‌اش نهفته بود. و جبرئيل سوار بر اسب پشت سر هيسپانو سوييزای [Hispano- Suiza] او از استانسيايی به استانسيای ديگر حركت می‌كرد. آن‌ها از ميان بيشه‌ای با درختان آرايانا [arayana] از كنار كرديلرا [cordillera] گذشتند و به سكونتگاه‌های عجيبی كه به سبك قلعه‌های اسكاتلند و قصرهای هندوستان ساخته شده بود رسيدند و از زمين‌های آقای كدوالادر اوانز [Cadwallader Evans] كه هفت زن شاد داشت ديدن كردند. زنان از اين شاد بودند كه هر كدام بيش از هفته‌ای يك شب مجبور به انجام وظيفه نبودند. و بعد به قلمروی مك سويين [MacSween] معروف رسيدند كه عاشق ايده‌های آلمانی بود و به چوب درفش استانسيايش بيرقی سرخ آويخته بود كه در مركز آن صليبی شكسته در دايره‌ای سفيد خودنمايی می‌كرد. در استانسيای مك سويين، هنگام عبور از نزديكی گردنه، رُزا برای اولين بار جزيره‌ی سفيد سرنوشت را ديد و اصرار كرد برای پيك نيك و صرف ناهار با قايق به آنجا بروند. آن وقت خدمتكار و شوفر را همانجا گذاشت و از مارتين دلاكروز خواست كه همراهش بيايد و تا جزيره پارو بزند و در آنجا سفره‌ی سرخ را بر ماسه‌های سفيد بگستراند و گوشت و شراب را برايش بچيند.

به سپيدی برف، به سرخی خون و به سياهی آبنوس. همين كه رُزا دولا شد و با دامن سياه و بلوز سپيدش بر سفره‌ی سرخ كه روی سفيدی ماسه‌ها پهن شده بود، دراز كشيد، مارتين دلاكروز (كه او هم لباسی سياه و سفيد به تن داشت)، شراب سرخ را در ليوانی كه در دستی با دستكش سفيد گرفته بود ريخت و سپس شگفت‌زده، همين كه دست رُزا را گرفت و بوسيد- بدمصب يك اتفاقی افتاد. صحنه تاريك شد- يك لحظه هر دو روی پارچه‌ی سرخ دراز كشيده، در پهنای آن می‌غلطيدند و گوشت سرد، سالاد و پاته زير سنگينی اشتياقشان له می‌شد. و وقتی به سوی هيسپانو سوييزا بازگشتند، می‌دانستند كه نمی‌توان چيزی را از شوفر و خدمتكار پنهان كرد، زيرا لباسشان پُر از لكه‌های غذا بود، و لحظه‌ای ديگر زن، نه ظالمانه، بلكه غمگين خود را عقب می‌كشيد و با حركت كوچك سرش می‌گفت، نه. و او ايستاده تعظيم می‌كرد، دور می‌شد و زن را با فضيلت و ناهارش دست نخورده تنها می‌گذاشت. در حالی كه رُزا در آستانه‌ی مرگ روی تختش پيچ و تاب می‌خورد، دو صحنه كه هر دو امكان پذير بودند جا عوض می‌كردند- تسليم شد، تسليم نشد. و او در شاه بيت داستان‌های زندگيش قادر نبود آنچه را كه می‌خواست واقعيت باشد انتخاب كند.

*
جبرئيل با خود گفت: "انگار دارم ديوانه می‌شوم. او دارد می‌ميرد اما من دارد به سرم می‌زند."‌ ماه بر آمده بود ولی نفس‌های رُزا تنها صدايی بود كه در اتاق به گوش می‌رسيد: هر دَم و بازدَمش سنگين و با خرخر همراه بود. جبرئيل كوشيد از نيمكت برخيزد، ولی نتوانست. حتی در وقفه‌های ميان دو تجسم، بدنش بی‌اندازه سنگين می‌نمود. پنداری سنگی روی سينه‌اش گذاشته بودند و صحنه‌ها، وقتی جان می‌گرفتند، همچنان درهم و برهم بودند. لحظه‌ای در انبار كاه در لوس آلاموس عشق بازی می‌كردند و او پياپی نامش را زمزمه می‌كرد، مارتين صليب، و لحظه‌ای بعد، زير نگاه خيره‌ی اورورا دل سل در وسط روز بی‌اعتنايی می‌كرد. به طوری كه تشخيص خاطره از آرزو يا بازسازی گناه آلود از واقعيت اقرار شده امكان پذير نبود- زيرا حتی هنگام مرگ نيز رُزا دايموند نمی‌دانست چگونه با چشم باز با گذشته روبرو شود.

نور ماه كه در اتاق جاری شد، گويی هنگام برخورد با چهره‌ی رُزا از آن عبور كرد و جبرئيل نقش و نگار بالش و تورش را تشخيص داد. بعد دون انريكه و دوستش دكتر بابينگتون سخت گير و پُرسرزنش را ديد كه در بالكن ايستاده بودند و تا دلتان بخواهد زنده به نظر می‌آمدند. بعد به نظرش آمد هرچه اشباح واضحتر و مشخصتر می‌شوند، رُزا محوتر و ناپيدا، انگار با اشباح جابجا می‌شود. و از آنجا كه فهميده بود ظهور اشباح به خودش بستگی دارد و دل درد و سنگينيش در آن دخالت دارد، دلهره و ترس از مرگ سراپايش را فرا‌گرفت.

دكتر بابينگتون داشت می‌گفت: "از من خواستی گواهی مرگ ژوان ژوليا را دستكاری كنم و من به خاطر احترام به دوستی قديممان اين كار را كردم. اما درست نبود و نتيجه‌اش را دارم می‌بينم، تو به يك قاتل پناه داده‌ای و شايد وجدانت است كه دارد ذره ذره از درون تو را می‌خورد. به وطنت برگرد انريكه. برگرد و پيش از اين كه اتفاق بدتری بيفتد، آن زنت را هم با خودت ببر."

هِنری دايموند گفت: "ولی من در وطنم هستم و اسم بردن از همسرم را هم ناديده می‌گيرم."

دكتر بابينگتون قبل از اين كه در نور ماه محو شود گفت: "انگليسی‌ها هر جا ساكن شوند، هرگز انگلستان را ترك نمی‌كنند، مگر اين كه مثل دنا رُزا عاشق بشوند."

ابری از برابر ماه گذشت و حالا كه بالكن خالی بود، جبرئيل فرشته بالأخره موفق شد خودش را وادار كند از نيمكت برخيزد و بايستد. راه رفتنش طوری بود كه انگار سنگی را با زنجير به پايش بسته‌اند. ولی هر طور بود خودش را به پنجره رسانيد. تا چشم كار می‌كرد، در همه‌ی جهات بوته‌های غول‌آسای خار در نسيم تكان می‌خورد. جايی كه قبلاً دريا بود، اكنون اقيانوسی از بوته تا افق امتداد می‌يافت. بوته‌هايی به بلندی يك آدم بالغ. صدای دكتر بابينگتون را شنيد كه در گوشش زمزمه می‌كرد: "در پنجاه سال اخير، اولين بار است كه بوته‌ها دچار طاعون شده‌اند. ظاهراً گذشته تجديد می‌شود." آن وقت زنی را ديد كه از ميان درختان ضخيم و مواج بوته، پابرهنه می‌دود و موهای سياهش افشان است. صدای رُزا از پشت سرش به وضوح گفت: "بعد از اين كه با لاشخور روی هم ريخت و به او خيانت كرد و به قاتل تبديلش نمود، ديگر مارتين نگاهش نمی‌كرد. كار خود دختره بود. اين از آن خطرناك‌ها است." جبرئيل اورورا دل سل را در بوته زار گم كرد. سرابی سراب ديگر را پنهان كرده بود.

احساس كرد چيزی پشتش را چسبيد. بدنش را چرخاند و طوری بر زمين پرتابش كرد كه با پشت زمين خورد. دُور و برش را نگاه كرد. در اتاق كسی به جز رُزا دايموند نبود. پيرزن صاف روی تخت نشسته و به او خيره شده بود. جبرئيل فهميد كه زن هر گونه اميد به زنده‌ماندن را از دست داده و برای آخرين مكاشفه‌اش به او نيازمند است. و درست مثل آن وقتی كه در رؤياهايش با سوداگر روبرو شده بود، احساس جهل و ناتوانی كرد... در حالی كه رُزا ظاهراً می‌دانست چگونه او را وادار به تجسم كند. و جبرئيل بندی درخشان را ديد كه ناف آن دو را به يكديگر می‌پيوست.

اكنون كنار آبگيری در ميان بوته‌های بی‌پايان ايستاده بود و به اسبش آب می‌داد كه رُزا سوار بر ماديانش از راه رسيد. حالا او را در آغوش گرفته موها و دكمه‌هايش را می‌گشود و حالا عشق بازی می‌كردند. رُزا زمزمه می‌كرد چطور می‌توانی مرا دوست بداری؟ آخر من خيلی از تو بزرگترم، و او كلمات آرامبخش زمزمه می‌كرد.

اكنون برخاست، لباسش را پوشيد و سوار بر اسب دور شد، وقتی با بدن گرم و لخت روی زمين دراز كشيده بود، نديد كه دست زنی از ميان بوته‌ها به در آمد و كارد قبضه نقره‌ايش را ربود...

نه! نه! نه. از اين طرف.

حالا رُزا با ماديانش كنار آبگير به او رسيده و به محض اين كه پياده شد دستپاچه نگاهش كرد، در آغوشش كشيد و گفت ديگر نمی‌تواند بی‌اعتناييش را تحمل كند. هر دو تقلا كنان بر زمين افتادند، زن فرياد كشيد و بدنش را چنگ زد و او لباس‌های زن را پاره كرد. دست رُزا دسته‌ی كارد را لمس كرد.

نه! نه. هرگز، نه! از اين طرف، اينجا!

اكنون لطيف و عاشقانه به عشق بازی پرداخته، يكديگر را آرام نوازش می‌كردند. و حالا نفر سومی سوار بر اسب وارد منطقه‌ی باز كنار آبگير شد و عاشق و معشوق خود را كنار كشيدند. دون انريكه هفت تير كوچكش را كشيد و قلب رقيب را نشانه رفت-

- او احساس كرد اورورا خنجری را پياپی در قلبش فرو می‌برد. بگير. اين برای ژوان است. اين برای اين كه مرا ول كردی، اين هم برای روسپی اَشرافی انگليسی ات-

- و او احساس كرد زنی كه بر زمين افكنده بود، كارد را تا دسته در قلبش فرو می‌برد. رُزا يك بار، دوبار، چند بار، كارد را فرو برد.-
- پس از اين كه تير هنری به هدف اصابت كرد، انگليسی كارد مرد مُرده را برداشت و چند بار به زخم خون آلودش ضربه زد.

در اين لحظه جبرئيل فرياد بلندی كشيد و بيهوش شد.

وقتی به هوش آمد، پيرزن روی تخت با خودش چنان به‌نرمی سخن می‌گفت كه او به‌سختی می‌شنيد. پامبرو [pampero]، باد جنوب غربی آمد و بوته‌ها را بر زمين خواباند. آن وقت پيدايش كردند، يا شايد هم قبل از آن. آخر داستان. چطور اورورا دل سل روز ختم مارتين دلاكروز به صورت رُزا دايموند تف كرده بود. چطور ترتيبی داده شد كه كسی به جرم قتل دستگير نشود، به شرط اين كه دون انريكه دست دنا رُزا را بگيرد و به سرعت تمام به انگلستان بازگردند. چطور در ايستگاه لوس آلاموس سوار قطار شدند و مردان سفيدپوش با كلاه‌های بورسالينو در آنجا ايستادند تا از رفتنشان اطمينان يابند. چطور وقتی قطار شروع به حركت كرد، رُزا دايموند يكی از ساك‌های كنار دستش را باز كرد. كارد قبضه نقره‌ای كوچكی در ميان آن نهفته بود.

"هنری در اولين زمستانی كه به انگلستان بازگشتيم درگذشت و ديگر هيچ روی نداد. جنگ. پايان." مكث كرد: "كوچك شدن تا اين حد، بعد از زندگی در آن عرصه‌ی پهناور، مثل اين است كه آدم هرگز به دنيا نيامده باشد. همه چيز در اين عالم خُرد می‌شود."

در نور ماه تغييری پديدار شد و جبرئيل احساس كرد باری از دوشش برداشته می‌شود. سبك شدنش چنان سريع روی داد كه انگاری می‌تواند تا سقف بالا برود. رُزا دايموند بی‌حركت روی تخت خوابيده بود. چشمانش بسته بود و بازوانش روی لحاف قرار داشت. به نظر معمولی می‌رسيد. جبرئيل دريافت ديگر چيزی وجود ندارد كه مانع رفتنش بشود.

با احتياط از پله‌ها پايين رفت. پاهايش هنوز خيلی قرص و محكم نبودند. گاباردين سنگينی كه روزگاری به هنری دايموند تعلق داشت پيدا كرد و همراه با كلاه تربلی خاكستری كه همسرش با دست‌های خود نام دون انريكه را داخلش دوخته بود برداشت و بی‌آن‌كه به پشت سرش بنگرد از خانه بيرون رفت. به محض اين كه شروع به راه رفتن كرد، باد كلاهش را برد و آن را كنار پلاژ انداخت. جبرئيل آنقدر به دنبالش دويد تا توانست بگيردش و سرش بگذارد. لندن جون، باش كه آمدم. او تمام شهر را توی جيبش داشت: لندن جغرافی دانان. كتاب كهنه‌ی شهر لندن از آ تا زد.

داشت فكر می‌كرد چه بكنم؟ تلفن بزنم يا نزنم؟ نه. همينطوری می‌روم در خانه در می‌زنم و می‌گويم عزيزم آرزويت برآورده شده. از بستر دريا تا بستر تو آمدم. حتی انفجار هواپيما هم نمی‌تواند مرا از تو دور نگه دارد- خب، حالا شايد هم اينطوری نگويم، ولی چيزی به همين مضمون- بله، ايجاد تعجب بهترين سياست است. الی بی‌بی، هوبر شما.

بعد صدای آواز شنيد. از انبار قديمی قايق، كه روی ديوارش دزد دريايی يك چشم نقاشی شده بود می‌آمد و به زبان بيگانه و درعين حال آشنا بود: رُزا دايموند غالباً آن را می‌خواند. صدا هم آشنا بود، هر چند كمی تفاوت داشت. كمتر می‌لرزيد، جوانتر بود. در انبار قايق بی‌هيچ دليلی باز بود و باد آن را به هم می‌زد. جبرئيل به سوی آواز رفت.

رُزا مثل روز جزيره‌ی سفيد لباس پوشيده بود. دامن و چكمه‌های سياه و بلوز ابريشمی سفيد، بدون كلاه. گفت "پالتويت را در بياور." او پالتو را روی زمين انبار پهن كرد و آستر سرخ و درخشانش در آن فضای بسته كه از نور ماه روشن بود برق زد. زن در ميان خُرده ريزهای زندگی انگليسی، چوب‌های كريكت، آباژورهای رنگ و رورفته، گلدان‌های لب‌پريده، ميزهای تاشو و چمدان‌های بزرگ دراز كشيد و دستش را به سوی او دراز كرد. جبرئيل در كنارش روی زمين جای‌گرفت.

زن زمزمه كرد: "چطور می‌توانی مرا دوست داشته باشی؟ آخر من از تو خيلی بزرگترم."



۳



وقتی در استيشن بی‌شيشه‌ی پليس شلوارش را پايين كشيدند و چشمش به موهای ضخيم و تيره‌ای افتاد كه ران‌هايش را پوشانده و فِر خورده بود، صلدين چمچا برای دومين بار در آن شب ضربه خورد. اما اين بار با حالت هيستريك شروع به خنديدن كرد، شايد هم ادامه‌ی شادی شكارچيانش بر او تأثير گذاشته بود. سه مأمور اداره‌ی مهاجرت عجيب سرحال بودند و يكی از آن‌ها- همان چشم ورقلنبيده كه بعداً معلوم شد اسمش استين است، شلوار صلدين را پايين كشيده، با فرياد شادی گفته بود: "مغازه را باز كن پكی. بگذار ببينم تو را از چه ساخته‌اند." پيژامه‌ی راه راه سفيد و قرمز را به زور از پای چمچا كه اعتراض می‌كرد پايين كشيده بودند. در حالی كه روی زمين افتاده بود دو پليس گردن‌كلفت بازوانش را چسبيده و چكمه‌ی پاسبان ديگری محكم به سينه‌اش فشار می‌آورد. به پاسبان‌ها آنقدر خوش می‌گذشت كه صدای صحبت و خنده‌شان نمی‌گذاشت اعتراض چمچا را بشوند. شاخ‌هايش مُدام به كف استيشن، رل و يا ساق پای پاسبان‌ها می‌خورد، كه البته افسران مجری قانون را عصبانی می‌كرد و مشت حواله‌اش می‌كردند. در مجموع در بدترين حالت روحی‌ای بود كه به ياد می‌آورد. با اين وجود، وقتی پيژامه‌ی عاريه‌اش را از تنش در آوردند و چشمش به آنچه زير آن نهفته بود افتاد نتوانست از خنده‌ی ناباورانه‌اش كه از ميان دندان‌هايش گريخت جلوگيری كند.

ران‌هايش نه تنها پُرپشم، بلكه به وضع خارق العاده‌ای ستبر و نيرومند می‌نمودند، ولی از زير زانو تا پايين پشم نداشتند و پاهايش باريك می‌شدند تا به مُچ پاهای قوی و تقريباً بی‌گوشت و استخوانی‌ای می‌رسيدند كه به دو سم درخشان، شبيه به سُم بُز ختم می‌شد. صلدين از ديدن آلتش هم يكه خورده بود. اين عضو بسيار درازتر و به وضع شرم آوری راست شده بود، به طوری كه مشكل بود باور كند اين همان آلت خودش است. نواك، همان كه فس فس می‌كرد، گفت "اين ديگر چيست؟" و در حالی كه آن را با بازيگوشی می‌كشيد اضافه كرد "نكند يكی از ماها دلت را برده؟" جو برونو، افسر نالان اداره‌ی مهاجرت با شنيدن اين حرف دستش را به رانش كوفت و آرنجش را به دنده‌ی نواك كوبيد و فرياد زد: "نه بابا، گمانم خيال می‌كند ما هم بزيم." نواك كه مشتش تصادفاً به تخم صلدين، كه تازگی رشد كرده بود، خورد، با فرياد گفت: "آره ديگه." استين در حالی كه از خنده اشك به چشم آورده بود، زوزه كشيد: "هی، هی، پس بيخود نيست اينجور راست كرده."

با شنيدن اين حرف هر سه تا، در حالی كه تكرار می‌كردند: "ما هم بُزيم... راست كرده." از خنده ضعف كرده، ميان بازوان همديگر می‌افتادند. چمچا می‌خواست حرفی بزند، ولی می‌ترسيد صدايش هم رفته باشد و مثل بُز مع - مع بكشد. از اين گذشته چكمه‌ی پاسبان هرچه بيشتر به سينه‌اش فشار می‌آورد و ادای كلمات را مشكلتر می‌كرد. برخورد ديگران با اين وضع بيشتر گيجش می‌كرد. آن‌ها چنين حالت بی‌سابقه‌ای كه آدم را مات و متحير می‌كرد- يعنی استحاله و مسخ و تبديل او به اين شيطان ماوراء الطبيعه را مانند عادی‌ترين و مبتذل‌ترين قضايای ممكن تلقی می‌كردند. با خود گفت: "اين انگلستان نيست." اولين يا آخرين باری نبود كه به اين فكر می‌افتاد. چطور ممكن است؟ آخر در اين سرزمين اعتدال و ميانه رَوی چه جای استيشن پليس بود كه داخلش وقوع اين گونه رويدادها عملی باشد؟ رفته رفته داشت نتيجه می‌گرفت كه در انفجار هواپيما مُرده است و هرچه بعداً اتفاق افتاده مربوط به نوعی زندگی بعد از مرگ است. اما اگر اينطور بود انكار ابديت كه از قديم نسبت به آن اصرار می‌ورزيد، بسيار احمقانه می‌نمود. اما در اين ميان نشان وجودی متعالی، صرفنظر از نيكی يا پليدی آن، در كجا بود؟ چرا اين برزخ يا دوزخ يا هر جهنم دره‌ای كه محل كنونيش بود، اين قدر به ساسكس [Sussex] پاداش‌ها و قصه‌های پريانی شبيه بود كه هر پسربچه‌ای می‌شناخت؟ به نظرش آمد كه شايد در فاجعه‌ی بُستان نمُرده است و اكنون در نهايت بيماری در بيمارستان بستری شده و دستخوش كابوس‌های وهم آلود است. اين توجيه را پسنديد، چون تلفن ديروقت شب و صدای مردی را كه از گوشی شنيده بود و در از ياد بردنش موفق نمی‌شد، بی‌معنی جلوه می‌داد... چيزی تيز و محكم به دنده‌اش خورد و واقعيت درد سبب شد نسبت به اين قبيل نظريات توهّم زده، ترديد كند. توجهش را به آنچه می‌گذشت معطوف كرد، به زمان حال. اين استيشن دربسته‌ی پليس حامل سه مأمور اداره‌ی مهاجرت و پنج پاسبان، در حال حاضر تنها دنيای او بود. دنيای وحشت.

نواك و ديگران از شادی و مزاح به درآمده بودند. استين در حالی كه مرتب به او لگد می‌زد، گفت: "حيوان." و برونو تأييدكنان افزود: "شماها همه تان سر و ته يك كرباسيد. از حيوان كه نمی‌شود انتظار داشت مثل آدم‌های متمدن رفتار كند." و بعد نواك ادامه داد: "ما داريم از نظافت لامصب شخصی حرف می‌زنيم. ولدزنا."

چمچا گيج شده بود تا اين كه آن اشيای نرم ساچمه‌مانند را ديد كه فراوان كف استيشن ريخته بود و تلخی و شرم وجودش را فرا‌گرفت. ظاهراً حالا اعمال طبيعی بدنش هم بزی شده بود. چه تحقيری! آن هم او كه اين قدر زحمت كشيده بود تا از خودش آدم وارد و تربيت شده‌ای بسازد. چنين تنزل فضاحت باری شايد برای يك آسمان جل اهل دهات سيل هت [Sylhet] و يا شاگرد مغازه‌های تعمير دوچرخه‌ی گوجران والا [Gujranwala] چندان مهم نباشد، ولی هرچه باشد او تافته‌ی جدابافته‌ای بود! سعی كرد با لحن آمرانه‌ای كه در آن حالت بی‌وقار كه دراز به دراز روی زمين افتاده، پاهای سم وارش از هم باز و مدفوع نرمش آن دوروبر ريخته بود چندان آسان نبود، بگويد: "دوستان عزيز، سَروَران من. بهتر است تا دير نشده به اشتباهتان پی ببَريد."

نواك در حالی كه دستش را پشت گوشش حلقه می‌كرد گفت: "چی شده؟ اين صدا چی بود؟" و به اطرافش نگاه كرد. استين گفت: "از من می‌پرسی؟" جو برونو داوطلبانه گفت: "الان می‌گويم شبيه چی بود." و در حالی كه دست‌هايش را دُور دهانش می‌گرفت داد زد: "مع- هه- هه- هه." آن وقت هر سه تاشان زدند زير خنده. به طوری كه صلدين نمی‌توانست بفهمد دارند توهين می‌كنند، يا بلايی كه می‌ترسيد به سرش آمده و تارهای صوتيش هم دچار همان وضع شيطانی و خوفناكی شده كه ناغافل از پا درش‌ آورده بود. دوباره شروع به لرزيدن كرده بود. شب بی‌اندازه سردی بود.

استين كه ظاهراً رهبر آن گروه سه گانه بود، يك مرتبه به موضوع مدفوع ساچمه‌ای كه همراه با حركت استيشن روی زمين قل می‌خورد بازگشت و به صلدين اطلاع داد: "در اين مملكت ما عادت داريم كثافت كاريمان را تميز كنيم."

پاسبان پايش را از روی سينه‌ی صلدين برداشت و او را بالا كشيد تا روی زمين دوزانو شد. نواك گفت: "حالا درست شد. پاكش كن." جو برونو دست بزرگش را پس گردن چمچا گذاشت و سرش را به سوی كف استيشن كه پُر از اشيای ساچمه‌ای بود برد و با صدای عادی گفت: "شروع كن. هرچه زودتر شروع كنی، زمين زودتر برق می‌افتد."

*
حتی هنگامی‌كه بالاجبار اين آخرين و پَست‌ترين مراسم تحقير بی‌مجوزش را اجرا می‌كرد- يا، بگذاريد يك طور ديگر بگويم، در حالی كه شرايط زندگی‌اش، پس از آن نجات معجزه‌آسا، دوزخی‌تر و تحمل‌ناپذيرتر می‌شد- صلدين چمچا دريافت كه رفتار و نگاه‌های سه مأمور اداره‌ی مهاجرت ديگر مثل آن اوايل غريب نيست. اولاً آن‌ها ديگر ابداً به همديگر شبيه نبودند. افسر استين كه همقطارانِ مك يا جاكی [Mack, Jocky] صدايش می‌كردند، مردی درشت هيكل و ستبر از آب درآمد كه دماغی به شكل رلر كاستر داشت و معلوم شد لهجه‌اش اسكاتلندی است. در حالی كه چمچای بينوا همچنان ناله می‌كرد، گفت: "حالا درست شد، گفتی هنرپيشه‌ای نه؟ من از تماشای بازی خيلی خوشم می‌آيد."

اين گفته‌ی نواك- يعنی كيم- را تحريك كرد. او نيز اكنون دارای چهره‌ای بسيار رنگ‌پريده و به شكل زاهدمنشی استخوانی بود كه آدم را به ياد شمايل‌های قرون وسطی می‌انداخت و اخمش نشانگر شكنجه‌ی عميق درونيش بود. نواك اكنون شروع به صحبت درباره‌ی ستاره‌ی سريال‌های تلويزيونی مورد علاقه‌اش و مجريان شوهای توأم با مسابقه كرده بود، و افسر برونو كه ناگهان به نظر صلدين بسيار خوش سيما می‌آمد و موهايش را ژل مخصوص زده، فرقش را از وسط باز كرده بود و ريش بلوندش با موهای تيره‌اش تضاد چشمگيری داشت- برونو، جوانترين فرد گروه سه گانه، با حالتی هرزه گفت، پس تماشای دخترها چه؟ تفريح من همين است. اين حرف هر سه را به بازگفتن جوك‌های نيمه‌تمامی برانگيخت كه كنايه‌ی خاصی داشت. ولی وقتی پنج پاسبان خواستند به آن‌ها تأسّی جويند، هر سه ژست رئيس‌مآبانه‌ای گرفته و پليس‌ها را سرجايشان نشاندند. آقای استين اندرزشان داد كه: "بچه‌های كوچك فقط بايد ديده بشوند، نه اين كه صدايشان را هم بلند كنند."

در اين هنگام چمچا داشت خفه می‌شد، به زور از استفراغ خودداری می‌كرد، چون می‌دانست اشتباهی بدبختيش را طولانی‌تر خواهد كرد. چهار دست و پا كف استيشن راه می‌رفت و دنبال ساچمه‌های شكنجه‌آورش می‌گشت كه به اين طرف و آن طرف قل می‌خوردند و پاسبان‌ها كه به دنبال بهانه برای خالی كردن سرخوردگی ناشی از توبيخ افسر اداره‌ی مهاجرت می‌گشتند، شروع كردند به صلدين دشنام دادن و كشيدن موهای كفلش تا ناراحتی و احساس شكست او را تقويت كنند. بعد همگی با جسارت به تقليد از افسران اداره‌ی مهاجرت شروع به تجزيه و تحليل مزايای هنرپيشگان، بازيگران دارت، كشتی گيران حرفه‌ای و غيره كردند. ولی از آنجا كه تكبر جاكی استين حالشان را گرفته بود و نمی‌توانستند حالت روشنفكرانه و تجريدی بالادست‌هايشان را به خود بگيرند، بر سر امتيازات تيم تاتنهام‌هات سپر [Tottenham Hotspur] اوايل دهه‌ی ۱۹۶۰ و تيم نيرومند ليورپول امروزی دعوا و مرافعه‌شان بالا‌گرفت- هواداران ليورپول با اين كنايه كه دنی بلانش فلاور [Danny Blanchflower] بازيكنی لوكس بود و به دسر خامه‌ای می‌ماند و همانطور كه موسوم به گل بود، سرشتش نيز زنانه بود، هواداران سپر [Spur] را به خشم آورده بودند. آن‌ها نيز در پاسخ فرياد كشيده بودند كه هواداران ليورپول مفت خورند و دارودسته‌ی سپر می‌توانست با دست بسته كلكشان را بكند. البته همه‌ی پاسبان‌ها شگردهای هوليگان‌های [hooligan] فوتبال را می‌دانستند، چون در بسياری از روزهای شنبه، در حالی كه پشت به بازيكنان داشتند، در استاديوم‌های مختلف شمال و جنوب كشور، تماشاگران را زير نظر گرفته بودند و هنگامی‌كه می‌خواستند به همكاران مخالفشان مفهوم دقيق "جر دادن" و "كندن كلك" و غيره را نشان بدهند، كار بالا‌گرفت. دو جناح خشمگين به يكديگر چشم غره رفتند و آن وقت چرخيدند و به هيكل صلدين چشم دوختند.

هياهوی داخل استيشن پليس مُدام بالا می‌گرفت و بايد اذعان داشت كه چمچا هم كه مانند خوك زوزه می‌كشيد، در آن تا اندازه‌ای دخيل بود. پاسبان‌های جوان به قسمت‌های مختلف بدنش مشت می‌كوفتند و از او به عنوان كيسه بوكس استفاده می‌كردند و با وجود هيجان می‌كوشيدند ضربه‌هايشان را به قسمت‌های نرمتر و گوشت آلودتر بدنش محدود كنند تا خطر شكستگی و ضرب ديدگی كمتر بشود و وقتی جاكی، كيم و جو ديدند زير دست‌هايشان به چه كاری مشغولند تصميم گرفتند به روی خودشان نياورند، چون هر چه باشد اين جوان‌ها هم بايد تفريحشان را بكنند.

از آن گذشته، اين همه صحبت از تماشا و نظارت، استين، برونو و نواك را واداشت از مسايل سنگينتری صحبت كنند و اكنون با چهره‌های موقر و صداهای خِرَدمند از لزوم افزايش دقت ميان نيروهای پليس در اين دوره و زمانه صحبت می‌كردند. منظور فقط "تماشا نيست، بلكه دقت و نظارت است." تجربه‌ی پاسبان‌های جوان خيلی به درد می‌خورد. استين گفت بايد مراقب جمعيت بود، نه بازی. و ادعا كرد كه: "بهای آزادی نظارت ابدی است."

چمچا كه نمی‌توانست از بُريدن حرفش خودداری كند فرياد زد: "آخ.. وای.. اوه."

*
چندی كه گذشت، يك حالت غريب انفصال صلدين را فرا‌گرفت. ديگر نمی‌دانست چند وقت است كه در آن استيشن ماريای سياه سقوط و تحقير سفر می‌كنند و به هيچ وجه نمی‌توانست حول و حوش مقصد نهاييشان را حدس بزند. هرچند صدای مكرری كه در گوشش پيچيده بود دَم به دَم بلندتر می‌شد. انگار صدای خيالی پاهای مادر بزرگ بود. ال- او- ان، دي- او- ان، لندن. اكنون مشت‌هايی كه حواله‌اش می‌كردند، مانند نوازش معشوق نرم می‌نمود. از آن گذشته ديگر منظره‌ی غريب مسخ شده‌اش خوف‌انگيز نبود. حتی آخرين پشكل‌های بزی هم حالش را به هم نمی‌زد. با بی‌حالی در دنيای كوچكش خم شده بود و به اين اميد كه بلكه سرانجام كاملا محو و ناپديد شود و آزاديش را به دست آورد خود را هرچه خُردتر می‌كرد.

صحبت از فنون نظارت، بار ديگر كارمندان اداره‌ی مهاجرت و پاسبان‌ها را متحد كرده، فضای قهرآميز ناشی از سرزنش استين را تغيير داده بود. چمچا، حشره‌ی كف استيشن صدای دوردست شكارچيانش را می‌شنيد كه پنداری از دستگاه تلفن خارج می‌شد. راجع به لزوم افزايش دستگاه‌های ويدئو در مراسم و رويدادهای عمده و فوايد اطلاعات كامپيوتری صحبت می‌كردند و بعد در حالی كه با گفته‌های قبليشان تضاد كامل داشت، از فوايد ريختن مخلوط‌های بهتر و غنی‌تر در كيسه‌ی خوراك اسب‌های پليس در شبهای قبل از مسابقات بزرگ سخن گفتند. چون كه وقتی اسب‌ها شكم روش می‌گرفتند و راه تظاهركنندگان پُر از تاپاله می‌شد، بيشتر به خشونت و وحشی‌گری تحريك می‌شدند: "و آن وقت ما راست راستی وارد معركه می‌شويم، مگر نه؟"

چمچا كه از يافتن راهی ميان سريال‌های تلويزيونی و مسابقه‌ی امروز و مانتوها و خنجرها عاجز مانده بود، ديگر به اين پرت و پلاها توجه نكرد و به صدای پاهايی كه توی سرش می‌پيچيد گوش فرا داد.

آن وقت دوزاريش افتاد.

"از كامپيوتر بپرسيد!"

وقتی موجود بدبو بلند شد و نشست و آن جمله را به صدای بلند گفت، سه مأمور اداره‌ی مهاجرت و پنج پاسبان ساكت شدند. جوانترين پليس- كه اتفاقا طرفدار تيم تاتنهام بود- گفت: "اين ديگر چه می‌خواهد؟ انگار بايد باز خدمتش برسيم."

آن موجود بزی جويده جويده گفت: "اسم من صلاح الدين چمچاوالا است. نام حرفه‌ای، صلدين چمچا. من عضو انجمن‌های عدالت هنرپيشگان، اتومبيل كلوپ و كلوپ گريك هستم. شماره‌ی ثبت اتومبيلم اين است. لطفاً از كامپيوتر بپرسيد."

يكی از هواداران تيم ليورپول گفت: "سر كی می‌خواهی شيره بمالی؟" ولی لحن او نيز مردّد بود: "يك نگاهی به خودت بكن. تو عين بُزی بدبخت. صل چی چی؟ اين ديگر چه جور اسمی است. آن هم برای يك انگليسی."

چمچا توانست اندكی خشم در خود برانگيزد، و در حالی كه با سر به مأموران اداره‌ی مهاجرت اشاره می‌كرد گفت: "پس آن‌ها چی؟ خيلی انگلوساكسون به نظر نمی‌آيند."

برای يك لحظه نزديك بود همگی به او حمله كنند و برای اين فضولی دمار از روزگارش دربياورند، اما سرانجام مأمور نواك صورت اسكلتی چند كشيده توی صورتش خواباند و تكرار كرد: "من اهل وی بريجم [Weybridge]،‌ مادر جنده، فهميدی؟ وی بريج. همانجا كه بيتل‌های لامصب زندگی می‌كردند."

استين گفت: "بهتر است تحقيق كنيم." سه دقيقه و نيم بعد استيشن سياه ايستاد و سه مأمور اداره‌ی مهاجرت و پنج پاسبان جلسه‌ی فوری تشكيل دادند و چمچا ديد در حالت جديدشان هر هشت نفر به همديگر شبيه شده‌اند. پنداری ترس و انقباضشان آن‌ها را يكسان و برابر گردانيده بود. و چيزی نگذشت كه فهميد تلفن به پاسگاه مركزی و مقابله‌ی نامش با پرونده‌های كامپيوتری سراسری پليس، كه بلافاصله او را تبعه‌ی درجه‌ی يك انگليس شناسايی كرده بود، نه تنها وضعش را بهبود نبخشيده، بلكه او را در معرض خطر بيشتری قرار داده است.

يكی از آن‌ها پيشنهاد كرد: "می‌توانيم بگوييم او را در حالی كه بيهوش افتاده بود در ساحل پيدا كرديم." جواب آمد: "فايده‌ای ندارد. مگر پيرزنه و آن يكی مفت خور يادت رفته؟" پس می‌گوييم موقع دستگيری به ما حمله كرد و حين درگيری از حال رفت. يا اين كه آن پيری خُل وضع بود و از حرف‌هايش چيزی دستگيرمان نمی‌شد. و آن يكی يارو، اسمش چی بود، اصلاً حرف نمی‌زد، و اين يكی بدبخت هم، يك نگاهی بهش بيندازيد، عين شيطان می‌ماند، تقصير ما چيه؟ آن وقت يك مرتبه رفت برای خودش غش كرد. ما چه می‌توانستيم بكنيم؟ نه، بياييد منصف باشيد جناب رئيس، چه می‌توانستيم بكنيم؟ جز اين كه به اين مركز پزشكی زندان بياوريمش. تا هم درست و حسابی بهش برسند و هم بتوانيم تحت نظر بگيريمش و بازجوييش كنيم. آن هم با همان روش "دلايلی وجود دارد كه فكر می‌كنيم... " نظرتان چيست؟ هشت نفر به يك نفر،‌هان؟ فقط پيری يه و آن يارو دومی لامصب وضع ما را كمی قاراشميش می‌كنند. نگاه كن. ما می‌توانيم قصه را بعداً درست كنيم. همانطور كه گفتم بهتر است اول ناكارش كنيم.

*
چمچا در حالی كه اخلاط از سينه‌اش می‌آمد، روی تخت بيمارستان بيدار شد. وضعش طوری بود كه انگار استخوان‌هايش را مدت مديدی در يخچال گذاشته بودند. شروع به سرفه كرد و نوزده و نيم‌دقيقه بعد كه كريز سرفه تمام شد، بی‌آن‌كه از چگونگی مكان فعليش سر در آورده باشد، به خوابی سبك و بيمارگونه فرو رفت. وقتی دوباره از ژرفنای خواب سربرآورد، چهره‌ی مهربان زنی كه لبخندی اطمينان بخش به لب داشت به او می‌نگريست. زن در حالی كه نرم به شانه‌اش می‌زد گفت: "حالت به زودی خوب می‌شود. فقط يك سينه پَهلوی كوچولو كرده‌ای." خودش را هياسينت فيليپس Hyacinth Phillips] ، فيزيوتراپيست، معرفی كرد و افزود: "من هيچ وقت از ظاهر اشخاص قضاوت نمی‌كنم جانم، اين كه درست نيست."

بعد او را به پهلو چرخاند و جعبه‌ی كوچك مقوايی را كنار دهانش قرار داد. يونيفورم سفيدش را گره زد و كفش‌هايش را كند و ورزشكارانه به روی تخت پريد و طوری روی چمچا نشست كه انگاری اسب است و می‌خواهد سوار بر او از ميان پرده‌های اطراف تخت تا فضای غريب پشت آن كه خدا می‌داند چگونه بود بتازد. توضيحا گفت: "دستور دكتر است. روزی دوبار، هر بار سی دقيقه." و بی‌مقدمه چينی اضافی، تند و چابك بنا كرد مشت و مال دادن قسمت ميانی بدن صلدين. مشت‌هايش سبك و كاملا خبره بود.

ولی صلدين بينوا كه تازه از دست كتك‌های پليس در استيشن سياه خلاص شده بود، اين يكی را نمی‌توانست تحمل كند. زير تنه‌ی زن تقلا می‌كرد و مشت می‌كوفت. فرياد زد: "ولم كنيد، بگذاريد بروم، چرا كسی زنم را خبر نكرده؟" ولی اين تلاش و فرياد كريز سرفه‌ی ديگری را به همراه آورد كه هفده و سه دهم دقيقه به طول انجاميد و باعث شد فيزيوتراپيست هياسينت سرزنشش كند: "داری وقت مرا تلف می‌كنی. الان بايد كارم با شش راستت تمام شده باشد، در صورتی كه هنوز شروع نكرده‌ام. ديگر از اين بَدقِلِقی‌ها نمی‌كنی‌ها." همانطور روی تخت صلدين مانده بود و همراه با بدنش مانند سواركار رودئويی كه منتظر زنگ پايان نه ثانيه باشد، بالا و پايين می‌رفت. صلدين شكست خورده دست از تلاش كشيد و گذشت زن اخلاط سبز را از شش‌های ورم كرده‌اش بيرون بفرستد و كار هياسينت كه تمام شد ناگزير اذعان كرد كه حالش خيلی بهتر شده است. هياسينت جعبه‌ی كوچك را كه اكنون تا نيمه پُر از اخلاط بود برداشت و قبراق گفت: "خواهی ديد چه زود سرپا می‌ايستی." و بعد با دستپاچگی معذرت خواست و رفت و كشيدن پرده‌های دُور تخت را فراموش كرد.

صلدين با خود گفت: "وقتش رسيده كه ببينم اوضاع چطور است." يك بررسی سريع بدنی نشان داد كه وضع جديد و مسخ شده‌اش همانطور مانده. حالش گرفته شد و دريافت ته دلش نيمچه اميدی داشته كه با آن كابوس حين خواب پايان‌گرفته باشد. پيژامه‌ی جديد و بيگانه‌ی ديگری تنش كرده بودند كه اين دفعه سبز ساده بود و با رنگ پرده‌ها و هرچه از ديوار و سقف آن بخش مرموز و ناشناس بيمارستان می‌ديد، جور در می‌آمد. پاهايش هنوز به آن سم‌های پريشان برانگيز ختم می‌شدند و شاخ‌های سرش نيز همانطور تيز بودند. صدای مردی در نزديكيش او را از آن فهرست برداری دردناك بازداشت. صدا چنان ضجه‌هايی می‌زد كه دل آدم ريش می‌شد: "وای، هيچ كس مثل من زجر نكشيده!"

چمچا با خود گفت: "اين ديگر كيست؟" و كوشيد تحقيق كند. ولی رفته رفته صداهای بسياری را تشخيص می‌داد، صداهای حيوانی، خُرناس گاوهای نر، پچ پچه‌ی ميمون‌ها، و حتی صدای مخصوص و مقلد طوطی يا مرغ مينا. بعد از سمت ديگری آه و ناله‌ی زن و جيغ و گريه‌ی نوزادی آمد ولی پس از درآمدن جيغ بچه، صدای زن نه تنها قطع نشد، بلكه شدت آن به دو برابر رسيد و حدود پانزده دقيقه‌ی بعد، چمچا صدای فرزند دوم را شنيد كه به اولی پيوست و باز درد زايمان زن پايان نمی‌گرفت و در فواصل پانزده تا سی دقيقه، در زمانی كه بی‌پايان می‌نمود، بچه‌های جديد به تعدادی باورنكردنی، چون سپاهی فاتح از رحمش خارج می‌شدند.

بينيش به او اطلاع داد كه سناتوريوم، يا اسمش هرچه بود، نيز بوی گند می‌دهد. بوهای جنگل و مزرعه، همراه رايحه‌های غنی، مانند ادويه جاتی كه در كره سرخ كرده باشند. هل، دارچين، قرنفل، گلپر و زعفران. فكر كرد هرچيزی اندازه‌ای دارد. وقتش رسيده كه تكليف بعضی چيزها را روشن كنم. پاهايش را پايين آويخت و كوشيد برخيزد، ولی از آنجا كه به پاهای جديدش ابداً عادت نداشت، بلافاصله بر زمين افتاد. ساعتی طول كشيد تا اين مشكل را برطرف كرد و با گرفتن لبه‌ی تخت و افت و خيز در اطراف آن راه رفتن آموخت. سرانجام در حالی كه به زحمت تعادلش را حفظ می‌كرد، خود را به پرده‌ی بعدی رساند، كه چهره‌ی استين، مأمور اداره‌ی مهاجرت، چون گربه‌ی داستان آليس ]اشاره به قصه‌ی آليس در سرزمين عجايب اثر لوييس كارول. م.[، ميان دو پرده‌ی سمت چپ نمودار شد و بقيه‌ی بدنش نيز به سرعت از آن پيروی كرد.

استين با لبخندی عريض پرسيد: "حالتان چطور است؟"

چمچا تندتند گفت: "كی می‌توانم دكتر را ببينم؟ كی می‌توانم به توالت بروم؟ كی می‌توانم اينجا را ترك كنم؟" استين با ملايمت گفت: "دكتر به زودی می‌آيد. پرستار فيليپس برايتان لگن می‌آورد. به محض اين كه حالش خوب شد می‌تواند برود." آن وقت استين با امتنان نويسنده‌ای كه پرسناژ داستانش يك مشكل قلقلك‌آور فنی را حل كرده باشد گفت: "لطف كرديد اين يارو بيماری ريه را گرفتيد. داستان را خيلی قابل قبولتر می‌كند. ظاهراً آنقدر بيمار بوده‌ايد كه وقتی پيدايتان كرديم واقعاً بيهوش شديد. هر هشت تامان خوب به خاطر می‌آوريم. متشكرم." چمچا كلمه‌ای نيافت. استين افزود: "يك مطلب ديگر. آن خانم پيره، خانم دايموند. او هم در رختخوابش مُرده. پيدايش كه كردند عين گوشت بَره سرد بوده. و آن يكی آقا هم غيبش زده. البته هنوز امكان خرابكاری رد نشده."

و پيش از اين كه برای هميشه از زندگی نوين چمچا خارج شود گفت: "در نتيجه، جناب صلدين شهروند، پيشنهاد می‌كنم خودتان را برای طرح شكايت به دردسر نيندازيد. ببخشيد اينطور صحبت می‌كنم، ولی با اين شاخ‌های كوچولو و سم‌های بزرگ شاهد قابل اعتمادی به نظر نمی‌آييد. روز شما بخير." صلدين چمچا چشمانش را بست و وقتی بازگشود، شكنجه‌گرش به پرستار، فيزيوتراپيست‌ها، هياسينت فيليپس تبديل شده بود. پرسيد: "می‌خواهی راه بروی جانم؟ هرچه كه دوست داری، فقط به من بگو، به هياسينت، تا ببينم چه كار می‌توانم برايت بكنم."

*
"سس س ت."

شب در نور سبزرنگ چراغ آن مؤسسه‌ی مرموز، صدای سليس كه گويی از يك بازار هندی می‌آمد صلدين را بيدار كرد:

"سس س ت، بيلزبوب [Beelzebub] بيدار شو."

موجودی كه در مقابلش ايستاده بود چنان غيرممكن به نظر می‌آمد كه چمچا می‌خواست سرش را زير ملافه پنهان كند. اما نتوانست، زيرا مگر خودش هم...؟ موجود گفت: "بله. می‌بينی؟ تو تنها نيستی."

بدنش بدن يك انسان كامل بود، حال آن كه سرش به سر پلنگی وحشی با سه رديف دندان می‌ماند. توضيحا گفت: "نگهبان‌های شب اغلب چرت می‌زنند و به خواب می‌روند، آن وقت ما با همديگر حرف می‌زنيم."

درست در همان لحظه صدايی از يكی از تخت‌ها- چمچا ديگر می‌دانست كه هر تخت به وسيله‌ی پرده‌ای حلقه وار محافظت و از بقيه مجزا می‌شود- ضجه زد: "وای... هيچ كس مثل من زجر نكشيده." و مرد پلنگی يا آنطور كه خودش می‌گفت مانتيكور [manticore] با كلافگی غريد: "امان از اين ليزا ناله‌ای. تنها كاری كه با او كرده‌اند اين است كه كورش كرده‌اند."

چمچا كه گيج شده بود گفت: "كی چه كار كرده؟"

مانتيكور ادامه داد: "موضوع اين است كه تو می‌توانی تحملش كنی يا نه؟"

صلدين هنوز گيج بود. ظاهراً اين يارو می‌گفت كسی مسؤول اين مسخ است. اما كی و چگونه؟ گفت: "نمی‌فهمم تقصير را به گردن چه كسی می‌توان انداخت؟"

مانتيكور با سه رج دندانش با سرخوردگی دندان قروچه رفت و گفت: "آنجا زنی را خوابانده‌اند كه الان بيشتر كرگدن آبی شده. سوداگران نيجريه‌ای در قسمت ديگری همه‌شان دُم‌های ستبر در آورده‌اند. يك دسته سنگالی هستند كه برای تعطيلات آمده بودند و فقط می‌خواستند هواپيما عوض كنند و تبديل به مارهای لغزنده شدند. من خودم الان سال‌ها است كه مانكن هستم و در بمبئی پول زيادی در می‌آورم. انواع و اقسام كت و شلوار و پيراهن را نمايش می‌دهم. ولی حالا ديگر كی حاضر است مرا با اين ريخت استخدام كند؟" يك مرتبه زد زير گريه. صلدين چمچا خود به خود محض دلداری گفت: "عيب نداره جانم، همه چيز درست می‌شه، مطمئن باش. جرأت داشته باش."

موجود خودش را جمع و جور كرد و با لحنی خشم آلود گفت: "موضوع اين است كه بعضی از ماها حاضر نيستيم اين وضع را تحمل كنيم. ما می‌خواهيم قبل از اين كه آن‌ها به چيزهايی بدتر تبديلمان كنند از اينجا فرار كنيم. هر شب احساس می‌كنم قسمت تازه‌ای از بدنم دارد تغيير می‌كند. مثلاً تازگی مُدام باد ول می‌كنم... ببخشيد‌ها... متوجه منظورم هستيد؟ راستی، چند تا از اين‌ها بخوريد." و يك قوطی آبنبات نعنايی قوی به چمچا داد: "برای نفستان خوب است. به يكی از نگهبان‌ها رشوه داده‌ام تا چند تا بسته بخَرَد."

ديگری با لحنی موقر زمزمه كرد: "آن‌ها ما را توصيف می‌كنند، فقط همين. آن‌ها اين قدرت را دارند كه چيزها را توصيف كنند و ما به تصويری كه آن‌ها از ما می‌سازند تن در می‌دهيم."

چمچا مباحثه كرد: "باور كردنش مشكل است. من سال‌ها است ساكن اينجا هستم و هرگز چنين اتفاقی نيافتاده بود..." ولی كلمات در دهانش ماسيد، زيرا مانتيكور را ديد كه با چشم‌های تنگ شده و بی‌اعتماد به او می‌نگرد. پرسيد: " چندين سال؟ چطور ممكن است؟ نكند خبرچين هستی. آره، فهميدم، حتما جاسوسی."

در اين هنگام ناله‌ی بلندی از دوردست به گوش رسيد. صدای زنی می‌ناليد: "بگذاريد بروم. يا حضرت مسيح، می‌خواهم بروم، يا عيسی ابن مريم، بايد بروم، بگذاريد بروم. ای خدا، ای مسيح خدا." گرگی با ظاهری بسيار هرزه سرش را از پرده‌ی دُور تخت صلدين تو آورد و به شتاب به مانتيكور گفت: "نگهبان به زودی می‌آيد. باز هم همان است، برتا شيشه‌ای."

صلدين شروع كرد: "شيشه‌ای؟" مانتيكور بی‌صبرانه توضيح داد: "پوستش تبديل به شيشه شده." نمی‌دانست بدترين كابوس چمچا را به واقعيت مبدل می‌كند: "آن وقت اين حرامزاده‌ها آن را شكستند. حالا ديگر حتی نمی‌تواند تا توالت برود."

صدای ديگری از آن سوی شب سبزرنگ فس فس كنان گفت: "زن، تو را به خدا برو توی اون تخت بدمصب."

گرگ دست مانتيكور را می‌كشيد. می‌خواست بداند: "با ما هست يا نه؟" مانتيكور شانه بالا انداخت: "خودش هم نمی‌داند. آنچه را كه می‌بيند نمی‌تواند باور كند. مشكلش اين است."

همين كه صدای چكمه‌های نگهبانان را كه نزديك می‌شدند شنيدند، پا به فرار گذاشتند.

*
روز بعد، نشانی از دكتر يا پملا نبود و چمچا شگفتزده بيدار شد و باز به خواب رفت. پنداری ديگر لزومی نداشت اين دو وضعيت متضاد تلقی شوند، بلكه حالت‌هايی بودند كه در يكديگر جاری می‌شدند و از يكديگر بيرون می‌آمدند تا نوعی توهّم بی‌پايان حواس ايجاد كنند... خواب ملكه را ديد، ديد كه دارد با علياحضرت با ملاطفت عشقبازی می‌كند. او بدن انگليس بود، دولت مجسم، و صلدين او را انتخاب كرده بود تا همراهش باشد. او معشوقه‌اش بود، ماهتاب لذت‌هايش.

هياسينت سر وقت آمد تا سواری كند و مشتش بزند و او بی‌قيل و قال تن در داد. ولی كارش كه تمام شد زير گوشش گفت: "تو هم با بقيه همدستی؟" و صلدين فهميد كه او نيز در توطئه‌ی بزرگ شريك است. صدای خود را شنيد: "اگر تو باشی من هم هستم." و او با رضايت سری جنباند. چمچا احساس كرد گرمايی پرش می‌كند و به اين فكر افتاد كه يكی از مشت‌های بسيار لطيف و كوچك ولی نيرومند فيزيوتراپيست را در دست گيرد. كه درست در همين لحظه صدايی از طرف مرد كور بلند شد: "عصايم، عصايم را گم كرده‌ام."

هياسينت گفت: "بدبخت بينوا." و از روی چمچا پايين پريد و شتابان به سوی مرد كور رفت. عصا را برداشت و به دست صاحبش داد و پيش صلدين برگشت و گفت: "امشب می‌بينمت. باشد؟ خب؟"

دلش می‌خواست زن بيشتر بماند، ولی او تند و تيز گفت: "من زن پُركاری هستم آقای چمچا، بايد كارم را انجام بدهم، مريض‌ها را ببينم."

وقتی رفت، صلدين به پشت دراز كشيد و برای اولين بار پس از مدتی مديد لبخند زد و اين فكر به ذهنش خطور كرد كه حتما مسخ ادامه دارد. آخر احساسات رمانتيكش نسبت به يك زن سياه پوست بيدار شده بود. قبل از اين كه فرصت تعقيب چنين افكار پيچيده‌ای را بيابد، همسايه‌ی كور باز شروع به صحبت كرد و چمچا بی‌اختيار گوش فرا داد:

"من متوجه شما بوده‌ام، متوجه شما بوده و هستم و قدر مهربانی و فهميدگيتان را می‌دانم." صلدين پی‌برد كه مرد دارد با فضای خالی، جايی كه حتما تصور می‌كرد فيزيوتراپيست هنوز ايستاده، صحبت می‌كند: "من آدمی نيستم كه مهربانی را فراموش كنم. شايد روزی بتوانم تلافی كنم، ولی اكنون بدانيد كه آن را با امتنان به ياد خواهم داشت..." چمچا دلش نيامد بگويد كه او ديگر آنجا نيست. دوست عزيز يك مدت پيش رفت. اندوهگين گوش فرا داد تا سرانجام مرد كور از فضا سؤال كرد: "می‌توانم اميدوار باشم كه شما هم مرا به خاطر بياوريد، اندكی؟ بعضی وقت‌ها؟" بعد سكوت شد، خنده‌ای خشك، صدای نشستن يكباره و سنگين يك مرد و آخر، پس از وقفه‌ای تحمل‌ناپذير باز شروع شد و مرد كه با خودش حرف می‌زد بانگ زد: "وای... هيچ كس مثل من زجر نكشيده."

چمچا انديشيد همه‌ی تلاش برای رسيدن به اوج است، ولی با خيانت سرشتمان روبرو می‌شويم. ما دلقك‌هايی هستيم در جستجوی تاج. حسی تلخ او را فرا‌گرفت. يك وقتی من سبُكتر و خوشبخت‌تر بودم. گرم بودم، و حالا مايعی سياه در رگ‌هايم جاری است.

هنوز از پملا خبری نبود. به درك. آن شب به گرگ و مانتيكور گفت كه با آن‌ها است و تا آخر خط می‌رود.

بعدی: پاره‌یِ چهارم

No comments:

Post a Comment