آيات شيطانی (پارهی دوّم)
چنان كه بعداً خواهيم ديد تحولی كه سبب شد صلاحالدين چمچا به صلدين چمچا مبدل شود، از مدتها پيش از اين كه او به نزديكی ميدان ترافالگار Trafalgar Square] يكی از مشهورترين ميدانهای شهر لندن[. برسد و به غرش شيرهای آن گوش فرا دهد در بمبئی پير آغاز شد. هنگامیكه تيم كريكت انگلستان در استاديوم برايورن عليه تيم هند بازی میكرد، صلاحالدين دعا میكرد انگلستان پيروز شود و ابداع كنندگان بازی مبتديان محلی را شكست دهند تا همه چيز نظمی شايسته بيابد. (ولی بازی با نتيجهی مساوی به پايان رسيد و هيچ يك از تيمها برنده نشدند و البته مشكل اصلی صلاحالدين يعنی آفرينندهی عليه مقلد و يا استعمارگر عليه مستعمره به ناچار لاينحل باقی ماند.)
در سيزده سالگی به سنی رسيده بود كه میتوانست بیآنكه ننهاش كاستوربا [Kasturba] مراقب باشد روی سنگهای اسكاندال پوينت بازی كند و يك روز، (باز هم يكی بود، يكی نبود) قدم زنان از خانهشان كه ساختمانی وسيع، نمك سود و فرسوده بود و با ستونها، كركرهها و ايوانهای كوچكش به سبك پارسی بنا شده بود بيرون آمد و باغ را كه مايهی غرور و شادی پدر بود و بعضی غروبها كه نور خورشيد به طرز خاصی میتابيد، بیپايان به نظر میرسيد، (اين باغ مانند معمايی حل نشده، اسرار آميز بود چرا كه نه پدرش، نه باغبان و نه هيچ كس نام بسياری از گياهان و درختانش را نمیدانست) پشت سر گذاشت، از دروازهی اصلی كه به تقليد از قوم پيروزی رم يا ستيموس سوروس [Septimius Severus] به نحو احمقانهای عظيم ساخته شده بود عبور كرد، توحش جنون آميز خيابان را پشت سر گذاشت، از ديواری كه كنار دريا ساخته بودند پايين آمد و سرانجام بر گسترهی پهن سنگهای سياه براق و حوضچههای كوچك پُر از ميگو گام نهاد. دختركان مسيحی پيراهن پوش خنده و شادی میكردند و مردان چتر به دست ساكت و بیحركت در افق آبی ايستاده بودند. صلاحالدين در گودی سنگ سياهی مردی هوتی [dhoti] پوش را ديد كه روی يكی از حوضچهها خم شده بود. نگاهشان به هم گره خورد و مرد با انگشت سبابه او را فراخواند و بعد همان انگشت را به نشان سكوت به لب برد. شوراز حوضچههای سنگی پسر را به سوی غريبه راند: موجودی استخوانی بود كه قاب عينكش شايد عاج بود. انگشتش حلقه شد و چون قلاب طعمهای پيش آمد. همين كه صلاحالدين رسيد مرد او را بغل زد، با دست دهانش را محكم گرفت و دست جوان او را با زور ميان پاهای پير و استخوانيش راند تا عضوی گوشتی و استخوانی را لمس كند. هوتيش در باد پيچ و تاب میخورد. صلاحالدين كه هرگز جنگ و ستيز را فرا نگرفته بود، خواستهی پيرمرد را از ناچاری برآورد. و آن وقت مرد غريبه به سادگی پشتش را كرد و دور شد و او را آزاد گذاشت.
از آن پس صلاحالدين هرگز به سمت سنگهای اسكاندال پوينت نرفت و از جريان آن روز با هيچ كس سخن نگفت. برايش مثل روز روشن بود كه مادرش دچار بحران نوراستنی خواهد شد و پدرش احتمالاً خواهد گفت تقصير از خودش بوده است. به نظر او هرچه نفرتانگيز بود، هر آنچه در شهر زادگاهش او را به خشم و ناسزا گويی وا میداشت، در آغوش استخوانی مرد غريبه نهفته بود و حالا از چنگال آن اسكلت خبيث رهايی يافته بود، میبايست از بمبئی نيز بگريزد و جانش را به درببرد. واِلّا ترجيح میداد بميرد. از اين رو فكرش را متمركز كرد و هم خود را در هر حالتی كه بود، حتی در اوقات غذا خوردن، مستراح رفتن و خوابيدن به كار برد تا به خودش بقبولاند كه میتواند بدون كمك چراغ جادوی پدر به اين معجزه جامهی عمل بپوشاند. خواب ديد از پنجرهی اتاق خوابش به بيرون پرواز كرده و ناگهان آن پايين نه بمبئی، بلكه خود لندن را میبيند. بيگ بن، ستون نلسون، لرد زتورن. ولی همانطور كه بالای آن كلانشهر پرواز میكرد، ديد ارتفاعش رفته رفته كمتر میشود و تلاش فراوان و دست و پا زدنش وسط هوا بيهوده بود. بیاراده مارپيچ به سوی زمين پيش میرفت و سقوطش هر دَم تندتر میشد تا اين كه نعرهكشان با سر به سوی شهر، محلهی سنت پل، پودينگ لين، خيابان تردنی دل [Threadneedle Street] روانه شد و مانند بمبی بر شهر لندن فرو ريخت.
*
هنگامیكه آن خواست ناممكن سرانجام جامهی عمل پوشيد و پدر ناگهان پيشنهاد كرد كه صلاحالدين برای ادامهی تحصيل به انگلستان برود، با خود انديشيد: حتماً میخواهد شر مرا بكند و مرا از سر وا كند، واِلّا اين پيشنهاد را نمیكرد. خوب واضح است ديگر، اما دندان اسب پيشكشی را كه نمیشمارند. مادرش، نسرين چمچاوالا از گريستن خودداری كرد و در عوض شروع به دادن پند و اندرز كرد و به وی هشدار داد كه: "مثل آن انگليسیهای كثيف نشوی ها. توالت كه میروند خودشان را با كاغذ پاك میكنند. از اين گذشته داخل آب كثيف وان همديگر هم میروند." اين افتراهای ناروا به صلاحالدين ثابت كرد مادرش با همهی توان میكوشد او را از سفر بازدارد. به همين خاطر علی رغم عشق و علاقهاش پاسخ داد: "اين حرفهايی كه میزنيد غير ممكن است. انگلستان تمدن بزرگی است و اين حرفها چرند است."
مادر طبق عادت لبخندی عصبی زد و به بحث ادامه نداد. بعداً با چشمان خشك زير طاق پيروزی دروازه ايستاد و برای بدرقهی صلاحالدين به فرودگاه سانتاكروز نيامد و در عوض آنقدر حلقهی گل به گردن صلاحالدين، تنها فرزندش آويخت كه پسر از رايحهی سيركنندهی عشق مادری دچار سرگيجه شد.
نسرين چمچاوالا كوچك اندام ترين و شكننده ترين زنان بود و استخوانهايی مانند تين كا [tinka]، تكههای باريك چوب نقرهای داشت. از سنين نوجوانی به جبران كمبود جلوهی ظاهريش ذوق و شوقی در پوشيدن لباسهای عجيب و غريب نشان میداد. نقش ساریهايش چشم گير و حتی جلف و زننده بود: ابريشم زرد ليمويی با لوزیهای درشت برودری دوزی شده، يا نقش سرگيجه آور و پيچ پيچ آپ آرت Op Art] يكی از مكتبهای هنری قرن بيستم كه در آن به حركت در اشكال واقعی، بالقوه و نسبی، اهميت ويژه داده میشود. بخشيدن فُرم بصری به اشكال گوناگون حركت توسط دو گروه از هنرمندان در سال ۱۹۶۰ مورد بررسی قرار گرفت. در اين مكتب سطوح رنگين ارزشی تازه يافت و اين اصل در ساختهای سه بعدی به كار رفت و به تخيل فضايی در هنر غنايی نوين بخشيد. [و يا نقش عظيم لبی ماتيك زده كه گويی زمينهی سفيد پارچه را بوسيده باشد. و اما آشنايان اين سليقهی ترس آور را بر او میبخشيدند زيرا نسرين آن نقشهای كوركننده را با سادگی و نيكی به تن میكرد و صدايی كه از ميان آن پارچههای ناهماهنگ برمیخاست، ظريف، مردّد و خوش آهنگ بود. و همچنين به خاطر مهمانیهايی كه هر هفته در منزل برگزار میكرد.
نسرين از زمان ازدواجش هر جمعه شب تالارهای منزل را كه همواره چون سردابههای خالی و وسيع مقبرههای خانوادگی تيره و دلگير بود از روشنیهای پُرتلالو و دوستان زودرنج پُر میكرد. صلاحالدين هنگام كودكی اصرار داشت در نقش دربان كنار در بايستد و در آن حال باوقار و جدّی به ميهمانان آراسته به جواهر خوش آمد میگفت و آنان نيز دستی بر سرش میكشيدند و كوچولو و مامانی خطابش میكردند. جمعهها خانه پُر از هياهو بود. نوازندگان و خوانندگان و رقاصان ولولهای برپا كرده، آخرين آهنگهای محبوب غربی را كه از راديو سيلان پخش میشد، اجرا میكردند و در يك خيمه شب بازی خشن، راجای گلی رنگ شده سوار بر اسب خيمه شب بازی سر دشمنان عروسكی را با شمشير چوبی و يا نفرين و لعنت میبُريد. با اين حال در بقيهی روزهای هفته، نسرين با احتياط در خانه میخراميد. زنی كبوتروار كه در آن فضای غم انگيز نوك پا راه میرفت، گويی از برهم زدن آن سكوت سايه دار بيمناك بود و پسرش كه جای پای مادر قدم برمیداشت نيز آن سبك راه رفتن را فرا گرفت، نكند صدای گامهايت جن يا عفريتی را كه شايد در خفا انتظار میكشيد بيدار كند.
*
در آن زمان پنج سال از روزی كه صلاحالدين جوان با حلقههای گل و هشدارهای مادر سوار بر هواپيمای دو كلاس دي- سي- ۸ به غرب سفر كرده بود میگذشت. انگلستان در مقابل، پدرش چنگيز چمچاوالا در صندلی مجاور و سرزمين مادری و زيبايی به زير پايش قرار داشت. صلدين آينده نيز مانند نسرين نمیتوانست به آسانی بگريد.
در هواپيما كتاب داستانهای علمی تخيلی را خوانده بود كه سفر ميان سيارات را نَقل میكرد: كتاب پايههای ازيمف و سفرنامهی مريخِ ری برادبری [Ray Bradbury]. در عالم خيال دي- سي- ۸ را سفينهی مادر میديد كه "برگزيدگان" را حمل میكند. و آن وقت آن برگزيدگان خدا و انسان در مسافتی غير قابل تصور، در سفری كه نسلها به طول میانجامد با به كارگيری علم اصلاح نژاد توليد مثل میكنند، به اين اميد كه شايد روزی بازماندگانشان در دنيايی شجاع و نو زير آفتابی طلايی ريشه بگيرند. در اينجا متوجه شد كه بايد سفينهی پدر باشد نه مادر، زيرا هر چه باشد آن بزرگ مرد، ابو، پدر، آنجا بود. صلاحالدين سيزده ساله ترديدها و گلههای اخير را به كناری نهاد و بار ديگر غرق پرستش كودكانهی پدر شد. چرا كه پدرش را خيلی خيلی دوست میداشت. در هر حال تا وقتی فكرت شروع به رشد نكرده بود پدر فوق العادهای بود. اما به محض اين كه با او وارد بحث میشدی تصور میكردی كه ديگر دوستش نداری. ولش كن حالا. من او را متهم میكنم كه وجود متعالی من است، چنان كه آنچه به وقوع پيوست شبيه به از دست دادن ايمان بود... بله، سفينهی پدر، در واقع سفينهی رحم پرنده نبود بلكه ببيشتر به احليلی آهنين شباهت داشت كه مسافرانش چون مشتی اسپرماتازوييد در انتظار فروريختن بودند.
پنج ساعت و نيم اختلاف زماني- در بمبئی ساعتت را سر و ته ببند تا وقت لندن را بدانی. سالها بعد، چمچا در ميان احساسات تلخش با خود گفت: پدرم، من او را به پشت و رو كردن زمان متهم میكنم.
آنها تا چه مسافتی پرواز كردند؟ پنج و نيم هزار مثل كلاغ. يا: از هندی بودن به انگليسی شدن، فاصلهای غير قابل اندازه گيری يا: نه چندان دور، چرا كه آنها از شهری بزرگ برخاستند و بر كلانشهری ديگر فرود آمدند. فاصلهی ميان شهرها هميشه اندك است، زيرا دهاتی ای كه صد مايل را تا شهری كوچك طی میكند، فضای تهی تر، تيره تر، و مَهيبتری را میپيمايد.
و اما چنگيز چمچاوالا هنگام بلند شدن هواپيما چه كرد: در حالی كه مراقب بود پسر آن را نبيند، دو انگشت دو دستش را در هم پيچيد و شستهايش را دُور هم گرداند.
وقتی در هتلی در چند قدمی محل قديم درخت تای برن ]محلی در لندن قديم كه در آن گناهكاران را به دار میآويختند. م.[ مستقر شدند، چنگيز به پسرش گفت: "بگير، اين مال تو است." و دستش را دراز كرد. كيف چرمی سياهی در دست داشت كه در هويتش جای هيچ شك و شبههای نبود. حالا ديگر مرد شدهای. بگير.
ولی پس دادن كيف توقيف شده، با همهی اسكناسهای آن يكی از دامهای كوچك چنگيز چمچاوالا بود و صلاحالدين در سراسر زندگی در اين دامها افتاده بود. از اوان كودكی هر گاه پدرش میخواست او را تنبيه كند، يك بسته شكلات يا قوطی پنير كرافت يا چيز كوچك ديگری برايش هديه میآورد و همين كه صلاحالدين برای گرفتنش پيش میآمد، او را بغل میزد و با خشم و تشر میگفت: "ای خر. هر بار يك تكه هويج كافی است تا خودت را به هَچَل بياندازی، هان؟"
در لندن نيز صلاحالدين كيف پيشكشی را گرفت و اين هديه را كه نشان رسيدن به سن رشد بود پذيرفت ولی پدر گفت: "حالا كه برای خودت مردی شدهای، تا وقتی در لندن هستيم مسؤوليت پدر پيرت را به گردن بگير، در اين مدت صورت حسابها را تو میپردازی."
ژانويهی ۱۹۶۱. سالی كه ولو اين كه آن را سر و ته نگه داری، بیشباهت به ساعت تغيير نخواهد كرد. زمستان بود و صلاحالدين چمچاوالا در اتاق هتل میلرزيد، ولی نه از سرما. او از وحشتی كه سراپای وجودش را فرا گرفته بود برخود میلرزيد. آخر گنجينهی طلايش ناگهان به نفرين جادوگر مبدل شده بود.
دو هفتهای كه تا رفتن به مدرسهی شبانه روزی در لندن به سر برد به كابوس خرج و دخل و حساب و كتاب مبدل شد. زيرا منظور چنگيز دقيقاً همان چيزی بود كه گفته بود و در تمام طول آن مدت يك بار دست به جيب نكرد و صلاحالدين ناچار شد قيمت لباسهای لازم، مثل يك بارانی فاستونی آبی هشت دكمه و هفت دست پيراهن راه راه آبی و سفيد مارك وان هوسن با يقههای نيمه آهاری جُداشو را كه چنگيز وادارش میكرد هر روز بپوشد تا به دكمهی يقهاش عادت كند، خودش بپردازد. يقه آنقدر شق بود كه صلاحالدين احساس میكرد انگار كارد كندی را درست زير سيب آدم تازه سبز شدهاش میكشند. از آن گذشته ناچار بود طوری خرج كند كه پول كافی برای پرداخت صورتحساب هتل و ساير چيزها باقی بماند. از اين رو چنان مشوش بود كه از پدرش نخواست به سينما بروند. حتی يك فيلم. حتی فيلم جهنم اهالی سنت تری نی ين را هم نديدند، و يا اين كه در رستوران غذا بخورند. حتی يك وعده خوراك چينی هم نخوردند و سالها بعد تنها چيزی كه از نخستين دو هفتهی وُرودش به ال ? او ?ان، دی ? او ? ان عزيز به ياد میآورد، اسكناس و سكههای پول خُرد بود. پوند، شيلينگ و پنس. وضع صلاحالدين مانند شاگرد چاناكيا شاه فيلسوف [Chanakya] بود كه از آن مرد بزرگ پرسيد منظورش از اين گفته چيست كه انسان میتواند در جهانی كه زندگی میكند باشد و نباشد و پاسخ شنيد كه كوزهای را برمیداری و آن را پُر آب كرده از ميان جماعتی كه جشن گرفتهاند طوری حمل میكنی كه قطرهای آب بر زمين نريزد، زيرا در آن صورت مجازاتت مرگ خواهد بود. شاگرد در پايان كار قادر نبود جشن و سُرور آن روز را توصيف كند زيرا همهی حواسش متوجه كوزهای كه به روی سر حمل میكرد بود و چون كوری از ميان مردم گذشته بود.
در آن روزها چنگيز چمچا بسيار آرام بود و ظاهراً حتی به خوردن و نوشيدن نيز التفاتی نشان نمیداد و هيچ كاری جز تماشای تلويزيون انجام نمیداد و از اين كه دايماً گوشهی اتاق نشسته، چشم به تلويزيون دوخته بود شاد مینمود، به ويژه وقتی برنامهی فلينت استونها [the Flintstones] روی پرده میآمد. به پسرش گفته بود: "آخر اين ويلما بیبی مرا به ياد نسرين میاندازد." صلاحالدين كوشيد با روزه گرفتن همراه پدر و در مدتی طولانی تر از او بلوغش را اثبات كند، اما هرگز نتوانست آن را به آخر برساند و وقتی درد گرسنگی شدت میگرفت از هتل خارج میشد و به دكهی ارزان قيمت نزديك كه جوجهی سرخ شدهی حاضری میفروخت میرفت. جوجههای روغنی، آويخته در پشت ويترين، آهسته روی سيخهايشان میچرخيدند. وقتی جوجه به دست وارد سالن وُرودی هتل شد، احساس شرم كرد. چون مايل نبود كاركنان هتل آن را ببينند، به ناچار داخل فاستونی هشت دكمه چپاند و در حالی كه بوی گند جوجهی سرخ شده از تمام هيكلش به مشام میرسيد، با بارانی باد كرده و چهرهی سرخ سوار آسانسور شد و بالا رفت. با جوجهی هشت دكمه زير نگاه خيرهی بيوه زنان و آسانسورچیها، خشمی آشتی ناپذير كه با گذشت بيش از ربع قرن همچنان در سينهاش میسوخت، در درونش متولد شد. خشمی كه احساس كودكانهی پرستش پدر را همراه با احساسات مذهبی در وجودش به نابودی كشيد و از وی مردی ساخت كه منتهای كوشش را برای بینيازی از خدا، هر گونه خدايی به كار بست. كوششی كه به خواست درونیاش، تمايل تبديل شدن به آنچه پدرش هرگز نبود و نمیتوانست باشد، يعنی مبدل شدن به يك انگليسی تمام عيار، دامن میزد. بله يك انگليسی. اگرچه آنچه مادرش گفته بود صحيح از آب دربيايد و در توالتها فقط كاغذ گذاشته باشند و بعد از ورزش تنها آب ولرم و چرك و صابونی برای شستشو در دسترس باشد و اگرچه مفهومش گذراندن مابقی عمر در ميان درختان لخت زمستانی باشد كه نوميدانه به اندك ساعتهای نور كدر و آبكی چنگ میزنند. در شبهای زمستان صلاحالدين كه تا آن زمان هميشه با ملافه میخوابيد، زير كوهی از پشم چون يكی از شخصيتهای اسطورهای مینمود كه به دستور خدايان به تحمل سنگی بر روی سينه محكوم شده باشد. ولی اشكالی نداشت. در عوض انگليسی میشد. ولو اين كه همكلاسیها، با شنيدن لهجهاش نيشخند میزدند و اسرارشان را به او بروز نمیدادند، چرا كه اين كنار گذاشتنها او را بيش از پيش در تصميمش پابرجا میكرد. در آن هنگام بود كه دست به عمل زد و ماسكهايی را پيدا كرد كه اين ياروها میشناختند: ماسكهای مردمان رنگ پريده يا ماسكهای دلقكی. تا اين كه همه را فريب داد و سرانجام او را ميان خود پذيرفتند و تصور كردند كه "از خودمان است."صلاحالدين به شيوهی انسانی حساس كه گوريلها را تشويق و اغوا میكند تا او را چون عضوی در گروهشان بپذيرند، و همراه با نرمی و نوازش موز در دهانش بچپاننند، آنها را فريب داد.
(بعد از اين كه كيفی را كه روزی در انتهای رنگين كمان يافته بود خالی كرد و آخرين صورتحساب را پرداخت، پدرش گفت: "حالا ديدی؟ خودت از عهدهی همهی كارها بر آمدی، من از تو يك مرد ساخته ام." ولی چه جور مردی؟ اين چيزی است كه پدرها هرگز نخواهند دانست. از پيش نمیدانند و زمانی میفهمند كه ديگر خيلی دير است.)
تازه مدرسه را شروع كرده بود كه روزی هنگام صبحانه نوعی ماهی دودی در بشقابش ديد و همانطور كه روی صندلی نشسته بود به آن خيره ماند. نمیدانست از كجای ماهی بايد شروع كند. سرانجام لقمهای از آن را به دهان برد. پُر از تيغهای ريز بود. همه را از دهانش در آورد ولی لقمهی بعدی هم همانطور بود. در سكوت رنج میكشيد و همشاگردیهايش تماشايش میكردند. حتی يكی از آنها نگفت بگذار نشانت بدهم، ماهی را اينطور بايد خورد. نود دقيقه طول كشيد تا همهی ماهی را خورد. اجازه نداشت تا پايان كار از پشت ميز برخيزد. آن آخرها بدنش به لرزه درآمده بود و اگر میتوانست حتماً میگريست. آن وقت اين فكر به ذهنش رسيد كه درس مهمی گرفته است. انگلستان ماهی دودی ای بود كه مزهای خاص و تيغ و استخوان فراوان داشت و كسی هرگز به او نمیآموخت كه آن را چگونه بخورد. به اين نتيجه رسيد كه آدم لجباز و كله خری است و قسم خورد: "به همهشان نشان میدهم. حالا میبينيد." خوردن ماهی دودی اولين موفقيتش بود. نخستين گام در راه فتح انگلستان.
میگويند ويليام فاتح با خوردن مشتی خاك فتح انگلستان را آغاز كرد.
*
پنج سال بعد مدرسه را ترك گفته به خانه بازگشت. در انتظار آغاز دانشگاهی در انگلستان بود. در اين مدت تحول و تبديلش به يك ولايتی [Vilayeti] رو به پايان بود. نسرين در برابر پدر سر به سرش میگذاشت و میگفت: "ببين چه خوب شكايت میكند، نسبت به همه چيز انتقادهای بزرگ و اساسی دارد. میگويد بادبزنهای سقفی شل شدهاند و بعيد نيست هنگام خواب از آن بالا بيفتند و سر از بدنمان جدا سازند. غذاها همه چاق كنندهاند. چرا بعضی خوراكها را بیآنكه سرخ كنيم، نمیپزيم. بالكنهای طبقهی بالا سُست و خطرناك شدهاند و رنگشان ورآمده. میخواهد بداند چرا به خانه بیتوجهيم و به نگهداری آن نمیپردازيم. گياهها و درختان باغ بیاندازه رشد كردهاند. به عقيدهی او ما مردمان جنگلی هستيم. و تازه فيلمهايمان هم بیاندازه خشن و بینزاكت است و او از آنها خوشش نمیآيد و آنقدر درد و مرض زياد است كه آدم جرأت نمیكند آب شير را بخورد. خدای من. واقعاً او را طور ديگری بار آوردهاند شوهر جان. صالو كوچولوی ما از انگلستان برگشته و اين قدر خوب صحبت میكند و آقا شده است."
در پايان غروب روی چمنها گام برمیداشتند و خورشيد را تماشا میكردند كه در دريا فرو میرفت. گاه زير درختان پرسه میزدند. درختانی به هيبت مار و يا چون مردان ريشو. صلاحالدين (كه به پيروی از مد انگليس حالا خودش را صلدين میناميد، ولی نام خانوادگيش همچنان چمچاوالا بود، تا اين كه مدتی بعد، يك كارگزار تئاتر به خاطر مصالح تجارتی آن را كوتاه كرد)، نام بسياری از آنها را فرا گرفته بود: درخت جك، بانيان، جاكاراندا، شعلهی جنگل و چنار، بوتههای كوچك چهويی مويی يا دستم نزن پای درخت زندگيش، درخت گردويی كه چنگيز به دست خود روز تولد پسرش كاشته بود، روييده بودند. پدر و پسر پای درخت تولد دست و پايشان را گم كرده بودند و برای شوخیهای ملايم نسرين پاسخ مناسبی نمیيافتند. صلدين با اين تصور غم انگيز درگير بود كه باغ قبل از اين كه نام درختان را بداند، جای بهتری بود و چيزی گم شده بود كه او هرگز نمیتوانست بازش يابد. و چنگيز چمچا دريافت كه ديگر نمیتواند در چشمان پسر بنگرد. چرا كه تلخی آن نگاه چنان دلسردش میكرد كه گويی قلبش به تكه يخی بدل میشد. وقتی از كنار درخت گردوی هجده ساله كه گاه در دُوران دراز دوريشان تصور كرده بود روح تنها پسرش در آن جاری است گذشت و آغاز سخن كرد، واژهها نامناسب از كار درآمد و از وی تصويری سرد و جدّی ارايه داد. يعنی درست تصوير آن گونه مردی كه هرگز نمیخواست باشد و میترسيد سرانجام تبديل شدنش به چنان مردی اجتناب ناپذير گردد.
خطاب به نسرين غريد: "به پسرت بگو اگر برای اين به خارج رفته كه تحقير خانوادهاش را ياد بگيرد، به ناچار خانوادهاش هم احساسی جز اين كه او را خوار بشمارد ندارد. مگر فكر میكند كيست؟ از آن پانجاندارمهای بزرگ [a grand panjandrum]؟ آيا سرنوشت من اين است كه پسرم را از دست بدهم و به جايش موجودی عجيب و غريب نصيبم شود؟"
اما صلدين به پيرمرد پاسخ داد: "پدر عزيز، من هرچه هستم مديون تو ام."
اين آخرين گفتگوی خانوادگی بود. هر دو در سرتاسر تابستان كماكان رنجيده خاطر بودند و تلاشهای نسرين برای وساطت بيهوده بود. عزيزم تو بايد از پدرت معذرت بخواهی. بيچاره مُدام رنج میكشد اما غرورش اجازه نمیدهد تو را در آغوش بكشد و آشتی كند. حتی ننهاش كاستوربا و شوهرش والابه [Vallabh] ی پير وساطت كردند. ولی نه پدر به سازش تن میداد، نه پسر. كاستوربا به نسرين گفت: "مشكل اينجا است كه طبيعت هر دوشان يكی است. بابا و پسر جنسشان عين هم است."
در ماه سپتامبر، هنگامیكه جنگ با پاكستان آغاز شد، نسرين با نوعی جسارت اعلام كرد مهمانیهای جمعه شبها را كماكان برگزار خواهد كرد و توضيح داد: "برای اين كه نشان بدهيم هنوز هندوها و مسلمانها، توان دوستی هم دارند و فقط به دشمنی نمیپردازند." چنگيز برقی در چشمان همسرش ديد و از مباحثه خودداری كرد و در عوض به خدمتكاران گفت بر همهی پنجرهها پردههای ضخيم نصب كنند كه در ساعات خاموشی اجباری شهر از آن استفاده كنند. آن شب صلدين چمچاوالا برای آخرين بار در نقش قديميش دربانی ظاهر شد. وی كت انگليسی مخصوص ميهمانیهای شب را پوشيد و هنگامیكه ميهمانان رسيدند- همان ميهمانان قديمی كه گرد نقرهای زمان بر سر و رويشان نشسته بود ولی جز اين تفاوتی با گذشته نداشتند- همان نوازشها و بوسههای گذشته را توأم با احساس دلتنگی برای قديمها، با جوانيش را تبرك كردند. آنها میگفتند ببينيد چقدر بزرگ شده. چه پسر نازنينی. چه بگويم. همه در تلاش پنهان داشتن هراس جنگ بودند. راديو گفته بود: "خطر حملات هوايی وجود دارد." و وقتی به موهای صلدين دست میكشيدند دستشان اندكی میلرزيد و يا نوازششان آميخته به خشونت بود.
صدای آژير ديروقت بلند شد و ميهمانان در جستجوی پناهگاه در زير تختخوابها، قفسهها و جاهای ديگر پنهان شدند. نسرين چمچاوالا كه ساری طرح روزنامهای به تن داشت خود را كنار ميز مملو از خوراكیهای گوناگون تنها يافت و در حالی كه وانمود میكرد اتفاق خاصی نيافتاده است، قطعهای ماهی به دهان گذاشت و كوشيد با حضور خود در كنار ميز به ميهمانان اطمينانی دوباره ببخشد. اينطور بود كه وقتی استخوان ماهی ای كه سرانجام سبب مرگش شد در گلويش گير كرد، هيچ كس آنجا نبود تا به دادش برسد. ميهمانان هر يك در گوشه و كناری با چشمان بسته قوز كرده بودند. حتی صلدين فاتح ماهی دودی، صلدين از انگليس برگشتهی متفرعن نيز دست و پايش را گم كرده بود. نسرين چمچا به زمين افتاد، نفس زنان بر خود پيچيد و مرد. و وقتی با صدای مجدد آژيری كه رفع خطر را اعلام كرد، ميهمانان كه گوسفندوار بازگشتند، ميزبان خود را در ميان اتاق ناهارخوری مُرده يافتند. به نَقل شايعاتی كه در بمبئی جريان يافت، ملائكهی مرگ يا كالی پی لی كالاس [khali- pili khalaas]، او را ربوده بود. در واقع نسرين بیهيچ دليلی برای هميشه از دست رفته بود.
*
هنوز يك سال از مرگ نسرين چمچاوالا در اثر ناتوانی در غلبه بر استخوان ماهی به شيوهی پسرش كه در خارج درس خوانده بود، نگذشته بود كه چنگيز بیآن كه قبلاً كلمهای بر زبان آورده، يا هشداری داده باشد، بار ديگر ازدواج كرد. صلدين در كالج انگليسی نامهای دريافت كرد كه پدرش با سبك نگارش عاری از آب و تاب هميشگی، سبكی كه در شُرُفِ منسوخ شدن بود و چنگيز هميشه در نامه نگاری به كار میبرد، به او فرمان داده بود شاد باشد. نوشته بود: "شادی كن زيرا آنچه از دست رفته بود باز آمده." هنگامیكه صلدين دريافت مادرخواندهی جديدش نيز نسرين نام دارد، يكباره به سرش زد و نامهای ظالمانه و خشمگين به پدر نوشت. خشونت نامه به گونهای بود كه تنها ميان پدرها و پسرها يافت میشود و با آنچه ميان مادران و دختران میگذرد از اين جنبه تفاوت دارد كه امكان مشت زدن و آرواره خُرد كردن در پس آن پنهان است. چنگيز بلافاصله نامهای در پاسخ نوشت. نامهای كوتاه كه از چهار خط ناسزاهای قديمی اوباش، نكبت، سانسورچی، رذل، حقير، مادرجنده و دغل تشكيل شده بود: "لطفاً كليهی روابط خانوادگی برای هميشه باطل اعلام میشود." و در پايان آمده بود كه: "مسؤول نتايج اين امر سركار عالی هستيد."
پس از يك سال سكوت، صلدين نامهی ديگری حاكی از بخشودگی دريافت كرد كه تحمل آن برايش از نامهی تهديدآميز و طردكنندهی قبلی ناگوارتر بود. چنگيز چمچاوالا درد دل كرده بود كه: "پسرجان، وقتی پدر شدی لحظاتی را تجربه خواهی كرد كه- آه- خيلی شيرين است. انسان از فرط علاقه بچهی نازنين را روی زانويش مینشاند و نوازش میكند و ناگهان، بیهيچ هشداری آن موجود عزيز- میتوانم با صراحت بگويم؟ آدم را خيس میكند. شايد يك آن خشم انسان را فرا بگيرد، اما بلافاصله، به همان سرعتی كه پديدار شده بود از ميان میرود. زيرا مگر ما بزرگسالان نمیفهميم كه كودك مقصر نيست؟ او كه از اين عمل خود آگاهی ندارد."
صلدين كه از مقايسهی خود با يك كودك شاشو سخت رنجيده بود كوشيد سكوتی ظاهراً بزرگ منشانه را حفظ كند. او قبل از پايان تحصيلاتش پاسپورت انگليسی گرفته بود، زيرا در آن هنگام هنوز سخت گيریهای قانونی آغاز نشده بود. از اين رو در يادداشتی كوتاه به چنگيز خبر داد قصد دارد در لندن اقامت كند و به جستجوی كار هنرپيشگی برآيد. پاسخ چنگيز چمچا را با پُست اكسپرس دريافت كرد: "بهتر است يكبارگی يك ژيگولوی تمام عيار بشوی. به نظر من شيطان به جلدت رفته و افكارت را به كلی تغيير داده است. تو كه اين همه از ما گرفتهای، تصور نمیكنی چيزی مديون باشی؟ آيا به كشورت، به خاطرهی مادر عزيزت و يا به ذهن و روح خودت مديون نيستی؟ آيا میخواهی همهی زندگيت را به قِر دادن و خودآرايی زير چراغهای پُرنور بگذرانی و زنان مو طلايی را زير نگاه خيرهی غريبههايی كه برای تماشای اعمال ننگ آلودت پول دادهاند، در آغوش بگيری؟ تو پسر من نيستی، بلكه يك غول، هوش [ghoul, hoosh]، يا شيطانی جهنمی هستی. میخواهد هنرپيشه بشود! بگو ببينم جواب دوستانم را چه بدهم؟"
و در زير امضا يادداشت رقت انگيز زير را كه حاكی از كج خلقيش بود افزوده بود: "حالا كه جن ملعون خودت را يافتهای، خيال به ارث بردن چراغ جادو را فراموش كن."
*
از آن پس چنگيز چمچاوالا گاه به گاه برای پسرش نامه مینوشت و مسألهی شياطين و جن زدگی را يادآوری میكرد. مینوشت: "مردی كه با خود صادق نباشد تبديل به دروغی دو پا میشود و چنين حيواناتی بهترين آثار شيطانند." و يا با لحنی احساساتی مینوشت: "پسرم من روح تو را صحيح و سالم در درخت گردو نگه داشته ام و شيطان تنها در جسمت حلول كرده است. پس هر وقت از شرش خلاص شدی به خانه بازگرد و روح ابديت را كه در باغ رشد میكند، بازياب."
دستخط نامهها در طول اين سالها تغيير كرده بود. خط پدرش كه در گذشته آراسته و حاكی از اعتماد بود و به آسانی بازشناخته میشد، باريكتر و بیآرايش تر شده و به سادگی و پاكی گراييده بود. سرانجام ديگر نامهای نيامد و صلدين شنيد كه پدرش بيش از پيش جذب ماوراء الطبيعه شده و اين كشش چنان شدت يافته كه گوشهی عزلت گزيده است. شايد به اين خاطر كه از دنيايی كه هر آن شياطين قادر بودند پسرش را بربايند بگريزد، زيرا در چنين دنيايی مؤمنين مكان امنی نمیيابند.
دگرگونی پدر علی رغم دوری سبب تشويش صلدين گشته بود. والدينش به شيوهی ملايم و بیحال اهالی بمبئی مسلمان بودند و صلاحالدين در كودكی پدرش چنگيز را از هر الهی بيشتر شبيه خدا میديد. از اين رو قبول اين كه پدر، آن رب النوع كفر آلود (هرچند اكنون ديگر جذبهای نداشت.)، در اين سن پيری زانو به زمين میزند و رو به مكه كمر خم میكند، برای پسر بیخدايش سخت ناگوار بود.
با خود گفت: "تقصير آن جادوگر است." و در حالی كه میخواست بيانش مؤثر باشد با همان زبان جن و پری كه پدرش به كار میبُرد میافزود: "نسرين شمارهی دو، آيا اين منم كه اسير شيطان شده ام و جن در جسمم حلول كرده است؟ من كه دستخطم تغيير نكرده."
ديگر نامهای نيامد. سالها گذشت و سپس صلدين چمچا، هنرپيشهی خود ساخته، همراه با گروه تئاتری بازيگران پروسرپرو [Prospero Players] به بمبئی بازگشت تا در نمايشنامهی بانوی ميليونر اثر جُرج برنارد شاو، نقش دكتر هندی را باز كند. روی صحنه صدايش را با نيازهای نقشش تطبيق میداد، ولی خارج از تئاتر، آن شيوه سخن گفتن و آن لهجهای را كه مدتها پيش به دور انداخته و تغيير داده بود، آن حروف صدادار و بیصدا بارديگر از دهانش بيرون میجهيد. صدايش به او خيانت میكرد و به زودی دريافت قسمتهای ديگر بدنش نيز دست كمی از آن ندارند.
*
آن كه میخواهد خود را از نو بسازد، نقش خالقی را ايفا میكند. به تعبيری چنين شخصی غيرطبيعی، كافر و نفرت انگيزترين موجود است. ولی از زاويهای ديگر جاذبهای در او میيابند. در تلاش و تمايل قهرمانانهای كه در استقبال خطر از خود نشان میدهد. چرا كه بعضی آدمها از استحالهی زنده بيرون نمیآيند و يا آن را از ديدگاه اجتماعی و سياسی بررسی كنيد: بيشتر مهاجرين آن را میآموزند و میتوانند به هيأتی ديگر در آيند. توصيف دروغينی كه از خود میكنيم تا اين كه اثرات نسبتهای ناروايی را كه به ما دادهاند برطرف سازيم. خود واقعيمان را پنهان میكنيم، آن هم به دلايل امنيتی. مردی كه خود را خلق میكند، برای اثبات پيروزيش نيازمند است كه كسی به او ايمان بياورد. شايد بگوييد بازهم ادای خدا را در میآورد و يا اين كه چند چوب خط پايين بياييد و قصهی زنك بند زن [Tinkerbell] را به ياد بياوريد. اگر كودكان دستهايشان را به هم نكوبند و شادی نكنند، پريان به وجود نمیآيند. و يا شايد به سادگی بگوييد: انسان همين است ديگر.
نه تنها نياز دارد كه به او ايمان بياورند، بلكه محتاج ايمان به ديگری نيز هست. بله درست حدس زدهايد: عشق.
صلدين چمچا پنج و نيم روز مانده به پايان دههی ۶۰، دُورانی كه زنها هنوز به موهايشان روبان میبستند، با پملا لاوليس [Pamela Lovelace] آشنا شد. او در ميان سالنی مملو از هنرپيشگان تروتسكيست ايستاده بود و صلدين را با ديدگانی درخشان، بسيار درخشان مینگريست. صلدين او را با لبخندش تمام شب در انحصار گرفت و او با مرد ديگری ميهمانی را ترك گفت. ناچار به خانه بازگشت تا خواب چشمان، لبخند، باريكی كمر و پوست لطيف پملا را ببيند. صلدين دو سال تمام به دنبال پملا بود. انگلستان گنجينههايش را با بیميلی تسليم میكند. او كه خود از اين همه شكيبايی شگفتزده بود دريافت كه زن امانتدار سرنوشتش گشته و اگر رام نشود، همهی زحماتی كه برای تغيير و ساختن خود كرده بر باد خواهد رفت. از اين رو همين كه روی قاليچهی سفيد پملا در هم پيچيدند، قاليچهای كه نيمه شبها در ايستگاه اتوبوس كركهايش روی لباس صلدين به چشم میخورد، به التماس افتاد: "به من اين اجازه را بده. من همانم كه در انتظارش بودهای. باور كن."
ناگهان شبی بی هيچ مقدمهی قبلی اجازه داد و گفت كه باورش كرده است. صلدين قبل از اين كه پملا تغيير عقيده بدهد با او ازدواج كرد، اما هرگز نياموخت چگونه افكارش را بخواند. پملا هر وقت غمگين بود در اتاق خواب را به روی خود قفل میكرد تا حالش بهتر بشود. میگفت: "به تو ارتباطی ندارد. دوست ندارم كسی مرا در آن حالت ببيند." صلدين او را صدف میناميد. او بر درهای بستهی زندگی مشتركشان كه اوايل در يك زير زمين، بعداً در خانهای كوچك و سرانجام در عمارتی مجلل میگذشت مشت میكوبيد: "دوستت دارم، در را باز كن." نياز صلدين بيشتر به اين خاطر كه در خود اطمينانی دوباره به دست آورد، چنان شديد بود كه هرگز نااميدی ای را كه در آن لبخند خيره كننده نهفته بود، در نيافت. نمیفهميد پملا چرا هرگاه توان درخشيدن ندارد پنهان میشود. و وقتی فاش كرد پدر و مادرش هر دو غرق در بدهیهای ناشی از باخت در قمار خودكشی كردهاند، ديگر خيلی دير شده بود. پملا تازه بالغ شده بود كه با آهنگ اَشرافی صدايش تنها ماند. صدايی كه او را دختر طلايی، زنی كه بايد به او حسادت كرد مینماياند. حال كه او موجودی بیكس و گمگشته بود. پدر و مادرش حتی به خود زحمت اين را نداده بودند كه تا رسيدن دخترشان به سن رشد شكيبا باشند. پس واضح بود كه چقدر دوستش داشتند، و از اين رو او هيچ اعتماد به نفس نداشت و هر دمی كه در اين جهان میگذرانيد آكنده از بيم و هراس بود، و به همين سبب هميشه لبخند میزد و گاه هفتهای يك بار در را بر روی خود میبست و میلرزيد و احساس میكرد يك تكه آشغال، لاشهای بیمحتوا و يا ميمونی است كه فندق برای خوردن ندارد.
آنها بچه دار نشدند. پملا خود را مقصر میدانست ولی بعد از ده سال صلدين فهميد كه كروموزومهايش دچار نقص است. كروموزومهايش يا دراز بودند يا كوتاه، درست به ياد نمیآورد. او اين نقص را به طور ژنتيك به ارث برده بود و ظاهراً به ياری بخت بود كه به شكل فعليش زنده مانده و موجود عجيب و غريب و ناقص الخلقهای از كار در نيامده بود. اما اين نقص را از پدر به ارث برده بود يا از مادر؟ از كدام يك؟ پزشكان جوابی نداشتند و به سادگی میتوان حدس زد كه صلاحالدين كدام يك را مقصر شمرد. هرچه باشد پشت سر مُردگان نبايد حرف زد.
تازگیها زن و شوهر با هم نمیساختند.
او بعدها به اين موضوع انديشيد اما نه همان دم.
بعدها با خود گفت، زندگی ما به دست انداز افتاده بود. شايد به اين خاطر كه فرزند نداشتيم، شايد هم رفته رفته از همديگر دور شده بوديم، و شايد هم... در آن دُوران از آن تقلای خشونت بار رو میگرداند و آن همه خراش و ستيزههای فروخورده را نديده میگرفت و با چشمان بسته انتظار میكشيد تا لبخند پملا باز آيد.
او اعتقاد به اين لبخند، اين قلب درخشان شادی را جايز شمرد و كوشيد تا آيندهای درخشان را برای هر دوشان مجسم كند و با باور آن خيال، به آن واقعيت بخشد. هنگام سفر به هندوستان به خوش شانسی داشتن چنين زنی میانديشيد. من شانس آورده ام. البته كه شانس آورده ام، بحث هم ندارد. من خوش شانس ترين حرامزادهی دنيا هستم. و چه خوش بود آن راه پُرسايهی سالها كه در برابرش امتداد میيافت، چشم انداز عمر و پيری در حضور نجيب و ملايم پملا.
او چنان به خودش تلقين كرده و به باور اين واقعيت ساختگی و ناچيز نزديك بود كه چهل و هشت ساعت بعد از رسيدن به بمبئی، وقتی با زينی وكيل [Zeeny Vakil] میخوابيد، اولين بلايی كه بر سرش نازل شد اين بود كه از هوش رفت. بله، قبل از شروع عشق بازی بیحال افتاد. آخر پيامهايی كه به مغزش میرسيد چنان متضاد بودند كه انگار از چشم راست حركت جهان را به سمت چپ و از چشم چپ آن را در حال لغزيدن به سمت راست میديد.
*
زينی نخستين زن هندی كه با او عشق بازی كرد، شب اول، در پايان نمايش بانوی ميليونر، با بازوان اپرايی و صدای زيرش بیهوا وارد رخت كن مخصوص شد، انگار كه اين همه سال نگذشته بود. سالها..."اين همه سال مايوس كننده است. به جان خودت، من در تمام طول نمايش منتظر بودم كه تو آهنگ وای بر من را بخوانی. عين پيتر سلرز ديگر. توی دلم میگفتم بگذار ببينم توانسته خواندن يك نت را ياد بگيرد؟ يادت میآيد با راكت اسكواش ادای الويس را در میآوردی؟ خيلی بامزه بود عزيزجان. اما خُل بازی بود ديگر. ولی اين ديگر چيست؟ در نمايشنامه كه آوازی وجود ندارد. به درك، گوش كن، میتوانی خودت را از دست اين سفيدها خلاص كنی و با ما محلیها باشی. نكند با ما بودن را فراموش كردهای؟"
او زينی را در نوجوانی به خاطر میآورد كه پيكری مانند چوب باريك داشت و موهايش را مدل كُوانت Quant] طرح مشهور انگليسی كه در دههی ۶۰ معروف شد. م.[ اريب كوتاه كرده بود و لبخندش در جهت مخالف موها كج میشد. دختری شرور و بیپروا. يك بار محض خنده به يك آدای [adda] بدنام، از آن كافههای خيابان فالكلند [Falkland Road] رفته و آنقدر نشسته و سيگار كشيده بود و كوكاكولا نوشيده بود كه سرانجام پااندازهايی كه كافه را میچرخاندند تهديد كرده بودند كه چهرهاش را كاردی خواهند كرد. آخر "كار آزاد" در كافه قدغن بود. زينی در حالی كه سيگارش را به آخر میرساند، نگاه خيرهاش را از آنها بر نگرفت و بیپروا كافه را ترك گفت. شايد هم ديوانگی بود. حالا در سی و چند سالگی تحصيلات پزشكی به پايان رسانده، در بيمارستان بريج كندی مريض میديد و برای بیخانمانهای شهر كار میكرد. به محض شنيدن خبر رسيدن ابری ناپيدا كه میگفتند چشمان و ريهها را نابود میكند، به بوپال [Bhopal] رفته بود. میگفتند كار امريكايیها است. زينی منتقد هنری نيز بود و شهرت كتابی كه دربارهی اسطورهی محدود كنندهی اصالت نوشته بود را میشد پيش بينی كرد. ولی مگر اين اصالت مورد بحث چيزی جز همان زندان فولكلوريك بود كه او كوشيده بود نوعی اخلاق التفاتی معتبر تاريخی را جايگزين آن سازد. مگر نه اين كه سراسر فرهنگ ملی بر مبنای قرض گرفتن بود؟ آن هم قرض كردن هر لباسی كه اندازهاش مناسب باشد. اما شهرت كتاب بيشتر به خاطر عنوانش بود. زينی عنوان "تنها هندی خوب" را برای كتابش انتخاب كرده بود. وقتی يك نسخه از آن را به چمچا میداد گفت: "منظور اين است كه تنها هندی خوب هندی مُرده است. چرا تنها يك طريق خوب و درست هندی بودن وجود دارد؟ اين طرز فكر چيزی جز همان بنيادگرايی هندو نيست. در واقع ما همگی هندیهای بدی هستيم، بعضی بدتر از بقيه."
زيباييش اينك شكفته بود. زينی امروز با موهای بلند پريشان ديگر بدنی مثل چوب خشك نداشت. پنج ساعت بعد از اين كه به رخت كن آمد، در رختخواب بودند و صلدين از حال رفته بود. وقتی بيدار شد زينی گفت: "او هرگز نفهميده كه راست میگفته است يا نه."
زينی وكيل از صلدين برای خود پروژهای ساخت. میگفت "استرداد. آقا ما تو را پس میگيريم." گاه میانديشيد زينی میخواهد برای رسيدن به مقصود، او را زنده زنده ببلعد. او مانند آدمخواران عشق بازی میكرد و صلدين خوك درازش long pork] گوشت قربانی آدميزاد كه آدمخواران هنگام جشن میخورند. از اصطلاحات آدمخواران پلی نزی. م. [بود. از او پرسيد: "میدانی كه ارتباط ميان گياه خواری و تمايل به آدمخواری محرز شده است؟" زينی كه ران برهنهاش را به جای ناهار میخورد، با سر پاسخ منفی داد. صلدين ادامه داد: "بعضی وقتها اِفراط در مصرف گياهان سبب ترشح مواد بيوشيميايی خاصی در خون میشود كه تخيلات آدم خواری به وجود میآورد." زن به بالا نگاه كرد و لبخند كجش را زد. زينی، خوش آشام زيبا گفت: "از آن حرفها است. ما ملّتی گياه خوار هستيم و صلح طلبی و عرفان جزو فرهنگمان است. اين را همه میدانند."
در مقابل او ناچار بود چنان با احتياط رفتار كند كه انگار زن ظرفی چينی است. اولين باری كه سينهاش را لمس كرد اشكهای گرم و شگفت انگيزی به رنگ و غلظت شير گاوميش از چشمانش فواره زد. او ديده بود كه چگونه بدن مادرش را چون مرغی كه برای شام آماده میكنند، بُريده بودند. اول سينهی چپ و بعد سينهی راست. و باز هم سرطان پيش رفته بود. او شاهد مرگ مادرش بود و وحشت تكرار اين مرگ پستانهايش را به منطقهای ممنوعه تبديل كرده بود. هراس پنهان زينی بیباك. او فرزند نداشت اما از چشمانش شير میگريست.
پس از اولين عشق بازی، اشكها را از ياد برد و شروع كرد به سركوفت زدن: "تو میدانی چه هستی؟ حالا بهت میگويم. تو مثل يك سرباز فراری هستی. پاك انگليسی شدهای. لهجهی آنچنانيت را مثل پرچمی دورت میپيچی و تازه به آن خوبی هم كه خودت فكر میكنی نيست، گاهی میلقد، مثل يك سبيل مصنوعی است، بابا."
میخواست بگويد: "اتفاق عحيبی افتاده است، صدای من..." ولی نمیدانست چگونه آن را بيان كند. اين بود كه زبانش را نگه داشت.
زن در حالی كه شانهاش را میبوسيد خُرناسه كشيد: "آدمهايی مثل تو بعد از اين همه سال برمیگرديد و معلوم نيست فكر میكنيد كی هستيد. خوب، بچه جان بگذار بگويم كه ما نسبت به شماها نظر خوبی نداريم." لبخندش از لبخند پملا هم درخشانتر بود. صلدين گفت: "راستی زينی تو لبخند بيناكايت را از دست ندادهای."
بيناكا. اين ديگر از كجا آمده بود؟ آگهی تبليغاتی خميردندانی كه مدتها پيش فراموش شده بود و باز هم حروف صدادار كه آشكارا او را لو میدادند. چمچا مراقب باش. مراقب سايه ات باش. آن سياهی كه از پشت سر پيت میآيد.
شب دوم نمايش در حالی كه دو تن از دوستان دنبالش بودند به تئاتر آمد. يك فيلمساز جوان ماركسيست به نام جُرج ميراندا [George Miranda]، مردی نهنگ صولت كه هنگام راه رفتن پاها را لخ لخ میكشيد و آستينهای كوتاهش را بالا زده، جليقهی پُرلكهاش تكان تكان میخورد و به نوك سبيل شگفت انگيز نظاميش موم كشيده بودند. دوم بوپن گاندی [Bhupen Gandhi]، شاعر و روزنامه نگار بود كه موهايش زود سفيد شده ولی چهرهاش تا وقتی خندهی زيركانهاش را سر میداد، معصوميتی كودكانه داشت. زينی گفت: "زودباش سالاد بابا، میخواهيم شهر را نشانت بدهيم." به سوی همراهانش چرخيد: "اين آسيايیها شرم ندارند. صلدين مثل كاهو میماند."
جُرج ميراندا گفت: "چند روز پيش يك گزارشگر تلويزيون به اينجا آمده بود. موهايش را به رنگ صورتی در آورده بود و میگفت نامش كريلدا [Kereeda] است. نفهميدم چه صيغهای بود."
زينی حرفش را بُريد: "گوش كن، جُرج آنقدر صاف و ساده است كه انگار در اين دنيا زندگی نمیكند. او نمیداند شما به چه موجودات عجيبی تبديل میشويد. آن دوشيزه سينگ [Miss Singh]، آخ هر چيز اندازهای دارد. به او گفتم اسمت خليدا [Khalida] است، به وزن دلدا [Dalda] كه نوعی وسيلهی پخت و پز است. اما باز هم نمیتوانست آن را تلفظ كند. نام خودش را. تيپهايی مثل شماها، اصلاً فرهنگ نداريد. باز هم مثل اين محلیها حرف زدم، مگر نه؟" در دَم احساس كرد خيلی تند رفته است و يكباره با چشمان گِرد و شاد نگاه كرد. بوپن گاندی با صدای آرامش گفت: "بس كن زينت. اين قدر به او تحكم نكن." و جُرج شرمگين من من كرد: "منظوری نداشتم جان شما، فقط شوخی بود."
چمچا پوزخندی زد و جوابش را داد: "زينی دنيا پُر از هندی است. خودت كه میدانی. ما به همه جا میرويم. در استراليا تعميركار میشويم و يا اين كه سرمان را در يخچال ابدی امين جا میگذاريم. شايد هم كريستف كلمب راست میگفت و هرجا بروی هند است. هند جنوبی، غربی، شمالی. تو بايد نسبت به اين همه تهوری كه ما در كارهای بزرگ نشان میدهيم و اين شيوهای كه در رها شدن از مرزها داريم غرور داشته باشی. اما مشكل اينجا است كه ما هندیهايی مثل تو نيستيم. پس بهتر است به ما عادت كنی. اسم آن كتابی كه نوشتهای چه بود؟" زينی بازوانش را زير بازوی او انداخت و گفت: "گوش كنيد به اين حرفهای سالاد من. گوش بدهيد. بعد از يك عمر تلاش برای اين كه مثل سفيدپوستها باشد حالا يك مرتبه هوس كرده هندی بشود. معلوم میشود هنوز هم اميد هست. يك چيزی در وجودش زنده است." چمچا احساس كرد سرخ میشود و چيزی درهم و برهم در درونش رشد میكند. هندوستان همه چيز را در هم میريخت.
زينی در حالی كه او را میبوسيد و بوسهاش مثل كارد در پوستش فرو میرفت افزود: "تو را به خدا چمچا، واقعاً كه ايوالله. تو اسم خودت را میگذاری آقای چاپلوس و آن وقت از ما توقع داری نخنديم؟"
*
در هندوستان، اتومبيل قراضهی زينت، ماشينی كه برای فرهنگی خدمتكار ساخته شده و روكش صندلیهای عقب آن اعلاتر از صندلیهای جلو بود، احساس كرد شب مانند حلقهی جمعيت او را تنگ در ميان میگيرد. هندوستان با آن عظمت از ياد رفته، حضور محض و بینظمی كهن و تحقير شدهاش او را به هم آوردی میطلبيد. هيرجايی [hirja] شبيه به اهالی آمازون، چون يكی از زنان شگفت انگيز هند كه نيزهای سه سر در دست داشت برخاست و با حركت امپراتوروار دستش به ترافيك ايست داد. هنگامیكه از مقابلشان میگذشت، چمچا به چشمان آن زن مردنما خيره ماند. تصوير جبرئيل فرشته، هنرپيشهای كه به طور اسرارآميزی ناپديد شده بود، بر ديوارها میپوسيد. آشغال، خُرده ريز، سر و صدا، تبليغات سيگار و يا تبليغاتی چون: "قيچي- به مردان عمل رضايت میبخشد." و از آن هم عجيب تر- "پاناما، جزيی از چشم اندازهای زيبای هندوستان است."
"كجا میرويم؟" شب كيفيت نئونهای سبز كابارههای استريپ تيز را داشت. زينی اتومبيل را پارك كرد: "گم شدهای نه؟ آخر تو كه بمبئی را نمیشناسی. شهر خودت. هر چند كه هرگز شهرت نبوده. بمبئی برای تو چيزی جز رؤيای كودكی نيست. سكونت در اسكاندال پوينت مثل زندگی در كرهی ماه است. در آنجا كه باستی و سيری [bustee,sirree] وجود ندارد، تنها يك قسمت مخصوص خدمتكاران است. آيا آدمهای شيوسِنا [Shiv Sena] سراغتان نمیآمدند تا دعوا راه بياندازند؟ آيا همسايهها در اعتصابات پارچه بافی زا گرسنگی میمردند؟ داتا سمانت [Data Samant] چه؟ مقابل خانه تان تظاهرات به راه نينداخت؟ چند ساله بودی كه يكی از اعضای سنديكا را ديدی؟ اولين مرتبه وقتی به جای اين كه با اتومبيل و راننده حركت كنی، قطار سوار شدی چند سال داشتی؟ ببخش عزيزم، ولی آنجا بمبئی نبود، پريستان [Peristan] يا سرزمين عجايب بود."
صلدين گفت: "و تو خودت آن وقتها كجا بودی؟"
و او با خشم پاسخ داد: "من هم همانجا بودم."
پس كوچهها. معبد چين ]نام يكی از كيشهای هندی كه به دين بودا نزديك است و اصل نخستين آن بیآزاری است. م.[ در دست تعمير بود و مجسمههای قديسين را در كيسههای پلاستيكی پيچيده بودند كه رنگ رويشان نريزد. يك روزنامه فروش سيار روزنامهای پُر از عكسهای وحشت انگيز را به نمايش گذاشته بود: فاجعهی راه آهن. بوپن گاندی به شيوهی زمزمهی آميزش شروع به صحبت كرد. گويا مسافرانی كه زنده مانده بودند پس از تصادف به سوی ساحل رودخانه شنا كرده (قطار از روی پلی پرت شده بود) و در نزديكی ساحل با اهالی دهی روبرو شده بودند كه دستجمعی مسافران بخت برگشته را به زير آب هل داده و آنقدر نگه داشته بودند تا همگی خفه شده بودند و آن وقت لباسهايشان را دزديده بودند.
زينی داد كشيد: "دهانت را ببند. چرا اين حرفها را جلوی او میزنی؟ كسی كه ما را وحشی و عقب مانده میداند."
فروشگاهی چوب صندلی میفروخت تا در معبد كريشنا، در آن نزديكی سوزانده شود. در آنجا چشمان لعابی صورتی و سفيد كريشنا كه همه چيز و همه جا را میبيند نيز به فروش میرسيد. "حقيقتش اين است كه چيزهای ديدنی بيش از اندازه زياد است."
*
همگی به دهابای [dhaba] شلوغی رفتند كه جُرج در رابطه با كار سينما هنگام تماس با داداها [dada] يا گردانندگان تجارت هوس و لذت به آن رفت و آمد میكرد. پشت ميزی آلومينيومی نشستند و رم تيره نوشيدند و جُرج و بوپن میزده به جان هم افتادند. زينی كوكاكولا نوشيد و از دوستانش بدگويی كرد: "هر دوشان مشروب خورند و بیپول. دو مرد همسر آزار كه به كافههای بدنام رفت و آمد میكنند و عمر لعنتيشان را هدر میدهند. بیجهت نبود كه تو را انتخاب كردم شكرم. وقتی سطح محصولات محلی اين قدر پايين است، آدم به اجناس خارجی علاقمند میشود."
جُرج قبلاً با زينی به بوپال رفته بود و اكنون فاجعهی راه آهن را با صدای بلند تفسير ايدئولوژيك میكرد: "امريكا برای ما چيست؟ امريكا از ديدگاه ما يك مكان واقعی نيست، بلكه سمبُل قدرت است، قدرت در خالصترين شكل آن. قدرتی ناپيدا. ما نمیتوانيم آن را ببينم، اما آن قدرت پدرمان را در میآورد. راه گريزی هم نيست." و در ادامه، شركت يونيون كاربايد [Union Carbide] را با اسب ترويا مقايسه میكرد: "ما خودمان حرامزادهها را به اين مملكت دعوت كرديم. قضيه درست مثل چهل دزدی بود كه در انتظار شب پنهان شده بودند." و آن وقت فرياد كشيد: "ولی ما كه علی بابا نداشتيم. كی را داشتيم؟ آقای رجيو گ. را؟"
در اين لحظه بوپن گاندی يك مرتبه به پاخاست و در حالی كه كمی تِلوتِلو میخورد، در ادامهی گفتههای دوستش چنان داد سخن داد كه انگار شيطان به جلدش رفته بود. گفت: "از نظر من مسأله نمیتواند دخالت خارجی باشد. ما هميشه خارجیها را مقصر قلمداد كرده خودمان را میبخشيم. هميشه يا كار كار امريكاست يا پاكستان يا جهنم درهی ديگری. معذرت میخواهم جُرج، اما به عقيدهی من همه چيز به آسام برمیگردد. بايد از آسام شروع كرد. كشتار آدمهای بیگناه." عكسهای جسدهای كودكان كه با نظم و ترتيب، چون سربازانی كه برای سان رفتن آماده شوند چيده شده بود. آنها را آنقدر كتك زده بودند تا مُرده بودند. به برخی سنگ پرتاب كرده، گردن برخی ديگر را با چاقو بُريده بودند. چمچا آن صفوف مرگ را به خاطر آورد. گويی تنها ترس و وحشت قادر بود هند را به نظم آورد.
بوپن بيست و نه دقيقهی تمام بیوقفه سخن گفت: "ما همگی در مورد آسام گناهكاريم و اگر تك تكمان گناه كشتار كودكان را به گردن نگيريم نمیتوانيم خود را متمدن بناميم." صحبت كنان شتابان رم مینوشيد و صدايش بلندتر میشد و بدنش به وضع خطرناكی خم شده بود، اما با اين كه سالن در سكوت فرو رفته بود، هيچ كس به سويش حركتی نكرد، برای ساكت كردنش نكوشيد و او را مست خطاب نكرد. در اواسط جملهی "كور كردن، تير زدن و فساد روزانه، ما فكر میكنيم كه..." سنگين نشست و به ليوانش خيره شد.
در اين هنگام جوانی از يكی از گوشههای دور سالن به مخالفت برخاست. فرياد زد: "آسام بايد از ديدگاه سياسی درك شود، در آنجا مسايل اقتصادی چنان حكم میكرد." و مرد ديگری به پاسخ گويی برآمد: "مشكلات مالی از توضيح اين به چه دليل مردی دختر بچهای را به قصد كشت میزند، قاصر است." و باز هم ديگری پاسخ داد: "اگر چنين میانديشی، معلوم است هرگز گرسنگی نكشيدهای صَلاح [salah]، آدمهای رمانتيك نمیدانند مشكلات اقتصادی چگونه خوی حيوانی را در انسان زنده میكند." هياهو بالا گرفت و چمچا گيلاسش را محكم فشرد. هوا گويی غليظتر میشد. برق دندانهای طلا توی چشم میزد. شانهها به شانهاش میساييد، آرنجها سقلمه میزد، رفته رفته هوا به غلظت سرب میشد و در سينهاش آن تپشهای ناهمساز آغاز شده بود. جُرج مُچِ دستش را گرفت و كشان كشان بيرونش برد: "حالت خوب است؟ چهره است سبز شده بود." صلدين سری تكان داد، ريهها را از شب پُر كرد و آرام گرفت. گفت: "رَم و واماندگی. عادت غريبی كه من دارم اين است كه معمولاً بعد از پايان نمايش كنترل اعصابم را از دست میدهم. بيشتر اوقات تعادلم به هم میخورد. بهتر بود قبلاً به فكرش میافتادم." زينی چشم به صورتش داشت و در چشمانش چيزی بيش از همدردی ديده میشد. حالتی درخشنده، پيروز و سخت. خيرگی نگاهش میگفت: "بالأخره يك چيزهايی دستگيرت شد. ديگر وقتش رسيده بود."
چمچا انديشيد، كسی كه به تيفوييد مبتلا میشود، ده سالی نسبت به آن مصونيت پيدا میكند. اما هيچ چيز ابدی نيست و سرانجام مواد مدافع در خون ناپديد میشود. بايد اين واقعيت را میپذيرفت كه خونش مواد مصون كنندهای را كه به وی توان تحمل واقعيت هندوستان را میبخشيد، از دست داده است. رَم و تپش قلب، اين بيماری ای است كه از روح ناشی میشود.
اينك ساعت خواب فرا رسيده بود.
زينی او را به خانهاش دعوت نكرد. هميشه هتل، فقط هتل، با عربهايی كه با مدالهای گردنشان، ويسكی قاچاق به دست در كوريدورها میخرامند. بیآن كه كفشهايش را بكند، با كراوات شل و يقهی باز روی تخت دراز شد و ساعدش را بر روی چشمانش نهاد. زن قديفهی سفيد هتل را پوشيد، به رويش خم شد و چانهاش را بوسيد: "بگذار بگويم امشب چه اتفاقی برايت افتاد. ما امشب لاكِ تو را شكستيم."
خشمگين برخاست و نشست: "خوب پس درست نگاه كن. آنچه داخل لاك بود همين است. هندی ای كه به زبان انگليسی ترجمه شده. اين روزها هر وقت به زبان هندوستانی صحبت میكنم، مردم با ادب نگاهم میكنند. من همينم." گرفتار زبان دومی كه اختيار كرده بود، در هياهوی هند، اخطاری شوم را میشنيد: ديگر بازنگرد. وقتی از ميان آينه عبور كردی، با مشاهدهی خطری كه از سر گذرانيدهای گامی به عقب برمیداری. آينه شايد قطعه قطعه ات كند.
زينی در حالی كه به رختخواب میآمد گفت: "نمیدانی امشب چقدر نسبت به بوپن احساس غرور كردم. در چند كشور میتوان به باری وارد شد و چنين بحثی را آغاز كرد؟ اين قدر گرم و جدّی و با اين همه احترام. تمدنت مال خودت، چاپلوس جان. من اين يكی را ترجيح میدهم."
به التماس افتاد: "دست از سرم بردار. من خوش ندارم كسی سر زده و بیخبر به ديدنم بيايد. از آن گذشته راه و رسم هفت آجر و كابادی [kabaddi] را فراموش كرده ام، نمیتوانم نماز بخوانم، نمیدانم مراسم نكاح [nikah] چگونه است و در اين شهری كه پرورش يافته ام، اگر تنها بمانم راهم را گم میكنم. اينجا خانهی من نيست و مرا به سرگيجه دچار میكند، زيرا شبيه خانه است و خانه نيست. اين محيط دلم را میلرزاند و سرم را به دُوران میاندازد."
زن فرياد زد: "تو احمقی بيش نيستی. يك احمق. خودت را تغيير بده و مثل سابق بشو. بدبخت ديوانه. تو میتوانی." او چون گرداب بود، پری دريايی ای كه میخواست او را اغوا كند تا خود قديمش را بازيابد. اما اين خود مُرده بود و اينك تنها سايهای از آن برجای بود و او نمیتوانست شبح باشد. بليت بازگشت به لندن در كيف بغلش بود و او خيال داشت از آن استفاده كند.
*
نرديكهای صبح، هنگامیكه بیخواب كنار يكديگر دراز كشيده بودند، صلدين گفت: "تو هرگز ازدواج نكردی؟" زينی خُرناسه كشيد: "تو آنقدر از اينجا دور بودهای كه همه چيز را فراموش كردهای. مگر نمیبينی؟ من سياهم." در حالی كه پشتش را خم میكرد ملافه را به كناری انداخت تا زيبايی وافرش را نمايان سازد: "هنگامیكه فولان دوی، ملكهی دزدان درهها را ترك گفت تا خود را تسليم كند، روزنامهها كه عكسهايش را چاپ كرده بودند اسطورهای را كه دربارهی زيبايی افسانه ايش ساخته بودند به نابودی كشيده و او را خيلی "ساده، معمولی و بدون جذابيت خاصي" توصيف كردند. پوست تيره در شمال هندوستان تعريفی ندارد." صلدين گفت: "فكر نمیكنم. انتظار نداشته باش چنين چيزی را باور كنم."
زن خنديد: "بد نيست. معلوم میشود هنوز به يك احمق كامل تبديل نشدهای. كی ازدواج میخواهد؟ من كار داشتم!"
نه تنها ازدواج كرده، بلكه ثروتمند هم شده بود: "خُب حالا بگو ببينم، تو و خانمت چطور زندگی میكنيد؟" در خانهای پنج طبقه در ناتينگ هيل [Notting Hill]. اما اخيراً در آنجا احساس امنيت نمیكرد، زيرا آخرين دستهی دزدها مثل هميشه به ويدئو و دستگاه استريو اكتفا نكرده و سگ شين لوی نگهبان را نيز ربوده بودند. كم كم احساس كرده بود. زندگی در جايی كه جنايتكاران حيوانات را نيز میربايند ممكن نيست. پملا گفته بود اين يك رسم قديم محل است. او گفته بود در روزگار قديم (برای پملا تاريخ به دُوران كهن، عصر تاريكی، روزگار قديم، امپراتوری انگلستان، عصر مُدرن و زمان حال تقسيم میشد)، حيوانات ربوده شده خوب به فروش میرفتند. فقرا سگهای ثروتمندان را میدزديدند و آنقدر آنها را تعليم میدادند تا نام خود را فراموش كنند و آن وقت مجدداً آنها را در مغازههای خيابان پورتوبلو [Portobello Road] به صاحبان اندوهگين و بيچارهشان میفروختند. اما پملا مورخ خوبی نبود و وقتی تاريخ محلی را بازگو میكرد، اگرچه وارد جزييات میشد، نمیشد زياد به گفتههايش اعتماد كرد. زينی وكيل گفت: "خدای من، بايد هر چه زودتر آنجا را بفروشی و اسباب كشی كنی."
يادش آمد: زنم پملا لاوليس. به ظرافت چينی، به زيبايی و وقار غزال. من در زنی كه دوست دارم ريشه دوانده ام. ابتذال و بیوفايی. كوشيد به آن نينديشد و از كارش گفت.
وقتی زينی وكيل شنيد درآمد صلدين از چه طريقی تامين میشود، چنان جيغهايی كشيد كه سرانجام يكی از عربهای مدال به گردن در اتاق را زد تا ببيند چه خبر است. زنی زيبا را ديد كه روی تخت نشسته و مايعی شبيه به شير گاوميش از چهرهاش جاری است و از چانهاش قطره قطره فرو میريزد. عرب در حالی كه از چمچا عذرخواهی میكرد بلافاصله در را بست و رفت. ببخشيد آقا. هی ? اما عجب شانسی داريد!
زينی در ميان شليك خنده گفت: "ای سيب زمينی بدبخت. آن حرامزادههای شركت انگراز [Angarz] حسابی سيمهايت را قاطی كردهاند."
حالا شغلش هم باعث تمسخر بود. با غرور گفت: "من استعداد زيادی در تقليد لهجههای مختلف دارم. چرا از آن استفاده نكنم؟"
زن در حالی كه پاهايش را در هوا تكان میداد لهجهاش را تقليد كرد: "چرا از آن استفاده نكنم؟ آقای هنرپيشه! سبيل مصنوعيتان باز هم سُر خورد."
وای خدايا
چه ام شد؟
چه كنم؟
كمك.
آخر او با استعداد بود و قابليت اين كار را داشت. به او مرد هزار و يك صدا میگفتند. اگر میخواستيد بدانيد بطری كچاپ شما در تبليغ تلويزيونی چطور صحبت میكند، اگر صدای ايده آل بستهی چيپس با طعم سير را نمیيافتيد، صلدين حلال مشكلاتتان بود. در تبليغات انبارها از زبان فرشها سخن میگفت، نقش شخصيتهای مشهور را بازی میكرد، و يا به لوبيا پخته و نخود فرنگی يخ زده، زبانی گويا میبخشيد. در برنامههای راديويی مهارتش چنان بود كه شنوندگان باور میكردند روس، چينی، سيسيلی و يا رئيس جمهور امريكا است. يك بار در يك نمايشنامهی راديويی كه برای سی و هفت صدا نوشته شده بود، هر سی و هفت نقش را طوری با نامهای مستعار مختلف بازی كرد كه هيچ كس نتوانست رمز موفقيتش را بفهمد. صلدين با همتای مؤنث خود، میمی ماموليان [Mimi Mamoulian]، بر امواج راديويی انگلستان حكومت میكرد. آنها چنان سهم برزگی از بازار پُرهياهوی برنامههای راديويی به دست آورده بودند كه به گفتهی میمی ماموليان: "بهتر است كسی در اطراف ما، ولو به شوخی، از كميسيون انحصارات نامی نبرد." پهنهی كار میمی اعجاب انگيز بود. او قادر بود با صدای همهی سنين اهالی هر گوشهی دنيا سخن بگويد و هر پرده از صداهای ضبط شده را، از ژوليت فرشته آسا گرفته تا میوست [Mae West] فتنه انگيز تقليد كند. میمی يك بار گوشزد كرد: "ما بايد يك زمانی ازدواج كنيم. هر وقت تو آزاد بودی. ما دو تا با هم يك پا سازمان ملل متحد هستيم."
صلدين اشاره كرد: "تو يهودی هستی و مرا طوری بارآوردهاند كه نسبت به يهودیها موضع بگيرم."
شانه بالا انداخت: "خُب يهودی باشم. خودت هم كه ختنه شدهای. میبينی. هيچ موجودی كامل نيست!"
میمیكوتاه قد بود و موهايش فرهای تنگ و فشرده داشت، چنان كه به پوستر تبليغاتی تاير ميشلين بیشباهت نبود. در بمبئی، زينت وكيل خميازه كشيد و زنان ديگر را از ذهنش بيرون راند.
داشت میخنديد: "اين همه پول. آنها به تو اين همه پول میدهند كه صدايشان را تقليد كنی. اما تا وقتی اين پول را میدهند كه چهره ات را نبينند. اينطوری صدايت مشهور میشود اما آنها چهره ات را پنهان میكنند. هيچ میدانی چرا؟ بينيت كج است؟ چشمانت لوچ است؟ آخر چرا؟ چيزی به نظرت نمیرسد عزيز؟ واقعاً كه به جای مغز، كاهو در كله ات كاشتهاند."
انديشيد، درست است. هر چند كه او و میمی در نوع خود افسانه بودند، اما افسانهای ناقص. گويی آن دو ستارههايی تاريك بودند. جاذبهی حوزهی توانايیهايشان چنان بود كه قراردادهای تازه را جذب میكرد، اما آنها همچنان نامرئی بودند. انگار كه برای ارايهی صدا، بدنهايشان را از دست میدادند. میمی قادر بود در راديو ونوس بوتيچلی و يا المپيا، مونرو و يا هر زن ديگری كه اراده میكرد باشد، از اين رو كوچكترين اهميتی به وضع ظاهريش نمیداد. او تنها يك صدا بود و بهاندازهی يك ضرابخانه ارزش داشت. هم اكنون سه زن جوان عاشق دلخستهاش بودند. از اين گذشته مُدام ملك میخريد و بیآن كه شرمگين باشد اعتراف میكرد: "اين يك رفتار عصبی است كه از نياز مفرط به ريشه دواندن ناشی میشود كه خود از فراز و نشيبهای تاريخی قوم يهودی ? ارمنی سرچشمه میگيرد و نااميدی خاصی كه بالا رفتن سن به همراه آورده و پليپ كوچك گلويم هم مزيد بر علت شده. دارا بودن املاك بسيار آرام بخش است. به همه توصيه میكنم خريد املاك را آزمايش كنند." او يك اسقف نشين در نوفولك [Norfolk]، يك خانهی دهقانی در نرماندی [Normandy]، يك بُرج زنگ در توسكانی [Tuscan] و زمينی در ساحل بوهميا [Bohemia] در اختيار داشت. میگفت: "همهشان اقامت گاه ارواحند. صدال جلنگ جلنگ، زوزه، لكهی خون روی فرش، ارواح زنان با لباس خواب، هر چه بخواهيد در اين خانهها پيدا میشود. كسی وجود ندارد كه زمينی را بدون درگيری و صاف و ساده از دست بدهد."
چمچا انديشيد، هيچ كس به جز من و در حالی كه كنار زينت وكيل دراز كشيده بود اندوه وجودش را فرا گرفت. شايد شبح شده باشم. ولی لااقل شبحی با يك بليت هواپيما، موفقيت، پول و همسر. يك سايه، اما سايهای كه در دنيای مادی و ملموس زندگی میكند. بله آقا، يك شبح پولدار.
زينی موهايی را كه روی گوش صلدين تاب خورده بود نوازش كرد: "گاهی كه ساكت هستی و صداهای عجيب و غريب را تقليد نمیكنی و نمیكوشی تا خودت را مردی بزرگ جلوه بدهی، وقتی فراموش میكنی كه ديگران تماشايت میكنند، چهره ات خلاء عجيبی را نشان میدهد. میدانی، مثل يك لوح بكر و خالی و من خيلی لجم میگيرد. آنقدر كه دلم میخواهد بخوابانم توی گوشَت يا نيشترت بزنم تا به زندگی برگردی. اما در عين حال غمم هم میگيرد. چقدر تو احمقی. ستارهی بزرگی كه رنگ چهرهاش مناسب تلويزيون رنگی آنها نيست. ستارهای كه ناچار است با آن شركت عوضی به كشور محلیها سفر كند و تازه به بازی كردن نقش بَبو [babu] هم راضی باشد تا در نمايشنامه راهش بدهند. آنها هر بلايی میخواهند به سرت میآورند و تو همچنان در آن مملكت میمانی و میگويی دوستشان داری. به خدا سوگند اين يك انديشهی برده وار است چمچا." و در حالی كه سينههای ممنوعش چند سانتيمتر با صورت مرد فاصله داشت شانههايش را چسبيد و محكم تكان داد: "سالاد بابا، يا هر اسمی كه به روی خودت گذاشتهای، ترا به خدا به ميهنت برگرد."
موفقيت بزرگ صلدين چنان پولساز بود كه به زودی مفهوم پول را برايش از ميان برد. همه چيز با يك برنامهی عادی شروع شد. برنامهای از تلويزيون كودكان به نام نمايش موجودات فضايی، با شركت هيولاهای فيلم جنگ ستارگان كه از خيابان سسم Sesame Street] سريال تلويزيونی كودكان. م.[ سر میرسند. يك سريال كمدی دربارهی موجودات كرات ديگر كه در ميانشان انواع و اقسام "مريخي"، از ناز و مامانی تا خُل و چل و از حيوان تا گياه ديده میشد. حتی مريخی كانی هم در ميانشان بود زيرا يكی از بازيگران سنگی فضايی بود كه مواد خام خود به خود استخراج میشد و به موقع برای برنامهی هفتهی بعد حيات میيافت. نام اين سنگ پيگ ماليون [Pygamalien] بود و طنز عقب ماندهی تهيه كننده موجب شده بود كه موجودی بیادب و آروق زن كه به نوعی كاكتوس بد بو شباهت داشت و از سيارهی صحرا در پايان زمان آمده بود نيز در برنامه شركت كند. اين موجود ماتيلدای استراليايی نام داشت. به علاوه سه خوانندهی فضايی به شكل سوت كه به طرز مضحكی از لاستيك ساخته شده بودند و به آنها ذرتهای فضايی میگفتند، گروهی از سيارهی زهره كه از موجودات جهنده، شعار نويسهای مترو و برادران سُل [soul-brothers] تشكيل شده بود و خود را ملّت فضايی میخواندند، و زير تختی در سفينهی فضايی كه مكان اصلی برنامه بود، باگزی [Bugsy] سوسك روی كود كه از جنابی به نام كراب نبولا [Crab Nebula] میآمد و از دست پدرش فرار كرده بود، و در ته حوض ماهی "مغز"، صدف هيولای سوپر با هوش كه خوراك چينی دوست داشت، در برنامه شركت داشتند. نفر بعدی ريدلی، وحشت انگيزترين نقش نمايش بود كه به يكی از تابلوهای فرانسيس بيكن [Francis Bacon] شباهت داشت. يك دست دندان ته غلافی كور كه واله و شيدای سيگورنی ويوِر [Sigourney Weaver] هنرپيشه بود. ستارههای نمايش، ماكسيم و مامان فضايی، لباسهای شيك میپوشيدند و موهايشان را به طرزی اعجاب انگيز آرايش میكردند و دلشان لك زده بود كه، كه چه؟ ستارهی تلويزيونی بشوند. نقش آن دو را صلدين چمچا و میمی ماموليان بازی میكردند و همراه با تغيير لباس يا موها صدايشان را تغيير میدادند. آن هم چه موهايی. گاه در يك برنامه موهايشان از بنفش تا قرمز سير تغيير رنگ میداد و روی سرشان تا شصت سانتيمتر سيخ میايستاد يا از ته تراشيده میشد. آنها چهره و دست و پای خود را نيز تغيير میدادند و با هر تغيير پا، بازو، دماغ، گوش و چشم لهجهای نو از آن حلقومهای افسانهای پروتئينی به گوش میرسيد. اما آنچه موجب توفيق برنامه گشت، كاربرد تصاوير كامپيوتری بود. دكور صحنه هميشه نشانگر محيطی ساختگی بود: سفينهی فضايی، چشم اندازهای كرات ديگر و يا استوديوهای بين كهكشانی. هنرپيشگان نيز ظاهراً ساختگی بودند. آنها به ناچار روزی چهار ساعت را در اتاق گريم میگذراندند تا اعضای مصنوعی اضافی به چهره و پيكرشان بچسبانند. از اين رو ماكسيم مريخی، بلی بوی فضايی و مامان، قهرمان شكست ناپذير كشتی كهكشانی و ملكهی اسپاگتی كيهانی، يك شبه ره صد ساله رفتند و شور و هيجانی در ميان تماشاگران به راه انداختند. از همان آغاز معلوم بود: برنامه میبايست به امريكا، اوروويزيون و تمام دنيا صادر شود.
رفته رفته همچنان كه دايرهی بينندگان شو موجودات فضايی گسترش میيافت، نكوهشهای سياسی نيز نسبت به آن بالا میگرفت. محافظه كاران در حملاتشان آن را زياده از حد وحشتناك میخواندند و معتقد بودند كه صحنههای جنسی "شو" صراحت بیجايی دارد (ريدلی هر وقت زياده به دوشيزه ويور میانديشيد نعوظ میشد) و در يك كلام زيادی عجيب و غريب است. منتقدان راديكال به ديدگاه كليشهای آن ايراد میگرفتند و میگفتند به اين تصور كه موجودات فضايی لزوماً عحيب و غريبند دامن میزند و فاقد تصاوير مثبت است. به چمچا فشار میآوردند كه از بازی در آن خودداری كند و سرانجام نيز ادامهی كار سبب شد او را هدف بگيرند. صلدين به زينی گفت: "پس از بازگشت در لندن مشكل خواهم داشت. آخر اين شو لعنتی تمثيلی كه نيست. يك برنامهی تفريحی است."
زينی گفت: "تفريح برای كه؟ از آن گذشته، آنها تنها وقتی به تو اجازهی وُرود به صحنه را میدهند كه چهره ات را با لاستيك بپوشانند و كلاه گيس سرخ سرت بگذارند. واقعاً كه هنر میكنند."
صبح روز بعد، وقتی بيدار شدند زن گفت: "صلد جان، موضوع اين است كه تو واقعاً خوش تيپ هستی، با اين پوست شيری رنگ و از انگلستان برگشتهای. حالا كه جبرئيل به همه كلك زده و ناپديد شده است تو میتوانی جايش را بگيری. جدّی میگويم يار. آنها به چهرههای جديد نيازمندند. اينجا بمان و آزمايش كن. تو میتوانی از باچان [Bachchan] و فرشته موفقتر باشی. آخر چهره ات مانند صورتهای آنها بیتناسب نيست."
به زينی گفت در جوانی در هر دُوران، هر شخصيتی را كه به خود میگرفت، به طرز اطمينان بخشی ناپايدار بود و از اين رو كمبودهای آن اهميتی نداشت زيرا او میتوانست هر لحظه را جايگزين لحظهی بعدی و هر صلدين را به صلدين ديگر تبديل كند. اما حالا به جايی رسيده بود كه دگرگونی دردآور مینمود و رگهای امكانات سفت و سخت میشد: "اين اعتراف آسان نيست، ولی حالا ازدواج كرده ام. نه تنها با زنم، بلكه با زندگی." بازهم لهجهی "قديمي" در واقع من تنها به يك دليل به بمبئی برگشته ام. نه برای بازی در تئاتر. پدرم بيش از هفتاد سال دارد و ممكن بود بعدها چنين فرصتی دست ندهد. اما او به ديدن نمايش نيامد. پس اين محمد است كه بايد به سراغ كوه برود."
پدرم چنگيز چمچاوالا، مالك چراغ جادو. زينی گفت: "چنگيز چمچاوالا. شوخی میكنی. سعی نكن بدون من بروی." دستهايش را به هم كوفت: "میخواهم ببينم موها و ناخنهايش چقدر رشد كرده." پدرش، آن گوشه نشين معروف. فرهنگ بمبئی فرهنگ تقليد بود. معماری آن از آسمانخراش الگوبرداری شده بود، سينمای آن مُدام هفت مرد با شكوه و داستان يك عشق را تقليد میكرد، به طوری كه قهرمانان مرد همهی فيلمها لااقل يك بار دهی را از چنگ داكوئيتهای Dacoit] دزدان و آدم كشان هند كه در دستههای مختلف به مردم حمله میكردند. م.[ خونخوار میرهاندند و قهرمانان زن بدون استثنا يك بار در طول عمر سينماييشان از سرطان خون میمردند. آن هم در اوايل فيلم. ميليونرهای اين شهر نيز به زندگی وارداتی خو كرده بودند. ناپيدايی چنگيز به رؤيای هندی ميليونری كه به سبك رذلهای لاس وگاس در آخرين طبقهی آسمانخراش به سر میبرند و از مردم دوری میكنند دامن میزد. ولی هر چه باشد اين رؤيا در عكس خلاصه نمیشد و زينی میخواست او را با چشم خود ببيند. صلدين هشدار داد: "اگر حالش خوش نباشد، شكلك در میآورد. تا كسی نبيند باور نمیكند. آن هم چه شكلكهايی! از آن گذشته، بسيار فروتن است. البته شايد تو را فاسد خطاب كند و به احتمال زياد من با او حرفم میشود. انگار اين را در طالعمان رقم زدهاند."
آنچه صلدين چمچا را به هندوستان كشانده بود بخشايش بود. اين بود آنچه در شهر زادگاهش طلب میكرد. اما نمیدانست كدام يك ديگری را میبخشد، او يا پدرش.
*
نكتههای شگفت آور زندگی كنونی آقای چنگيز چمچاوالا: هفتهای پنج روز با همسر جديدش نسرين دوم در مجتمعی كه به آن "قلعهی سرخ" میگفتند و ديوارهای بلندی داشت، در محلهی هنرپيشه پسند پالی هيل [Pali Hill] زندگی میكرد، اما دو روز آخر هفته را بدون همسرش در خانهی قديميشان در اسكاندال پوينت میگذرانيد تا اين روزهای كهولت خود را در دنيای گمشدهی گذشته، در كنار اولين همسر از دست رفتهاش نسرين احساس كند. جالب اين است كه میگفتند همسر دوم پايش را در خانهی قديمی نمیگذارد. زينی لميده بر صندلی عقب مرسدس ليموزينی كه چنگيز برای پسرش فرستاده بود گفت: "شايد هم نسرين دوم اجازه ندارد پايش را در آن خانه بگذارد." و وقتی صلدين به چشم انداز داخل مرسدس اضافه شد، در حالی كه نگاهی به شيشههای تيره رنگ اتومبيل میانداخت از روی تحسين سوتی كشيد و گفت: "عجب ماشينی."
قرار بود يك كميسيون دولتی دفاتر تجاری شركت كود شيميايی چمچاوالا، امپراتوری كود چنگيز را كه به كلاهبرداری مالياتی و عدم پرداخت گمرك واردات متهم شده بود بررسی كند، اما اين موضوع برای زينی جالب نبود. گفت: "اين هم فرصت كه بفهمم تو واقعاً چه جور آدمی هستی."
اسكاندال پوينت چون بادبانی در برابرشان گشوده شد. صلدين احساس كرد جزر و مد شتابان گذشته او را غرق میكند. گويی ريههايش از بازگشت سايهی نمك سود آن انباشته میشود. با خود گفت، امروز انگار خودم نيستم. تپش قلب بازگشته بود. زندگی زندهها را ضايع میكند. هيچ كداممان خودمان نيستيم.
اين روزها دری آهنين به وُرودی باغ نصب كرده بودند كه با سيستم كنترل از راه دور از داخل منزل باز و بسته میشد و تاق پيروزی فرسوده را مُهر و موم میكرد. در آرام با صدای وِرر باز شد و صلدين به مكانی كه زمان در آن گم گشته بود باز آمد. همين كه چشمش به درخت گردويی افتاد كه پدرش ادعا میكرد روح وی در آن جاری است، دستهايش به لرزه در آمد. به همين خاطر در پس بیطرفی واقعيات پنهان شد و به زينی گفت: "در كشمير، درخت زادروز گونهای سرمايه گذاری است. وقتی كودك بزرگ میشود، درخت گردو مانند بيمهای است كه مهلتش رسيده باشد. درخت ارزش دارد و میتوان آن را فروخت و درآمدش را صرف عروسی يا آغاز زندگی كرد. جوان كه به سن بلوغ میرسد، با قطع درخت كه نشان كودكی است، به دُوران بزرگسالی خود ياری میبخشد. اين فراغت از احساسات سوزناك خوش آيند است، نه؟"
اتومبيل كنار وُرودی عمارت ايستاد. هنگامیكه از شش پلهای كه به در اصلی منتهی میشد بالا رفتند، زينی ساكت بود. خدمتكار كهن سال و خونسردی كه لباس نوكری سفيد دكمه فلزی به تن داشت به استقبال آمد و چمچا ناگهان با ديدن موهای پُرپشت سفيدش او را بازشناخت. اگرچه اين موها را سياه به ياد میآورد. اين همان والابهی مستخدم بود كه قديمها بر امور منزل فرمانروايی میكرد. سرانجام گفت: "ای خدا، والابهی." و پيرمرد را بوسيد. والابه به دشواری لبخند زد: "اين قدر پير شده ام بابا، كه میترسيدم شما مرا بجا نياوريد." پيرمرد آن دو را به راهروهای مملو از كريستال عمارت راهنمايی كرد و صلدين دريافت كه اِفراط در عدم تغيير خانه بیترديد عمدی است. والابه توضيح داد كه در پی مرگ بيگم چنگيز صاحب سوگند خورد اين خانه به صورت يادگار او باقی میماند. در نتيجه از روز مرگ نسرين خانم همه چيز بدون تغيير باقی بود. نقاشیها، مبلها و اثاث، ظرفها و پيكرههای سرخ شيشهای گاوهای جنگی و مجسمههای بالرينهای كار درسدن، همه در جای خود بودند. همان مجلات روی ميزها، كاغذهای مچاله شده در سبد آشغال، انگار خانه هم مُرده و موميايی شده بود. زينی كه مثل هميشه ناگفتنیها را به زبان میآورد گفت: "مومياييش كردهاند. خدايا، مثل خانهی ارواح است، مگر نه؟" و درست در اين لحظه، هنگامیكه والابه درِ بزرگِ سالن آبی رنگ را باز میكرد، صلدين روح مادرش را ديد.
فرياد بلندی كشيد و زينی به سويش چرخيد. با انگشت به ته تاريك راهرو اشاره كرد: "آنجا. خودش بود. آن ساری لعنتی روزنامهای با آن تيترهای درشت، همان كه آن روز پوشيده بود، روزی كه، كه..." ولی اكنون والابه بازوهايش را مانند پرندهای ضعيف كه قادر به پرواز نباشد تكان میداد. ببين بابا، اين كاستوربا بود. يادتان هست؟ زن من. اين زن من بود كه ديديد. ننه ام كاستوربا كه با من در حوضچهی سنگی بازی میكرد، تا اين كه بزرگ شدم و روزی تنها رفتم آنجا و توی گودی مردی كه عينك قاب عاج داشت: "خواهش دارم بابا، خشمگين نشويد. وقتی بيگم از دنيا رفت، چنگيز صاحب چند دست از لباسهايشان را به كاستوربا دادند. شما كه مخالف نيستيد؟ مادرتان آنقدر خانم دست و دلبازی بودند، خودشان وسايلشان را میبخشيدند." چمچا كه تعادلش را به دست آورده بود احساس حماقت كرد: "محض رضای خدا والابه. معلوم است كه من مخالف نيستم." والابه مثل سابق شق ايستاد. حق آزادی بيان يك نوكر قديمی به او اجازه میداد پسر ارباب را سرزنش كند: "ببخشيد بابا، اما شما نبايد كفر بگوييد."
زينی چنان كه روی صحنهی تئاتر است زمزمه كرد: "ببين چه عرقی میريزد. انگار از ترس دارد میميرد." كاستوربا وارد شد و از چمچا به گرمی استقبال كرد اما نوعی خطاكاری همچنان در فضا موج میزد. والابه رفت تا آبجو و تامزآب بياورد، كاستوربا نيز با معذرت خواهی از سالن خارج شد كه زينی بلافاصله گفت: "اينها يك كاری صورت دادهاند. كاستوربا چنان میخرامد كه پنداری مالك اين خراب شده است. همچين سرش را بالا میگيرد. پيرمرد هم وحشتزده بود. شرط میبندم كاسهای زير نيم كاسه است." چمچا كوشيد منطقی باشد: "آنها بيشتر وقتها در اينجا تنها هستند و شايد در اتاق خواب اصلی میخوابند و در ظروف مخصوص ميهمانها غذا میخورند و احساس میكنند اينجا خانهی خودشان است." اما با خود انديشيد، ننه كاستوربا در آن ساری كهنه چقدر شبيه مادرش است.
كه صدای پدرش از پشت سر گفت: "آنقدر دور از ما ماندهای كه ننهی زنده را از مادر از دست رفته ات تميز نمیدهی."
صلدين چرخيد تا چهرهی اندوهگين پدرش را كه چون سيبی كهنه چروك خورده بود ببيند. چنگيز چمچاوالا آن كت و شلوار ايتاليايی كه مال زمان چاقيش بود به تن داشت. حالا كه بازوهای پاپای و شكم پلونو ]پرسناژ فيلمهای كارتون. م.[ را از دست داده بود، به نظر میآمد در لباسهايش شنا میكند. مثل مردی شده بود كه به دنبال چيزی میگردد اما درست نمیداند چيست. او در قاب در ايستاده بود و پسرش را مینگريست. بينی و لبانش تاب خورده و جادوی زمان چنان چهرهاش را پژمرده بود كه چون تظاهری ضعيف از سيمای غول آسای گذشته مینمود. چمچا تازه میفهميد كه پدرش ديگر قادر به ترساندن هيچ كس نيست. افسونش باطل شده و اينك فقط يك پيرمرد است و يك پايش لب گور. در حالی كه زينی با دلخوری میديد كه موهای چنگيز چمچاوالا به طرز محافظه كارانهای كوتاه است و از آنجا كه كفشهای واكس زده و بندی آكسفورد به پا داشت احتمال نمیرفت داستان ناخن يازده اينچی شست پايش هم درست باشد. در اين هنگام ننه كاستوربا سيگار به دست وارد شد، از كنار هر سهشان، پدر، پسر و معشوقه گذشت، به سوی كاناپهی چسترفيلدی كه رويهی مخمل آبيش از پشت باز و بسته میشد رفت و علی رغم سن زيادش با ژستی تحريك كننده، مانند ستارههای سينما رويش نشست.
هنوز وُرود تكان دهندهی كاستوربا تكميل نشده بود كه چنگيز از برابر پسرش عبور كرد و كنار ننهی سابق نشست. زينی وكيل كه چشمانش از اين رسوايی برق میزد زير گوش چمچا زمزمه كرد: "دهانت را ببند عزيز، انگار هوا پس است." و در قاب در والابه، نوكر پير كه با ميز چرخ دار نوشيدنی وارد شده بود با چهرهای بیاحساس ارباب قديميش را تماشا میكرد كه بازويش را پشت زن او حلقه میكند و زن هم شكايتی ندارد.
غالباً وقتی شيطان صفتی پدران رو میشود، فرزندان خودشان را میگيرند و رسمی رفتار میكنند. چمچا صدای خودش را شنيد: "خُب پدر جان، حال زن پدر چطور است؟ نسرين خانم خوب هستند؟"
پيرمرد خطاب به زينی گفت: "انشاء الله با شما كه هست اينطوری رفتار نمیكند، واِلّا خيلی بد میگذرد." و بعد با لحنی سرد به پسرش گفت: "اين روزها از زن من خوشت آمده؟ او كه نسبت به تمايلی ندارد و نمیخواهد تو را ببيند. برای چه ببخشدت؟ تو كه پسرش نيستی؟ شايد ديگر حتی پسر من هم نباشی."
من نيامده ام با او نزاع كنم. نگاهش كن. بُز پير. من نبايد دعوا كنم. اما اين غير قابل تحمل است. چمچا در حالی كه در جنگ با خود بازنده میشد، با لحنی دراماتيك فرياد زد: "در خانهی مادرم؟ دولت میگويد تجارتخانه ات فاسد است، اين هم گواهی فساد خودت. ببين چه به روز اين دو تا آوردهای. والابه و كاستوربا، اينها را خريدهای. چقدر پول دادهای؟ زندگيشان را به زهر آلودهای. تو مريضی." مقابل پدرش ايستاده بود و از خشم میسوخت.
والابهی مستخدم ناگهان پادرميانی كرد: "بابا ببخشيد، اما آخر شما چه میدانيد؟ شما گذاشتهايد و رفتهايد و حالا برگشتهايد و دربارهی ما قضاوت میكنيد." صلدين احساس كرد زمين زير پايش فرو میريزد. گويی به جهنم چشم دوخته بود. والابه ادامه داد: "درست است كه او به ما پول میدهد، هم برای كارمان میدهد و هم برای اين كه میبينيد." چنگيز چمچا شانهی بیمقاومت ننه را محكمتر چسبيد.
چمچا فرياد زد: "چقدر؟ والابه شما دو تا سر چقدر معامله كردهايد؟ بابت جندگی زنت چقدر گرفتهای؟"
كاستوربا با تحقير گفت: "عجب ديوانهای. مثلاً انگليس درس خوانده، اما كلهاش هنوز پوك است. برگشتهای و در خانهی مادرت حرفهای گنده گنده میزنی. ولی شايد آنقدرها هم دوستش نداشتی... اما ما دوستش داشتيم. هر سه نفرمان و از اين راه روحش را زنده نگه میداريم."
صدای آرام والابه گفت: "میشود گفت اين يك پوجا [pooja] است. عمل پرستش."
چنگيز چمچا به همان آرامی نوكرش گفت: "و اما تو، تو بدون ايمان به اين معبد آمدهای. واقعاً كه خيلی پُررويی."
و آخر سر، زينت وكيل هم خيانت كرد: "ول كن صلد." و در حالی كه میرفت روی دستهی كاناپه كنار پيرمرد بنشيند، ادامه داد: "چرا اين قدر جوش میزنی؟ خودت هم چندان عابد و زاهد نيستی. اينها خودشان میدانند چطور ترتيب كارهايشان را بدهند."
دهان صلدين باز و بسته شد. چنگيز به زانوی زينی زد: "اين آمده تا به ما اتهام بزند عزيز، آمده تا انتقام جوانيش را بگيرد، ولی از ما رودست خورده و گيج مانده. حالا بيا به او فرصتی بدهيم. تو داوری كن. من نمیگذارم او مرا محكوم كند، اما تو هر چه بگويی میپذيرم."
حرامزاده، حرامزادهی پير. میخواست تعادل مرا به هم بزند كه دست و پايم را گم كنم، و به نتيجه هم رسيد. من حرف نمیزنم. نمیتواند مجبورم كند. عجب تحقيری. صلدين چمچا گفت: "يك كيف پولی بود كه داخلش پوند بود. يك جوجهی سرخ كرده هم بود..."
*
پسر، پدر را به چه چيز متهم میكرد؟ به همه چيز. به جاسوسی فرزندش، به دزديدن قلك رنگين كمان، و به تبعيد. به اين كه او را به چيزی تبديل كرده بود كه میتوانست نباشد. به "من تو را مرد بار میآورم"، به "جواب دوست و آشنا را چه بدهم"، به جدايیهای ترميم ناپذير و بخشايشهای توهين آميز، به تن دادن به پرستش الله با زن جديد و در عين حال پرستش كفرآميز همسر سابق. بيش از هر چيز به چراغ جادوييسم، به اجی مجی ايست بودن. همه چيز به آسانی به دستش آمده بود، جذابيت، زن، ثروت، قدرت، موقعيت. مالش بده، پوف. جن حاضر میشود. آرزويت را بگو، به چشم آقا، فوری. اجی مجی. او پدری بود كه قول چراغ جادو را داده و بعد زيرش زده بود.
*
چنگيز، زينی، والابه و كاستوربا آنقدر ساكت و بیحركت ماندند تا صلدين چمچا با چهرهای سرخ و خجلتزده سكوت كرد. چنگيز پس از لحظهای گفت: "اين همه خشونت بعد از اين همه سال. تأسف آور است. يك ربع قرن گذشته و اين پسر هنوز كينهی لغزشهای گذشته را در دل دارد. پسرجان تو ديگر نبايد مرا مثل طوطی روی شانه ات حمل كنی. من چه هستم؟ ديگر چيزی از من باقی نمانده. من پيرمرد و دريای تو نيستم. قبول كن جانم. من ديگر توضيح چگونگی تو نيستم."
صلدين چمچا درخت گردوی چهل ساله را از پنجره ديد: "اين درخت را از بيخ ببُر. ببُر و بفروش و پولش را نقد برای من بفرست."
چمچاوالا برخاست و دست راستش را دراز كرد و زينی بلند شد و آن دست را چون رقاصهای كه دسته گلی را میپذيرد گرفت و والابه و كاستوربا فوراً به خدمتكار مبدل شدند. گويی ساعتی كه در سكوت گذشته بود، فرا رسيدن بطلان افسون را گوشزد كرده بود، چمچاوالا به زينی گفت: "دربارهی كتابتان، من چيزی دارم كه گمان میكنم دوست داشته باشيد ببينيد."
هر دو به اتفاق اتاق را ترك كردند و صلدين پس از لحظهای احساس كرد انگار توی گِل گير كرده است، پايش را با كج خلقی بر زمين كوفت. زينی سرش را چرخاند و گفت: "قهر كردهای؟ بس است ديگر بچه نشو."
كلكسيون آثار هنری چمچاوالا كه در عمارت اسكاندال پوينت جای دارد، شامل چند قطعه پارچهی افسانهای است كه صحنههايی از حمزه نامه بر روی آن نقاشی شده. كليهی قطعات مجموعه كه زندگانی قهرمانی حمزه را نشان میدهد، متعلق به قرن شانزدهم است. البته معلوم نيست قهرمان اين مجموعه همان حمزهی معروف، عموی پيغمبر باشد كه وقتی جسدش در ميدان جنگ احد افتاده بود، هند مكی سر رسيد و جگرش را خورد. چنگيز چمچاوالا به زينی گفت: "من اين نقاشیها را به اين خاطر دوست دارم كه قهرمان اجازه دارد شكست بخورد. ببينيد چند بار او را از مشكلات نجات میدهند." نقاشیها همچنان گواه گويايی در تأييد نظريهی زينی وكيل دربارهی سرشت التقاطی و پيوندی سنت هنری هند بود. حكام مغول نقاشان را از همهی نقاط هندوستان برای كار بر روی اين پردهها گِرد آورده بودند، از اين رو هويت فردی در جريان ايجاد ابر هنرمندی چند سر كه با چندين قلم مو نقاشی میكرد از بين رفته بود و حاصل كار بیاغراق آفرينش نقاشی هند بود. دستی موزاييك كف تالار را نقاشی میكرد، دستی ديگر آدمها و دست سوم آسمان ابری را به سبك چينی میآفريد. قصههای مربوط به هر صحنه، پشت پردهها نوشته شده بود. در روزگار قديم پردهها را بالا میگرفتند و مانند فيلم سينمايی پشت هم نشان میدادند و نقالی آن پشت مینشست و قصهی قهرمانیها را با صدای بلند میخواند. در پردههای حمزه نامهی مينياتور ايرانی با نقاشیهای سبك كان نادا [Kannada] و كرالان [Keralan] ركيب شده بود، به طوری كه فلسفههای هندی و اسلامی را میديديد كه به سنتر اواخر دُوران مغول، كه نشان ويژهی آن دُوران بود میرسيدند.
غولی در چاهی گرفتار بود و انسانهای شكنجه گر به پيشانيش تير میزدند. مردی كه عمود، از سر تا شكم شقه شده بود، در حال افتادن، شمشيرش را همچنان در مشت میفشرد و خون ريخته همه جا جاری بود. صلدين دوباره بر خود مسلط شد و بلند با صدای انگليسيش گفت: "اين وحشی گری، اين عشق بربروار به درد."
چنگيز چمچاوالا اعتنا نكرد. نگاهش فقط زينی را میجست و زن نيز به نوبهی خود به ديدگان پيرمرد خيره شده بود: ?دولت ما بیفرهنگ است جانم. غير از اين است؟ من تمام اين كلكسيون را به دولت هديه كرده ام. هديه، میدانستيد؟ آنها بايد پردهها را در محل مناسبی نگهداری كنند، برايش ساختمانی بسازند. آخر كهنگی دارد پردهها را میپوساند. اما آنها قبول نمیكنند، هيچ تمايلی ندارند. آن وقت هر ماه از امريكا برايم پيشنهاد میرسد. آن هم چه پيشنهادهايی! اگر بگويم باورتان نمیشود. ولی من نمیفروشم. اين ميراث است عزيزم، و امريكا دارد خُرده خُرده همهی آن را از ما میگيرد. نقاشیهای راوی وارم [Ravi Varma]، مجسمههای برنزی چاندلا [Chandela]. ما خودمان را میفروشيم، مگر نه؟ آنها كيف پولشان را پرتاب میكنند و ما جلوی پايشان زانو میزنيم. آخرش هم گاوهای ناندی [Nandi] ما سر از چراگاههای تگزاس در میآورند. اما شما همهی اينها را میدانيد. شما میدانيد كه هند امروز كشور مستقلی است." در اينجا از گفتار ايستاد ولی زينی همچنان انتظار میكشيد، سخنش هنوز تمام نشده بود. ادامه داد: "يك روزی بالأخره دلارها را هم میگيريم. نه برای پول، بلكه برای لذت فاحشگی، هيچ شدن، كمتر از هيچ شدن." و سرانجام آنچه را كه ته دلش بود بيان میكرد. مفهومی كه پشت واژههای "كمتر از هيچ شدن" پنهان بود. چنگيز چمچاوالا به زينی گفت: "آدم وقتی میميرد چی از او باقی میماند؟ يك جفت كفش خالی. اين سرنوشتی است كه او برايم به ارمغان آورده. اين هنرپيشه. اين متظاهر. او تقليد آدمهايی را در میآورد كه وجود ندارند و من كسی را ندارم كه دنبالهی كارم را بگيرد و آنچه را كه ساخته ام به او تحويل بدهم. اين انتقامش است. او مرا از اخلاف محروم كرده است." و بعد لبخندزنان دست زينی را نوازش كرد و او را تا اتومبيل پسرش مشايعت كرد. كنار اتومبيل به صلدين گفت: "همه چيز را به او گفته ام. تو هنوز همان جوجهی حاضری را با خودت حمل میكنی. حالا قضاوت را به عهدهی او میگذارم. سر اين به توافق رسيديم."
زينت وكيل به سوی پيرمرد كه كت و شلوار گشادش به تنش زار میزد پيش رفت، دستش را بر گونهی او نهاد و لباش را بوسيد.
*
پس از اين كه زينت در خانهی هرزگیهای پدرش به او خيانت كرد، صلدين چمچا از ديدار و پاسخ به پيغامهايی كه در هتل میگذاشت خودداری كرد. نمايش بانوی ميليونر و سفر گروه تئاتر به پايان رسيده و وقت بازگشت به خانه انگليسيش نزديك میشد. چمچا پس از ميهمانی آخر شب يك راست به اتاقش رفت. داخل آسانسور زن و شوهر جوانی كه معلوم بود دُوران ماه عسل را میگذرانند با گوشی به موسيقی گوش میدادند. مرد زير گوش زن زمزمه كرد: "راستی، بگو ببينم، هنوز بعضی وقتها به نظرت مثل غريبهها میآيم؟" زن جوان در حالی كه با علاقه لبخند میزد سری تكان داد و گفت: "نمیشنوم چه میگويی." و گوشی را برداشت. مرد تكرار كرد: "غريبه. هنوز گاهی مرا غريبه میبينی؟" زن همچنان لبخندزنان گونهاش را بر روی شانه استخوانی مرد نهاد و گفت: "آره. يكی دوبار شده." و گوشی را مجدداً به گوشهايش نهاد و بار ديگر بدنهايشان ريتم موسيقی را گرفت. چمچا از آسانسور خارج شد و زينی را ديد كه پشتش را به در اتاق تكيه داده و روی زمين نشسته بود.
*
داخل اتاق ويسكی سودای فراوانی برای خودش ريخت و گفت: "خجالت دارد. چرا مثل بچهها رفتار میكنی؟"
آن روز بعدازظهر بستهای از پدرش رسيده بود. داخل آن قطعهی كوچك چوب و مقدار زيادی اسكناس بود. آنهم نه روپيه، بلكه پوند استرلينگ. میتوان گفت خاكستر درخت گردو بود. چمچا پُر از احساسی بدوی، حالا كه سر و كلهی زينت پيدا شده بود، سر او تلافی میكرد. با شرارتی عمدی گفت: "خيال میكنی دوستت دارم؟ فكر میكنی پيشت میمانم؟ من زن دارم."
زينت گفت: "نمیخواستم به خاطر من بمانی. به دليلی برای خودت اين را میخواستم."
چند روز قبل به نمايش هندی يكی از آثار سارتر رفته بود كه روی مسألهی شرم دُور میزد. در متن اصلی شوهری به زنش مظنون میشود و ترتيبی میدهد كه زن را حين خيانت گير بيندازد. به زن میگويد به يك سفر تجارتی میرود، ولی چند ساعت بعد باز میگردد تا جاسوسی زنش را بكند و زانو میزند تا از سوراخ كليد درِ وُرودی، داخل خانه را زير نظر بگيرد ولی احساس میكند كسی پشت سرش ايستاده است. بیآن كه برخيزد میچرخد. زنش است. ايستاده و با واكنشی ناگهانی نگاه پُر نفرتش را به او دوخته است. اين پرده: مرد زانو بر زمين زده، زن ايستاده كه نگاهش را به پايين دوخته است، كهن گونهی سارتر است. Archtype] اصطلاح روانشناسی به مفهوم الگو يا طرح اصلی كه نمونههای ديگر نماينده آن و يا نسخه برداری از آن است.[ ولی در برگردان هندی، شوهر زانو زده نفهميد كسی پشتش ايستاده است و از حضور ناگهانی همسر به شگفتی آمد، از جای برخاست تا با زن روبرو شود. آن وقت هياهو به راه انداخت و آنقدر داد و فرياد كشيد تا اشك زن درآمد و بعد او را در آغوش كشيد و با هم آشتی كردند.
چمچا به تلخی به زينت گفت: "میگويی بايد خجالت بكشم. آن هم تو كه شرم سرت نمیشود. هرچند، اين يكی از خصوصيات ملی ما است. به گمان من هندیها ظرافت اخلاقی لازم را برای درك تراژدی ندارند و از اين رو از درك ايدهی شرم نيز قاصرند."
زينت وكيل ويسكيش را تمام كرد و در حالی كه دستهايش را بالا نگه میداشت گفت: "بسيار خوب. ديگر لازم نيست چيزی بگويم. من تسليم شدم و دارم میروم، آقای صلدين چمچا. فكر میكردم هنوز زنده هستی. يعنی فقط نفس میكشی. اما اشتباه میكردم. معلوم شد در تمام اين مدت مُرده بودی."
و پيش از آن كه با چشمان شيری اشك آلود از در خارج شود: "يك نكتهی ديگر. نگذار كسی زياد خودش را به تو نزديك كند. همهی وسايل دفاعيت را كنار میگذاری و آن وقت حرامزادهها به قلبت خنجر میزنند."
و بعد از آن ديگر چيزی وجود نداشت كه او را به ماندن برانگيزد. هواپيما اوج گرفت، يك پهلو شد و در آسمان دُور زد. آن پايين جايی بود كه پدرش لباسهای همسر مُردهاش را به خدمتكار میپوشاند. طرح جديد ترافيك مركز شهر را كاملا فلج كرده بود. سياستمداران میكوشيدند با انجام پادی پاترا [padyatra]، از اين سر تا آن سر كشور را پای پياده به قصد زيارت بپيمايند تا سريعتر پيشرفت كنند. روی ديوارهای شهر نوشته بودند: اندرز به سياستمداران، تنها راه موجود: به جهنم پادی پاترا كنيد. و در بعضی از جاها نوشته بودند: "به آسام."
حالا ديگر هنرپيشهها هم قاطی سياست شده بودند. ام?جي?آر، ان?تي?رامارائو، باچان و دورگا خوت [Bachchan, Durga Khote] گله میكردند كه انجمنهای هنرپيشگان میبايست جبههی سرخ باشد. صلدين چمچا در پرواز ۴۲۰ چشمانش را بست و نفس راحتی كشيد. چيزی حين حركت در گلويش جا افتاده بود. احساس كرد صدايش خود به خود به حالت مطمئن قبلی، يعنی خود انگليسيش باز میگردد.
اولين واقعهی اضطراب آوری كه در اين پرواز برای آقای چمچا پيش آمد، اين بود كه زن رؤياهايش را در ميان مسافرين ديد.
۴
در رؤيا زن به آن جذابيت نبود و قد كوتاهی داشت. ولی همين كه نگاه چمچا به زنی افتاد كه با خونسردی از ميان صندلیهای هواپيمای بُستان میگذشت، كابوس شب قبل را به خاطر آورد. پس از رفتن زينت وكيل به خوابی آشفته فرو رفته و در رؤيايی آميخته به الهام تصويری ديده بود: زنی تروريست با لهجهی كانادايی و صدايی چنان نرم و زمزمه وار كه ژرفا و آهنگش به اقيانوسی میماند كه از دوردست شنيده شود. زن رؤيا آنقدر مواد منفجره به خودش نصب كرده بود كه بيشتر مانند بمب بود تا تروريست. زن هواپيما نوزاد به خواب رفتهای را در آغوش داشت. بچه را چنان ماهرانه قنداق كرده و چنان تنگ در آغوش گرفته بود كه تنها دستهای از موهای قهوهای رنگش ديده میشد. تأثير رؤيای شب قبل چنان بود كه چمچا گمان برد آنچه در بغل زن میبيند بچه نيست، بلكه يك دسته ديناميت همراه با ساعت مخصوص است و كم مانده بود فرياد بكشد، اما به خود آمد و در دل به ملامت خود پرداخت. اين درست از آن ياوههای خرافاتی بود كه میخواست از خودش دور كند. او مردی بود تميز و كت و شلوار پوشيده كه دكمههای كتش را بسته و راهی لندن شده بود تا زندگی شاد و مطمئنی را دنبال كند. او عضو دنيای واقعيات بود.
صلدين جُدا از ديگر اعضای گروه تئاتری بازيگران پروسپيرو، به تنهايی سفر میكرد. اين بازيگران كه تی شرتهای فنسي- آ-دونالد [Fancy-a-Donald] پوشيده، گردنهای خود را به شيوهی رقاصه گان ناتيام [Natyam] حركت میدادند و در ساریهای بنارسی مضحك شده بودند، در كابين درجهی دو پلاس بودند و مُدام شامپانی ارزان قيمت هواپيمايی را مینوشيدند و ميهمانداران را كه رفتاری اهانت آميز در پيش گرفته بودند عاجز میكردند. هرچند هندی بودن ميهمانداران باعث میشد بدانند كه بازيگران آدمهای نازلی هستند و خلاصه اين ادامهی همان رفتار ناشايستهای است كه در تئاتر امری عادی محسوب میشود. زن بچه به بغل از آن سوی بازيگران رنگ پريده نگاه مخصوصی میكرد كه گويی آنها مشتی دود يا سرابهای گرمسيری يا ارواح هستند. برای آدمی مثل صلدين چمچا اين كه يك انگليسی، انگليسی بودن را خوار بشمارد آنقدر دردناك بود كه نمیتوانست به آن بينديشد. نگاهی به روزنامهاش انداخت كه در آن پليس تظاهرات راه آهن را به وسيلهی گلولههای پلاستيكی متوقف میكرد. بازوی خبرنگاری را شكسته و دوربينش را خُرد كرده بودند. پليس "اطلاعيه اي" چاپ كرده بود: "نَه خبرنگار و نَه هيچ شخص ديگری عمدا مضروب نشده است." چمچا به خواب رفت و شهر قصههای گمگشته، درختان قطع شده و ضربههای غير عمدی در ذهنش رنگ باخت. اندكی بعد، وقتی ديدگانش را گشود، برای دومين بار در آن سفر خوفناك يكه خورد. مردی كه به توالت میرفت از كنارش گذشت. ريش گذاشته و عينك ارزان قيمتی با شيشههای رنگين به چشم داشت. ولی هر طور بود چمچا او را بازشناخت. اين مسافر ناشناس كابين درجه دوی پرواز آ- آي- ۴۲۰ همان افسانهی زنده، سوپراستار گمشده، جبرئيل فرشته بود.
"خوب خوابيديد؟" سؤال خطاب به او بود. سرش را گرداند و از ديدن بازيگر بزرگ سينما چشم پوشيد تا به آدم عجيب و غريب ديگری كه در صندلی پَهلويی نشسته بود خيره شود. اين يك امريكايی شگفت انگيز بود با كلاه بيس بال، عينك دسته فلزی و تی شرتی به رنگ سبز نئون كه روی سرتاسر سينهاش دو اژدهای طلايی درخشان پيچ و تاب میخوردند و درهم میرفتند. چمچا اين فرد را از حوزهی ديدش محو كرده بود تا خودش را در پيلهی تنهايی بپيچد، اما حالا ديگر خلوتش به پايان رسيده بود.
مرد اژدها در حالی كه دست بزرگ سرخش را به سوی چمچا دراز میكرد گفت: "يوجين دامزدي[Eugene Dumsday]، در خدمتگزاری حاضرم. خانم شما و پاسداران مسيحی."
چمچا خواب آلود سری جنباند و گفت: "سركار، نظامی هستيد؟"
"هاه! هاه! بله آقا، میشود گفت كه نظامی هستم. يك سرباز پياده. خاكسار آقا. در ارتش پاسداران قادر متعال." ها. منظور پاسدار قادر متعال است. خوب چرا زودتر نگفتی. "من خادم علم هستم آقا، و باعث افتخار من بوده است كه ملّت بزرگ شما را زيارت كنم تا با بدترين آفات و سياهكاری كه ذهن مردم را اشغال كرده مبارزه كنم آقا."
"متوجه منظورتان نيستم."
دامزدی صدايش را پايين آورد: "منظورم ميمون بازی است آقا، داروينيسم. نظريهی تكامل، بدعت آقای چارلز داروين را میگويم." از لحن صدايش پيدا بود كه نام داروين اندوهگين و فلكزده برايش مترادف با نام هر هيولای سم داری مانند بيلزبوب، آسمودئوس [Beelzebub, Asmodeus] يا خود ابليس است و به همان نسبت نفرتش را برمیانگيزد. دامزدی درد دل كرد: "من به هموطنانتان دربارهی اين داروين و كتابهايش هشدار دادم، آن هم با كمك پنجاه و هفت اسلايد شخصی ام. همين تازگی در ميهمانی روز تفاهم جهانی در روتاری كلاب كوچين و كرالا سخنرانی داشتم و از كشور خودم و جوانهايش حرف زدم، آقا من میبينم اين جوانها گم شدهاند. جوانان امريكا را میگويم. من آنها را میبينم كه در يأس و نااميديشان به مواد مخدر پناه میبرند، و حتی، رك و پوست كنده بگويم آقا، به روابط جنسی قبل از ازدواج رو میآورند. من اين حرف را در آنجا زدم و حالا هم به شما میگويم آقا. اگر من هم باور میكردم كه جدم ميمون است، حتما مثل آنها افسرده و مأيوس میشدم."
جبرئيل فرشته آن طرف نشسته و از پنجره به بيرون چشم دوخته بود. نمايش فيلم سينمايی آغاز میشد و چراغها را كم نور میكردند. زن بچه به بغل همچنان سرپا بود و بالا و پايين میرفت. شايد میخواست بچه را ساكت نگه دارد. چمچا كه احساس میكرد بايد چيزی بگويد پرسيد: "چطور واكنش نشان دادند؟"
همسايهاش مردّد ماند و آخر گفت: "به نظرم بلندگوها اشكال پيدا كرده بودند. اين تنها حدسی است كه میزنم. واِلّا آن آدمهای خوب بنا نمیكردند با هم صحبت كردن. حتما فكر میكردند حرف من تمام شده."
چمچا اندكی شرمگين شد. گمان میكرد در آن كشور مؤمنين دوآتشه، ايدهی دشمنی علم با خدا، به راحتی طرفدار پيدا میكند. ولی واكنش اعضای كلوپ روتاری كوشين تصوراتش را نقش بر آب كرده بود. دامزدی در نور كم سوی سينما، با صدای گاوميشی و بیگناهش، بیآن كه بداند چه میكند به نَقل داستان ادامه داد. پس از گشت و گذار در اطراف بندرگاه طبيعی و باشكوه كوشين كه واسكودوگاما در جستجوی ادويه به آن راه يافته و سراسر تاريخ مبهم شرق و غرب را آغاز كرده بود، با عدهای بچه شيطان پُر از آهای مستر اوكی برخورد كرده بود. بچهها گفته بودند: "های مستر بس، شما حشيش خواست، صاحب؟ هی مستر امريكا، بس آنكل سم، شما ترياك خواست؟ بهترين ترياك، بالاترين قيمت، اوكی؟ كوكايين؟"
صلدين بیاراده زد زير خنده. اين واقعه حتما ناشی از انتقام داروين بود. اگر دامزدی داروين، آن عتيقهی مفلوك يقه آهاری را را مسؤول فرهنگ مواد مخدر امريكا میدانست، چه بهتر كه شخص خودش را در سراسر گيتی نمايندهی همان اخلاقی بشناسد كه مشتاقانه بر عليهش مبارزه میكرد. دامزدی با نگاهی دردناك و توبيخ آميز به او خيره شده بود. سرنوشت تلخی بود. آدم امريكايی باشد، خارج هم باشد، اما نفهمد چرا اين قدر مورد بیمِهری است.
پس از خندهی بیاختيار صلدين، دامزدی قهر كرده و با حالتی دردمند شروع به چرت زدن كرد و چمچا را با افكارش تنها گذاشت. آيا اين فيلمی كه در هواپيما نشان میدادند از نمونههای پَست مقياس تكامل بود كه سرانجام به طور طبيعی به دنبال انتخاب اسب نابود میشد، يا از آن دسته فيلمهای عجيب و غريب كه شلی لانگ و چِوی چيس [Shelley Long, Chevy Chase] تا ابد در آنها بالا و پايين میپريدند؟ آنقدر سهمناك بود كه نمیشد زياد به آن انديشيد. مثل تصوير جهنم بود... چمچا داشت به خواب میرفت كه چراغهای كابين روشن شد، فيلم را متوقف كردند و وهم سينما با تصور تماشای اخبار تلويزيونی جا به جا شد، زيرا چهار نفر تفنگ به دست را ديد كه فرياد زنان در راهروهای هواپيما میدويدند.
*
مسافران هواپيمای ربوده شده را صد و يازده روز در باند فرودگاهی كه امواج ماسهای صحرا در اطرافش فرو میريخت رها كردند، زيرا پس از اين كه سه مرد و يك زن هواپيماربا خلبان را وادار به فرود آوردن هواپيما كردند، هيچ كس نمیدانست با مسافران چه كند. آنها نه در فرودگاهی بين المللی، بلكه در قطعه زمينی در گوشهی صحرا در نزديكی واحهی مورد علاقه يكی از شيوخ كه به طرز مضحكی ساخته شده و درست به اندازهی فرود آمدن يك جامبوجت بود، فرود آمده بودند. اكنون يك شاهراه شش باندی هم برای دسترسی به اين فرودگاه ساخته بودند كه زنان و مردان جوان و بیهمسر آن را بسيار میپسنديدند. تفريحشان اين بود كه با اتومبيلهای كم سرعت خود، گشت زنان در آن گسترهی برهوت، از پنجره يكديگر را ديد بزنند. اگرچه از وقتی ۴۲۰ در اينجا فرود آمده بود، شاهراه از ماشينهای زره پوش، كاميونهای ژاندارمری و ليموزينهای بيرق دار انباشته بود. وقتی سياستمداران بر سر تقدير هواپيما چانه میزدند- میخواهد توفان بشود میخواهد نشود- در حالی كه دودل مانده بودند كه آيا به قيمت جان مسافرين بر سر مواضع خود پافشاری كنند يا به كلی وا بدهند، سكون غريبی هواپيما و حول و حوش آن را فرا گرفت و چيزی نگذشت كه سرابها آغاز شد.
ابتدا ماجراها مُدام پشت هم رديف میشد، گروه چهار گانهی هواپيماربايان طوری سرحال و در عين حال عصبی رفتار میكردند كه انگار به جريان برق متصل بودند. وقتی كودكان جيغ میكشيدند و وحشت چون لكهای به اطراف پخش میشد، چمچا با خود گفت: اين بدترين لحظات است. اگر اينطور ادامه پيدا كند معلوم نيست چه بلايی به سرمان میآورند. اما آنها به سرعت كنترل همه چيز را در دست گرفتند. سه مرد و يك زن، بدون ماسك، همگی خوش سيما، كه دست كمی از هنرپيشهها نداشتند. حالا كه ستاره هم شده بودند، اگرچه ستارههای دنباله داری كه افول میكردند. به علاوه نامهای مستعار صحنهای هم داشتند: دارا سينگ، بوتا سينگ، من سينگ و زن تاولان [Tavleen] نام داشت. زن رؤيايی بینام و نشان بود. گويی خيال خواب آلود چمچا فرصتی برای نامهای مستعار نداشت، ولی تاوالان مانند زن رؤيا با لهجهی كانادايی سخن میگفت. لهجهای نرم، با آن "او"های موكد كه وجه تمايزش بود. پس از اين كه هواپيما در واحهی آل زمزم بر زمين نشست، برای مسافرين كه با توجهی وسواس آميز، مثل رسواهايی كه با مار كُبرا روبرو شوند ربايندگان را میپاييدند، مسلم شد كه اين مردان خوش سيما وضع خاصی داشتند. گونهای عشق به آماتوربازی و ماجرا، ريسك و مرگ كه وادارشان میكرد مرتب در قاب درهای باز هواپيما ظاهر شوند و به تيراندازان حرفهای كه بیترديد ميان درختان نخل واحه پنهان بودند، خودی نشان بدهند. زن در اين خُل بازیها شركت نمیكرد و ظاهراً با كف نفس از سرزنش هم قطارانش دوری میجست. او نسبت به زيبايی خود حساس نبود و همين در مقام خطرناكترين فرد گروه قرارش میداد. صلدين چمچا دريافت كه مردان جوان بيش از آن نازك نارنجی و خودپسند بودند كه بتوانند كشتار و خونريزی را تاب بياورند. آنها نمیتوانستند به راحتی كسی را بكشند و قصدشان از هواپيماربايی بيشتر اين بود كه بر صفحات تلويزيون ظاهر شوند. اما تاوالان برای كار آمده بود. چشمانش زن را دنبال میكرد. با خود میگفت اين مردها بلد نيستند. آنها میخواهند مثل هواپيماربايانی كه در سينما و تلويزيون ديدهاند رفتار كنند، و در واقع مثل ميمون ادای تصويری ناقص را در میآورند. آنها كرمهايی هستند كه دُم خود را میخورند. اما زن به اوضاع وارد است... مادامی كه دارا، بوتا و سينگ، خرامان اين طرف و آن طرف میگشتند، او ساكت مینشست و با آن نگاه درون گرا مسافران را مرعوب میكرد.
آنها چه میخواستند؟ خواست تازهای در كار نبود. استقلال برای كشورشان، آزادی انجام مناسك دينی، آزادی زندانيان سياسی، عدالت، مقداری پول نقد و سفر امن به كشور انتخابیشان. بسياری از مسافران به رغم اين كه مُدام تهديد به قتل میشدند، با آنها همدردی میكردند. وقتی در قرن بيستم زندگی میكنی، به آسانی میتوانی با آدمهای مستاصلتر از خودت كه میخواهند تغييرات رويدادها را تحت ارادهی خويش در آورند احساس مشتركی بيابی.
هواپيماربايان پس از فرود، همهی مسافران را به جز پنجاه نفر آزاد كردند، زيرا نمیتوانستند تعداد بيشتری را زير نظر بگيرند. زنان و كودكان و سيكها را آزاد كردند. اينطور كه معلوم شد، صلدين چمچا تنها عضو گروه پروسپيرو بود كه با آزاديش مخالفت كردند و صلدين احساس كرد به منطق منحرف اوضاع تن میدهد. به جای اين كه از آزاد نشدنش دلخور يا خشمگين باشد، از اين كه از شر همكارانش خلاص شده و ديگر ناچار نيست لات بازیهايشان را تحمل كند نفس راحتی كشيد و با خود گفت خدا را شكر كه از دست اين آشغالها خلاص شدم.
اوجين دامزدی، عالم خلقت گرا كه تازه پی برده بود هواپيماربايان خيال رها كردنش را ندارند و نمیتوانست اين فكر را تحمل كند، از جا برخاست و در حالی كه با آن قد درازش چون آسمانخراشی در گردباد تكان تکان میخورد، با حالتی هيستريك شروع به داد و فرياد و گفتن كلمات نامربوط كرد. آخر سر از گوشهی دهانش كف جاری شد و با وضعی تب آلود زبانش را در آورد و كفها را ليسيد. خُب ديگه، همينجا تمومش كنين گانگسترها. ديگه بسه مُرده شور بُردهها، گفتم بسه. از كجا اين فكر، چطور فكر كردين میتونين... و همينطور ادامه میداد و در كابوس بيداريش دست و پا میزد و هرچه به دهانش میآمد به هم میبافت تا اين كه يكی از آنها، خُب معلوم است كدام، تاولان، پيش آمد، قنداق تفنگش را چرخاند و با يك ضربه فك دامزدی را شكست. از آن هم بدتر، چون كه دامزدی تف كار، وقتی دهانش را با تفنگ بستند مشغول ليسيدن لبهايش بود، نوك زبانش هم كنده شد و روی پای صلدين چمچا افتاد و بلافاصله مالك سابق آن، يعنی اوجين دامزدی، نيز بیزبان در ميان بازوان هنرپيشه از هوش رفت.
ولی اوجين دامزدی با از دست دادن زبانش آزاديش را به دست آورد. سرانجام مُبَلِغ موفق شد با تسليم وسيلهی تبليغش ربايندگان را مجاب كند. آنها نمیخواستند از يك آدم زخمی مواظبت كنند. ممكن بود قانقاريا بگيرد و يا بلای ديگری به سرش بيايد. اين بود كه به جمع خارج شوندگان از هواپيما پيوست. در نخستين ساعات حادثه، ذهن صلدين چمچا به مسايل جزيی و بیاهميت میپرداخت و مرتب سؤالات بيهوده مطرح میكرد. آيا اين تفنگها اتوماتيك است؟ چه نوع تفنگی است؟ آنها چطور توانستند اين همه سلاح را قاچاقی وارد هواپيما كنند؟ به كجاهای آدم اگر شليك كنند زنده
میماند؟ "آنها حتما خيلی ترسيدهاند. هر چهار نفرشان. چقدر مرگ را نزديك احساس میكنند... وقتی دامزدی رفت، تصور كرد ديگر تنها شده است، ولی مردی نزديك شد و در حالی كه میگفت ببخشيد يار، میتوانم اينجا بنشينم؟ در جای دامزدی خلقت گرا نشست و ادامه داد، اينطور مواقع آدم به همزبان احتياج دارد. مرد، جبرئيل فرشته ستارهی سينما بود.
*
پس از اولين روز متشنجی كه بر روی زمين گذشت، روزی كه در طول آن سه جوان هواپيمارُبا عمامهای به سر به نحو خطرناكی به مرزهای ديوانگی نزديك میشدند و در برهوت شب فرياد میزدند، بياييد حرامزادهها، بياييد ما را بگيريد. و يا خدايا، خداوندا، الان كماندوهای بیپدر و مادرشان را میفرستند، آن امريكايیهای مادر جنده را، و آن انگليسیهای خواهر جنده را. در اين دقايق بازماندهی گروگانها چشمانشان را بسته دعا میخواندند، اين نشانههای ضعف هواپيماربايان آنها را بيش از پيش گرفتار وحشت میكرد- بله پس از اولين روز، همه چيز به حالتی درآمد كه بفهمی نفهمی عادی میشد. روزی دوبار، اتومبيلی برای مسافرين بُستان غذا و نوشابه میآورد و آن را روی باند میگذاشت. مسافرين ناچار بودند در حالی كه هواپيماربايان در امنيت هواپيما آنها را زير نظر داشتند، كارتنها را به داخل حمل كنند، ولی گذشته از اين رويداد روزانه، تماس ديگری با دنيای خارج نداشتند. راديو از كار افتاده بود و هيچ خبری نبود، انگار اين حادثه به كلی از يادها رفته يا چنان شرم آور است كه آن را از پروندهها خارج كردهاند. من سينگ فرياد زد: "اين حرامزادهها ما را ول كردهاند تا بپوسيم." و گروگانها با خشم در تأييدش گفتند: "هيرجاها! چوئیها! گهها."
گرما و سكوت مانند شولايی گِردِشان پيچيده بود و در اين هنگام بود كه سوسو زدن اشباح را از گوشهی چشمشان ديدند. عصبیترينشان كه جوانی ريش بُزی با موهای خيلی كوتاه مجعد بود، دمدمههای صبح، در حالی كه از وحشت فرياد میكشيد از خواب جست. میگفت اسكلتی را ديده است كه سوار بر شتر از ميان تپههای ماسهای صحرا میگذرد. ديگر گروگانها كرههای رنگينی را میديدند كه از آسمان آويخته بودند و يا اين كه صدای بر هم خوردن بالهای غول آسا را میشنيدند. سه مرد هواپيماربا در اندوهی تقدير گرايانه فرو رفته بودند، تا اين كه يك روز تاولان آنها را به تشكيل جلسهای فراخواند. در طول گفتگو صداهای خشمگينشان از ته هواپيما به گوش مسافرين میرسيد. جبرئيل فرشته به چمچا گفت: "دارد به آنها میگويد بايد التيماتوم صادر كنند، يكی از ما را بكشند يا يك همچين چيزی.? اما هنگام بازگشت، افسردگی نگاهشان با شرم آميخته بود و تاولان همراهشان نبود. جبرئيل زمزمه كرد: "اينها دل و جرأتشان را از دست دادهاند. ديگر رجز نمیخوانند. حالا برای تاولان بیبی ما چی مانده؟ هيچ. قصهی خيمه شب بازی است."
و اما زن چه كرد:
برای اين كه به اسرا و همكاران هواپيمارُبايش ثابت كند كه تصور شكست يا تسليم هرگز در ارادهاش خللی وارد نخواهد كرد، از انزوای موقتش در سالن ككتيل درجهی يك بيرون آمد و مانند ميهمانداری كه كاربرد وسايل ايمنی را نشان میدهد در برابرشان ايستاد. اما به جای پوشيدن جليقهی نجات و در دست گرفتن شيلنگ مخصوص باد كردن و سوت و غيره، ناگهان جلابهی سياه گشادی را كه تنها پوششش بود از تن در آورد و لخت مادرزاد در مقابلشان ايستاد تا همگی زرادخانهی بدنش را ببينند. نارنجكها چون سينههای اضافی مینمود و ديناميتها را درست همانطور كه چمچا در خواب ديده بود با اسكاچ روی رانهايش چسبانده بود. بعد لباسش را پوشيد و با آن ته صدای اقيانوسيش شروع به صحبت كرد: "وقتی هدفی بزرگ پا به عرصهی وجود میگذارد، چند سؤال اساسی مطرح میشود. تاريخ از ما میپرسد ما در راه هدف چگونهايم؟ آيا سازش ناپذير، مطلق گرا و قدرتمنديم يا اين كه افرادی هستيم سازشكار و اهل معامله، از آنها كه پيرو مصلحت زمانهاند و سرانجام وا میدهند؟" بدنش پاسخ او را به بقيه داده بود. گذشت زمان در توالی روزها ادامه يافت.
محيط بسته و گرم و خفقان آور اسارت، محيطی كه دوستانه و در عين حال حاكی از فاصلهها بود، در صلدين چمچا ميل به مباحثه با زن را بيدار میكرد. میخواست بگويد انعطاف ناپذيری گاه جنون است و گاه استبداد. كه عدم انعطاف از شكنندگی حكايت میكند، در حالی كه انعطاف پذيری صفتی است انسانی كه قدرت و دوام را میپرورد، ولی همچنان لب فروبست و در بیحالی روزها فرو رفت. جبرئيل فرشته در جيب صندلی مقابلش دفترچهی دستنويسهای دامزدی را يافت. در اين مدت چمچا متوجه شده بود كه ستارهی سينما با كوشش بسيار در برابر خواب مقاومت میكند و از اين كه با پلكهای سنگين خطوط دفترچهی دامزدی را به صدای بلند و بعد كم كم از حفظ میخواند و در حالی كه چشمانش به هم میرود، به زور آنها را باز نگه میدارد، تعجبی نمیكرد. و اما دامزدی در دفترچه نوشته بود: در واقع علما نيز در تلاش اثبات وجود خدا هستند و فقط ماندهاند! ثابت كنند كه گرايش به اتحاد و نيرويی واحد وجود دارد و الكترومانيه تيزم، جاذبه و نيروهای قوی و ضعيف فيزيك جديد همگی جنبهها يا گوشههايی از آن هستند. آن وقت چه میشود؟ كهن ترين ايده، يعنی وجودی برتر را خواهيم داشت كه كنترل خلقت را كاملا در دست دارد... "میبينی، دوستمان دارد میگويد، اگر ناچار بشوی ميان يكی از اين ميدانهای بیجان نيرو و خدای زنده و واقعی يكی را انتخاب كنی، چه خواهی كرد؟ نكته جالبی است نه؟ آدم نمیتواند برای جريان برق دعا بخواند. يا از يكی از اين امواج كليد بهشت را درخواست كند. فايدهای ندارد." چشمانش را يك دَم بست و ناگهان گشود: "اين حرفها همهاش مزخرف است، حالم را به هم میزند."
روز دوم چمچا به نفس بدبوی جبرئيل عادت كرد. هرچه بود در آن گير و دار عرق ريزی و تشويش، كسی بوی بهتری نمیداد، اما به چهرهاش نمیشد بیاعتنا ماند. طوقهای كبود ناشی از بیخوابی كه دُور چشمش بسته بود، چون لكههای چربی پخش میشد و تمامی پوستش را فرا میگرفت. سرانجام مقاومتش به انتها رسيد. سرش را روی شانهی صلدين گذاشت و از حال رفت و چهار شبانه روز يكسره خوابيد.
وقتی بيدار شد ديد كه چمچا به كمك يكی از گروگانها، مردی به اسم جلندری [Jalandari] كه قيافهای موشی و ريش بزی داشت، او را بلند كرده و روی سری صندلیهای خالی وسط هواپيما خوابانده است. به توالت رفت، يازده دقيقهی تمام ادرار كرد و با نگاهی وحشتزده بازگشت و مجدداً پيش چمچا نشست، اما كلمهای نمیگفت. دو شب بعد چمچا باز صدايش را شنيد كه با خواب، يا آنطور كه بعداً معلوم شد با رؤيا در افتاده بود.
چمچا صدايش را شنيد كه جويده جويده میگفت: "د همين كوه بلند دنيا سيكسابنگما فنگ Feng] [Xixabangma است كه هشت صفر سيزده متر ارتفاع دارد. نهمی آناپورنا[Annapurna] ، هشت صفر هفتاد متر." يا اين كه از اول شروع میكرد: "شمارهی يك، چومولونگما [Chomolungma]، هشت هشت چهار هشت، دو، كا- ۲، هشتاد و شش يازده. كان چن جونگا [Kanchenjunga]، هشتاد و پنج نود و هشت. ماكالو، دائولاگيری، ماناسلو، نانگا پاربات [Makalu, Dhaulagiri, Manaslu,Nanga Parbat] هشت هزار و صد و بيست و شش متر."
چمچا پرسيد: "داری كوههای بلندتر از هشت هزار متر را میشماری تا خوابت ببرد؟ درست است كه از گوسفند بزرگترند، ولی چندان زياد نيستند."
جبرئيل فرشته خشمناك نگاهش كرد، سرش را پايين انداخت، تصميمش را گرفت و گفت: "برعكس، برای اين كه به خواب نروم آنها را میشمارم."
و چنين بود كه صلدين چمچا به واهمهی جبرئيل فرشته از خواب پی برد. آدم به همزبان نياز دارد، و جبرئيل آنچه را كه پس از خوردن آن گوشتهای نجس بر او گذشته بود با هيچ كس در ميان نگذاشته بود. رؤيا از همان شب آغاز شد. فرشته خود هميشه در رؤياها حضور داشت، اما در هيأت هم نامش، جبرئيل مَلِك مقرب. سپونو، نقش بازی كردن و اين حرفها نيست. در خواب من و جبرئيل يكی هستيم. من جبرئيل مَلِك مقرّبم و او من است.
سپونو، جبرئيل هم مثل زينت وكيل از شنيدن نام كوتاه شدهی صلدين به وجد آمده بود: "به به. آدم را قلقلك میدهد. آدم میخواهد از خنده غش كند. پس حالا چمچای انگليسی شدهای. خُب باشد آقای سلی سپون [Sally Spoon]. اين هم لطيفهی اختصاصی خودمان." جبرئيل فرشته از آن آدمهايی بود كه متوجه نمیشد كسی را كفری كرده است. سپون، سپونو، چامچ خودم. صلدين از همهشان نفرت داشت، هر چند جز نفرت ورزيدن كاری نمیشد كرد.
شايد به خاطر اين لقبها بود، شايد هم نه. در هر صورت صلدين اعترافات جبرئيل را رقت انگيز و بیمزه يافت. تعجبی نداشت كه در خواب به جلد فرشته برود. هرچه باشد در عالم رؤيا هر بلايی ممكن است به سر آدم بيايد. ويژگی اين خواب فقط خود بزرگ بينی مبتذل آن بود. اما جبرئيل داشت از ترس عرق میريخت. ملتسمانه گفت: "سپونو، موضوع اين است كه هر وقت به خواب میروم، رؤيا درست از همانجايی كه تمام شده بود شروع میشود. همان خواب در همانجا. مثل يك ويدئو كه وقتی از اتاق بيرون میروم خاموشش میكنند. يا، يا اين كه آن كه بيدار است اوست و كابوس بدپير اين است. خود پدر نامردش خواب میبيند. ما را، اينجا را. همه چيز را." چمچا خيره نگاهش كرد. گفت: "به سرم زده نه؟ خواب رفتن فرشتهها را كسی نمیداند، چه برسد به خواب ديدنشان را. ديوانگی نيست؟"
"آره. مثل ديوانهها حرف میزنی."
ناله كنان گفت: "واقعاً چی به سرم آمده؟"
*
هر چه بيشتر بيدار میماند، پُرحرفتر میشد و حالا ديگر همهی گروگانها، هواپيماربايان و حتی اكيپ رنگ پريدهی كاركنان هواپيما را سرگرم میكرد. همان مهماندارانی كه در گذشته اهانت آميز رفتار میكردند و پرسنل تميز و براق كه اكنون با قيافهی عزاداران در گوشهی هواپيما كز كرده و تمايل قديمشان به بازی دايمی رامی از دست داده بودند، همگی جذب نظريات شگفت انگيز جبرئيل شده بودند كه از تناسخ سخن میگفت. او اقامتشان را در فرودگاه كوچك آل زمزم با تجديد زندگی در رحم مادر مقايسه میكرد و به همه میگفت اكنون ديگر برای اين جهان مُردهاند و در راه تولدی تازه گام میزنند. اين ايده ظاهراً شادش كرده بود، گو اين كه بسياری از گروگانها میخواستند با طناب به صندلی ببندندش و آن وقت روی صندلی ديگری پريده توضيح داد كه روز رهاييشان زادروزی ديگر خواهد بود و اين خوش بينی سرانجام شنوندگانش را ساكت كرد. جبرئيل فرياد زد: "عجيب است. ولی حقيقت دارد! آن روز نخست است و چون همگی در يك روز متولد میشويم، از آن روز تا آخر زندگيمان همسن خواهيم بود، وقتی پنجاه بچه از يك مادر متولد میشوند اسمش را چه میگذاريد؟ خدا میداند، حتما پنجاه قلو."
تناسخ برای جبرئيل آشفته واژهای بود كه بسياری از تصورات را به زير سپر میگرفت و در هم میآميخت: برخاستن ققنوس از خاكستر، رستاخيز مسيح، حلول روح دالايی لاما در لحظهی مرگش به بدن كودكی نوزاد، همهی اينها همراه با بازگشت ويشنو و تغيير شكل ژوپيتر كه به تقليد ويشنو به هيأت گاو درآمده بود و چيزهای ديگر و البته تداوم انسان در زندگیهای مختلف، گاه در قالب سوسكها، گاه در كسوت شاهان. سيری دَوَرانی در جهت سعادت هيچ بازگشتن. ای كه خواهان تولدی ديگری، نخست مرگ را پذيرا باش. چمچا به خود زحمت اعتراض نداد، واِلّا میتوانست بگويد در بيشتر مثالهايی كه جبرئيل در تك گويیهايش میآورد، تناسخ بینياز از مرگ به وقوع پيوسته و حلول در قالبهای تازه از طرق ديگری صورت پذيرفته بود. جبرئيل گرم صحبت، در حالی كه بازوها را چون بالهايی شاهانه تكان میداد، به هيچ وجه بُريده شدن حرفش را تاب نمیآورد: "كهنه بايد از ميان برود تا نو به دنيا بيايد و جز اين ممكن نيست، متوجه حرفم هستيد؟?
گاه اين نطقهای دور و دراز به گريه میكشيد. فرشتهی هلاك از خستگی تعادلش را از دست میداد و گريان سر به شانهی چمچا مینهاد و صلدين- اسارت طولانی بعضی كراهتها را از بين میبرد- صورتش را نوازش میكرد و فرق سرش را میبوسيد. خُب بسه، راحت باش. و گاه نيز خشم و بیحوصلگی بر چمچا غالب میشد. هفتمين باری كه فرشته از شاه بلوط پير گرامشی [Gramsci] نَقل قول كرد، صلدين با سرخوردگی فرياد زد شايد همين بلا دارد سر خودت میآيد، پُرحرف. تو داری میميری و آن فرشتهی رؤيايی در جسمت حلول میكند.
*
جبرئيل بعد از صد و يك روز باز شروع به درد دل كرد: "میخواهی يك چيز واقعاً عجيب برايت بگويم؟ میخواهی بدانی من چرا اينجا هستم؟" و هر طور بود ادامه داد: "به خاطر يك زن. بله رئيس. برای تنها عشق بدپير زندگيم. و من روی هم رفته سه مميز پنج دهم روز را با او گذرانده ام. اين خودش ثابت نمیكند كه واقعاً به سرم زده است؟ من ديوانه شده ام سپونو، چامچ عزيز.
و چطور برايت شرح بدهم آن سه روز و نيم را. آدم به چه مدت زمانی نياز دارد تا بفهمد كه اين بهترين و ژرف ترين است كه اين همان است كه میخواسته. به جان خودت وقتی او را بوسيدم، انگار هوا پُر از جرقه شد، پُر از آن جرقههای مادرجنده يار. میخواهی باور بكن، میخواهی نكن. او گفت الكتريستهی ساكن فرش است. اما من قبلاً هم از اين هلو پوست كندهها توی هتلها بوسيده بودم. اين يكی قطعا بهترين بود. خود خودش بود و آن شوك الكتريكی بیپير، مجبور شدم از درد بپرم عقب."
برای اِبراز چگونگی آن زن كلمهای نمیيافت. زن كوه يخش. واژهای نبود كه آن لحظه را بيان كند.
لحظهای كه زندگيش گويی تكه پاره كنار پايش ريخته بود و او به آن معنی بخشيد: "تو نمیفهمی." فايدهای نداشت. "شايد تا به حال با كسی برخورد نكردهای كه به خاطرش حاضر باشی دنيا را زير پا بگذاری. كسی كه به خاطرش از هم چيز دست بكشی و سوار هواپيما شوی. او كوه اِوِرِست را پيموده بود. بيست و نه هزار و دو پا، شايد هم بيست و نه هزار و صد و چهل و يك پا را. صاف تا نوك كوه بالا رفته. فكر میكنی آدم برای يك همچين زنی سوار جامبوجت نمیشود؟"
هرچه جبرئيل فرشته برای توضيح علاقهی وسواس آميزش نسبت به آله لويا كُن كوهنورد بيشتر تلاش میكرد، صلدين بيشتر میكوشيد خاطرات پملا را مجسم كند، ولی موفق نمیشد. ابتدا سايهی زينی به سراغش میآمد و بعد از مدتی ديگر هيچ كس نبود. عشق آتشين جبرئيل داشت چمچا را به نهايت خشم و سرخوردگی میكشاند، اما فرشته بیتوجه به اين حالت با دست به پشتش میكوفت: "شاد باش سپونو، ديگر چيزی نمانده."
*
در روز صد و دهم تاوالان به سوی جلندری، آن گروگان كوچك اندام ريش بزی رفت، او را با انگشت نشان داد و با صدای بلند اعلام كرد، صبر و تحمل ما به پايان رسيده. تا به حال چندين التيماتوم فرستادهايم، ولی جوابی نيامده و حالا وقت اولين قربانی است. بعد صاف در چشمان جلندری نگريست و حكم مرگش را صادر كرد: "مرتد، خائن حرامزاده، اول تو را میكشيم." آن وقت به كاركنان هواپيما دستور داد برای پرواز آماده شوند، زيرا مايل نبود بعد از تيرباران جلندری از بيرون غافلگير شود. با نوك تفنگش جلندری را به سوی در باز هواپيما راند. مرد فرياد میزد و التماس میكرد. جبرئيل به چمچا گفت: "چشمهای تيزی دارد. او موهايش را چيده است." تاولان از اين رو جلندری را برگزيده بود كه او عمامه را برداشته و موهايش را قيچی كرده بود. عملی كه خيانت به ايمانش شناخته میشد. سردارچی قيچی شده. محكوميتی بدون حق فرجام خواستن.
جلندری زانو زده بود و لكهای كه بر باسن شلوارش افتاده بود داشت پخش میشد. تاولان موهايش را گرفته و او را به سوی در میكشيد. هيچ كس تكان نمیخورد. دارا، باتو، من سينگ از اين تابلوی جاندار رو گردانده بودند. مرد پشت به در زانو زده بود. تاوالان وادارش كرد بچرخد و تيری به پشت گردنش خالی كرد. مرد خم شد و جسدش روی باند فرودگاه افتاد. تاولان در را بست.
من سينگ، جوانترين و عصبیترين فرد گروه فرياد زد: "حالا چه بلايی به سرمان میآيد؟ هر جا برويم كماندوها را میفرستند سراغمان. ديگر گاومان زاييده."
زن آرام گفت: "شهادت بالاترين امتياز است. ما چون ستارگان به عرض میرويم. مانند خورشيد."
*
ماسه جای خود را به برف سپرد. زمستان اروپا. روح سپيد آن زير قالی دگرگون كنندهی برف در ميان شب میدرخشيد. كوههای آلپ، فرانسه، سواحل انگلستان و صخرههای سپيد كه برفراز مرغزارها خودنمايی میكردند. آقای صلدين چمچا ميان دودلی و انتظار كلاه سياه مدل انگليسيش را به سرش گذاشته بود. دنيا دوباره پرواز آ- آي- ۴۲۰ بُستان را كشف میكرد. صفحات رادار هواپيما را نشان میدادند. پيامهای راديويی به گوش میرسيد. اجازهی فرود میخواهيد؟ ولی آنها اجازه نخواستند. بُستان برفراز سواحل انگلستان چون پرندهی دريايی غول آسايی میچرخيد و عقربهی سوخت بالا و پايين میرفت تا سرانجام به صفر رسيد.
آغاز درگيری برای مسافران تعجب آور بود. اين بار سه هواپيمارُبا با تاولان جدال نمیكردند. ديگر زمزمههای خشمگين دربارهی سوخت يا داری چه كار میكنی بیپير، به گوش نمیرسيد و چنان كه گويی همه اميدشان را باخته باشند، با يكديگر نيز سخن نمیگفتند. آن وقت من سينگ كه از خشم داشت میتركيد به زن حمله كرد و گروگانها كه به طرز غريبی از واقعيت به دور افتاده بودند، بیهيچ دخالتی ستيز آن دو را تا پای مرگ چنان تماشا كردند كه پنداری از وقايع روزمره و عادی زندگی و حكم تقدير است. آن دو بر زمين افتادند و تاولان كاردش را در شكم سينگ فرو برد. همين، تمام شد. و كوتاهی آن بر بیاهميتی ظاهريش دامن زد. و بعد، درست در لحظهای كه زن به پاخاست، چرت همه پاره شد و فهميدند كه قضيه شوخی بردار نيست و تاولان تا آخر خط خواهد رفت. او سيمی كه سوزن نارنجكهای زير پيراهنش، آن پستانهای مرگ آور را به هم میپيوست در دست گرفت. بوتا و دارا به سويش دويدند ولی او سيم را كشيد و ناگهان ديوارهای هواپيما فرو ريخت.
نه، مرگ نه. تولد.
فصل دوم
ماهوند
۱
آنجا كه جبرئيل تن در میدهد و به آنچه وقوعش ستيزناپذير است تسليم میشود، هنگامیكه با پلكهای سنگين در مسير نقشهای رؤيای فرشتگيش میلغزد، در آن عوالم از كنار مادر مهربانش میگذرد. اما مادر اكنون وی را به نامی ديگر میخواند: شيطان. مادر او را شيطان مینامد، زيرا ظروف ناهار كاركنان ادارات را كه قرار است به شهر حمل شوند دستكاری كرده است. بچهی شرور. مادر با دست هوا را میشكافد، اين پَست بیشَرَف خوراك گوشتی مسلمانان را در قسمت ناهار هندوهايی كه گياهخوار نيستند قرار داده و آنها را جابجا كرده و حالا مشتريان به خون ما تشنهاند. شيطان كوچولو. اما علی رغم سرزنشهايش جبرئيل را در آغوش میگيرد، فرشتهی كوچك من، هر چه باشد پسر بچه، پسر بچه است. از كنار مادر عبور میكند و به خوابی سنگين فرو میرود. هر چه ژرفتر میرود، بيشتر رشد میكند، بزرگ میشود و اين فرو شدن چون پرواز مینمايد. صدای مادر از دور مانند نسيم میوزد، بابا نگاه كن چقدر عظيم الجثه شدهای. واه واه. صدای كف زدن. او چون غولی بیبال، پا بر آفاق ايستاده و بازوانش را به دُور خورشيد حلقه كرده است. در رؤيای نخستين، روز ازل را در خواب میبيند. شيطان كه از بارگاه الهی رانده شد حين فرو افتادن از آسمان به بالاترين نقطهی بارگاه، يعنی درخت سِدر كه در منتهای اورنگ الهی قرار داشت چنگ زد ولی دستش خطا كرد و به پايين پرتاب شد. اما او نابود نشد و به زندگی ادامه داد، چرا كه شيطان ابيات نرم و فريبندهاش را از طبقهی پايين، يعنی جهنم میخواند. و چه ترانههای شيرينی میدانست. او با دخترانش گروهی پليد تشكيل داده بود، بله، با هر سهشان، لات، منات، عزی [Lat,Manat,Uzza]، دختران بیمادری كه همراه پدر میخندند و از پس دستهايشان به جبرئيل نيشخند میزنند. نمیدانی چه خوابی برايت ديدهايم. باز میخندند. برای تو و آن سوداگری [businessman] كه بالای كوه است. اما پيش از قصهی سوداگر داستانهای ديگر را بازگو كنيم. جبرئيل مَلِك مقرّب اينجا است و چشمهی زمزم را بر هاجر مصری آشكار میسازد. شوهرش حضرت ابراهيم او را ترك گفته و هاجر كه با فرزندش در صحرا تنها مانده با خوردن آب خنك چشمه زنده میماند. بعدها، وقتی جُرهوم [Jurhum] زمزم را با گل و غزالهای طلا پُر میكند و چشمه تا مدتی ناپديد میشود، جبرئيل باز میآيد و زمزم را به آن مرد، مُطلبِ چادرهای سرخ، پدر كودك مو نقرهای كه بعدها به نوبهی خود پدر شد و فرزندش همان سوداگر بود، نشان میدهد. بله، سوداگر: دارد میآيد.
گاه هنگامیكه جبرئيل به خواب میرود، بیآن كه در عالم رؤيا فرو رود آگاه میشود كه خوابيده است، آگاه میشود كه خواب میبيند، خواب آگاه شدنش را از رؤيا و آن گاه ناگهان دچار هراس میشود و سراسيمه فرياد میزند خدايا، ای خدای خوب، خدا، الله، من پدرم درآمده. مغزم خراب است. پاك ديوانه شده ام، خُل و چِل، عين ميمون بازی در میآورم. و اما سوداگر نيز وقتی برای نخستين بار مَلِك مقرّب را ديد، همين احساس را داشت: تصور كرد ديوانه شده و میخواست خود را از تخته سنگی به زير افكند. تخته سنگی در بلندیها، تخته سنگی كه بر آن درخت سِدر ]اشاره به معراج پيغمبر كه به درخت سِدرة المنتهی يا درخت سِدر تكيه كرد و درخت با وی سخن گفت. مولانا میگويد: جبرئيل عشقم و سِدرم تويي- من سقيمم عيسی مريم تويی. م.[ كم رشدی روييده بود. تخته سنگی به بلندی بام دنيا.
دارد میآيد: از كوه حرا بالا میرود تا به غار برسد. تولدت مبارك. امروز به چهل و چهار سالگی رسيده ولی با اين كه شهری كه به پشت سر و زير پايش گسترده پر از ازدحام و هياهوی جشن و سُرور است، همچنان تك و تنها از كوه بالا میرود. به مناسبت روز تولدش لباس تازهای نپوشيده. لباسهای تازهاش تميز و مرتب پايين تختش همچنان تاشده ماندهاند، چرا كه وی مردی است زاهدمنش. (اين ديگر چه سوداگر عجيب و غريبی است؟)
سؤال: نقطهی مقابل ايمان چيست؟
نه. جواب بیايمانی نيست. چرا كه بیايمانی بيش از اندازه قاطع، بسته و مسلم است. بیايمانی خود گونهای ايمان است.
شك.
اين خميرهی انسان است. اما فرشتگان چگونهاند؟ آنان كه در نيمهی راه ميان الله خدا و انسان انديشمند [homosap] قرار گرفتهاند. آيا فرشتگان نيز تا به حال گرفتار شك گشتهاند؟ بله. آنها روزی برخلاف خواست خدا غرولندكنان زير اورنگ الهی پنهان شدند و با جسارت از آنچه ممنوع بود پرسيدند. پرسششان ضد پرسش بود: آيا درست است كه، آيا نمیتوان استدلال كرد كه. آزادی، آن ضد پرسش قديمی. البته خداوند كه در مديريت ماهر است و در كاربرد اصول آن شيوهای مخصوص به خود دارد، فرشتگان را آرام كرد. ابتدا دلخوشيشان داد كه: شما ابزار ارادهی من بر روی زمين و راهگشای بخشايش- لعنت انسان خواهيد بود، و بقيهی حرفهای معمول و غيره. و يكباره اَجی مَجی، پايان اعتراض. بازهم هالههای نورانی به دُور سرها و رسيدگی به كارها. فرشتگان به آسانی آرام میشوند. كافی است آنان را به شكل ابزار و آلات در آوری تا آهنگت را چون چنگ بنوازند. انسانها ديوانههای پُرطاقت تری هستند كه به همه چيز شك میكنند و حتی شهادت چشمان خود را نمیپذيرند. و آنچه در پشت چشمانشان میگذرد، و آنچه را كه هنگامیكه با پلكهای سنگين به خواب میروند بر پشت چشمان بستهشان نفوذ میكند... فرشتهها، خُب آنها چندان ارادهای ندارند. اراده كردن يعنی موافقت نكردن، يعنی تن ندادن، تسليم نشدن.
میدانم. اين گفتهها شيطانی است. اين شيطان است كه مانع جبرئيل میشود.
من؟
سوداگر: ظاهرش چنان است كه بايد باشد. پيشانی بلند، بينی عقابی، شانههای پهن، باسن باريك. دارای قد متوسط و ظاهری فكور است و طيلسانی دو تكه و عادی بر تن دارد كه درازای هر تكهاش چهارالell] : واحد قديمی طول. هر ال حدود ۲۷ اينچ است. م.[ است و وی يكی را به دُور بدن پيچيده و ديگری را ردا وار بر شانه افكنده است. چشمانش درشت و مژگانش بلند ودوشيزه وار است. گامهايش نسبت به پاهايش بیاندازه بلند مینمايد، اما وی مردی سبك پا است. يتيمان میآموزند چگونه چون هدفهای متحرك به سرعت گام بردارند، واكنش نشان دهند، احتياط كن، زبانت را نگه دار. از ميان بوتههای تيغ و درخت حنا میآيد و از روی سنگها با دست و پا بالا میرود. مردی است سالم. از آن رباخوارهای نرم شكم نيست. و بله، يك بار ديگر بگويم، اين بايد سوداگر عجيبی باشد واله كه ازهمه چيز بُريده و سر به كوه و صحرا گذاشته، از كوه حرا بالا میرود و گاه تا يك ماه در بالای كوه میماند كه تنها باشد.
نامش: نامی رؤيايی است كه در رؤيا تغيير يافته. اگر صحيح تلفظ شود "آن كه شايستهی سپاس است" معنی میدهد. اما در اينجا به آن نام خوانده نخواهد شد. "آن كه از حرای پير بالا و پايين میرود" نام ديگری است كه در جاهليه به وی دادهاند. و اگرچه نيك از آن آگاه است، در اينجا به آن نام نيز خوانده نخواهد شد. در اينجا او نه ماهومت نام دارد و نه مائوهامرد، بلكه برچسب شيطانی ای را كه فرنگیها براو نهادهاند پذيرفته است. ويگها، محافظه كاران و سياهان همگی برآن شدند تا نامهايی را كه ديگران ازروی تحقير و از سر اهانت بر آنان نهاده بودند، با غرور به كار برند و از اين راه نام را به نيرو مبدل كردند. از همين رو گوشه نشين ما نيز كه كوه میپيمايد و انگيزهی پيامبری دارد، ماهوند ناميده خواهد شد. ماهوند مترادف با شيطان. نامی كه در قرون وُسطی كودكان را از آن میترساندند.
اين همان مرد است. ماهوندِ سوداگر كه ازكوه گرمش درحجاز بالا میرود و زير پايش سراب شهری درآفتاب میدرخشد.
*
جاهليه سراسر از شن و ماسه ساخته شده. بناهايش پيامد خيزشهای صحرا است. شهری است با چشم اندازی شگفت انگيز: دُورتا دُور ديوار و چهار دروازه دارد و تمامی آن معجزهای است به دست ساكنانش كه حيلهی تغيير شكل ماسههای سفيد صحرای دور افتاده را كه جوهری بیثباتی و مظهر ناپايداری، تغيير، خيانت و بیشكلی است آموخته و با كيمياگری تار و پود ثبات نويافتهی خويش را از همان ماسهها ساختهاند. اين مردمان تنها سه يا چهار نسل از گذشتهی باديه نشين خود، هنگامیكه چون ماسههای صحرا بیريشه بودند و يا به تعبيری ديگر، به فراست دريافته بودند كه سفر خود منزلگاه است، فاصله داشتند.
مهاجران اما، برخلاف باديه نشينان، دلبستهی سفر نيستند. آنان سفر را بلايی میشمارند كه از سر نياز به آن تن میدهند. برای مهاجر سفر وسيلهی رسيدن است.
از اين رو ديری نمیگذشت كه مردمان جاهليه كه سوداگرانی تيزهوش بودند، در محل تلاقی راههای مهم كاروانرُو سكونت گزيده، با ارادهی خويش از ماسهها وحدتی ساخته بودند. اكنون شن و ماسه در خدمت تجار نيرومند شهری و كوبيدهی آن سنگفرش كوچههای پُرپيچ و خم جاهليه است. شب هنگام شعلههای طلايی آتش از كورهی گداختهی پرداخت شن و ماسه برمیخيزد و پنجرههای دراز و شكاف وار ديوارهای بلند و ماسهای قصر تجار ازشيشه پوشيده است. و در كوچههای جاهليه گاریها به روی چرخهای سيليسی نرم حركت میكنند. اما من گاه از سر شرارت خيزابی عظيم را مجسم میكنم كه از آن سوی صحرا میآيد، ديواری بلند از آبهای كف آلود كه عربده كشان سر میرسد. فاجعهای مايع، پُر از قايقهايی كه در هم میشكنند و بازوانی كه غرق میشوند، موجی از جزر و مد دريا كه اين قصرهای ماسهای متفرعن را به هيچ، به همان دانههايی كه سر منشاشان است مبدل خواهد كرد. اما در اينجا موجی نيست. آب دشمن جاهليه است. هنگامیكه در كوزههای گلی حمل میشود، ريزش قطرهای از آن عقوبت دارد (قوانين شهر با متخلفين به سختی رفتارمى كنند.) زيرا در هر كجا جارى شود شهر را به طرز خطرناكى مى فرسايد، در راهها سوراخ پديدار مى شود و خانهها كج مى شوند و تاب مى خورند. حاملين آب جاهليه از ابزارهاى نفرت انگيز شهرند. آنان افرادى مطرودند كه چون نمى توان مورد بى اعتنايى قرارشان داد، هرگز بخشوده نمى شوند. در جاهليه هرگز باران نمى بارد و در باغهاى سيليسى آن فواره نيست. در حياط شهر تنها چند درخت نخل به چشم مى خورد كه ريشههايشان در جستجوى آب به سفرى دور و دراز و زير زمينى رفتهاند. آب شهر را چشمهها و نهرهاى زيرزمينى تامين مى كند. و يكى از آنها چشمهی پُرآوازهی زمزم است. زمزم در قلب شهر مدور ماسه اى و جنب خانهی سنگ سياه قرار دارد. اينجا كنار زمزم يك بهشتى [beheshti]، يكى از مطرودين حامل آب ايستاده و آن مايع خطرناك زندگى بخش را بالا مى كشد. وى خالد نام دارد.
جاهليه شهر سوداگران و نام قبيلهشان كوسه است.
در اين شهر ماهوند، سوداگرى كه پيغمبر شد، يكى از مهمترين دينهاى جهان را بنياد مى نهد. وى در اين روز، روز تولدش، به دشوارترين بحران گرفتار شده. صدايى در گوشش زمزمه مى كند: تو چه هستى؟ مردى يا موشى؟
ما آن صدا را مى شناسيم، چرا كه پيشتر نيز آن را شنيدهايم.
*
مادام که ماهوند از کوه حرا بالا میرود، جاهليه مراسمی ديگر بر پا کرده است. در روزگاران کهن، حضرت ابراهيم به اتفاق هاجر و اسماعيل فرزندش به اين دره آمده بود. ابراهيم هاجر را در اينجا، در اين بيابان بیآب و علف، رها کرد. هاجر پرسيد آيا اين ارادهی خداوند است؟ ابراهيم پاسخ داد آری. و آن گاه هاجر را به حال خود رها کرد و رفت. حرامزاده. انسان از همان بادی امر خدا را وسيلهی توجيه اعمال توجيه ناپذير قرار میداده. میگويند كارهای خدا اسرار آميز است. پس شگفت آور نيست كه زنها به من پناه آوردهاند. اما بهتر است از موضوع دور نشويم. هاجر جادوگر نبود و به خداوند اعتماد داشت: پس حتما مرا به حال خود رها نخواهد كرد تا از بين بروم. پس از اين كه ابراهيم او را تك و تنها رها كرد، آنقدر به كودكش شير داد تا هر دو سينهاش خشك شدند. و آن گاه از دو تپه بالا رفت، نخست از صفا و سپس از مروه. هاجر مشوش و نااميد ميان دو تپه میدويد تا شايد چادر، شتر يا آدميزادی ببيند اما هيچ نديد، تا اين كه ناگهان جبرئيل بر وی ظاهر شد و آب زمزم را نشان داد و چنين بود كه هاجر زنده ماند. ولی حالا چرا زائران گِرد آمدهاند؟ آيا برای اين است كه باز آمدن هاجر را جشن بگيرند؟ نه. درواقع زائران افتخاری را كه وُرود ابراهيم نصيب دره كرده است جشن میگيرند. مردمان جاهليه به نام آن شوهر و زن دوست گِرد هم میآيند تا مراسم نيايش را به جا آورند، ولی بيش از هر چيز نيازمند ريختن و پاشيدن و مصرف كردنند.
امروز جاهليه پُر از رايحه است. عطرهای عربی آرابيا اودوری فرا [Arabia Odorifera] در قضا موج میزند. بلسام، دارچين چينی و عربی، بخورات مخصوص و مِر [myrrh]. زائران شراب خرمای نخلها را مینوشند و در ميان بازار مكارهی روز عيد ابراهيم پرسه میزنند. در ميان آنها مردی است كه ابروان گره خوردهاش وی را از مسروران جشن متمايز میكند. مردی بلندقامت در پوششی دراز و سفيد. مردی كه تقريباً يك سر و گردن از ماهوند بلندتر است. ريشش را تا نزديكی پوست كشيدهی چهرهی استخوانيش كوتاه كرده و موزون، با زيبايی شكنندهی قدرت گام برمیدارد. نامش چيست؟ اين نام سرانجام در خواب برملا میشود، اگرچه آن نيز تغيير يافته است. در اينجا او كريم ابوسيمبل [Karim Abu Simbel] نام دارد و از اَشراف جاهليه و همسر هند درنده خو و زيباست. ابوسيمبل، رئيس شورای حكومتی شهر، با ثروت بیحسابش مالك معابد سود آور دروازههای شهر، صاحب شترهای فراوان، بازرس كاروانها و شوهر زيباترين زن اين سرزمين است. چه چيزی میتواند مسلمات مردی چنين توانگر را به تزلزل در آورد؟ با اين وجود بحران به ابوسيمبل نيز نزديك میشود. يك نام، همان كه به درستی حدس زدهايد، مثل خوره به جانش افتاده. ماهوند. ماهوند. ماهوند.
بازار مكارهی جاهليه چه شكوه و جلالی دارد. اينجا در چادرهای وسيع و معطر انواع ادويه، برگ گياه سنا و چوبهای خوشيو را آراسته چيدهاند. در اين بازار مكاره فروشندگان عطر برای بينی زوار و كيسههای پول به رقابت برخاستهاند. ابوسيمبل ازميان جمعيت راه میگشايد. بازرگانان يهودی، مونوفيسيت Monophysite] فرقهای مذهبی كه معتقد به وحدت انساني- الهی در وجود عيسی مسيح است. م.[ و نبطی Nabataen] يكی از اقوام قديمی آسيای غربی كه قبل از ميلاد مسيح در حوالی سوريه و عربستان میزيستند و رسم ازدواج خواهران با برادران در مذهب آنان معمول بود. م.[ سكههای طلا و نقره را وزن میكردند و با دندانهای خيره عيار میزدند و خريداری میكردند. در اينجا كتان مصری، ابريشم چينی و اسلحه و غلات بصره به چشم میخورد و قمار و رقص و باده نوشی رواج دارد. پردههايی از نوبيا Nubia] سرزمينی باستانی در شمال شرقی افريقا مابين مِصر و سودان كنونی كه يونانيان آن را اتيوپی گفتهاند. م.[، آناتولی و آئه تيا Aethiop] بخشی از شمال يونان باستان. م.[ را برای فروش آوردهاند. چهار تبار قبيلهی كوسه مناطق مختلف بازار را در اختيار دارند. عطرها و ادويه جات در چادرهای سرخ و پارچه و چرم در چادرهای سياه عَرضه میشود. گروه مو نقرهایها مسؤول سنگهای گرانبها و شمشيرها است و امتياز قسمت تفريحات- تاس بازی، رقص شكم، شراب خرما و حشيش و افيون. از آن تبار چهارم يا مالكين شترهای خالدار است كه تجارت برده را نيز در دست دارند. ابوسيمبل به يكی از چادرهای رقص شكم سر میكشد. زائران دورتادور نشسته، كيسههای پول در دست چپ گرفته گاه سكهای به دست راست منتقل میكنند و و رقاصه گان عرق ريزان چشم از انگشتان زائران برنمیدارند، زيرا به مجرد اين كه دست به دست شدن سكهها پايان پذيرد، رقص نيز به انتها میرسد. بزرگمرد چهره درهم میكشد و پردهی چادر را میاندازد.
شهر جاهليه به شكل مدور و دايره در دايره ساخته شده است. خانهی سنگ سياه مركز دايره است و ساير خانهها درحلقههای متحد المركز، به ترتيب مقام و ثروت رو به بيرون بنا شدهاند. قصر ابوسيمبل در نخستين دايره يا درونی ترين حلقه قرار دارد. از يكی از كوچههای شعاعی و بادگير شهر عبور میكند و از كنار پيش گويان پُرشمار كه به نوبهی خود برای جلب مشتری و رسيدن به پولهای زائران به جيرجير كردن، بغبغو كشيدن يا فش فش مشغولند و چنين وانمود میكنند كه جنهای پرنده، حيوان و مار به جسمشان حلول كرده است، میگذرد. يكی از جادوگران شيخ را بجا نياورده است. راه را بر او میگيرد: میخواهی دل دختری را به دست آوری عزيز جان؟ میخواهی دشمنت را نابود كنی؟ بيا من خودم برايت درست میكنم. يك بار گرههای مرا آزمايش كن. و برمیخيزد و طنابی را كه دام زندگی انسانها است از دست میآويزد، اما همان دَم چهرهی مخاطبش را میبيند و بازويش نوميدانه پايين میافتد و دزدانه و من من كنان بر روی ماسهها به گوشهای میخزد.
همه جا همهمه و فشار آرنج. شاعران روی جعبهها ايستاده، اشعارشان را به صدای رسا میخوانند و زائران سكه بر پايشان میافشانند. برخی رَجَز میخوانند و در افسانهها آمده است كه اين وزن چهار سيلابی را از آهنگ گام شتر الهام گرفتهاند. بعضی قصيده میسرايند. اشعاری در وصف دلبران خودسر، ماجراهای صحرا و شكار خر وحشی. يكی دو روز ديگر زمان مسابقهی شعر فرا میرسد و پس از آن اشعار هفت تن از برندگان را بر ديوارهای خانههای خانهی سنگ سياه میآويزند. شاعران برای روز بزرگشان آماده میشوند. ابوسيمبل به خنياگران كه ابيات هجايی و شيطنت آميز میخوانند لبخند میزند. قصيدههايی چون زاج كبود كه يكی از سران عليه ديگری، قبيلهای عليه قبيلهی همسايه سفارش داده بود. و هنگامیكه حاضران بر او درود میگويند، يكی از شاعران را در كنار خود میيابد. جوانی تيزهوش و لاغر اندام با انگشتان پُرشور و حركت، هجونويس جوانی كه هول انگيزترين زبان جاهليه را دارد و با اين حال نسبت به ابوسيمبل محترمانه رفتار میكند: "چرا چنين نگرانيد شيخ؟ اگر كم مو نبوديد میگفتم موهايشان را افشان كنيد." ابوسيمبل لبخند كج عاديش را میزند و انديشناك میگويد: "عجب آوازهای، چه شهرتی، آن هم قبل از اين كه دندانهای شيريت بريزند. مراقب باش چون ممكن است ناچار بشويم آنها را بكشيم." با لحنی نرم و سبك و طنزگونه سخن میگويد، اما گسترهی قدرتش چنان است كه حتی اين سبكی نيز تهديدی در خود دارد. جوان بیآن كه دست و پايش را گم كند در پاسخ میگويد: "هر دندان را كه بكشی، يكی نيرومندتر به جايش میرويد و عميقتر میدرد تا خون گرم بيرون جهد." شيخ آرام سر میجنباند: "مزهی خون را دوست داری؟" جوان شانه بالا میاندازد: "كار شاعر اين است كه بر آنچه بینام است نام نهد، از فريبكاری پرده بردارد، جانب برگزيند، آغازگر مباحثه باشد، به جهان شكل بخشد و مانع از به خواب رفتن جهانيان باشد و اگر از جايی كه ابياتش دريدهاند خون جاری شود، شاعر از آن تغذيه خواهد كرد." او سرايندهی اشعار هجوآميز است و بعل [Baal] نام دارد.
تخت روان پرده داری بر شانهی هشت غلام آناتولی از كنارشان میگذرد. حتما يكی از زنان بزرگ شهر است كه به ديدار بازار مكاره میرود. ابوسيمبل به بهانهی دور كردن بعل از ميان راه، بازويش را میگيرد و او را كنار میكشد. زمزمه میكند: "گمان میبردم ترا اينجا بيابم. حرفی با تو دارم." و بعل از مهارت شيخ به شگفتی میآيد. اين اوست كه مردی را جستجو میكند، ولی رفتارش به گونهای است كه شكار تصور میكند او شكارچی را به دام افكنده است. ابوسيمبل بازوی بعل را محكمتر میفشارد و وی را به سوی مقدسترين جايگاه شهر میراند.
شيخ میگويد: "برايت مأموريتی دارم. يك مأموريت ادبی. من حدود خود را میشناسم. مهارت در تهمت زدن و سرودن افتراهای موزون فراتر از توانايی من است. توجه داری؟"
اما بعل، بعل مغرور و خودپسند صافتر میايستد. مسألهی شرافت در ميان است."صحيح نيست يك هنرمند به خدمت حكومت در آيد." "خوب بله، البته، اما وقتی خودت را در اختيار آدمكشان قرار میدهی چطور؟ آيا عملی شرافتمندانه انجام دادهای؟" اخيراً آيين مُردگان در جاهليه با شدت تمام اجرا میشود. وقتی كسی میميرد، عزاداران حرفهای بر سر و روی خود میكوبند و مويه كشان بر سينههايشان چنگ میزنند. رسم بر اين است كه شتری را كه پی زانوانش را بُريدهاند بر روی قبر میگذارند تا بميرد. اگر مرد را كشته باشند، نزديكترين افراد خانوادهاش سوگند ياد میكنند كه سرانجام قاتل را بيابند و انتقام خون را با خون بگيرند. رسم بر اين است كه پس از آن شعری برای مراسم جشن و سُرور خوانده شود، اما كمتر انتقامجويی استعداد شاعری دارد. بسياری از شاعران برای تامين زندگی ترانههای كشتار میسرايند و همگی بر آنند كه بعل، شاعر پيش رس و مباحثه جو بهترين ابيات را در ستايش خون میسرايد. اكنون غرور حرفهای مانع از آن است كه سرزنش ملايم ابوسيمبل را به دل بگيرد. میگويد: "اين يك مسألهی فرهنگی است." ابوسيمبل با لحنی ابريشمينی ادامه میدهد: "شايد چنين باشد." و كنار رودخانهی سنگ سياه زمزمه میكند: "ولی بعل، اقرار كن، آيا من حق كوچكی به گردنت ندارم؟ مگر ما هر دو در خدمت يك بانو نيستيم؟"
رنگ از چهرهی بعل میپَرَد و اعتماد به نفسش ترك برمیدارد و چون پوستهای فرو میريزد. شيخ بیآن كه ظاهراً بويی برده باشد، شاعر را با خود به درون خانه میكشد.
مردمان جاهليه معتقدند كه اين دره ناف زمين است، چرا كه كُرهی زمين هنگام شكل گيری حول اين نقطه میچرخيده است. آدم وقتی به دره رسيد معجزهای يافت. ياقوت درخشان و غول آسايی را ديد كه بر روی چهار ستون قرار داشت و زير اين سايبان، سنگی عظيم و سپيد را كه چون تصوير روح با نور درونی خويش میدرخشيد. آدم ديوارهايی محكم بر گِرد اين تصوير رؤيايی بنا كرد تا آن را بر زمين متصل كند. اين اولين خانه بود. اما خانه بارها تجديد بنا شد. يكبار ابراهيم، به دنبال كمك فرشته و زنده ماندن هاجر و اسماعيل خانه را بازسازی كرد. و رفته رفته تماسهای بیشمار زوار در طول قرون سنگ را تيره و سرانجام سياه كرد و آن گاه دُوران بت پرستی آغاز شد. در زمان ماهوند، سيصدو شصت بت سنگی در اطراف سنگ خدا گِرد آمده بودند.
اگر آدم اين بتها را میديد چه میانديشيد؟ پسرانش اكنون اينجا هستند: پيكرهی عظيم هابيل كه آمالكيتهای اهل هيت Hit] شهری باستانی بر كرانههای رود فرات. م.[ فرستاده بودند، بر بالای ديوار خزانه خودنمايی میكند. هابيل چوپان، هلال فزايندهی ماه. و همچنين قابيل خطرناك يا نگاه خيره و غضب آلودش، هلال رو به زوال ماه است. هابيل آهنگر و رامشگر نيز هوادارانی دارد.
هابيل و قابيل به پايين مینگرند و شيخ و شاعر را قدم زنان میبينند و پيكرهی نبطی شارا كه ديونی سوس Dionysus] رب النوع شراب در اساطير يونان باستان. م.[ اوليه بود. استراحت ستارهی صبح و نكروه بدشگون، و اين هم مناف [Manaf] خدای خورشيد است. نگاه كن، در اينجا نصر غول پيكر، خدايی در قالب عقاب بال بر هم میزند. قوزه [Quzeh] را ببين كه رنگين كمان در دست دارد... اين خدايان پُرشمار، اين سيل سنگها برای فرو نشاندن عطش نا مقدش زائران گِرد نيامدهاند. اين الهههای سنگی نيز، اگرچه اغواگر مسافرانند، خود چون زائران از نقاط مختلف جهان آمدهاند. بتان نيز نمايندگان اين بازار مكارهی جهانی اند.
در اينجا خدايی هست كه الله نام دارد (مفهوم واژهی الله ساده است. الله يعنی خدا). اگر از مردم جاهليه بپرسيد، به شما خواهند گفت كه اين يكی اقتداری فراگير دارد، اما چندان محبوب نيست. خدايی عام و فراگير در عصر بتهای خاص.
ابوسيمبل و بعل كه اكنون عرق میريخت به محراب سه الههی جاهليه كه محبوبترين بتها بودند رسيدند. محرابها در كنار يكديگر قرار داشت. آنها به بتها تعظيم كردند، به عزی، الههی عشق و زيبايی كه سيمايی بشاش دارد، به مانای تيره و پُرابهام، كه چهره گردانده و اهدافش رمز آلود است. مانا ماسهها را ميان انگشتانش وارسی میكند. چرا كه حاكم بر سرنوشت، يا خود تقدير است. و سرانجام بلند بالاترينشان، الههی مادر كه يونانيان لاتو [Lato] نام نهادند و جاهليان لات و بيشتر ال لات مینامند. رب النوع. حتی نامش نيز او را ضد الله و در عين حال برابر با آن مینمايد. لات، قادرمطلق. بعل در حالی كه چهرهاش حاكی از تسكينی ناگهانی است، خود را بر زمين پرتاپ میكند. در برابر الهه به صورت میافتد و ابوسيمبل همچنان ايستاده میماند.
خانوادهی شيخ ابوسيمبل- يا روشنتر بگويم- خانوادهی همسرش هند، معبد پُرآوازهی لات را در دروازهی جنوبی شهر در اختيار دارد. (درآمد معبد مانات در دروازهی شرقی و معبد عزی در شمال نيز متعلق به آنان است) و اين امتيازات اساس ثروت شيخ را تشكيل میدهد، بنابراين بعل خوب میداند كه شيخ نيز خادم لات است. در حالی كه ايمان شاعر به اين الهه متصور خاص و عام است. پس منظورش فقط اين بود! بعل كه تازه تسكين يافته بر خود میلرزد و همچنان روی زمين میماند و الههی محافظش را شكرگزاری میكند. الهه با شفقت بر وی مینگرد اما به چهرهی الهه گان نيز نمیتوان اعتماد كرد. بعل اشتباه بزرگی مرتكب شده.
شيخ ناگهان حمله میكند و لگدی به كليههای شاعر میزند و بعل در اين خيال كه نجات يافته غافلگير میشود و نعره میزند، غلت میخورد و ابوسيمبل همچنان لگدزنان دنبالش میكند. صدای خُرد شدن دندهای به گوش میرسد و شيخ میگويد: "فسقلی." و با صدايی آهسته و لحنی خوش ادامه میدهد: "جاكِشِ پُرسر و صدا، تو كه تخم نداری. خيال كردهای ارباب معبد لات فقط به خاطر شهوت نوجوانی كه نسبت به الهه داری با تو رفاقت میكند؟" و باز هم لگد و لگدهای مداوم و كاری. بعل كنار پای ابوسيمبل میگريد. خانهی سنگ سياه خالی نيست، اما چه كسی جرأت دارد با وجود خشم شيخ وساطت كند؟ ناگهان شكنجه گر بعل چمباتمه میزند، موی شاعر جوان را میگيرد و سرش را بلند میكند و در گوشش زمزمه میكند: "بعل، منظورم از بانو الهه نبود." و بعل از فرط ترحم نفرت انگيزی كه نسبت به وضع خود احساس میكند، زوزه میكشد، زيرا میداند چيزی به پايان زندگيش نمانده و هنگامی با دنيا وداع میگويد كه هنوز كارهای بزرگی در پيش دارد. بيچاره بعل. لبهای شيخ گوشش را لمس میكند: "شتر ترسوی گه." ابوسيمبل نفسی تازه میكند، به جوان نعوظ كامل دست داده، نعوظی كه به مثابهی نمونهی طعنه آميز وحشتش خودنمايی میكند.
ابوسيمبل، يا شيخی كه به ديوثی افتاده بود برخاست، و به بعل فرمان داد: "بلند شو." و جوان شگفتزده به دنبال وی خارج شد.
قبر اسماعيل و مادرش هاجرِ مِصری در شمال غربی خانهی سنگ سياه، در باغی با ديوارهای كوتاه قرار دارد. ابوسيمبل به آن نزديك میشود، ولی نرسيده توقف میكند. چند مرد در باغ ايستادهاند. خالد، حامل آب، همراه آن بيكارهی ايرانی كه نام عجيب و غريبی دارد. سلمان. و برای تكميل اين گروه پس ماندهها، نفر سومی هم حضور داشت. بلال برده. آن كه ماهوند آزاد كرده بود. آن غول بیشاخ و دُم سياه سوخته كه صدايش به هيكلش خوب میآمد. مفت خورها هر سه روی ديوارهی باغ كنار هم نشسته بودند. ابوسيمبل میگويد: " آشغالها را ببين. اينها را هدف بگير. اينها را به شعر در بياور. اينها و رهبرشان را." بعل با همهی هراسش نمیتواند ناباوريش را پنهان كند: "شيخ، اين نوچهها را میگويی؟ اين دلقكهای مادر مُرده را؟ اصلاً فكرش را هم نكن. چه خيال كردهای؟ كه خدای يگانه ماهوند معابد شما را ورشكست خواهد كرد؟ سيصد و شصت تا در برابر يكی، و آن وقت آن يكی برنده شود؟ غير ممكن است." با حالتی هيستريك زير لبی میخندد. ابوسيمبل همچنان آرام میگويد: "ناسزاهايت را برای اشعارت نگه دار." اما بعل نمیتواند از خنده خود داری كند: "انقلاب حاملان آب، مهاجرين و بردهها... وای شيخ واقعاً كه آدم را میترساند." ابوسيمبل با دقت به شاعر خندان مینگرد و پاسخ میگويد: "بله درست است. آدم بايد هم بترسد. برو شعر بگو. خواهش میكنم، و انتظار دارم اين اشعار شاهكارت باشند." بعل خم میشود و با ناله میگويد: "اما اين كار هدر دادن استعداد كوچك من است..." و میبيند كه حرف زيادی زده است.
آخرين گفتهی ابوسيمبل اين است: "هر كاری میگويم بكن. چارهی ديگری نداری."
بعدی: پارهیِ سوّم